جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷، 19:20
آقای پ ناهار اومد
و ۴ بود که دوباره رفت گفت برم انارا رو بفروشم به یه اقایی. منم هی میگفتم اره اره چرا دیرتر نمیری کجا میخوای بری .. میگفت بیا بریم خونمون انارا رو که دادم دوباره برت میگردونم بعد تا دم در تو ماشین نشستم الکی بعد خواستم پیاده بشم میگفت کجا کجا حالا داداشم دم در ایستاده بود به مسخره بازی های ما میخندید
از ظهر کولاک شده بارونهای گنده گنده
غروبی مصوم اومد و کتابا رو ازم گرفت همون یه ذره همو دیدیم و حرف زدیم خیلی چسبید
الانم اقای پ با مادرش رفتن مراسم
گفت ۹ میام که بریم خونه
درسای فردا رو حاضر نکردم
لباسامو
وای جمعه های خسته کننده
Noor