سریال شادی اور میخوام :(

یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴، 20:57

دیروز مدیر مدرسه نیومده بود خیلی راحت بودم . ۳ زنگ رفتم دفتر . ولی امروز که اومده بود فقط یه زنگ رفتم دفتر . فقطم باهم سلام علیک کردیم . سلام علیکمون هم صورت خوشی داشت . کاش رابطه مون در حد سلام علیک بود .

سرم تحت فشاره . این روزا همه اش دنبال یه سریال خوبم که شادی اور باشه ولی پیدا نمیکنم . هی سریال عوض میکنم هر روز ده پونزده تا سریال چک میکنم ولی بازم نتونستم اون چیزی که میخوامو پیدا کنم . یه چیزی میخوام که طنز نباشه ولی شاد باشه .

درختای الوچه شکوفه دادن . بهار داره میاد . خوشحالم . هوای بهارو دوست دارم . امسال که پاییز و زمستون درست و حسابی نداشتیم امیدوارم بهار از همه جهت عالی بیاد همه جهتااااااا...

مخمل با بابام خیلی دوسته . بابام اصلا بهش توجه نمیکنه ولی مخمل میره رو سینه و شکمش میشینه . ریشاشو میکنه و به عینکش نوک میزنه . رابطه شونو دوست دارم :) بابام بهش میگه سورخه جول . امروز با من بداخلاق بود و همه اش نوکم زد .

Noor

هنوزم تو فکر دیروزم

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴، 17:46

من هنوز دارم به موضوع دیروز فکر میکنم و خودمو سرزنش میکنم که چرا به مدیر رو دادم و چرا از موضع ضعف وارد شدم . عح عح عح . خیلی اشتباه کردم و خیلی ادممو اشتباه گرفتم . بعضیا واقعا فقط اسمشون مدیره و مدیریتشون و برخورد با زیردستاشونو بلد نیستن . شیطونه میگه برم درخواست مدیریت بدما سال بعد . والاع بخدا . ایشه .

ای صدای سرزنشگرم خاموش باااااااش

امروز رفتم موهامو کراتین کردم تا ساعت ۵ سالن بودم . خوب شد تایممو اونجا با سودی و دنیا گذروندم و کلی حرف زدیم وگرنه دیوونه میشدم امروز‌ . حتی برای اونا هم تعریف کردم ماجرامو . دیگه به صغیر و کبیر گفتم ماجرای دیروزمو . دیووونه دارم میشم .

وقتی رسیدم خونه دیدم هیشکی نیست درو برام باز کنه . زنگ زدم مامانم گفت ما بیرونیم داریم میریم دفتر داداشت . هیچی دیگه مجبور شدن برگردن خونه و درو برام باز کنن و بعد دوباره برن . من باهاشون نرفتم چون ناهار نخورده بودم و داشتم از گشنگی هلاک میشدم .

بیرون هوا طوفانیه . باد میااااااااد ...

میگم چی میشه ترامپ ما رو بزنه و کلاسا مجازی بشه و دیگه مدیرو نبینم ؟ ها ؟

Noor

روز بد کاری

چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴، 14:9

امروز تو مدرسه روز بدی داشتم . راهبر اومده بود کلاسم ‌. بچه ها فارسی رو مثل بلبل خوندن و تو ریاضی که دونفر اومدن پای تابلو یکیشون عالی بود اونن یکی که شاگرد زرنگ کلاسم بود مثل خنگولا شد پای تابلو . راهبر هم نوشت کلاس یکدست نیست فک میکنمم منظرش این بود که یه سری ها زرنگن یه سری ها تنبل . اعصابم خط خطی شد . خط خطی شدااااااا . بعد که زنگ اخر خورد موندم پیش مدیر که یکم باهاش صحبت کنم مدیر هم دریغ از یه تعریف کوچیک یه خسته نباشید یه تشکر . یجوری بودم که یعنی این همه زحمت میکشم کسی نمیبینه ؟ حالا یه بچه پای تابلو خنگول شد من باید زیر سوال برم ؟ بعد از اینکه با مدیر حرف زدم حالم بهتر شد ولی الان که یه ساعت ازش گذشته میگم شاید بهتر بود باهاش حرف نمیزدم و به کتفم میگرفتم . مثل معلم کلاس ششم که حتی پوشه کار نداشت و بعد از اینکه زنگ خورد به کتفش گرفت و رفت خونه . ولی من موندم و با مدیر حرف زدم . مدیر گفت با بچه ها سختگیر تر باش گفت زیادی دلرحمی . گفت تو زندگیتم مطمئنم زیادی دلرحمی میکنی پس اینجوری نباش . بعد گفت رو دستخط بچه ها بیشتر کار کن . گفت بیشتر امتحان بگیر از بچه ها . گفت نفس بچه ها رو بگیر و از این حرفا ....

شاید بهتر بود نظرشو نمیپرسیدم . مدیر خودش هزارتا باگ داره . من که نمیتونم مثل اون بشم ‌.

الان بد شد رفتم باهاش حرف زدم ؟ خودمو ضعیف نشون دادم ؟ بیشتر نگران این بود که نکنه مدیر ازم ناراضی باشه و سال بعد منو نخواد . چون دوست دارم سال بعد هم اونجا بمونم . چون سال بعد بچه های بهتری نصیبم میشن و دوست دارم معلمی رو با اونا تجربه کنم . بچه های امسالم ناجورن . یکی پدر مادر نداره . دونفر شاد ندارن . یه نفر ۴ ساله که کلاس اوله . یکیشون اوتیسمه . سه نفرم که شیطان رجیمن . بقیه خوبن . زرنگ کلاسمم که پای تابلو خنگول دوعالم میشه . حالا از شانسم امروز ۵ نفر غایب بودن . مردی فک کرد من نسبت به حضور و غیاب بی خیالم . عح عح حالا که بیشتر فکر میکنم بهتر بود با مدیر حرف نمیزدم . مدیر فقط بلده از ادم انتقاد کنه نکات مثبت کار ادمو نمی بینه . و فقطم از اون اقاهه تعریف میکنه که دیکتاتوره تو کلاسش . چون اون اقاهه شبیه خودشه . من هیچ از اون اقاهه خوشم نمیاد .

ای بابا ذهنم انقد اشفته شده که عصبی عصبی عصبیم

........

بعدا نوشت : خیلی طول کشیید تا به افکارم مسلط بشم . نخی بهم گفت اگه دیدی مدیر زیاد ازت انتقاد میکنه اصلا مدرسه تو عوض کن مجبور نیستی تا ابد اونجا بمونی که . دیدم حق باهاشه . من بخاطر شرایط سال بعدم و فکری که تو سرم بود رفتم با مدیر حرف بزنم که حالم بهتر بشه ولی حالم بدتر شد . مدیر فرد مناسبی برای حرف زدن نبود . با افکار قضاوتگرانه و دیکتاتوری و منتقدانه که نمیتونه راهنمای خوبی برای من باشه . تجربه شد برام . از فرمول به کتفم میخوام استفاده کنم و کار خودمو مثل قبل انجام بدم . حرفای مدیر هم به کتفم . من که اشتباهی نکردم. اشتباهم فقط این بود که رفتم با مدیر حرف زدم که اروم بشم ولی بیشتر بهم ریختم .

Noor

تحلیف

دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴، 19:27

دیشب مراسم تحلیف داداشم اینا بود . بابام رفته بود سیاهکل عیادت مادر اقای ج . من و مامانم با داداشم رفتیم . ساعت ۷ مراسم شروع میشد و ما ده دقیقه به ۷ رسیدیم . مراسم تو تالار گلستان بود و ما دیر رسیدیم چون تالار رو رد کرده بودیم و تا نزدیکای رشت رفتیم و بعد مجبور شدیم دور بزنیم . دوستای داداشم و خانواده هاشون دم تالار منتظر ما بودن . طفلی ها خیلی معطل شدن ولی این پسرا خیلی بامرامن حالا اگه ما دخترا بودیم انقدر منتظر نمیموندیم و میرفتیم داخل . خلاصه وقتی رسیدیم لباس مخصوص رو تن داداشم کردیم رفتیم داخل و دیدیم اوه اوه اوه قیامتههههه . شما فک کن ۳۰۵ تا وکیل بودن که قرار بوده هرکسی دوتا همراه بیاره ولی من میدیدم که بعضی ها با ۵ . ۶ نفر اومدن و میتونم بگم اکثریت میانگین ۳ نفر اورده بودن . بچه ها رفتن رو صندلی های خودشون بشینن و ما خانواده ها مجبور شدیم بریم بخش انتهای تالار که اصلا دید نداشتیم به سن . حالم گرفته شد که انقدر دیر رسیدیم . اصلا صدای سخنران ها رو هم واضح نمیشنیدیم . من محو تیپ و قیافه ها و دسته گلا بودم . دخترا همه دسته گل به دست .چه دسته گلاییییی . بعضیا چندتا دسته گل داشتن . اونوقت پسرای ما نذاشتن براشون گل بگیریم گفتن این کارا مال دختراست :) خیلی خوشم اومد از مراسمشون فقط بدیش این بود که خیلی خیلی خیلی شلوغ بود . چه ریخت و پاشی کرده بودن . میوه و شیرینی و شام فراوون بود . با اینکه تعداد بیشتر از چیزی که انتظار میرفت بود اما غذا فت و فراوون بود و هی شارژ میشد ... با شکوه ترین لحظه مراسم ، لحظه ی سوگند خوردن بچه ها بود که ما اصلا دید نداشتیم و فقط صداشون رو میشنیدیم . من بلند شدم و یکم رفتم جلو ولی هم نمیدونستم داداشم کجا نشسته و هم فقط پس کله ها رو به زحمت میدیدم .بعد گفتم کلی فیلم بردار دارن اینا بعدا فیلمشو میدن به بچه ها دیگه چرا خودمو اذیت کنم و اینجوری خودمو اروم کردم . دیدن اون همه وکیل با اون لباسای گومبولی دارشون خیلی جذاب و پرافتخار بود برامون . داداشمو به زور بردم پایین جلو در تالار و چندتا عکس ازش گرفتم . پسرا یک تیپایی زده بودن . هم ژل زده زیگول و پیگول . اونوقت داداش من نکرده بود یه ارایشگاه بره . از این حجم از سادگیش اعصابم خط خطی شد ولی به روش نیاوردم . گفتم شبشو خراب نکنم . ما خیلی دیر تونستیم شام بخوریم به زور جا پیدا کردیم برای نشستن و همه کنار هم نشستیم و شام خوردیم و صحبت کردیم . خدا رو شکر همه خانواده های خوبی داشتن و اصلا قیافه بگیر نبودن . مامانای خوشگل و مهربونی داشتن ‌. دوتا از دوستای داداشم ازدواج کرده بودن و یکیشون که با داداشم دفتر مشترک گرفته بچه کوچولو هم داره . اون یکی دوست داداشم دماغ عملی بود . مامانشم دماغشو عمل کرده بود . کت شلوار سبز هم پوشیده بود که برام خیلی جالب بود :)

وقتی شاممونو خوردیم بابام زنگ زد که من دم تالارم بیاین . با همکارش تا دم تالار اومده بود . خلاصه خوب شد با بابام دم تالار عکس گرفتیم . همکار بابامم باهامون عکس گرفت :)) اینکه خودشو لحظه اخر رسوند خوب بود .

از عکسام راضی نبودم البته . تو هیچ عکسی خوب نیفتادم :( شاید نباید روسری میذاشتم سرم .

مخمل طفلی رو تو خونه تنها گذاشته بودیم وقتی رسیدیم دیدیم ککش هم نگزیده که ما نبودیم پیشش :)

Noor

آکبند

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴، 20:59

تنها چیزی که امروز باعث خوشحالیم بود این بود که اومدم خونه مامان اینا و همینطور دیدن مخمل . دیگه انگیزه انجام هیچ کاری رو ندارم . حس میکنم مخم آکبنده . چرا اینجوری شدم ؟ شوق انجام هیچ کاری رو ندارم . هیچ چیز جدیدی یاد نمیگیرم این خیلی مایه عذابمه . شما برای اکبند نشدن مغزتون چیکار میکنید ؟تو این هاگیر واگیر دوست دارم برم کتاب جغرافیا بخرم بخونم :/ جغرافیا چیه اصلا ؟چه واژه ی عجیبیه .

مخمل چرکول شده . بوسش کردم رژلب مونده رو کله اش . امشب براش ظرف اب اوردیم خودشو بشوره فرار کرد . پسره ی خنگول . ولی مخمل اصلا خنگول نیست . براش از تو گوشی صدای یه عروس هلندی که داشت اواز میخوند رو گذاشتم مخمل سرشو اینور اونور میکرد که منشا صدا رو پیدا کنه بعد انگار فهمید پرنده ای اینورا نیست چشاشو بست چرت زد . عصر که خوابیده بودم هم اومده بود روی من روی پتوم نشسته بود . چندمین باریه که اینکارو میکنه و خیلی دوست دارم این کارشو . به خودم میگم دوست داره ها که تو رو واسه نشستن انتخاب کرده :)محبی میگفت بالاخره مهر مادریتو باید یه جا تخلیه کنی دیگه :/ بعد فکر کردم یعنی این مهر مادریه که من به مخمل دارم ؟ پس همون بهتر اینجوری خرجش کنم چون گاهی دلم میخواد مخملو بزنم . وقتایی که نوک میزنه . پس اگه بچه داشته باشم هم گاهی ممکنه بزنمش و این بده . نمیدونم دارم دیوونه میشم انگار مغزم کار نمیکنه . چیکار کنم مخم اکبند نباشه ؟

Noor

زندگی

جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴، 22:27

زندگی جریان داره .‌اومدم که بنویسم . اومدم که سعی کنم دوباره مثل قبل بنویسم و امید رو تو دلم نکشم . از این به بعد سعی میکنم هر روز بنویسم ...

پنجشنبه صبح اسنپ گرفتم و از خونه خودم به سمت خونه ط رفتم . بار و بندیلمو اونجا گذاشتم و اماده شدیم و دوباره اسنپ گرفتیم و رفتیم کافه محل کار میم . دوتا غذای خوشمزه درست کرد و حسابی خوردیم و کیف کردیم از این حجم از خوشمزگی . اسم غذاها رو هم حتی یادم نیست. همینقد نابلدم و اسمشون سخت بود خب . خوشحالم که میم سرکار میره و چه شغل خوبیم داره شف کافه است . دمش گرم . واقعا دستپخت میم عالیه . بعد غذا و تعطیل شدن کافه رفتیم خرید .‌هرچی این چند ماه پس انداز کرده بودم رو ریختم تو خرید و همه پولامو به باد فنا دادم و الان تو حسابم ۳ تومن دارم😂البته زیادم پول نداشتم حالا فک‌نکنید رفتم ۲۰ میلیون خرج کردم 😂روم‌نمیشه بگم چقد داشتم پس از این مبحث میگذریم ... بعد خرید رفتیم خونه میم . بعد کابینت کار ط زنگ زد که من میخوام وسیله هامو بیارم و بذارم اونجا . من و ط رفتیم خونه ط .‌ یهو دیدیم کابینت کار و شاگردم خیلی نرم و اروم اروم دارن کابینتا رو وصل میکنن :/. یکم‌ پیششون نشستیم دیدیم کارشون خیلی طول میکشه گفتیم ما میخوایم بریم و این شما و این خونه .‌برای خودتون چای هم بریزید .‌مردی ها کلی خندیدن و گفتن باشه برین . ما برگشتیم خونه میم و شام خوردیم و ساعت ۹.۵ اینا بود که کابینت کارا زنگ زدن گفتن ما داریم میریم و کمد اتاقا بمونه برای یروز دیگه . کابینت کارا هم ادمای باحالی هستنا . خوشم میاد ازشون .‌ اصلا کلا از ادمای کاری خوشم میاد . ادمای یدی رو دوست دارم .

صبح جمعه دوباره میم رفت سرکار و مسئولیت ناهار افتاد به گردن من . یک لوبیاپلوی مشتی به راه کردم تا ظهر که میم و شوهرش برگشتن . بقیه روز رو حرفای سیاسی زدیم و مث پیرزنا خوابیدیم و بعدش نخی اومد دنبالم و کلی باهم وقت گذروندیم‌.‌ اومد خونه ام و لباس نومو پوشیدم و نشونش دادم :) اها راسی میم و ط و ل برام کتاب و یه سرویس تک نفره ظروف سبز رنگ خریدن . امسال خیلی خیلی هدیه های خوب و لازمی گرفتم از همه . باید تو شادی هاشون جبران کنم :)

فردا میرم خونه مامانم . دلم برای مخمل قشنگم یه ذره شده . امیدوارم صبح خواب نمونم مدتیه که صبح ها خواب میمونم

Noor

حمید مهدوی

جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴، 16:43

من سعی میکنم خیلی تصاویر ناراحت کننده رو نبینم . ولی مگه میشه ندید ؟ هربار اینستا رو باز میکنم یه چهره جدید میاد ... خیلی زیادن ... از بین همه این ها اون اقایی که هودی سفید پوشیده بود و بقیه رو نجات میداد رو دیده بودم ... امروز فهمیدم اسمش حمید مهدوی بوده و اتش نشان بوده و چندین نفر رو نجات داده و تیکه دردناکش اینجاست که کشته نش.... یعنی حتی به کسی که کاری جز نجات دادن دیگران نکرد هم رحم نکردین کثافتا ؟ مگه چیکار کرده بود ؟ چند هزار نفر رو بدون اینکه گناهی کرده باشن کشتین ؟ حیف اسم حیوون که بذارم روی شما . شما اشغال به تمام معنایید ... یعنی میبینم روزی که تک تک شما ادم کشا به سزای اعمالتون میرسید ؟ از خدا میخوام زنده باشم و ببینم اون روز رو ...خیلی ناراحتم

یه زمانی دعا میکردیم ایران و امریکا مذاکره کنن که زندگی برامون سخت نشه ... نکردن و زندگی برامون سخت شد ... حالا که ما دیگه نمیخوایم اونا دارن مذاکره میکنن ... امیدوارم هیچ نتیجه ای نداشته باشه

Noor

تولدم

چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴، 10:9

دیروز تولدم بود . ذوق و شوقی نداشتم . اما وقتی هدیه مو گرفتم حالم خوب شد . داداشم برام یه پرنده گرفته . یه عروس هلندی خوشگل و اروم . اسمشو گذاشتم مخمل . خیلی خیلی دوسش دارررررم . همه اش باهاش بازی می کنم . دیشب قفسشو کنارم گذاشتم و دوتایی خوابیدیم . شب هی بیدار میشدم و نگاش میکردم . خیلی دوست داشتنیه . مامانم هن خیلی مخملو دوست داره .همه اش باهام حرف میزنه . نخی هم ده روز پیش هدیه مو داد . باهم رفتیم خرید و یه دراور برام گرفت و خودش هم اوردش بالا . بچم کمر درد شد :( خیلی سنگین بود اخه . اونم هدیه خیلی خوبی بود و واقعا لازمم بود و کلییییی ازش تشکر کردم . وقتی چیزایی که لازممه رو میگیرم خیلی خوشحال میشم :) مامانم هم برام یه سبد پیک نیک گرفت از اینایی که کاسه بشقاب داره :)

.......

یه هفته است پسر عموم اینجاس و کلی کار کرده بنده خدا . پسر عموم نقاشه . خونه مون ، دروازه مون و دفتر داداشم رو رنگ زده تو این هفته . نرده های ایوون هم مونده که باید رنگ بشه . امیدوارم امسال جشن پیروزی بگیریم و همه چی قشنگ بشه . همه چی تازه بشه . یعنی میبینم اون روزو ؟

......

مثل هر سال دستاوردهای امسالمو مینویسم ... امسال بعد از دوسال بالاخره تونستم از شوعرم جدا بشم ... نقل مکان کردم به یه شهر دیگه ...خونه جدید ... محل کار جدید ... ماشین خریدم و رانندگی کردم .... به طور مستمر تراپیمو ادامه دادم ... کلی پنیک کردم ... تحت درمان روانپزشکی قرار گرفتم و حالم بهتره ... کلی با دوستام وقت گذروندم ... امسال کمتر گریه کردم‌ ... یه سفر کوتاه رفتم زنجان ... دوست پسر گرفتم😂.... امسال یه جنگو و یه انقلاب رو دیدم ... امیدوار شدم و ناامید شدم و دوباره امیدوار شدم ...

حیف که امسال هیچ هنر جدیدی یاد نگرفتم ... ایشالا امسال میخوام برم باشگاه ... شاید دوچرخه یا موتور بخرم .... میخوام کلاس خوشنویسیم رو ادامه بدم ...ایشالا که بشه... ایشالا که امسال دیگه تموم میشه ... ایشالا که امسال جشن میگیریم .... ایشالا که شادی بیاد تو دل همه .... یعنی میشه؟

Noor

ظلم

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴، 16:3

اخرین باری که نوشتم قبل از این کشتار بیرحمانه بود ... امروز نتم وصل شد و تونستم پستای اینستا رو ببینم و گریه کنم برای این همه انسانی که پر پر شدن . انقد قلبم گرفته که فقط از خدا خواستم نجاتمون بوده از این لجنزار . هیچ امیدی به هیچ قدرتی ندارم ولی بازم امیدوارم ... دلم میخواد از خدا بخوام ... مگه میشه خدایی باشه و این همه ظلم رو ببینه و کاری نکنه ؟

من ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ ام رشت بودم پیش بچه ها . رشت قیامت بود . همه اومده بودن . همههههه . همه خانوادگی اومده بودن . خشم جلو چشم مردم رو گرفته بود . همه عصبانی بودن . همه خسته بودن ... نمیدونم چی شد که بازار به خاک و خون کشیده شد . نمیدونم کار مردم بود یا کار خودشون . ولی این کار لزومی نداشت . بنظرم که کار مردم نبوده . البته مردم کرکره مغازه ها رو پایین میکشیدن و باهاش سپر درست میکردن ولی به اتیش کشیدن رو نمیدونم .

از پشت خونه میم صدای مرگ بر دیکتاتور میومد و پشتبندش صدای رگبار .‌.. چه روزای سیاهی گذشت ... این ظلم که بی جواب نمیمونه ....

Noor

سالگرد

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 12:19

یجوری شور و هیجان دارم و مطمئنم دیگه همه چی تموم شده که میترسم دوباره پنیک کنم :)) خیلی دلم میخواد برم رشت نمیدونم برم یا نه ... فعلا دو دلم .

دوس دارم زودتر اینده رو ببینم چه شکلی میشه

چه جوری این بازیا تموم میشه چجوری بازی جدید شروع میشه

امروز سالگرد هواپیمای اوکراینی هم هست . امروز روز مهمیه. نمیدونم چجوری پیش میره ولی میدونم تاریخ ساز میشه .

ووووووی نمیتونم هیجاناتمو کنترل کنم

این روزا سیم پیچای مغزم اتصالی کرده . مثل این میمونه که تو سرم پر از ات و اشغالای کوچیکه که یکی اون تو داره همه اش اشغالا و قوطی ها رو شوت میکنه اینور اونور . شبا سخت میخوابم و خواب های دری وری میبینم و صبحا با حس بد بیدار میشم . وقتی بیدار میشم میبینم اعضای صورتمو انقد بهم فشار دادم که چروکیده شدم . حتی دوست ندارم بخوابم دوس دارم بیدار باشم همه اش دیگه خواب برام لذت بخش نیست حتی وقتی خیلی خسته ام . باید میرفتم دکتر و اینا رو بهش میگفتم . حتما بهم دارو میداد . دلم از اون خوابایی که با دارو داشتم میخواد . خیلی لذت بخش بود :(

Noor
© ناخوانا