۴۰۲ خوشحالم که تموم شدی

سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲، 12:21

۱۴۰۲ برای من سال سختی بود . ۶ ماه اول سال رو خیلی سخت گذروندم . ولی گذروندم . ۶ ماه دوم ارامش نسبی داشتم . دارم جای روزای بدو میدم به روزای خوب . ادمای دور و برم عوض شدن . محل کارم عوض شد و داشتن همکارای خوب باعث شد بدون استرس کارمو انجام بدم. بدون اینکه قضاوتم کنن ، سوال پیچم کنن و ... خدایا ممنونم ازت . دوتا مهارت جدید یادگرفتم کالیگرافی و تابلو برجسته . با مشاورم اشنا شدم و برای بهتر شدن حالم تلاش کردم . فهمیدم خیلی از ترسام واقعا ترسناک نیستن .... فهمیدم خانواده مو باید بیشتر دوست داشته باشم .... قدرشونو بیشتر بدونم.... و طرز فکرمو درباره شون عوض کنم چون اون چیزی نبودن که فکر میکردم ... عزیزای دلم ... چقد بخاطر من درد کشیدن .... داداشم ... به هدفش رسید و چقد خوشحالمون کرد....فهمیدم بعضی از دوستام حیلی نزدیک تر از دوستن بهم . خیلی . با م اشنا شدم که البته نمیدونم اینو باید خوب بدونم یا بد . از دوستم ش فاصله گرفتم و اینم برام خیلی خوب بود . کارایی رو کردم که هیچوقت نکرده بودم و برام سخت بود ولی تونستم انجامشون بدم . از نظر مالی خیلی بدبختی کشیدم ولی گذروندم . پیشرفت خوبی هم داشتم و چیزی برای خودم کم نذاشتم .

حالا که نوشتم... میبینم ۴۰۲ برای من همه اش برکت داشته .... حذف ادم اشتباه زندگیم رو هم به فال نیک میگیرم پس :)

تو سال جدید دنبال تغییرات بزرگتری هستم . خدای مهربونم همینطور که دستمو گرفتی باز هم کمکم کن بتونم این مسیرو طی کنم .

Noor

همسایه ها

دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲، 11:40

همسایه ها مشغولن بد جور . یکی از الان مهمون داره . یکی دروازه رنگ میکنه . یکی بالکن تمیز میکنه . یکی تعمیرات میکنه ... همسایه پایینی منم هرچی کیسه پارچه بوده اورده تو پاگرد من گذاشته ... حالا درسته خودم بهش اجازه دادم ولی قرار نبود اونجا رو تبدیل کنه به انباری که ....عح حال بهم زنا ... دلم میخواد از اینجا برم ولی وقتی به تنهایی اسباب کشی کردن فک میکنم میترسم ... میدونم از پسش برمیاما ولی جونم در میره .... پیدا کردن خونه هم یه طرف ... اونم اگه بخوام برم یه شهر دیگه دنبالش بگردم .... خیلی سخته خدا کمکم کنه از این مرحله دارک هم بگذرم

Noor

هفت سین چیدین؟

یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲، 15:24

تو این دو روز کلی کار کردم . کمر و گردنمو از دست دادم ولی خونه رو برق انداختم :/ یه چیز جدیدم یاد گرفتم . اینکه اجزای سفره هفت سین باید ۱. خوردنی باشن ۲ روییدنی باشن ۳ اسم ایرانی داشته باشن .

و اینکه سنبل و سکه جزء هفت سین اصلی نیستند و بعدها اضافه شدن . من همیشه سماق رو حذف میکردم سکه میذاشتم ولی دیگه اینو که فهیدم رفتم سماق گرفتم که جای سکه بذارم :) ماهی هم نگرفتم چون خوندم ایرانی ها از قدیم یه ظرف اب میذاشت رو سفره شون و توش نارنج مینداختن . البته من نارنج نداشتم پس پرتقال گذاشتم :/ راستش سختم اومد این همه راهو برم ماهی بخرم وگرنه دلم میخواست ماهی داشته باشم اونم ۲ تا :)

Noor

رییس جدید

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲، 16:0

الان دیدم رییس اداره مون عوض شده . چرا ؟ چون نماینده شهرمون عوض شده . پس بلافاصله رییس قبلی که دست نشانده ی نماینده ی قبلی بود رو برداشتن و جاش ایشونو که دست نشانده ی نماینده جدیده گذاشتن . هر ۴ سال این مسخره بازی ادامه داره . قسمت جالبش اینه نماینده قبلی پیر بود و رییس اداره مون هم پیر با ۳۴ سال سابقه . نماینده جدید جوونه و رییس جدید هم جوون . نوشته متولد ۶۴ . و قسمت غم انگیزش اینه که من رییس قبلی رو خیلی دوست داشتم . چونکه خیلی خاکی بود . اصلا احساس نمیکردم که ما فوقمه . وقتی میومد بازدید اصلا استرس نمی گرفتیم . همیشه هوای ما رو داشت :( حالا این یکی رو اصلا نمیشناسم . تا بیایم به اینم عادت کنیم و خلق و خوش دستمون بیاد ۴ سال گذشته و یکی دیگه اومده جاش .

Noor

اینجا چهارشنبه سوری نیست :)

سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲، 20:6

بابا وقتی اومد دنبالم تازه فهمید امشب چهارشنبه سوریه . مامانمم فسنجون گذاشته :/ و هر دو خیلی مصمم معتقدند که چهارشنبه سوری هفته بعده ... نمیدونم بخندم یا گریه کنم :)) با این حال این آرامش رو با هیچی نمیشه عوض کرد . همسایه هامون هم مث خودمون سایلنتن .‌

یادمه بچه که بودیم جوونای محله مون سر کوچه مون کلی اتیش بازی به پا میکردن . ما هم فقط اجازه داشتیم دم درمون که ته کوچه است وایسیم و نگاه کنیم . بابامم برامون چندتا اتیش کوچیک تو حیاط روشن میکرد و از روش می پریدیم . ما از بچگی ترقه بازی نمی کردیم برا همین هیچوقت هم حسی بهش نداشتم ‌ . ولی دور هم بودنش رو دوست داشتم . الان اون جوونا جاهای دیگه زندگی میکنن و خودشون بچه های بزرگ دارن . اینکه الان کجا رو دارن میترکونن اطلاعی ندارم :))

Noor

کابوس

سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲، 1:39

بعله کابوس دیدم و الان هم ترسیدم هم خوابم نمیبره . تی وی رو روشن گذاشتتم و امیدوارم که بتونم بخوابم . خیلی وقت بود اینجوری نمیشدما

Noor

آش رشته

یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲، 23:22

من هیچوقت برای خودم اش رشته نخریده بودم . ولی امروز که بارون گرفت و منم بیرون بودم ، مسیرمو عوض کردم و تو همون بارون و سرما کلی پیاده روی کردم و برای خودم اش رشته خریدم . موش اب کشیده شدم ولی ارزششو داشت :) امیدوارم قبل از اینکه به خریدنش عادت کنم‌‌ پختنشو تمرین کنم‌.

Noor

توصیه خانم ل به هنرمندان گرامی

یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲، 17:21

امروز استوری های خانم ل رو دیدم که بهمون توصیه کرده بود کار هنری مون رو به هرکسی هدیه ندیم . هر کسی ارزش دریافت هدیه هنری رو نداره چون درکی از هنر و درکی از زحمتی که پای اون کشیده شده نداره و ممکنه با بی ارزش کردن هدیه شما انرژی شما رو بگیره . خودش بارها اینو تجربه کرده بود ... حتی میگفت یه تابلوی رنگ روغن بزرگ که روزها براش زحمت کشیده رو هدیه داده به یکی از اقوامش و بعد طرف بهش گفته اون یکم از رنگاش ریخت برا همین گذاشتمش دم در بردنش😅 من باید اینو آویزه گوشم کنم . و اینکه ارزون هم نفروشم کارم رو . البته اینو خانم ل نگفته بود خودم اضافه کردم :) اینو دوستم مصی بهم گفته . میگفت اگه ارزش کارتو کم کنی دیگه سراغت نمیان . به کسی بفروش که میفهمه و ارزش قائله . میگفت اون مشتری ارزونا همون بهتر که سراغت نیان :)

حالا فعلا من که تو تموم کردن تکالیف خودم موندم 😅...

Noor

ایمیل :/

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲، 21:30

اینایی که ادرس ایمیل میذارن فازشون چیه ؟ من تو باغ نیستم یا اونا ؟ طبیعیه ؟ ایمیل بازی طبیعیه ؟ من حتی رمز ایمیلم رو هم یادم نیست سر همین پیجمو هم از دست دادم بنده ی خدا :)) حالا سوالم اینه اگه وبلاگ ندارن و دلشون هم از یه طرف میخواد با یکی ارتباط بگیرن خب شماره شون رو بذارن معقول تر نیست ؟ یا ایدی تلگرام مثلا ؟ ایمیل دادن باکلاس تره شاید ؟! خب اونی که ایمیل میزنه براش فرقی نداره کجا ارتباط بگیره که ... چرا خودتونو خسته می کنید‌‌‌‌.... شایدم هکرن من خبر ندارم ؟ :/ نمیدونم دیگه والا از درک من خارجه

Noor

هفته ی شلوغ

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲، 21:0

خب هفت سین چوبی کنسله . گرونه . منم که کلی خرج و مخارجم بالاست . مث قبل تا به تا می چینم . این ماه اصلا از دستم در رفته همه چی . از ماه بعد خیلی باید حواسمو جمع کنم. امروز اخرین جلسه کلاسم بود . یه جلسه دیگه مونده که میفته بعد عید . یکم خسته شدم از کلاس رفتن. همه کارام هم نصفه نیمه موندن که باید تو تعطیلات تمومشون کنم . اسمم برا پیج پیدا نکردم . حوصله هم ندارم . دلم میخواد این هفته زودتر تموم شه.

Noor

ایده امسالتون برا هفت سین چیه ؟

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 14:36

خب پارسال که هفت سین نذاشتم . فقط یه سبزه داشتم که خودم سبزش کرده بودم . امسال میخوام هفت سین بچینم و از الان به فکرشم . هرچند که می بینم مث قدیما ذوقی هم براش ندارم . فقط چون پارسال نچیدم امسال حتما می چینم که سال بعد که یادش افتادم حالم بهتر باشه . علت بی ذوق شدنم میتونه این باشه که کسی قرار نیست تعطیلات پیشم بیاد . من همیشه دوس دارم هفت سینم تا به تا و کوچولو باشه . از این ظرفای ست و هفت سینای گنده خوشم نمیاد . حالا الان تمایلم رفته به سمت چوب . اینستا هم که ماشاالله هوشمند . ۲ تا عکس چوبی لایک کردم کل اکسپلورم شده چوب :/ نمیدونم فعلا . اگه چیز مناسبی با قیمت مناسب دیدم میخرم . نشدم که هیچی . باز هم تا به تا می چینم.

Noor

روز تعطیل بنده

جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲، 7:44

متاسفانه مغزم عادت کرده این ساعتا بیدار بشه . از ۷.۱۵ بیدارم و دیگه خوابم نمیبره :( اینم شانس مایه

Noor

سرگرمی‌ جدیدم

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲، 23:19

بنظرم‌ اگه بهشتی وجود داشته باشه مکس امینی حتما میره بهشت . چون ادما رو شاد میکنه . چند شبه قبل از خواب کلیپاشو میبینم و بعد میخوابم . حداقل موقتی که حالمو خوب میکنه . همین امروز صبح قبل بیدار شدن داشتم تو خوابم‌ میخندیدم :)) از اثرات شارژ کردن مغز قبل خواب بوده لابد :))

...........‌‌

امروز اشپزخونه مو ترکوندم و تا حدودی تمیزش‌کردم ولی چون بارونی شده هوا فردا میخوام بیشتر بخوابم .

Noor

سحرخیزان

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲، 10:31

از ۷.۵ بیدارم😒 ولی خب شب خواب عمیقی داشتم پس اشکالی نداره . اون ساعت یه نگاهی به وبلاگای به روز شده کردم ... انگار اونایی که صبحا مینویسن از یه دنیای دیگه اومده بودن ... خیلی خوبن ...

Noor

ماجرای منو اقای پستچی

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲، 23:36

دیشب بعد از مدت ها یه خواب راحت داشتم . خیلی راحت واقعا . امیدوارم امشب هم همونطور راحت بخوابم . ما اینجا یه پستچی داریم که خیلی باحاله . فک کنم حتی الان میدونه که جدا شدم . چون همه تلاششو میکنه مجبور نشم تا اداره پست برم . امروز زنگ زد هنوز کارم تموم نشده بود ... همسایه هم خونه نبود . زنگ زد که کجایی کی میرسی ماشین داری یا پیاده ای . محل کارت کجاست من بیام اونجا بهت برسونم . گفتم اقای ... بسته ام شکستگی نیست بندازش تو حیاط زحمت نکش محل کارم دوره ... بعد ده دقیقه دوباره زنگ زد که خانم‌.... یکیشو انداختم تو حیاط اون یکی بالای دیوار گیر کرده :) گفتم میتونم برش دارم؟ گفت اگه چوب بلند داشته باشی اره ... اخی دلم خیلی سوخت براش یه طور مظلومانه ای که انگار کار بدی کرده داشت صحبت میکرد :) خلاصه برگشتم دیدم بسته لبه دیوار گیر کرده . اتفاقا یه چوب درازم تو باغچه بود و بسته رو اوردم پایین باهاش

Noor

انزلی

سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲، 22:39

امروز بعد کار وقتی تازه میخواسم ناهارمو بخورم یهو دوستم م زنگ زد که میای بریم انزلی ؟ مامانم هم قرار بود عصری بیاد . اول زنگ زدم به مامانم و گفتم میشه پنج شنبه بیای ؟ قبول کرد . و به م گفتم که میام . یادمه قبلا چقد نه میاوردم برای همه چی . که الان خسته ام . الان میخوام بخوابم . الان امادگیشو ندارم و فلان . ولی الان دارم سعی میکنم به همه اره بگم . البته اینجوریم خوب نیستا ولی منظورم اینه از لاکم در اومدم . رفتیم انزلی . چقد انزلی رو دوس دارم . یاد بچگیام میفتم . خونه عموی مرحومم ... بعد مدت ها با دوستم خرید کردیم . انقد انلاین خرید کردم که خرید کردن رو فراموش کرده بودم . چند تا درس هم از م گرفتم که جای نوشتنش اینجا نیست . باید بنویسم و جلو چشمم بذارم

Noor

قرار گذاشتن مردم

دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲، 15:16

امروز منو ه با یه اقایی برگشتیم ‌که ظاهرش به دل نمی نشست . لاغر بود با بینی عقاب . موها ژولیده . حالا اینا مهم نیستا ولی با خودم فک کردم حتما خیلی لاته . دستاشم پره تتو ستاره ای .بعد دیدم پشت ماشین یه دسته گله :) قرار داشت . بنظرم دیگه ظاهرش مهم نبود بلد بود دلبری کنه :) دوس داشتم غیب میشدم باهاش میرفتم ببینم دختره چه شکلیه :)

Noor

بیماری ؟!

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲، 19:55

دو شبه حالم بده . نه اونقد بد ... نه مث قدیما ... ولی بده ... کابوس میبینم ... احساس خفگی دارم ... حس میکنم قلبم داره می ایسته ...تو مدرسه هم حالم خوب نبود ... احساس میکردم ممکنه غش کنم ... عصری یکم خوابیدم پستچی زنگ درو که زد از جام پریدم و فقط جوابشو تونسم بدم قلبم اومد تو دهنم ...رفتم اشپزخونه... اب خوردم ... نشستم رو زمین ....چشام سیاهی میرفت حالم که بهتر شد بعد رفتم پایین .... به ه میگفتم ازم خبر بگیرید یهو تو خونه غشی نشم :/ حس میکنم رگام مسدود شدن . ادم چجوری باید بفهمه رگاش مسدود شدن یا نشدن؟ نوار قلب ؟ شاید اکسیژن خونم کم شده :/ مث ننه بزرگایی شدم که نگران سلامتیشونن! نگرانن یهو نفله نشن !

Noor

دوستم ش

جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲، 21:12

دوماه یا شاید سه ماهه که منو ش باهم حرف نزدیم . تقصیر من فقط این بود که مث قبل با صبر و شکیبایی و گذشت باهاش برخورد نکردم . ناراحتم نیستم ‌. همیشه از ادم طلبکاره . درک نمیکنه ادمو و فقط یه گوش میخواد که غرغر کنه . از وقتی باهاش حرف نمیزنم اعصابم اروم تره . ولی خب من همیشه حیفم میاد دوستیمو با دوستام خراب کنم . اگه پیام بده به روی خودم نمیارم که قهریم :)

Noor

پنجره ها وا شده :)

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲، 18:22

خب امروز شیشه های دوتا اتاقو برق انداختم و از خودم راضیم ... البته کار اسونی نبود . چون قسمت ریلی رو از جاشون کندم و بردم تا حموم که بشورمشون و سنگین بودن برام مخصوصا اونجایی که دوباره باید نصبشون میکردم ...ولی خب خواستن توانستن است :) حالا پنجره اشپزخونه و پذیرایی مونده .اونا رو باید شب تمیز کنم . کدوم شب دیگه نمیدونم .

این کار هم جزء اولین کارهایی بود که خودم به تنهایی انجامش دادم :) شاید مسخره به نظر بیاد ولی حقیقت داره .

بابام نمیتونه بیاد دنبالم و خودم باید برم . سختمه . بسیار .

Noor

انتخاب درست

چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲، 0:19

خیلی نعمت بزرگیه اگه کسی رو دارید که به حرفاتون گوش میده . بهشون اهمیت میده ... قدرشو بدونید باشه ؟

امشب با ط درباره دوستمون ل حرف میزدیم ... اینکه جدیدا خیلی آشفته شده و اینکه ایا تونسته با مشاور صحبت کنه یا نه ... ط یهو گفت البته همسرش خیلی همدم و همراهه باهاش وگرنه اوضاع روحیش سخت تر میشد ... راس میگه... از اینکه ل یار خوبی برای خودش پیدا کرده واقعا خوشحالم .... کاش این دوتا همیشه جلو چشمم باشن که یادم نره همدم داشتن تو رابطه چقد مهمه ... الهی همیشه کنار هم خوش باشن دوستای قشنگم

Noor

خرابکاری جدید

دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲، 14:21

دیشب در حالی که میخواستم در رنگ قرمز رو باز کنم یهو یه قلپ رنگ از جاش پرید بیرون و دقیقا افتاد رو قسمت روشن فرش . همینطور شوک بودم و بهش زل زده بودم اخه دیگه کاریش نمیشد کرد :( خلاصه بعدش با کاردک برش داشتم و هی سابیدمش ... هم پخش شد هم قرمزیش تو ذوق میزنه .... نه مث اینکه دیگه واقعا فرشا رو باید بدم قالیشویی :( حالم گرفته شد ... راهنمایی هم که بودم یادمه گواش قرمزو ریخته بودم رو موکت اتاق ... خاطرات زنده شدن... دوستم میگه لکه بر رافونه بزن شاید رفت ... حالا امتحان کنم نتیجه رو میگم

Noor

پایان پروژه ی دندون ۷

یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲، 12:6

خب من ۱.۵ ساعت با دهن باز زیر دست خانم دکتر بودم و بالاخره این دندون لامصب رو تموم که نه ولی به پایان رسوندم . رشت که رفته بودم برای معاینه اقای دکتر که سن و سالی ازش گذشته بود گفت اول دندون عقلتو بکشیم بعد اونو عصب کشی کنیم ...‌ اینجا خانم دکتر گفت اول عصب کشی چون درد داری بعد دندون عقلت ... که من با تصمیم ایشون موافق تر بودم چون خیلی درد داشتم .... اما امروز که گفت من جات باشم فعلا دندون عقلو بیخیال میشم چون ممکنه اینو بشکنه فهمیدم تجربه یه چیز دیگه است واقعا .... حالا بدبختی اینه که هم دندون عقله ممکنه بشکنه هم اینی که با بدبختی عصب کشی شده ... البته اعتراف کرد که بهتره برم پیش متخصص تا انقدر عذاب نکشم براش . حالا سر اونم کلی داستان خواهم داشت .

Noor

دندون

یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲، 8:20

روز تعطیلی که بارونی باشه و سرد رو ادم باید تا لنگ ظهر بخوابه و از پتوی گرم و نرمش جدا نشه ... نه اینکه بهش نوبت دندونپزشکی داده باشن و مجبور باشه بلند شه ... خدایی خیلی سخته :(((

Noor

کمک کمک

شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲، 21:4

دوستان چند روزه میخوام ازتون کمک بگیرم نمیشه... بلاگفا یاری نمیکرد ... لطفاااااا هر اسم لطیفی که مناسب برای یه پیج هنری میدونید،بلدید،دوست دارید .... رو برام بنویسید ممنون میشم ....

Noor

عیدو چیکار کنم

جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲، 23:50

این لعنتی درست نشد ... عح

۴ اسفندم تموم شد . چشم به هم بزنیم اسفند با سرعت تموم شده . باید یکم درسا رو سریع تر بدم بعد عید گرفتار نشم با جشن ها و فوق برنامه ها ... هرچی به عید هم نزدیک میشیم استرسم بیشر میشه . پارسال هم همینطور بودم . ولی خب پارسال شرایطم خیلی بد بود ولی امسال دلیلی جز اینکه نمیخوام اقوام رو ببینم و نگاه هاشون رو تحمل کنم دلیل دیگه واقعا برای اضطراب وجود نداره . و خب میتونم تعطیلات رو خونه خودم بمونم و از این ماجراها دور باشم ولی بازم از اینکه دیگران بگن باران کجاس و مامان و بابامو سوال جواب کنن نگرانم ... دلم نمیخواد اونا تحمل کنن چیزایی که من باید تحمل کنم رو ... ولی میدونم نباید اینجوری باشه . میدونم که اولا که من نباید از ادما فرار کنم دوما اینکه اگر هم تصمیم گرفتم خونه بمونم نباید خودمو سرزنش کنم . کاش میشد برم سفر از اینجا دورباشم . تنهایی پاشم برم مشهد ؟ شاید حالم خوب شد . عرضه شو دارم ؟ فک نکنم خیلی دوره میترسم

Noor

:(

جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲، 13:37

واقعا فک نمیکردم بلاگفا هم باگ داشته باشه... چون پستمو حذف کردم انگار بلاک شدم و دیگه نوشته ام نمیره قاطی وبلاگا ... لعنتی ...

Noor
© ناخوانا