رییسی !
میگم سقوط بالگرد رییسی حداقل باعث شد من ارزشی های دور و برم رو از روی استوری های دعا و اذکیه و طلب یافتن و شفا و شهادتو نمیدونم چه و چه شناسایی کنم :/ حالا اومدم اینجا می بینم اینجا هم ارزشی ها مثل مور و ملخ ریختن بیرون
میگم سقوط بالگرد رییسی حداقل باعث شد من ارزشی های دور و برم رو از روی استوری های دعا و اذکیه و طلب یافتن و شفا و شهادتو نمیدونم چه و چه شناسایی کنم :/ حالا اومدم اینجا می بینم اینجا هم ارزشی ها مثل مور و ملخ ریختن بیرون
امروز بعد از سال ها پشت پنجره اتاقم نشستم . اتاقی که الان مال داداشمه . نشستم این بالا که صدای بارون رو بشنوم و از دیدن قطره های ریزش کیف کنم . با اینکه بارون همون بارونه و ارامشی که ازش میگیرم مثل قبله و همیشه هم همینطور باقی خواهد موند ولی منظره خیلی عوض شده . ساختمونا زیاد شدن . درخت انجیری که دیگه نیست و کاج های تزیینی که بابام ردیف کرده و دیگه تقریبا همه دید خیابون رو ازم گرفتن . خونه همسایه ها رو به سختی میبینم . همسایه سمت چپی که ادمای بد دلین و هیچ دلم نمیخواد با هیچ کدومشون روبه رو بشم . و همسایه سمت راستی که مادرشون از دنیا رفته ... خونه شون برام دلگیره ... چند سال دیگه این دوطبقه در حال ساخت اماده میشه و معلوم نیس قراره چجور همسایه هایی گیرمون بیاد ...
چند وقتی هست با دوستم اشتی کردم . از وقتی اشتی کردیم وقت و بی وقت زنگ میزنه و هر موقع که جواب نمیدم طلبکارانه رفتار میکنه و ناراحت میشه . امشب بهش گفتم ش من اون ادم سابق نیستم از زیاد حرف زدن عصبی میشم عزیزم نمیتونم مث قبل ساعت ها باهات حرف بزنم . اگه کار واجبی داری پیام بده حتما زنگ میزنم ... ولی میگه "نه من برای دوستام سنگ تموم میذارم و اونا نمیذارن و فلان ..." اخه چه سنگ تمومی گذاشتی عزیز دلم ؟ حداقل برای من ... من با اینکه زندگیم زیر و رو شده بود اما بازم گوش شنوای تو بودم تو اون شرایط .... تو حتی نیومدی بهم سر بزنی ...تولد و مهمونی و عروسی دوستای دیگه ات رو میرفتی . حتی پیش اونایی که دوستت نبودن و مایه عذابت بودن هم رفتی اما تو این یسال یبار نیومدی پیش من که به گفته خودت نزدیک ترینم بهت و روزهای سختی رو میگذروندم ... منم به اینا فکر کردم اما هیچوقت به زبون نیاوردم چون میگم نباید از کسی توقع داشته باشم ... از هیچ کس ... اونوقت تو توقع داری هر موقع و تو هر شرایطی زنگ میزنی من جوابتو بدم؟ اونم من با این شرایط؟ بخدا که این معقول نیس .
از هم توقع بیجا نداشته باشیم
باز هم نوشته هام نمیرن تو بروز شده ها
:(
البته امیدوارم این یکی بره
سر درد میگیرم . چشمامو میندم . خوب میشم . چشمامو باز میکنم و دوباره سر درد میگیرم .
برای ارامش اعصابم یه سریال کره ای پیدا کردم. زیر چترملکه . قشنگه . تو یه سکانسی ملکه رفت تو زیرزمین تا گریه کنه و یهو یاد خودم افتادم که از ناراحتی زیاد میرفتم تو پارکینگ و گریه میکردم . چقد عجیب که اون حجم غم رو فراموش کرده بودم . چقدر خوب که فراموشش کرده بودم .
من فقط یبار رفتم نمایشگاه کتاب . اون موقع دانشجو بودم . از طرف دانشگاه با دوستام رفته بودیم . خیلی خوش گذشت . میم تو نمایشگاه غش کرد . بهش کرانچی و اب دادیم حالش خوب شد :)) سین هم با دوست پسرش اونجا قرار گذاشت و بهمون گفت این پسر عمه مه . ما رو اسکل کرده بود و بعدا بهمون گفت که دوست پسرش بوده . سال بعدش بخاطر پسرخاله اش با اون پسره بهم زد و بعدش پسر خاله با سین بهم زد . همون سال سین با ف دوست شد و سال بعدش با یکی دیگه ازدواج کرد :))حالا اصلا اینو نمیخواستم بگم یهو ذهنم رفت سر سین ای بابا...
هرسال دلم میخواد برم نمایشگاه کتاب ولی چون تنهایی نمیتونم نمیرم دیگه ... ولی هنوز امید دارم که یه روز به اونجا میرسم شده تنهایی :) البته غیر اون باید پولامم جمع کنم دیگه :)
امروز اخرین روز کاری بود . البته هفته بعد چند روزی رو باید برم . اما اون چند روز مثل زنگ تفریحه . امسال همه چیز برام خیلی ساده و راحت گذشت . همکارای خوب تو محیط کار باعث میشن ادم با ارامش پیش بره . 'ما' ازم خواسته معاونش بشم ولی دلم نمیخواد این راحتی که پیش ف و ه دارم رو ول کنم و با اون خودمو عذاب بدم . ما ادم ایرادگیریه . همون دو روزی که پیشش مهمون بودیم کلی حرکات رومخی داشت و منم میدونم که نمیتونم اونو هر روز ببینم و افاده هاشو تحمل کنم و در جواب غرغراش ساکت بشینم ... حالا گاهی با خودم میگم اشکالی نداره از این نقطه امن بیا بیرون و چیزهای جدید رو تجربه کن ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم مشکل من اینه که میدونم اون مکانی که قراره برم توش با وجود ما برام امن نخواهد شد که اگه میشد به درخواستش فکر میکردم .
دلم میخواست حافظه ام پاک میشد کامل و از نو شروع میکردم . البته نه درباره ی همه چیز مثل خوندن و نوشتن و اشپزی و رانندگی و همه چیزهای دیگه ای که کسب کردن دوباره شون سخت و لازم و زمانبره ... درباره ادم ها ... درباره عادت های بدی که به دست اوردم... حس های بدی که تجربه کردم ... درباره چیزهایی که ازشون ترسیدم ... خاطرات بدی که برام مونده ... درباره این ها کاش میشد حافظه مو پاک کنم ... چرا اثرشون از بین نمیره ؟ چرا گاهی پررنگ تر هممیشه ؟
یاد فیلم بیچارگان افتادم ... میدونم تجربه کردن چیزهای بد هم لازمه و این ها کمک میکنه ادم کامل بشه ... ولی گاهی تحملش از توان ادم خارجه ... انسان بدون تجربه کردن چیزهای بد کامل تر نیست ؟
یه وقتایی هم از خودم ناامید میشم
ولی کم کم و دوباره و الکی الکی امید رو زنده میکنم
و این دور باطل رو ادامه میدم
از ابتدای تولد این وبلاگ تا الان با ۴ نفر رابطه ام از سطح وبلاگ فرا تر رفته . هم اکنون دوتاشون فقط تو پیجم هستن و استوری و پستای همدیگه رو میبینیم و رابطه مون کمرنگ شده . حتی خبر ندارن من چه چیزهایی رو از سر گذروندم . نفر سوم رو یکبار حضوری دیدم و دیگه فکر نکنم باهم حرف بزنیم یا ببینمش . و نفر چهارم رو امشب با دیدن اولین کامنت هاش فهمیدم که ۶ سال از دوستیمون میگذره و اصلا حس نمیکنم که تا حالا از نزدیک ندیدمش ... هر دومون چقدر بزرگ شدیم و اون الان یه مامان کوچولوعه 🥰
خیلی کم پیش میاد که من خواب بمونم . چون استرسیم و عامل بیرونی اجازه نمیده با بیخیالی بخوابم . اولین باری که خواب موندم سوم دبیرستان بودم و امتحان فیزیک داشتم . یادمه اون سال برای امتحانات خوابگاه نموندم چون مریض بودم و رفت و امد میکردم . یه فصل کوچولو از فیزیکم مونده بود که نخونده بودمش . ساعتو گذاشتم رو ۵ که صبح پاشم بخونمش و بعدش برم برای امتحان . ساعت بدبخت صداش که دراومد قطعش کردم و خوابیدم و اصلا نفهمیدم که این کارو کردم ....وقتی چشم باز کردم نزدیکای ۷ بود .... وای دنیا رو سرم انگار خراب شد :)) چه دنیای کوچیکی بود البته ... و تو اون موقعیت با مامان بابام درگیر بودم که چرا منو بیدار نکردن ... البته چون سابقه نداشت همچین اتفاقی برام بیفته فکر میکردن قرار نبوده بیدار بشم ... خلاصه خیلی زجر کشیدن اون روز ...
دیگه همچین اتفاقی رو تجربه نکرده بودم تا امروز صبح ... یه ربع به ۶ بیدار شدم جواب پیامک ف رو که نوشته بود از خونه پلاستیک ببرم مدرسه و براش نوشتم سلام جیگر چش رو هم دادم و خوابیدم تا ۷.۱۵ 😂 ( حالا ۷.۵ باید میرسیدم میدون که شوهر ه ما رو برسونه مدرسه ... ) اون وسط خوابم میدیدم ....که دارم میرم تولد و دیرم شده چون جوراب شلواریم رو پیدا نمیکردم 😂 خلاصه قلبم اومد تو دهنم ... ۱۰ دقیقه ای حاضر شدم و رفتم 😅
خب شروع این چالش با معلم زبان یه سری بندگان خدا بوده و ما ادامه اش میدیم چون اون ها نتونستن :)
البته که چیزهای زیادی میشه نوشت ولی ممکنه از نظر من جالب باشه ولی از نظر شما نباشه یا حتی ممکنه چیزهای جالب تری درباره من وجود داشته باشه ولی خودم ازشون بی خبرم .
من میخوام درباره تکنیک دوست یابیم بگم :))
یه چیزی که درباره من وجود داره اینه که در کوتاه مدت قابلیت جذب افراد به سمت خودم رو ندارم . که فک میکنم بخاطر سایلنت بودنم تو جمعه .تلاشیم بابتش نمیکنم . چون مشکل زیادی باهاش ندارم . البته الان نسبت به قبل خیلی بهتر شدم . حالا تو اون مدتی که سایلنتم دارم چیکار میکنم؟ بعله رصد کردن دیگران نه از جنبه مثبت بلکه از جنبه منفی :)) با خودم میگم این یکی افاده ایه حوصله شو ندارم ... اون یکی بد دهنه ... اون یکی موذیه ... اون یکی مودیه و ... :)) بعد اتفاقی که میفته اینه که حالا یا قابل اعتماد به نظر میرسم یا گوش شنوا دقیق نمیدونم ... دیگران میان سمتم و اگه من از قبل برچسبی روی بندگان خدا نزده باشم ... همونا میشن جزء رفیقام ... و الان با همین تکنیک نسبت به دور و بریام دوستان بیشتری دارم... و البته دوستی های بادوام تر ....
یه چیز دیگه هم یادم اومد ... من معمولا از اون ادمایی که تو جمع ادمای زیادی رو دور خودشون جمع میکنن و میخوان جلب توجه کنن بدم میاد بدون استثنا و فاز بی محلی برمیدارم😂
میم میگفت یه روز تو کلاس تمرینشون که هر کس باید چند تا از ویژگی های خوبشو میگفت ، یکی از پسرا ، هرچقد بهش اصرار میکنن که از خوبی هاش بگه نتونسته ... میم میگفت پسره فقط به تمسخر درباره خودش گفته : درازم دیگه و بعد خندیده ... و بعد بچه ها شروع کردن به تعریف کردن ازش . ولی پسره انگار اصلا خودشو دوس نداشت و حرفایی که از صمیم قلب بهش میزدن رو باور نمیکرد ...
خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم از شنیدن این ماجرا
منم گاهی اینطوری میشم . گاهی از خودم ناامید میشم و فکر میکنم دوست داشتنی نیستم . ولی خب دائمی نیست حسم . گاهی هم خیلی خیلی خودمو دوست دارم .
بیاید خودمونو دوست داشته باشیم
ط داره ساز میزنه
میم هنوز خوابه
منم که خسته ی بیخوابم ... وبلاگ های بروز رو میخونم و بعضیاشونو خیلی دوس دارم... نمیدونم وبلاگ منم براتون دوست داشتنیه یا الکی پلکیه :))
از دیروز با ط خونه میم هستیم . خوابم کم شده . ساعتایی که من خسته ام چون مشغولیم و خونه شلوغه نمیتونم بخوابم و وقتایی که بقیه خوابن خواب من دیگه پریده ... تنها بدی اینجا همینه ... امروز با بچه ها رفتیم شهرداری و یه سری چیزا برا جشن الفبا گرفتم ... برای بچه ها هم کتاب قصه گرفتم و برای ل خانم و استادم هم سووشون رو ...
دلم تنهایی خونه خودمو میخواد ...
امشب قسمت اخر گات رو دیدیم و دیکتاتوری دنریس و سرسی رو با دیکتاتوری بعضیا مقایسه کردیم :) دنریس یه جا گفت مردم که منو دوست ندارن بذار حداقل ازم بترسن . هه .
بعضیا چقدر خوب و قشنگ حرف میزنن . مث دوستم میم . میتونه ساعت ها صحبت کنه ... صحبتایی که تو رو وادار کنن بیشتر به خودت فکر کنی ... البته من ادم گوش دادن به صحبتای طولانی نیستم ... خسته میشم... برام حوصله سر بره... نمیتونم هم خیلی سخنوری کنم ... با نوشتن راحت ترم... امشب میم یه حرفایی زد که حس کردم وقتشه از فضای مجازی فاصله بگیرم ... ولی خب اون هیچ وقت اینجا نبوده .... بمن هم نگفت که ننویس یا نباش ... من خیلی زود متاثر میشم از حرف دیگران و با اینکه اینجا رو خیلی دوست دارم ولی انگار وقتشه کمرنگش کنم
:(
روزهایی که خواب بعد ظهرم کنسل میشه انگار یه تیکه از جونم کنده میشه :| کسل کسل
اونایی که عصرا نمیخوابن چجوری ادامه میدن ؟ :|
من از اینجا آب و هوای مشهد و چک میکنم در حالی که قرار نیست برم اونجا و حتی در حالی که نمیدونم اب و هوای استان خودم در چند روز آینده چطور خواهد بود و در حالی که جسمم خوابالود رو مبل افتاده ذهنم با ماشین تو جنگل بارونی دور میزنه :)
من استاد گند زدم به حال خوب خودمم :)
البته میدونم که این گند زدنا به نفع خودمه و بعدا از خودم تشکر خواهم کرد . افرین . ادامه بده
بعضی روزها از اینکه حالم خوبه به طور عجیبی خوشحال میشم . فکر میکنم میبینم دلیلی وجود نداره که خودمو سرزنش کنم .. یا دلیلی وجود نداره که براش مضطرب باشم .. یا اصلا منتظر اتفاق جدیدی نیستم .. یا حتی هیچ کاری ندارم که رو دستم مونده باشه ... البته خیلی کارا رو دستم مونده :)) و همه اینا به طرز عجیبی حالمو خوب میکنه . خودمو چشم نزنم حالا ://
دوتا ایمیل دارم که رمزشون یادم نمیاد . و ایمیلی که باهاش به همه جا وصلم رو هم رمزشو یادم نیست .هرکاریم کردم نشد که نشد . دیشب از اینکه نمیتونم رمزها رو پیدا کنم عصبی شدم و خوابم نمیبرد ... و بعد فکر کردم که چیزی که اصلا وجود نداره ... تو فضای واقعی هیچی ازش نیست .... چطور میتونه انقدر انسانو کلافه کنه . اصلا فدای سرم که یادم نمیاد . تهش اینه که اکانت اینستام و وبلاگم بپره دیگه . خب بپره . مگه قبلا نپریده؟ چی شد مگه ... دوباره از نو شروع میکنم ....والا
کاش اینجا رو یواشکی نخونید
بخونید و بنویسید برام
بعد از اینکه به همسایه مون گفتم ماشینشو تو پارکینگ من نذاره و اقاهه بهش بر خورده بود و زنگ زده بود به بابام ... دیگه ندیده بودمش ... امشب تو حیاط دیدمش ... یه سلام خشک و خالی کرد فقط و مث بچه ها قهر کرده بود ... مرد به اون گندگی واسه من که جای دخترشم قهر کرده ... اونم واسه چیزی که حق من بوده ... تازه با بابامم حرف نزد ... به هر حال من خوشحالم که حقمو ازش گرفتم تا پاشو از گلیمش دراز تر نکنه... تا فک نکنه چون تنهام و مودبم باهاشون میتونه سواستفاده کنه ازم ... بعله
امشب هم خونه میم هستیم . تازه میخوایم بخوابیم .
امروز خیلی خوش گذشت بهمون . میم برامون میگو پلو درست کرد که اولین بار بود میخوردم و مزه شو دوست داشتم . عصری هم رفتیم کنار ساحل . یه اتفاق هیجان انگیز رو هم تجربه کردیم که البته به دلیل مثبت بودنمون کیس های مورد نظر رو کنسل کردیم :)) بعدش رفتیم مغازه ه بهش سر زدیم و ازش خرید کردیم و یه سر هم رفتیم خونه من یکم وسیله برداشتیم و دوباره برگشتیم خونه میم
و امشب کلییییییی حرف زدیم
راستی چرا هیشکی اینجا روز معلمو به من تبریک نگفت
من هم اکنون در جمعم و به شدت احساس تنهایی میکنم .
این دوستام حالمو خوب نمیکنن . در کنارشون احساس عقب موندگی از زندگی بهم دست میده و این برام ناراحت کننده است .
ای فیلم داره فاصله ها رو پخش میکنه . خوشم میاد از اهنگ شروعش . منو میبره به تابستون زمانی که سوم دبیرستان (البته فک کنم ) بودم . تازه از مشهد هم برگشته بودیم . اگه اشتباه نکنم همون سال جام جهانی هم بود . همه با هم تو خونه مون تماشا میکردیم .... این وسط از اسم ساسان بدم میومد با اینکه از نیما شاهرخ شاهی خوشم میومد :)
البته الان حس میکنم چندسال مختلف رو با هم قاطی کردم و دارم تعریف میکنم ....
این پسر مثبته و مرضیه هم خیلی رو مخن :/
دوتا از چیزایی که منو بهم میریزه ...یکیش انتظار کشیدن و دومی برنامه های یهوییه ... همیشه برام ناراحت کننده ان . و با اینکه خیلی سعی کردم این مدت انعطاف پذیر باشم ولی باز هم وقتی یهویی یکی تصمیم میگیره بره فلانجا و منم همراهیش کنم یا اینکه مهمون سر زده بیاد یا تو مدرسه یه کار یهویی بهم بسپرن .... همه اینا برام بار سنگینی داره انگار ... یکی از مشکلاتم با مرحوم همین بود ... برای خودش برنامه ریزی میکرد و یهویی بهم میگفت ... البته بعدا بهتر شد ولی هیچ وقت درک نکرد که این مربوط به منه نه مربوط به اون ادمایی که باهاشون قرار میذاشت ....
از انتظار هم بدم میاد ... نیاز به توضیح نداره
عصبانیم هستم انگار ... از خودم ... ادمایی که بیشخصیتن رو یا باید از دور و برتون حذف کنید یا اجازه ندین هرطور میخوان باهاتون رفتار کنن و هر حرفی رو بزننن ... از خودم عصبانیم که ۵ سال هیچ کدوم این کارا رو نکردم و فقط فرصت میدادم بهشون ... من فک میکردم مشکلاتم دیگه حل شده ... ولی الان که فک میکنم میبینم اون ۵ سال کلی تروما برام گذاشته... چند روزه تک تک اعضای خانواده اش ... رفتاراشون و کاراشون میاد تو سرم ... چجوری باید اثر اینا رو از بین ببرم
به عنوان تجربه ام میگم ... کسی که باهاتون حرف نمیزنه حالا هرچقدم خوب و پر اپشن باشه .... حتی اگه به جای حرف زدن گوش دادن بلد باشه ... دوزار نمی ارزه ..... ببوسیدش بذارینش کنار .... همین حرف نزدنا باعث میشه گره های زندگیتون زیاد بشه .... مشکلات حل نشده زیاد بشه ....وقتی دعواتون میشه یا قهرتون میاد جای اینکه حرف بزنه سکوت رو انتخاب میکنه و هرچه پیش امد خوش امد .... اخرشم هیچی به هیچی .... عمرتون هدر میره
دیروز روز شلوغی داشتم و با اینکه روز شلوغ داشتن از خیلی جهت ها خوبه ولی چون منو خسته و کوفته میکنه ترجیح میدم هفته ای یبار نهایت دوبار برام شلوغ پیش بره :)
یکی از کارایی که دیروز برای خودم کردم این بود که شهر و زیر و کردم و بالاخره یه الکتریکی پیدا کردم که ریسه مناسب ماهم رو داشت .... ووووی نگممممم چقد این ماه قشنگگگگ شده با لامپ اخههههه ..... و چقد اون اقاهه با صبر و حوصله بود و کارمو قشنگ و مرتب اماده کرد این وسط من چقد خنگول شده بودم در پاسخ به سوالاتی که ازم میپرسید اخه من هیچی از الکتریکی سر در نمیارم :))
انقد از اماده شدن ماهم انرژی گرفتم که حد نداره :))
حیف بود تو این تاریخ رند یه پست نذارم .
میگم چرا خدا انجیرو میوه بهشتی گذاشته ولی نارنجو پرتقالو نذاشته ؟ اگه بهشت عطر نارنج نده چی ؟ این بهار دلگیر برای من با بوی نارنجی که از درخت تو حیاط تا خونه ام میاد و این نور قشنگی که میتابه به خونه ام قشنگ و قابل تحمل شده . یه سری کارا رو باید انجام بدم که سختمه انجام دادنشون . میخوام دوباره تو خونه ورزش کنم تا بعدا که بتونم برم باشگاه ....شاید عجیب باشه ولی من تا حالا باشگاه نرفتم :/ یکی از کارایی که باید برای خودم بکنم اینه که ببرمش باشگاه با این محیط اشنا بشه :)
امروز دوباره خانم ف لعنتی اومد مدرسه مون . چقد از این زن بدم میاد . پ رو یادم میاره .