هیچی بی عنوان

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴، 20:7

وقتی میخوام بخوابم ذهنم میره یه جاهایی که من فراموششون کردم و همون لحظات ب خودم میگم وای چطور من اینو یادم رفته بود ...خیلی واقعا عجیبه... بعد که بیدار میشم اصلا یادم نمیاد چیزایی که برام عیان شده بود رو ... اینم خیلی عجیبه ...

امروز دکتر افی بهم گفت باید بیام در زمان حال . باید احساسی که در لحظه دارم مثل ترس رو بپذیرم و بگم اکی تو سر جات باش فعلا . ولی به افکاری که منو میبرن به اینده یا گذشته باید بگم شما واقعی و باور کردنی نیستید پس زرتونو بزنید و گم شید برید . گفت یک هفته اینو انجام بدم و وقتی تو زمان حال هستم از حواس پنجگانه ام استفاده کنم .

امشب خونه مامانم موندم . فردا میرم خونه خودم . دوست دارم یکشنبه ها رو هم برم خونه خودم بمونم که به کلاسمم برسم . البته مامانم میگه ما یکشنبه ها میریم مهمونی که تو راحت باشی ولی بالاخره که چی ؟ من حدود ۴ ماهه ک دارم با پدر مادرم زندگی میکنم و این خوب نیست .

امشب بامداد خمار رو دیدم . خیلی خوش ساختو قشنگه دوستش دارم به شدت . امیدوارم تا تهش قشنگ بمونه . یه حس قیلی قیلی عشقی رو در من بیدار کرد . فقط اینکه نمیدونم چرا صدای فیلم پس و پیش بود .

یه دوست مشهدی دارم که دوسال پیش باهاش اشنا شده بودم . از هم بی خبر بودیم . یادم نمیاد که چی شد و چه پیامی بهم داده بود که دوباره سر صحبت باز شد . امشب ویس فرستاده به شدت عصبانی و فلان . مودشو درک نمیکنم .‌ اون موقع ها حس میکردم اگه تو یه شهر بودیم میتونسیم خیلی خوب همو درک کنیم ولی الان میگم این دیگه کیه بابا ... البته من نمیدونم چی بهش گذشته که به این درجه از عصبانیت رسیده

Noor

دوستان مجازی من

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴، 18:56

از رانندگی خسته شدم چون همه اش با اضطراب رانندگی میکنم . اضطراب تصادف نه ها . اضطراب اینکه نکنه تو راه حالم بد بشه بعد چیکار کنم . یعنی نمیتونم ازش لذت ببرم ‌.‌مسیر برگشتن به خونه برام جذاب بود ولی مثلا امروز همه اش گاز میدادم که زودتر برسم خونه که حالم بد نشه . کلا امروز حالم تو کلاس بد بود انرژی و توان حرف زدن و مخصوصا بلند حرف زدن رو نداشتم . نمی دونم چرا از تدریس کلاس اول توبه نمیکنم .‌ لامصب وقتی بچه ها راه میفتن و با سواد میشن لذتی داره که ادم سختی های اولشو فراموش میکنه . امیدوارم سال بعد اوضاع برام بهتر بشه .

شوعر اسبقم راهبر اموزشی شده و اون خانمه که راهبرمون بود و میرفت رو اعصابم و با شوعرم جیک تو جیک بود براش جور کرده میدونم . راهبر بودن هم خیلی خوبه دیگه تدریس نمیکنن و فقط میرم مدرسه ها به معلما سر میزنن . منم باید جامو عوض کنم . نمیدونم برم اداره یا معاونت خلاصه یه کار سبک تر .

امروز که وبلاگ حاجخو رو میخوندم فک کردم چه باحال که من بین این همه وبلاگ یه وبلاگ نویس خوب و قشنگ و اقا پیدا کردما . اینم از عجایب روزگاره که تو فضای مجازی یه ادم حسابی پیدا کنی . شاید یه روز بشینم مثلا یکی دیگه هم پیدا کنم :)) چند سال پیش هم همینجا تو وبلاگم با دوستم مهدیه اشنا شدم که هیچوقت از نزدیک همو ندیدیم ولی مث دوتا دوست صمیمی میشینیم باهم غیبت میکنیم و تقریبا همه ی جیک و پوک همدیگه رو میدونیم و این خیلی جالبه :))

Noor

شوهر ز

شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴، 18:54

یادمه پارسال که با ز و شوهرش رفته بودم بیرون دیدم شوهر ز گوشیشو داد به ز که پیام دوستاشو باز کنه و براش بخونه و بعد هم گفت به فلانی فلان پیامو بنویسه ... چون من همچین اپشنی نداشتم برای خیلی غصه اور بود و اومدم اینجا و درباره اش هم نوشتم . حالا شوهر ز این روزا داره خون به دل ز میکنه . ز میگه شوهرم یک ساله میگه بیا جدا بشیم . میگه تا بحثمون میشه مث بچه ها میگه جدا بشیم . بعد نشسته ز رو خر کرده که بیا بچه دار بشیم و از قضا ز باردار شده . طفلی ز برای نجات زندگیش به هر ریسمانی چنگ زده . بعد پسره پشیمون شده دوباره . مردک دم دمی مزاج ... خیلی حرصم گرفته ازش .... خدا رو شکر قلب بچه شکل نگرفته و ز باید بندازدش . البته انداختنش هم مکافاته طفلک ز باید این وسط اسیر و ابیر بشه و درد بکشه اونوقت شوهر الدنگش بره پی الواتی .... دیروز ز مثل ابر بهار گریه میکرد . دلم براش خونه . متاسفانه من نمیتونم به دیگران مشاوره طلاق بدم ولی دوست دارم ز از این زندگی لجن نجات پیدا کنه و نمیتونم اینو بهش بگم . میگه شوهرم بهم میگه من دلم برات سوخته که تا الان طلاقت ندادم :/ بعد بهش گفته چرا ولم نمیکنی بری ؟

چرا مردا اینجوری شدن ؟ چرا انقدر بی مسئولیتن ؟ یعنی چی ؟ دختره با همه نداری و بدبختیت ساخته . الان خوشی زده زیر دلت بهش میگی تو کیس من نیستی؟

نمیدونم چی بگم بخدا خیلی عصبانیم خیلی از شوهر ز بدم اومده . چقد ما تو خامی و بچگی انتخابامونو انجام دادیم و با شکست روبه روشدیم . امیدوارم شرایطشون بهتر بشه....

Noor

جمعه

جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴، 9:33

دیشب دوباره منو تنگی نفس و تپش قلب گرفته بود . برای اینکه اذیت نشم ۹.۵ خوابیدم :/ از ۶ صبحم بیدارم . برای داداشم صبحونه اماده کردم و بعدش رفت برای ازمون . امروز هم دوتا ازمون داره .امیدوارم خوب بده ازمونشو . از خواب و خوراک افتاده این چند روزو .

دوست داشتم الان بیرون بودم . توی طبیعت . ولی خونه خودمم . از صبح که پاشدم همینطور شستم و سابیدم و لباسا رو تا کردم و وسایلمو جمع کردم . انجام دادنشون برام لذت بخش بود . خواستم پنجره هالو باز کنم که هوای تازه بیاد تو هرچی زور زدم باز نشد ‌یه چیزیش گیر کرده .

کلی برگه دارم که باید تصحیح کنم . حوصله ناهار درست کردنم ندارم .

Noor

داداش و امتحاناش

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴، 7:28

دیروز بالاخره با هر مکافاتی بود جشن قرآن رو برگزار کردیم . جشن بعدی جشن ابه :/ عصر رفتم رشت دکتر . گفته بودم خیلی از مطب دکتر بدم میاد ؟ انقد بدم میاد که حتی میخواستم دکترمو عوض کنم بخاطرش . یک محیط برخورنده داره . خلاصه داروهامو گرفتم و برگشتم خونه خودم . شب داداشم اومد پیشم . دیروز دوتا ازمون داشت از ظهر تا غروب . یکیشو خوب داده بود یکیشو نه . انقد اولش ناراحت بود که یه قرص ارام بخش خودمو که دکتر تازه برام نوشته بود و گفت گیاهیه دادم بهش بخوره . حتی کم مونده بود گریه کنه چشاش هی اشکی میشد . وای من اصلا طاقت دیدن ناراحتی داداشمو ندارم . حس میکنم من قوی تر از اونم . صب زود پاشدم براش صبحونه و لقمه اماده کردم . دیشب شام نخورده بود بچم . صبحونه خورد و رفت برای دوتا ازمون امروز . امیدوارم این دوتا رو خوب بود خیلی زحمت کشیده میدونم . حالا اینجور که من فهمیدم فقط معدلشون نباید کمتر از ۱۲ بشه . بهش گفتم نگران نباش با یدونه امتحان بد اونقدا معدل کم نمیشه . بیشتر استرسش برای این بود که میترسید امروز هم امتحانشو بد بده. انرژی خوب بفرستیم ایشالا که خوب بده امتحانشششسو

Noor

بی امکاناتی

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴، 17:32

فردا جشن قران دارم ... از این مسخره بازی های کلاس اولی ها هیچ خوشم نمیاد .من ادمیم که اخرین جشن تولدی که برای خودم گرفتم سوم راهنمایی بودم بعد از اون مودم کلا عوض شد و از جشن فراری . الان این جشنا مثل تیرهایی هستن که به اعصابم میخورن . ولی با این حال دوست دارم بهترین حالت خودشونو داشته باشن . الان کلی چیز میز میخوام که باید برم بخرم ولی داداشم درس داره و نمیتونه منو ببره بابام و مامانمم با ماشین من رفتن عیادت . یعنی حتی ماشین هم ندارم که خودم برم . اونقدم حرفه ای نیستم که با ماشین اونا برم . حتی به پسر داییم هم پیام دادم اونم دانشگاه بود . حالا شما هی بگو زندگی در روستا لذت بخشه . کجاش لذت بخشه وقتی به امکانات دسترسی نداری ؟

Noor

نینی

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴، 18:25

شنبه با سید رفتیم دریا . یه دختر و پسر کاپل رو دیدیم و کل مدتی که کنار ساحل بودیم اونا رو زیر نظر داشتیم :) دختره میرفت عقب دور برمی داشت بعد میپرید بغل پسره . پسره هم می چرخوندش پنج شش دور . بعد یه رقصای عجیب غریبی از خودشون در میکردن . همه اش هم لب تو لب بودن . بعد منو سید تحلیل رفتار میکردیم و میگفتیم چرا ما وقتی متاهل بودیم از این کارا نمیکردیم . این همه منو شوعرم اومدیم دریا نهایت عشقولیمون این بود که باهم چای میخوردیم . اصلا از این کارا نمیکردیم . شوعر من که مقوا بود شوهر خدا بیامرز سیدم که حزب الهی بود میگفت زشته تو ملا عام از این کارا کنیم . البته من با نخی چیزهای بهتری رو تجربه کردم ولی دیگه اونا رو به سید نگفتم . سید نمیدونه من دوز پسر دارم . چون دهن لقه و حتی دیده شده به خانواده اش هم از راز دوستاش میگه دوس ندارم این موضوع رو بدونه .

بعد رفتیم پیش سودی . خواهرش و نینیش اونجا بودن . انققققد دیدن یه نینی ۴۹ روزه برام جالب بوووود که نگممممم . جالبه که همون عصر به سید گفته بودم دلم بچه نمیخواد ولی تا یه نینی دیدم وا دادم :))

الان میگم بنظرم نینی داشتن وقتی خوبه که مادر و پدر عاشق هم باشن و باهم همراه و همدل باشن البته در کنارش پولدار هم باشن وگرنه به دنیا اوردن یه نینی فقط بدبخت کردنشه .

.......

دیروز بالاخره هم قلم برگزار شد . حاجخو هم بود :) خیلی کیف داشت .البته دوست داشتم تو خونه خودم می بودم و با ارامش کلاسو میگذروندم ولی حس کردم ممکنه از استرس حالم بد بشه و خونه مامانم موندم . نتیجه این شد که تا شروع کردم به نوشتن مهمون اومد و مامان و بابامم نبودن :/ داداشمو گذاشتم وردلشون و تونستم به بقیه کلاس برسم ...

Noor

اولین تجربه رانندگی‌ به تنهایی

شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴، 15:0

صبح قد و یه دنده سوییچو برداشتم و زدم به دل جاده . البته داداشم با ماشین خودش دنبالم اومد تا مدرسه و بعد برگشت :)) همه چی روال بود . انقد خوشحال بودم که تا مدیرمو دیدم گفتم خودم تنهایی اومدم خانم مدیر ... اونم کلی تشویقم کرد ...بعد که یکم گذشت فکر کردم این چه کاری بود که کردم اخه :)) خر ذوق بودما ... تو مدرسه دهنم سرویس شد که از توصیف این قسمت میگذرم ... برگشتنی صبر کردم تا همه برن و جاده خلوت بشه بعد حرکت کردم .‌تو مسیر خیلی شاد و شنگول بودم و داشتم صفا میکردم . وقتی رسیدم پشت دروازه خونه و خواستم پیاده بشم تا درو وا کنم‌ یهو دیدم ترمز دستی بالاس :/// وای یه مسیر نیم ساعته رو با نخوابوندن ترمز دستی اومده بودم :/ این راز باید بین منو شما بمونه چون اگه بابام بفهمه گواهی نامه مو شخصا میبره باطل میکنه به مولا :/// بعد دیدم یک بوی‌سوختگی از ماشینم میاد که نگو . خیلی ترسیدم و کوفتم شد دیگه حس و حالم . از نخی پرسیدم گفت یکم لنت خالی میکنه و اشکالی نداره و از این حرفا . حالا داداشم‌بیاد میگم بررسی کنه موضوع رو .

امروز تولد بابامه و من باهاش قهرم .‌یادمه پارسال هم تولدش مامانم باهاش قهر بود و به این فکر میکنم که چرا منو مامانم یا مامانم و داداشم یا منو داداشم سالی یبار هم با هم قهر نمیکنیم خب این یعنی رفتارای بابام تکانشی و بده دیگه که ادم‌ترجیح میده چتد روز باهاش حرف نزنه تا اعصابش اروم بشه .

Noor

شبهای دارک نوجوانی

جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴، 21:36

بعد از گذروندن دوشب سخت بالاخره بساطمو جمع کردم و اومدم خونه مامانم اینا . عین این دو روزو از ۷ صبح بیدار بودم چون شبا خیلی زود میخوابیدم . امروز دیگه خیلی خوشحال بودم چون مغزم میگفت قراره بری یه جای امن . البته الان که اومدم دلم نمیخواد اینجا باشم . با بابامم که قهرم . امروز بابامو با بابای ط مقایسه کردم و حس کردم بابای اون بهتر از بابای منه . چرا ادم وقتی عصبانیه دیگه خوبی های طرفشو نمیبینه؟ یا خوبی ها بی ارزش میشن .

فردا قراره تنهایی برای اولین بار پشت فرمون بشینم . دلهره دارم .

امروز یاد گرفتم موقعی که میترسم و اضطراب میاد سراغم با ریتم به پاهام ضربه بزنم ولی هنوز امتحانش نکردم امیدوارم به اون درجه از ترس و اضطراب نرسم .

امشب یادم اومد تا دوره دبیرستان زیر پتو میخوابیدم چون خیلی میترسیدم که یه چیزی از بیرون اتاق بیاد سمتم . مثلا جنی چیزی . خیلی میترسیدما . در کلام نمیگنجه ترسم . در حدی که عرق میکردم از گرما ولی از توی پتوم بیرون نمیومدم . حالا با برادرم تو یه اتاق میخوابیدما ولی اون چون زود خوابش میبرد من ترسم بیشتر میشد . بعد یا گرفتم زود تر از خانواده برم بخوابم که تا اونا بیدارن من با ارامش بخوابم . اونوقت بدبختی اینجا میشد که من نصفه شب بیدار میشدم و میدیدم همه خوابن و همه جا تاریکه و دوباره ضربان قلب میرفت بالا و بد خواب میشدم . خدا رو شکر اون دوره تاریک رو گذروندم . الان شبا تو خونه خودم تنها میخوابم و به اون چیزا فکر نمیکنم . امیدوارم این دوره تاریک هم بگذره برام و تبدیل به خاطره بشه ‌ .

Noor

دعوا با بابام

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴، 7:52

دیروز ظهر که از مدرسه برمیگشتم با بابام دعوامون شد . بخاطر اینکه نکات مثبت رانندگی منو نمیبینه مثل یه دشمن منتظره که یه اشتباه کنم و ازم ایراد بگیره ... کنار جاده پارک بودیم، راهنمای چپو زدم و دیدم ماشین عقبی ازم فاصله داره و میتونم رد بشم پس رفتم تو جاده بعد ماشین عقبی برام بوق زد . بابام برگشت به ماشین عقبی نگاه کرد و توپید به من که چرا اومدی تو جاده . اینو میتونست ارومم بگه ها ولی فریاد زد فقط به دلیل اینکه عقبی برام بوق زده ... منم عصبی شدمو زدم کنار گفتم خودت بشین . اونم که عصبانی بود عصبانی تر شد و فریاد میزد که من دیگه باهات نمیشینم گفتم نشین بهتر . داد میزد که خودتو به کشتن میدی و ماشینو میکوبی و حتما تصادف میکنی و ال و بل ... منم از ته اعماق وجودم داد زدم سرش و گفتم ماشین خودمه دلم میخواد بکوبش به درودیوار دیوونه ام کردی بس کن .... و حس میکردم که دارم خفه میشم از فشار ... بعدشم دیگه باهاش حرف نزدم اونم ساکت شد . خشمم نسبت بهش بالا اومده ... قبل دعوا هم بهم گفته بود تا یک سال باید باهمراه رانندگی کنی ...و نمیدونم تو کوچه مدرسه خودم میشینم که به بچه های مردم نزنی و از این دست حرفا که خیلی ازشون بدم میاد و بهم حس بی عرضگی رو القا میکنه . همه اینا باعث شد یادم بیاد که چه کارایی میتونسم تو زندگیم انجام بدم و ندادم و ترسهایی که ایشون به جونم انداخت و مانع هایی که جلو پام گذاشت و حتی تصمیمایی که برام گرفت و گند زد به زندگیم و تو تمام این مسیر من بهش اعتماد کرده بودم و مث یه بره مظلوم بودم و همه رو انجام میدادم .... اون فریادی که سرش زدم و ساکت شد از این دردهام نشات گرفته بود .... ولی من الان ادمیم که هرچی بابام بگه برعکسشو انجام میدم چون دیگه بهش اعتماد ندارم و تازه ازش عصبانی هم هستم . حالا تراپیست هی بیاد و بابامو جلو چشمام درست کنه بازم اون یه کاری میکنه که زخما باز بشن و دوباره از اول مسیر زندگیمو باهاش دوره کنم و دوباره ازش عصبانی باشم ...

خلاصه دیروز که عصبانیتم زده بود بالا وسایلمو جمع کردم و اومدم خونه خودم . داداشم تو مسیر که رانندگی میکردم حتی یه ایرادم ازم نگرفت . خوشحالم که داداشم مث بابام نشده . داداشم میگه تا ماه بعد باهمراه بشین بعدش دیگه خودت رانندگی کن .

دوباره شب شد و اضطراب اومد سراغم . نخی اومده بود پیشم و داشتیم تو جاده جولان میدادیم که گفتم حالم خوب نیست منو ببر درمانگاه . رفتم درمانگاه دکتر باهام صحبت کرد فشارمو گرفت و گفت سعی کن مدیتیشن کنی تا بهتر بشی . خلاصه بعد اینکه دکتر خیالمو راحت کرد با نخی شام خوردیم و حرف زدیم و حالم بهتر شد . منو رسوند خونه و برگشت خونه خودش . برای ریسه هم خریده که شبا نور بیشتری داشته باشم . نمیدونم چرا درک نمیکنه عامل ترس من اصلا بیرونی نیست .

Noor

سلام بر بی پولی

یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴، 14:55

از وقتی رفتم پیش روانپزشک یجوری شبا میخوابم که هرگز در زندگانی خویش اینجوری نخوابیده بودم . اولا که زود میخوابم . دوما که وقتی میخوابم بمبم بترکه بیدار نمیشم . سوما که صبحا شده زنگ گوشی رو قطع کردم و خوابیدم و بعد بابام اومده بیدارم کرده که این مورد اخر هم در زندگانیم کم سابقه بوده . خلاصه که خوابم بدجوری و زیادی تنظیم شده :)

یه دوره نویسندگی انلاین میخوام شرکت کنم . نه برای نویسنده شدن . برای پر کردن وقتم ، برای اشنایی با ادمای جدید و بخاطر حس خوووووبی که داره . دو سه سال پیش که شرکت کرده بودم انقد ازش لذت بردم که دلم میخواد تکرارش کنم . البته هنو ثبت نام نکردم . اخه پول ندارم :)) دوباره دوره بی پولیم شروع شده ... باید بتونم ازش گذر کنم

Noor

اخر هفته ای که گذشت

جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴، 10:20

چهارشنبه یهو با سید تصمیم گرفتیم که من برم خونه اش . تا حالا خونه اش نرفته بودم . منظورم خونه نوشه . غروب شیرینی به دست رفتم پیشش . خونه اش خیلی خوب و قشنگه . ایشالا مبارکش باشه و به شادی توش زندگی کنه . شام خوردیم حرف زدیم و خوابیدیم . پنجشنبه هم تا عصر خونه اش موندیم و بعد جمع کردیم رفتیم شهر چش چرونا خونه ی من .تا حالا شوفاژو روشن نکرده بودم و بلد نبودم روشنش کنم . سید چهارسو به دست شوفاژا رو دست کاری کرد و پکیجو راه انداخت . هر موقع میاد خونه ام یه خیری بهم میرسونه خدا خیرش بده :) خونه رو گرم انداختیم و رفتیم خرید . خیلی بارون میومد ولی ما خریدمون رو کردیم و برگشتیم. شام سمبوسه درست کردم و بعد شام احساس کردم تپش قلب دارم هیچب دیگه این پا و اون پا کردیم و تصمیم گرفتیم بریم فشارمو بگیرم . ۱۲ و نیم شب بود که رفتیم دکتر . فشارمو گرفت و نرمال بود . برگشتیم خونه و مستقیم خوابیدم تا الان . روزا حالم خوبه شبا تو خونه خودم مضطرب میشم . عصر با سید برمیگردیم ولایت

راسی دوستم ط هم خونه خریده . خیلی براش خوشحال شدم و این موضوع باعث شده فکر کنم که خودمم به فکر خرید خونه باشم . یه خونه کوچولو موچولو . البته پول ندارم و باید به فکر وام باشم

Noor

پاییز قشنگم

یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴، 14:1

دچار شعف پاییزی شدم . خدایا شکرت بالاخره پاییزو اوردی . یعنی از مدرسه که مرخص میشم و تو مسیر اسمون کبود و جاده خیس و تکون خوردن برگ درختا تو باد رو که میبینم شارژ شارژ میشم ‌. بعد ناهار که میام تو اتاق و تاریکه کیف میکنم :) اضطرابم دو روزه غیب شده انگار . سلام بر روال زندگی .

این وسط فقط تو مدرسه یکم معذب و ناراحتم . تو کلاسم دوتا بچه بی ادب دارم که اذیت میکنن . یکیشون امروز نیومده بود خیلی خوب بود همه چی برام . ولی خب خوبی هایی هم داره مدرسه . اینکه زیاد دفتر نمیرم باعث شده تو زنگای تفریح که همه بچه ها بیرونن توی کلاس خوراکی های مختلفی که برای خودم میبرم مدرسه رو بخورم و ایشالا که چاق و چله هم بشم در کنارش :)

فردا ورزش داریم . از زنگ ورزش متنفرم :))

Noor

اولین جمعه ی پاییز

جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴، 17:25

صبح که بیدار شدم یادم رفته بود که حالم خوب نیست و تا یه نیم ساعتی خیلی شارژ بودم . رفتم حیاط زیر افتاب ملایم روی علافا راه رفتم . از خرمالوها عکس گرفتم . به گربه ها نون دادم و یهو یادم اومد حالم خوب نیستا . خیلی در درون خودم فرو رفتم و نمی تونم در بیام ‌ . دارم تلاشمو میکنم زیاد . فقط انگار پاک شدن حافظه ام میتونه بهم کمک کنه .

امروز سالگرد شوهر سید بود . چقد زود یکسال گذشت . دیشب با ز رفتیم خونه مادرشوهرش مراسم بود . امروزم با مامانم رفتیم مسجد مراسم سالگردش . ز دیگه امروز نیومد باید برمیگشت خونه شون . ما هم کلا این دو روز همراهمون نبود ‌. از مدیریت برکنارش کردن و ف رو جاش گذاشتن . برای همین خیلی ناراحت و عصبانیه . وقتی رییسمون آقای خ الف رو از اداره بیرون کرد مطمئن بودم که ما رو هم برکنار میکنه .خب خودش هم باید این پیشبینی رو میکرد که برش میدارن دیگه . یادمه ما یبار داشت برام کلاس میذاشت ، گفت میدونی مدیریت مدرسه برای من خیلی کمه :/ دوست داشتم بگم مدیریت برات زیادی هم هست مگه چه صلاحیتی داری اخه :/ بعد مدیر مدرسه شدن مگه کلاس گذاشتن داره والا مامان من بیست سال مدیر بود از این حرفا نزد :/ ولمون کن بابا تازه به دوران رسیده ی بند پ ای ...

اصلا نمیتونم این ادمایی که دنبال صندلین رو درک کنم‌ بخدا

بگذریم

Noor

سلام از پاییز ۴۰۴

پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴، 17:1

این مدت درگیر کارهای مدرسه بودم به شدت . همونطور که مستحضرید یا شایدم نباشید ، من دوسال گذشته تو یه مدرسه خیلی خوب با دوستانم بودم و حسابی بهم خوش گذشته بود . با اینکه دوپایه تدریس میکردم ولی خیلی راحت بودم و فقط قسمت اذیت کننده برام پسر مدیرم بود که خیلی وحشی بود :) امسال کلاسم تک پایه است و از این بابت خیلی راحته ولی محیط دفتر خیلی ناجوره . مدیر که اصلا زنگای تفریح دفتر نیست و تو بوفه است . همکارا نصفشون خانومن نصفشون اقا . هرکی برای خودش چایی میریزه و به بقیه تعارف نمیزنه . از صبحانه هم خبری نیست . من زنگای اول برای همه چای میریزم شاید اونام یاد بگیرن ازم . روز اول تو مدرسه خیلی اذیت شدم ولی از روز دوم کلی خوراکی بردم و تو کلاس وقتی بچه ها زنگ تفریح بیرون می رفتن خوردم و حالم بهتر شد . بعد خانوما اصلا باهم حرف نمیزنن و برای هم قیافه میگیرن منم دیگه باهاشون صحبت نکردم . البته فقط امارمو دراوردن ک مجردم یا متاهل منم گفتم جدا شدم . مردا بهترن خیلی باهم حرف میزنن . یه پسر جوون تر از منم اونجا هست که حس میکنم خیلی خوشحاله از اینکه من همکار جدیدشم :)) کلا مدرسه انقد خسته کننده اس که ورود همکار جدید سرگرمی حساب میشه .

امشب قراره بریم مراسم خونه مادرشوهر سید . فردا هم سالگرد شوهرشه .

دیشب تنهایی خونه ام موندم نگم چقد مضطرب بودم ولی ادامه دادم و شب رو سپری کردم . امیدوارم این مرحله ی دارک زندگیم زودتر سپری بشه .

امروز هوا کاملا بهشتی بود . آفتاب ملایم و سبزه های خیس . من عاشق این هوام و عاشق پاییز . غروبا دیگه کم کم هوا سرد میشه . موچی و موچو شبا میان روی ایوونمون روی یه بالش پشمی که مال مامان بوده میخوابن ‌. مامانم ازشون کلی عصبانیه که چرا بالششو کثیف کردم کلی با این حال دعواشون نمیکنه . خیلی این گربه های کوچولو رو دوست دارم .

Noor
© ناخوانا