هیچی بی عنوان
وقتی میخوام بخوابم ذهنم میره یه جاهایی که من فراموششون کردم و همون لحظات ب خودم میگم وای چطور من اینو یادم رفته بود ...خیلی واقعا عجیبه... بعد که بیدار میشم اصلا یادم نمیاد چیزایی که برام عیان شده بود رو ... اینم خیلی عجیبه ...
امروز دکتر افی بهم گفت باید بیام در زمان حال . باید احساسی که در لحظه دارم مثل ترس رو بپذیرم و بگم اکی تو سر جات باش فعلا . ولی به افکاری که منو میبرن به اینده یا گذشته باید بگم شما واقعی و باور کردنی نیستید پس زرتونو بزنید و گم شید برید . گفت یک هفته اینو انجام بدم و وقتی تو زمان حال هستم از حواس پنجگانه ام استفاده کنم .
امشب خونه مامانم موندم . فردا میرم خونه خودم . دوست دارم یکشنبه ها رو هم برم خونه خودم بمونم که به کلاسمم برسم . البته مامانم میگه ما یکشنبه ها میریم مهمونی که تو راحت باشی ولی بالاخره که چی ؟ من حدود ۴ ماهه ک دارم با پدر مادرم زندگی میکنم و این خوب نیست .
امشب بامداد خمار رو دیدم . خیلی خوش ساختو قشنگه دوستش دارم به شدت . امیدوارم تا تهش قشنگ بمونه . یه حس قیلی قیلی عشقی رو در من بیدار کرد . فقط اینکه نمیدونم چرا صدای فیلم پس و پیش بود .
یه دوست مشهدی دارم که دوسال پیش باهاش اشنا شده بودم . از هم بی خبر بودیم . یادم نمیاد که چی شد و چه پیامی بهم داده بود که دوباره سر صحبت باز شد . امشب ویس فرستاده به شدت عصبانی و فلان . مودشو درک نمیکنم . اون موقع ها حس میکردم اگه تو یه شهر بودیم میتونسیم خیلی خوب همو درک کنیم ولی الان میگم این دیگه کیه بابا ... البته من نمیدونم چی بهش گذشته که به این درجه از عصبانیت رسیده