دلدرد

جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲، 10:26

از دیشب دلم درد میکنه . حس کردم سردم شده ولی نمیدونسم انقد دردش شدید باشه . در حدی درد میکرد که نمیتونسم سر پا وایسم . دوتا پتو پیچیدم به خودم و کلی گریه کردم و خوابیدم . الان دردش کمتره . حالا گریه هام هم از درد بود هم از تنهایی . امیدوارم ادمای تنها هیچ وقت مریض نشن . حالا هیچیم برا خوب کردنش به ذهنم نمیرسه . فقط بستمش و چای و نبات خوردم . قبلا هم اینجوری شده بودم ولی خوب شدنش انقد طول نکشیده بود :(

Noor

خوش به حال پرانرژی ها

پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲، 20:44

یکی از پر انرژی ترین ادمایی که میشناسم دوستم میم . بزنم به تخته جوری ورجه وورجه میکنه که من قد ۵ درصدشم نمیتونم باشم . مهمونی میره مهمونی میده غذاهای خوشمزه شیرینی کیک میپزه ... من یه سرکار که میرم دیگه کل برنامه های اون روزم رو باید کنسل کنم که بنزینم تموم نشه . از دیروز که از خونه رفتم و ظهر امروز که برگشتم خونه انگار قد یه هفته فعالیت داشتم . همه بدنم درد گرفته من واقعا بچه بی جونیم :/

Noor

همکار جدید

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲، 17:8

لامپا خاموشه . در بالکن بازه و صدای بارون و بوی خاک توی خونه اس . یه باد خنکی هم میاد . اگه بتونم پا شم کارای زیادی برای انجام دادن دارم :) امروز یه همکار جدید بهمون اضافه شد که متاسفانه وارد بلک لیست من شد از بس که خوشم نیومد ازش . به هر حال من که قرار نبود باهاش صمیمی بشم .

Noor

وبلاگی بداخلاق

دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲، 21:17

بعضی روزا هم هست که حس میکنی هیچی خوشحالت نمیکنه . میای ۴ تا وبلاگ بخونی میبینی همه انگار دعوا دارن باهات و تو هم همینطور . داشتم یه وبلاگی رو میخوندم صاحب وبلاگ کم مونده بود پاچه مو بگیره . نوشته هاش خیلی قشنگ بود ولی اخلاقش خیلی بد بود و چون میدید من دارم پستاشو میخونم معذبم میکرد . چرا همچین میکنید با ادم

Noor

۲۳ ام

یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲، 18:22

بهترین ساعات هر روز وقتیه که برگشتم خونه ، ناهار خوردم و یه سری کارا رو انجام دادم و و پتومو برداشتم و رو مبل اماده خوابم . اون موقع اس که یا تو دفترم یا اینجا مینویسم و حالم بهتر میشه . امروز دستم به نوشتن نرفت ترجیح دادم فورا بخوابم که به چیزی فکر نکنم ....

دیروز با دوستم م رفتیم بازارچه ای که دیشب اخرین شب حضورشون اینجا بود . م رو ۵ ماه ندیده بودم . فک میکردم سختم باشه ولی سخت نبود . خیلیم خوب بود . رفتیم اونجا چرخیدیم و خرید کردیم و باقلوا خوردیم و بعدش منو برد قنادی که برا بابام کیک تولد بگیرم و بعدم منو رسوند خونه مامانم و خودشم رفت خونه مامانش ...

تولد بابا رو جشن گرفتیم ... با اتو دستمو سوزوندم ... با م حرف زدم و حالم گرفته شد ... میتونس روز خوبی باشه اگه حالم اینطوری گرفته نمیشد

تو مدرسه هم زیاد خوشحال نبودم . یکم فاطی رو مخم رفت . یکم خانم ش که از اداره زنگ زده بود و میگفت به همسرتون زنگ میزنم در دسترس نیس .. (به درک که در دسترس نیس ... میخوام صد سال در دسترس نباشه).. و منی که به صحبت باهاش ادامه میدادم که مجبور نشم توضیح بدم ....

Noor

آشفته بازار

شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲، 15:9

امروز از اون روزای عجیب غریبه . صبح که از خونه زدم بیرون بارون ریز میبارید الان که دارم مینویسم افتاب زده :/ ۳ بار از ۳ جای مختلف اومدن بازدید امروز . دیر رسیدم خونه . غذام حاضر نیست و کلی هله هوله خوردم :/ باید برم خونه مون تولد باباس . گوشیم داره میترکه و حافظه اش پره . خونه رو هم ترکوندم انرژی مرتب کردنشو ندارم . نمیدونم کدوم کارمو انجام بدم کدومو جواب کنم . تو ذهنم همه چی آشفته اس . حالا این وسط همین امروز کانال لعنتی روبیکا رو هم باز کردم باید تک تک مامانا امروز برن رو اعصابم

Noor

فضول باشی

سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲، 15:9

دیگه نمیدونم چجوری باید به یه انسان فهموند که تو زندگی دیگران فضولی نکننننن . خانم ف امروزم اومد مدرسه مون و اینبار که من سلام علیک سردی باهاش داشتم و میدونست با سوال پرسیدن از من دوباره ضایع میشه اینبار رفت سراغ فاط و ازش درباره زندگی من سوالاتی پرسیده بود و فاط هم بهش گفته بود که من دلم نمیخواد بقیه تو زندگیم فضولی کنن . و با اینکه دقیقا از کلمه فضولی استفاده کرده مطمئنم هنوزم ف شعورش نمیرسه که باید دست از سر من برداره ....

Noor

حس نا

شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲، 17:12

جوری امروز تو مدرسه سرویس شدم که دلم نمیخواد صبح بشه و پامو بذارم کلاس . حس میکنم دارم روانی میشم واقعا . چه غلطی بود کردم امسال . البته جدا دوپایه بودنش اونقدی بهم فشار نمیاره که شاگردم ح داره بهم فشار میاره . دوس دارم سرمو بکوبم به دیوااااار

Noor

۱۰

چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲، 22:3

یه چیزی که درباره من وجود داره اینه که وقتی احساس تنهایی میکنم میلم به نوشتن تو وبلاگ بیشتر میشه و این غم انگیزه ‌. م میگفت وقتی نوشته هاشو استوری میکرده احساس دریدگی و تجاوز داشته و من گفتم وقتی خودت انتخاب میکنی که با دیگران به اشتراک بذاریش نباید این حسو داشته باشی . اره من این حسو ندارم(حسی که م درباره نوشته های خودش داره) و طبیعتا همه چیزو اینجا نمینویسم ولی دلم میخواد اینجا بنویسم . بعضی وبلاگا رو خیلی دوست دارم خیلی عمیق و قشنگ مینویسن ولی جرات نمیکنم کامنت بذارم یا ادرس بدم بهشون . اینم غم انگیزه .

ساعت ۱۰ که میشه دلم میگیره ولی وقتی می بینم قصه های جزیره داره پخش میشه حالم بهتر میشه.

Noor

بارون قشنگم

چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲، 14:19

امروز صبح که میرفتم مدرسه اسمون کبود بود ‌ . دقیقا هوایی که دوس داشتم . مسیر هم که قشنگ . یه حال خوبی داشتم . بعدش بارون گرفت از اون شدیدا و الانم میباره .

دیروز خیلی حالم بد بود هم روحی و هم جسمی . اما الان هردوشون خوبن خدا رو شکر ‌ . دیشب خیلی بد خوابیدم . تی وی رو هم روشن گذاشته بودم و اصلا یه وضع ناجوری داشتم . این بارونو انگار خدا برای من فرستاد که حالم خوب بشه ... خیلی فکر کردم ... من که نباید برای کارای بد دیگران خودمو سرزنش کنم . هرکسی خودش میدونه و خدای خودش ... مهم نی اینم میگذره

Noor

خانوم فضول باشی😒👎

دوشنبه دهم مهر ۱۴۰۲، 21:30

اینایی که با پرسیدن سوالات خصوصی و ناراحت کننده از طرف مقابل ، فقط میخوان فضولی خودشون رو ارضا کنن تو کله شون چیه؟ مغز که نیست صد در صد . من امروز یه برخورد جدی با همچین ادمی داشتم و اصلا انتظار این رو نداشت که بهش بگم این یه مسئله خصوصیه و دلم نمیخواد درباره اش حرف بزنم . جا خورد . ناراحتم شده قطعا ولی به درک . وقتی اون به خودش اجازه میده درباره چیز به این مهمی ازم سوال کنه و به ناراحتی من فکر نکنه من چرا فکر کنم؟ به درررررک

Noor

دست به وسایل بچه ها تون نزنید

یکشنبه نهم مهر ۱۴۰۲، 14:32

یکی از بدترین حسای دنیا حس اینه که بفهمی یکی یادداشت های شخصیت رو خونده ....واقعا حس بدیه .... حس عصبانیت و شرمساری با هم ..... البته من نباید خجالت بکشم چون کار بدی نکردم و اونی که اینکارو کرده باید شرمنده باشه .... پس دارم سعی میکنم خودمو اروم نگه دارم و عصبانی نشم ....

نمیدونم چجوری به پدر و مادرم بگم وقتی خونه نیستم .... اصلا لطفا دست به وسایل من نزنید .... چیزی رو مرتب نکنید لطفا....چجوری اینو بگم بهشون؟ امیدوارم که دفترمو نخونده باشه ....امیدواااااااارم

Noor

جمعه ها و کاغذبازی

جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲، 19:34

کلی کاغذ برای طول هفته پرینت کردم . فردا میخوام پرینتر کوچیکه رو بدم به فاطی که بده شوهرش برام درس کنه . انقد گیج میزنم و احساس خواب الودگی دارم که باید کلی فکر کنم که یادم بیاد چ کاری میخواسم بکنم . خیلی نامحسوس باید برم اموکسی سیلین رو از داروها بردارم که مامانم نبینه و گیر نده . بفهمه گلو درد دارم روزگارم سیاس .

دغدغه این روزام کلاس دومیان . حس میکنم تمرکزم بیشتر رو اولیاس و دومی ها مظلوم واقع شدن مخصوصا وقتی میبینم ساده ترین چیزا رو بلد نیستن اعصابم بهم میریزه . از طرفی میترسم اگه تمرکزم رو بذارم رو درسای پارسالشون از بودجه بندی عقب بیفتم . خلاصه که بد وضعیتیه

Noor

هوای خوب

پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲، 10:57

هوا یجوری خوبه که دلم میخواس الان جنگل بودم . عکسای قشنگ میگرفتم . خیلی وقته عکس نگرفتم . کلاس امروزم کنسل شده ولی به جاش میخوام تمرین داشته باشم . به یه پیجی از پریروز پیام دادم هنووووز سین نکرده . میخوام ازش ماژیک رنگی بگیرم. خب وقتی سین نمیکنن چرا پیج میزنن ؟

صب پاشدم میبینم بینیم گرفته و گلوم به خارش افتاده . اصلا من سردم نشده نمیدونم چرا همچین شدم . رنگمم چند روزه پریده . خدا رحم کنه تو این وضعیت اصلا کشش مریض شدن رو ندارم .

ساعت ۱۱ عه و تصمیم دارم یه صبحونه چاق کننده بدم به خودم :))

Noor

دنیا

چهارشنبه پنجم مهر ۱۴۰۲، 17:10

حال من خوبه . از دیروز که خیلی خیلی خوب ترم . دلم اروم گرفته . امروز یه سوپرایز هم داشتم .بعد از مرخص کردن بچه ها دیدم مامان شاگردم دنیا که پارسال یک ماهی روزگامو سیاه کرده بود و هر روووز گریه میکرد وارد دفتر مدرسه مون شد . انققققد ذوق کردم . گفت دنیا میخواد شما رو ببینه من زودتر اومدم ببینمتون تا باباش بره از مدرسه بیاردتش . خدا رو شکر شوهر دوستم دیرتر رسید و تونسم بچه رو ببینم و کلی حرف بزنیم . قد هم کشیده بود بلا :))

Noor

روز نحس

سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲، 18:44

امروز روز نحسیه

یه چیزی گلومو گرفته و بیرون نمیاد

یعنی نمیخوام که بیرون بیاد

چرا زندگی انقد مزخرف شده

چرا هر روز یه چیز بد نشون ادم میده

هضمش برام سخته

خانم خ فوت شد

اصلا تو مخیله ام نمیگنجه

کاش زودتر این سال تموم شه

کاش زودتر از اینجا برم

Noor

چالش جدید

دوشنبه سوم مهر ۱۴۰۲، 16:43

یکی از چالشای جدیدم اینه که چجوری خودمو تا مدرسه برسونم . برای برگشتن مشکلی نداریم ولی رفتنی هم تنهام و هم نمیدونم چجوری برم . با اژانس راحته ولی ورشکست میشم اگه هر روز بخوام برم باهاش . و اگه همینطوری کنار خیابون وایسم ۲ سری باید ماشین بشینم که سری اولش معمولا زود ماشین گیر میاد ولی سری دومش ماشین سخت گیرمیاد و اینو نمیدونم چ کنم ... حالا امروز با اژانس رفتم فردا میخوام این مدلی برم ببینم چی میشه

Noor

اول پاییز

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲، 14:31

دوباره دارم برمیگردم به تنظیمات کارخونه . نوشتن وبلاگی .

امروز مدرسه خیلی طاقت فرسا بود . میتونس نباشه اگه ح تو کلاسم نبود . یه بچه که با بقیه فرق داشته باشه کل انرژی منو میگیره . بخاطر اون یه نفر کلی از کارایی که میخواسم بکنم رو کنسل کردم . مادرش فهیم به نظر میرسه امیدوارم بتونیم تا حدودی به راه بیاریمش .

حالا این وسط دوباره تیرکشیدنای دندونم شروع شده . حوصله ام نمیکشه تا رشت برم واقعا که درستش کنم :(((

Noor
© ناخوانا