بهترین ساعات هر روز وقتیه که برگشتم خونه ، ناهار خوردم و یه سری کارا رو انجام دادم و و پتومو برداشتم و رو مبل اماده خوابم . اون موقع اس که یا تو دفترم یا اینجا مینویسم و حالم بهتر میشه . امروز دستم به نوشتن نرفت ترجیح دادم فورا بخوابم که به چیزی فکر نکنم ....
دیروز با دوستم م رفتیم بازارچه ای که دیشب اخرین شب حضورشون اینجا بود . م رو ۵ ماه ندیده بودم . فک میکردم سختم باشه ولی سخت نبود . خیلیم خوب بود . رفتیم اونجا چرخیدیم و خرید کردیم و باقلوا خوردیم و بعدش منو برد قنادی که برا بابام کیک تولد بگیرم و بعدم منو رسوند خونه مامانم و خودشم رفت خونه مامانش ...
تولد بابا رو جشن گرفتیم ... با اتو دستمو سوزوندم ... با م حرف زدم و حالم گرفته شد ... میتونس روز خوبی باشه اگه حالم اینطوری گرفته نمیشد
تو مدرسه هم زیاد خوشحال نبودم . یکم فاطی رو مخم رفت . یکم خانم ش که از اداره زنگ زده بود و میگفت به همسرتون زنگ میزنم در دسترس نیس .. (به درک که در دسترس نیس ... میخوام صد سال در دسترس نباشه).. و منی که به صحبت باهاش ادامه میدادم که مجبور نشم توضیح بدم ....