نخ :))

چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳، 13:47

ایده ی ساده ای برای ناهار دارید ؟ چی بپزم ؟ :/

از صبح خونه رو تمیز کردم و نشستم پای تابلوی سید . الان تازه به فکر ناهار افتادم .میخوام هم غذای خوبی باشه هم وقت گیر نباشه :(

من یه زمانی فن سامی بیگی بودم الان تا اهنگاش پخش میشن میزنم بعدی و اگه حوصله کنم میخوام بشینم همه اهنگاشو پاک کنم . خیلی رو اعصابمن . ترجیح میدم مازیار فلاحی گوش بدم که اعصابم اروم شه

دیشب یه برنامه نخ گیری تو اینستا داشتم از یه اقایی که همشهریمه ولی تو یه شهر دیگه که خیلی دوره کار میکنه ... از دیروز هی برام پست هایی میفرستاد که فک میکرد خوشم میاد مثلا درباره چایی :) و منم لایک میکردم :/ دیگه نمیدونم چی شد که سر صحبتو وا کرد دیشب . حتی برای جلب اعتمادم یه ماه هم سفارش داد :))) حس میکنم مجبور شد سفارش بده برای اینکه به صحبت ادامه بده :)) منم بی رحمی نکردم و ۳۰۰ بهش تخفیف دادم :/ البته فک کنم نخو پاره کردم چون گفت اگه ماشین خواستی میتونم بهت یه پراید بفروسم گفتم پراید نمیخوام تیبای نوک مدادی میخوام . خندید و نوشت مگه طلاق گرفتی که تیبای نوک مدادی میخوای منم گفتم اره :/ برگاش ریخت چون فک میکردم من اصلا ازدواج نکردم :) خلاصه نخو خودش پاره نکنه هم من پاره اش میکنم چون همکار اونم همشهری برام ته بی اعتمادیه و کلا هم نمیششششه دیگه :/

خدا بگم چیکارت نکنه حاجخو این نخو تو انداختی تو دهنما

Noor

دریا جون دیگه بسه :)

سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳، 20:43

انقدر این مدت دریا رفتم که دیگه واقعا دارم دریازده میشم :) امروز یه ساعتی فقط تونستم بخوابم بعد ف زنگ زد که با خانم ب(همکار پولدارم) و ه بریم دریا ... ف قبلا هم برنامه چیده بود ولی یه بار من اکی نبودم یه بارم ه و کنسل شده بود . دیگه با اینکه امروز خیلی کار داشتم و خونه ام هم ریخت و پاش بود به شدت ولی هم من و هم ه اکی دادیم که اگه نمی رفتیم خیلی زشت میشد ... خانم ب اومد دنبالمون و دونه دونه جمعمون کرد :) ... پسر خودش و پسر ف هم بودن ... فک نمیکردم با خانم ب بهمون خوش بگذره ولی خوش گذشت . فهمیدم خانم ب تو رانندگی خیلی جسارت داره صدای اهنگشم همیشه بالا :) انرژی ادمو بالا میبرد . کلی میونبر بلد بود و ما رو برد یه ساحل خوشگل خلوت ... امروز دریا واقعا قشنگ و اروم و تو دل برو بود ... با بچه ها ماسه بازی کردم و کلی عکس گرفتیم ...غروب که داشتیم برمی گشتیم ماشین تو یه تپه شنی گیر کرد و یه اقایی اومد پشت فرمون نشست و دوتا اقای دیگه هم هلش دادن و تونسیم این دورهمی رو به خیر بگذرونیم :))

Noor

جلسه با همکاران :/

سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳، 13:44

دیشب با بدبختی خوابوندم خودمو . خیلی خیلی بد خواب شدم . صبح اماده شدم با ه رفتیم کارگاه اموزشی تو یه شهر دیگه . شوهر ه ما رو رسوند. تو یه کلاس گرم و خفه با یه اقای مربی که ول کن نبود و میخواست تا دقیقه اخر معلوماتشو به ما تزریق کنه . این وسط چند تا پسر تازه استخدام شده ی ماده ۲۸ هم بودن که همه اش مزه می پروندن و فک میکردن خیلی خفنن . یه خانونه هم بود که هی پامیشد و دست سازه هاش رو نشون میداد و میخواست خودی نشون بده . ساعت ۱۰ کلاس اول تموم شد و یه زنگ تفریح دادن بهمون و با اینک سعی میکردم با کسی چش تو چش نشم ولی دوتا از همکارای قبلیم رو دیدم و سلام و احوال پرسی گرمی داشتیم باهم و خب به خیر گذشت و فضولی مضولی نکردن تو کارم :)) ف هم تدریس داشت و رفتیم پیداش کردیم و بهش روحیه دادیم و براش ارزوی موفقیت کردیم :)

کارگاه دوم با خانم ف که بهش حساسیت دارم بود . خانم پرمدعایی که فک میکنه هرچی از بالا بهش دیکته بشه درسته و ما هم چون زیر دست ایشونیم باید عین اونا رو اجرا کنیم ... اصلا اسم رمز ایشونو بذارم خانوم کم عقل چطوره؟ عح عح .

خلاصه کلاسا تموم شد و دوباره شوهر ه اومد دنبالمون و برگشتیم خونه . تا رسیدم خونه دیدم پرده با میله اش از جاش کنده شده افتاده پشت مبل . ۴ تا میخ برداشتم و افتادم به جونش . والاع ... حالا چقد منت اینو اونو بکشم که اینو برام درست کنن؟ خودم یه جوری وصلش کردم ‌. غیر اصولی ولی محکم :)

Noor

شب ملکوتی با ماه گنده

سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳، 0:11

عصری ما پیام داد بریم بیرون ؟ گفتم نه امروز رو استراحت بدیم به خودمون . گفت پس خودم میرم . گفتم چیییییی من نماینده شوهرت تو این شهرم و خودم باهات میام :)))

وقتی اومد دنبالم ، بابام همون موقع رسید و برام نون و اب اورد :) بابام منو که دید گفت دوستت پایین منتظره چرا حاضر نیستی گفتم حاضرم که ... گفت با این لباساااا؟ ( بابای من هنوز فک میکنه من باید مانتوی درررراز بپوشم و در سطح شهر تردد کنم که نکنه یوقت یکی منو با لباس کوتاه ببینه و بره گزارش بده و بعد منو بخاطر مانتوی کوتاهم از محل کارم بندازن بیرون :)) ) اخ اخ پدر ساده ی من . با همین ساده دلیات منو دادی دست شوهر لاشیا :)) بگذریم‌‌‌... راستش حوصله بحث با بابام رو ندارم چون میدونم مرغش یه پا داره و هنوز افکارش قدیمین . گفتم نگران نباش داریم میریم دریا اصلا داخل شهر نمیریم و به همین سادگی تامام شد و با جمله هوای خودتو داشته باش منو راهی کرد که برم و خودشم برگشت خونه :)

رفتیم کنار ساحل همین که ماه اومد بالا و خواستم عکسشو بگیرم ف زنگ زد و مگه ولللللللل میکرد حالا .... هرچی میگفتم بیرونم توجه نمیکرد ‌.... هیچی دیگه اون لحظات ملکوتی اولیه رو از دست دادم ولی خیلییییی باشکوه بود . واقعا از ما ممنونم که این شبا رو برام قابل تحمل میکنه .

Noor

ابرماه و روز حاجت روایی؟  :))

دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳، 14:32

به زور و بلا خودمو از خونه کشوندم بیرون ‌‌. خوشگل موشگل هم شده بودم امروز و با خیلیا چش تو چش شدم :)) اینکه میگم" امروز "بخاطر اینه که گاهی پوستم خیلی خوبه گاهیم خیلی بده و چون امروز خوب بود خوشگل موشگل محسوب میشدم :) خلاصه تو تاکسی نشسته بودم که ما زنگ زد کجایی گفتم دارم میرم الکتریکی . مدرسه ما هم تو همون مسیره . گفت پس می بینمت . میخواست همون فرمی که برای ف به عنوان ضامن امضا کردم ( ۴ ساعت هم علافم کرد ف خانوم ) رو براش امضا کنم . چقد این دختر مبادی ادابه . ف خانوم کاش یکم ازش یاد بگیره . منی که قرار بود برای هیشکی ضمانت نکنم همزمان ضامن ۲ نفر برای یه وام شدم . نمیدونم مسئول خنگول اداره متوجه اش میشه یا نه :))

بعد رفتم الکتریکی دیدم دوباره این خنگولا خرابکاری کردن و سیم سی سانتی رو انقد پشت قاب پیچ دادن که فقط یه دوشاخه از پایینش پیداست . گفتم لطفا بازش کنید . چون با چسب چسبونده بودن سیما زخمی شدن و کلا مجبور شدن اونا رو بکنن و دوباره سیم جدید بزنن و ۳۰۰ هم ازم گرفتن . والا من انقدی که ضرر میدم برا کارم سود نمیکنم ازش :/

بعد هم ما منو رسوند پیش ه و خودش رفت اداره . تا ساعت ۱ پیش ه موندم . بعدشم شوهرش اومد و همه با هم برگشتیم خونه هامون .

امشب قراره ابرماه داشته باشیم ... حالا من یادم میمونه تماشاش کنم ؟ تازه ه میگفت یکی از مشتریاش بهش گفته امروز ۱۳ صفره . اگه میخوای چیزی بخری امروز نیت کن که صاحب اون چیز بشی و برای اون چیزی که میخوای بهش برسی یه چیزی بخر :)) مثلا اگه ماشین میخوای براش یه جا سوییچی بخر حاجت روا میشی :)))) منم بهش گفتم اون موردی که ارزوی منه اخه چیز خریدنی نداره چیکارش کنم بنظرتون ؟ :)

Noor

انفالو

دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳، 0:26

قبلا که پیجم باز بود خیلی خوشحال و سرخوشانه و بدون اینکه فکر کنم کی میبینه یا چی درباره ام فک میکنه استوری و پست میذاشتم... بدون ترس از قضاوت . هیچ وقت تو اینستا فاز غم برنداشتم ‌. هر موقع غمگین بودم خب افتابی نمیشدم . الان خیلی وقته که پیجمو بستم . افراد کمی رو تو پیجم دارم و خیلی کم پست و استوری میذارم و همون مقدار کم فعالیتم هم استرس اینو دارم که الان فلان همکارم با خودش چی فک میکنه یا نکنه با خودشون بگن فلانی مگه معلم نیست یا مگه ۳۱ سالش نیست چرا مث بچه ها رفتار میکنه ... چرا انقد شنگولانه استوری میذاره ... چرا خانومانه رفتار نمیکنه ... چرا قیافه نمیگیره ‌... خب اونایی که منو میشناسن بهم میگن خیلی باحالی ولی اونایی که تازه میان دقیقا همین فکرا رو میکنن چون فاز دخترای همسن من قیافه گرفتن و کلاس گذاشته . شاید هم من دارم اشتباه میکنم که اونطوری رفتار میکنم . نمیدونم . نمیدونم احساسی که بقیه میگیرن ازم چیه . حالا چرا درگیر این ماجرا شدم اصلا مگه مهمه ؟ اخه امشب استوری یه بنده خدایی رو میدیدم که هیچ ازش خوشم نمیاد دقیقا فاز قیافه گرفتن تو اینستا رو داره برام ... بعد با خودم گفتم این اصلا چرا منو فالو کرده با این افاده اش ... رفتم تو پیجش دیدم منو انفالو کرده :)) حالا کی انفالو کرده رو دیگه نمیدونم‌... گفتم خب حتما براش وایب شیرین عقلا رو داشتم :)) منم انفالوش کردم و دلم خنک شد :))

Noor

خانوم خونه

یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳، 14:17

رعد و برق میزنه و بارون ریز می باره . عصر باید برم الکتریکی و سختمههههه . دلم نمیخواد پامو از خونه بیرون بذارم :( کاش اون کنیز خیالیم رو داشتم که میرفت بیرونو کارامو انجام میداد :(

این روزا علاوه بر ش ، ف هم زیاد بهم زنگ میزنه و پیام میده و این دونفر شدن عامل تزریق استرس و عصبی بودن در من :/

خیلی بی اعصابما

امروز داشتم فکر میکردم که اصلا من از زن خونه بودن بدم میاد . از بچگی اینطوری بودم . مامانم هر کاری ازم میخواست انقققققد کشش میدادم ... مخصوصا اگه مربوط به اشپزی بود ... مامانم دیگه از یه زمانی بیخیال من شد ... برای همین تا وقتی مجرد بودم اشپزی بلد نبودم :/ ولی خدایی کارای گردگیری و نظافتو خوب انجام میدادم . الانم همونطوریم . ولی حالا بگو پاشو یه غذایی بپز که از گشنگی نمیری وووووی ... از من خانوم خونه در نمیاد ... اگه بخوام میتونما ولی خواستنش روحمو خراش میده و انرژیمو میگیره ... حداقل به عنوان روتین نمی تونم بپذیرمش ... ادم باید تفننی خانوم خونه باشه :/ هرموقع حوصله داشت و عشقش کشید غذا بپزه مگه نه؟

البته که این کارا وظیفه خانوما نیست فقط ... خب مثلا کی گفته کنیزک باید زن باشه ؟ کنیزک میتونه مرد هم باشه :/ والاع... ایش...

Noor

شب های ساحلی

یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳، 0:22

امروز قد خر گریه کردم . در حدی که کله ام در حال ترکیدن بود ‌. دیگه به زور و بلا خودمو جمع کردم ‌. طبق معمول با رفیق فابم جاروبرقی افتادم به جون خونه ‌. بعد هم تابلوی جدید سید که یه ساله به سرانجام نمیرسه رو گذاشتم جلوم و کلی اینور و اونورشو سانت کردم که دقیق شابلون بذارم روشو و دوباره گندش در نیاد . یهو ما زنگ زد که شام بریم بیرون . تابلو دوباره رها شد . کلی غذای ناسالم خریدیم و رفتیم کنار ساحل که از نور ماه روشنِ روشن بود و روی یه قایق موتوری نشستیم و در حد انفجار خوردیم . بعد هم کلی پیاده روی کردیم ‌. من هیچوقت شب کنار ساحل نبودم و با ما برای دومین بار تجربه اش کردم . خیلی خوب و رمانتیکه . چرا شوعر من اصلا شبا منو نمی آورد بیرون ؟ یا یادمه مسیر خونه شون یه جاده ی قشنگی داشت و همیشه چشمم بهش بود و مرحوم بهم میگفت یبار میریم اونجا قدم میزنیم ولی هیچوقت نرفتیم چون اگه می رفتیم خانواده اش مسخره اش میکردن که با زنش رفته قدم بزنه :/ چوپونا عح

یادم باشه یکیو پیدا کنم که چوپون نباشه و اهل شب گردی و قدم زدن زیاد باشه البته ولگرد نباشه :/

بعد هم که برگشتم خونه بالاخره شابلون گذاری رو تموم کردم و خوبم شده ولی دیگه هیچ ایده ای ندارم براش تا ببینم فردا چی میشه

Noor

دپرس ترین روز مرداد

شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳، 14:58

از نصفه های شب یهو یه ولوله ای افتاد به جونم و حالا گریه نکن کی گریه بکن ... صب هم باید میرفتم بیرون و ماه رو میدادم الکتریکی . گفتم بیخیال نمیرم چشام پف کرده ‌حوصله هم ندارم . که دیدم ه تو اینستا پیام گذاشته بعد الکتریکی بیا اینجا . بخاطر اون پاشدم و رفتم .

بعد برگشتم خونه به ز زنگ زدم ببینم کجاس . با ما قرار گذاشته بودیم که از خونه بکشیمش بیرون . گفت رودباره حالشم خوب و خوشحال بود . دیگه خیالمون راحت شد و برنامه بیرون رفتن رو کنسل کردیم .

بعدش دوباره دلم گرفت و نشستم یه دور دیگه هم گریه کردم و الان خوبم .

این وسط دوستم ش به شششششدت رو اعصابمه . هی پیام میده زنگ‌میزنه ... عصبیم میکنه ‌‌‌... حوصله ندارم انقد ذهنمو درگیر جواب دادن بهش کنم .... حالا قراره سه شنبه و چهارشنبه بیاد خونه ام و نمی دونم چجوری اون همه ساعت باید تحملش کنم ... انقد سریشه که حتی پیگیر اینه که من کجا رفته بودم که جواب تلفنشو ندادم ... بابا ولم کن مگه دوس پسرتم‌ مننننن عح ... جوابشو ندادم ... کاش باهام قهر کنه :/

کی حقوق میدن پس ... پول میخوام :(

Noor

جمعه ای که دلگیر نبود :)

جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳، 19:41

خب چون هوا بارونیه مردم این شهر نتونستن برن ییلاق و منو خوشحال کردن با حضور و سروصداشون :) خودمم تنها نبودم . مامانم و داداشم ناهارشونو برداشتن اومدن پیشم :) بابام نیومده بود مثل اینکه به تنهایی نیاز داشته شایدم حوصله منو نداشته :) عصری هم رفتن . نیم ساعت بعد رفتنشون دوستم ش پیام داد که اومدم شهر شما میام بهت سر میزنم . خواهر و دومادش اومده بودن اینجا کاری داشتن این بچه رو هم اوردن اینجا پیاده کردن و رفتن . یکم نشستیم و حرف زدیم و غیبت کردیم و بعدشم اومدن دنبالش و رفت ... منم که تو غیبت کردن از خود بیخود میشم و یه حرفایی زدم که الان پشیمونم از گفتشون :/ خدا رحم کنه ... ش هم که شل زبون ... اینم از جمعه شلوغ پلوغ بنده ... چه خوبه ادم مهمون داشته باشه ... البته نه همیشه :/

Noor

جمعه

جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳، 12:21

ساعت ۱۲ و من تازه میخوام صبحانه بخورم . مامانم پنیر لاکتیکی برام خریده بود و امروز که بازش کردم یاد ننه ی پ افتادم که از اینا میخورد ... یه عالم حس نفرت تو پنیرا جمع کردم و قورتش دادم . چرا اونا اونقد با من بد بودن ؟

بگذریم . پیج تایلر و ساینا رو تو اینستا دیدین ؟ من قبلا زیاد بهشون توجه نمیکردم چون فک میکردم مسخره ان. ولی بعدا دیدم برخلاف پستای طنزی که میذارن چقد ادم حسابین این دوتا ... دیروز ساینا میگفت تو ۲۰ سالگی ازدواج کرده و جدا شده و می شنیده که بقیه میگفتن حالا دیگه کی میاد اینو بگیره ؟ این همه دختر مجرد وجود هستن که پسرا میرن اونا رو میگیرن :/ این چه حرفیه اصلا ... به قول ساینا چه ربطی داره به گرفتن و نگرفتن ؟ راهی که اشتباهه رو باید جدا کرد ... و دقیقا هم اینطوریه که ادم خیلی درگیر حرکات و رفتار و گفتار بقیه میشه تا اینکه وقتشو بذار روی خوب کردن حال خودش ... البته تو ایران اینطوریه و میگفت اونوریا خیلی راحت با این قضیه کنار میان . تازه فهمیدم ساینا ۵ سال از سایلر بزرگتره و این خیلی برام جالب و برگ ریزون بود :)

خلاصه این قضیه مث اینکه رفت تو ناخوداگاهم و دیشب خواب دیدم خانواده ام برام یه شوهر دیگه پیدا کردن که ترک بود و پولدار و با مادر و خواهرش زندگی میکرد . بعد حتی داشتن وسایل منو هم تو خونه شون خالی میکردن . حتی منم کمک میکردم :/ ولی همه ناراحت بودن انگار . پسره هم ارزشی بود از این ارزشی ماستا که یادمه موقع ناهار رسید یه سلامی کرد و مث هویج رفت نشست ناهارشو کوفت کنه :/ منم یهو زدم به سیم اخر که این دیگه چیهههه ماست بورانییییی ... من اینو نمیخواااااام...هیچی دیگه مراسمو بهم زدم :))) وسایلمو جمع کردیم برگشتیم خونه :)))

Noor

در تاریکی :)

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳، 19:46

فردا جمعه است و من خونه ام و جمعه ها این شهر و فضای مجازی به شدت سوت و کوره :/ هرکی خونه است بیاد ادرس بذاره تنها نباشیم :))

همین الان برای همسایه پایینی مهمون اومد . تا به دم در رسیدن برق رفت و خنده شون گرفت :)) صدای منو از این ظلمات دارین .

امروز هوا خیلی خنک و بارونی بود و دلم یه اش رشته مشتی میخواست اما سختم بود برم بیرون و بخرم . در حد اش دوغ هم راضی میشدم ولی دوغ نداشتم که درست کنم . ماست دارما ولی با ماست بلد نیستم اش بپزم :/ شایدم بشه نمیدونم یعنی امتحان کنم ؟ :/ خلاصه هوسونه مک با خوردن یه عالمه هندونه سرکوب کردم . ربطی هم به هم نداشتن ولی خب من هندونه هم دوس دارم :) بلال اب پز هم دوست دارم و چرا من امسال اصلا بلال نخوردم ؟ :/

راستی یادم رفت بگم امروز که داشتم میرفتم بیرون خانوم همسایه تو راه پله صدام کرد که سلام و علیک و کجایی و چیکار میکنی و کجا میری و .... و در نهایت از این جمله سمیا که من حساسیت دارم بهش : دیشب خوابتو دیدم .... وای من چقد از این جمله بدم میاد ... دوستان لطفا خواب منو نبینید اگه دیدین هم برام تعریفش نکنید ... خواب خوب هم که واسه ادم نمی بیینن همه اش خوابای دارک ... حالا دیگه خواب مسخره شو نمی نویسم ...

هعی روزگار

Noor

خبر خوش :)

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳، 13:54

از ادمای بد قول و وقت نشناس خوشم نمیاد ... برای خودمم پیش اومده که بد قول بشم ولی در شرایط غیر قابل پیش بینی بدقول شدم . قرار بود بین ساعت ۱۰ تا ۱۰:۳۰ با ف بریم اداره . ۱۰:۳۵ پیام دادم من اماده ام کجایی ... زنگ زده که فک کردم بارونه نمی ریم :/ یعنی چی ؟ خب این فکرو کردی نباید به منم اطلاع میدادی ؟ :/ ۱۱:۱۵ اومد . یک ساعت مچلش شدم . رفتیم اداره دیدیم فقط یه امضای کوچیک باید میکردم و این همه از صب الکی معطلم ... خودشم شرمنده شد ولی خب من بیشتر از دیرکردنش ناراحت شدم ....

قبلا هم گفته بودم که از اداره رفتن متنفرم ... ادمای دوهزاری پوچ با افکار پوسیده که از بالا بهت نگاه میکنن و سیس قدرت و ما خوبیم و شما بدین طور برداشتن و بهت حس ناکافی بودن میدن ... البته یکی دونفر هم هستن که واقعا باشخصیتن و جز رفتن به اتاق اونا دلم نمیخواد جای دیگه تردد کنم ... بخش عظیمی از تنفری که به اموزش و پرورش دارم بخاطر همین ادمای اداره مونه ... مخصوصا اقای خ ا ... میبینمش کهیر میزنم ... عح عح ... همه تلاشمو میکنم که سال بعد از اینجا برم شاید با دیدن کارمندای دیگه حالم بهتر بشه

راستی خبر خوش اینکه امروز از محل کار داداشم بهش زنگ زدن و گفتن مدارکت پیدا شده بیا تحویل بگیر ... خیلی خوشحال شدم :)) خدا رو شکر

انقد این مدت حرص خوردم که دوباره بعد یک سال معده درد معده ام شروع شده :(

Noor

مرداد بارانی

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳، 10:3

در این روز بارونی زیبا من باید تا لنگ ظهر میخوابیدم نه اینکه کله صبح پاشم مقنعه کوفتیمو سر کنم که چی ؟ برم اداره ضامن وایسم :/ جدی این مقنعه رو کدوم خری اختراع کرده؟

Noor

شبانه

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳، 23:53

وقتایی که زیاد می نویسم یعنی اوضاعم جالب نیست و با یه چیزی در درونم در جنگ و جدلم و دارم سعی می کنم ارومش کنم و خب نوشتن بهترین گزینه است ‌.

۱.امروز که پیش ه بودم یهو گفت چرا دست راستت چاق شده؟ نگاه کن دست چپ و راستت فرق دارن ... نگاه کردم دیدم اره .دست راستم تا مچ لاغره بعد یهو بادکنکی طور ورم کرده رفته بالا . قبلا هم متوجه شده بودم ولی فک میکردم الکی رو خودم حساس شدم . و من واقعا هم خیلی وقتا الکی به خودم پیله میکنم . ولی خب اینبار انقد مشهود بود که ه هم فهمید . از اون موقع هی نگاش میکنم و نمیدونم چرا ورمش نمیره ...

۲.امروز شاخکای یه سوسک بالدار دیگه رو تو دسشویی دیدم ولی متاسفانه سریع قایم شد و بدجا هم قایم شد و عمرا اگه من این یکی رو بگیرم . امیدوارم خودش از پنجره دسشویی خارج شه :( اصلا من اینجا سوسک نداشتما این لنتیا نمیدونم از کدوم گوری پیداشون شده ...

۳. چرا این ماه انقدر طولانی شده و تموم نمیشه و چرا این تابستون انقد کوتاه بود و زود داره تموم میشه؟ :/

Noor

ضمانت

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳، 18:2

اداره مون جدیدا خیلی داره ریخت و پاش میکنه ... مثل اینکه دوباره وام گذاشتن و اسم ف در اومده . در حالی که همینطور اسم میدن بیرون خبری از پرداخت نیست . دوماهه دارم به زور و بلا خودمو به دندون میکشم و یه ماه دیگه هم موندددده از این فلاکت ... حالا فک کنم این وام جدیده رو زودتر میدن بهشون دقیقا نمیدونم ....

فک گفت ضامنم میشی منم گفتم اره :/ در صورتی که من ضامن هیشکی نمیشم و نشدم و تا قبل این هرکی بهم میگفت قاطعانه نه رو می چسبوندم به پیشونیش. تنها کسی که ضامنش وایسادم مرحوم بود که اونم قسطاشو نمیداد و خون به جگر بنده میکرد و اخرشم که اونجوری ... صگ ... چرا واقعا گفتم اره ؟ چرا نگفتم نه ؟ :/

Noor

یاری از دوستان

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳، 14:30

دیروز فهمیدم چون عصبی بودم اونطوری سردرد و گردن درد گرفته بودم . اعصابم سوراخ سوراخه ... و من در حالی که تا غروب همینطور غمگین و تو لاک خودم بودم و اشکم داشت میزد بیرون یهو به خودم گفتم به ما پیام بده و ببین کجاس . پیام دادم . گفت داره از خونه مادرشوهرش برمیگرده .(شوهرش جنوب کار میکنه و ماهی یبار میاد شمال و ما هم مث من تنهاس بیشتر روزا ) گفتم دلم گرفته میخواستم همو ببینیم ولی دیگه خسته ای باشه یه وقت دیگه . گفت نه بپوش میام خودمم خوب نیستم از لحاظ روحی . خلاصه اومد ‌. رفتیم دریا . کلی ساحل رو متر کردیم و حرف زدیم و تخلیه روانی . بعد هم رفتیم یه فست فودی خفن تو همین شهر کوچیکمون که من فک نمیکردم اونقد قشنگ و تو دل برو باشه . خلوت هم بود . فضاشون فقط یکی از ماه های منو کم داره .باید به پیجشون پیام بدم :) شاید خواستن ...

امروزم رفتم پیش سودی . بعد رفتم لوازم تحریری و چندتا چیز برای کارم خریدم شد ۵۰۰ :/ و بعد غمگین و نالان رفتم پیش ه و کلی باهاش درد و دل کردم و حالم جا اومد . بزنم به تخته چقد این ه دختر خوب و عاقلیه . روانش سالمه . دوسش دارم ‌.

حالا این وسط برق ضعیف شده ... کولر روشنه و یخچال بدبختم هی روشن میشه هی خاموش میشه . فک کنم باید گرما رو تحمل کنم تا یخچالم زنده بمونه

Noor

دختر بی اعصاب

سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳، 18:16

یه جور بدنم و مخصوصاگردنم درد میکنه که انگار کتک خوردم . بهش سر درد هم اضافه کنید . سر ظهر لج گرفتم که میخوام برم خونه و بسته دارم و فلان . هیچی دیگه از مامانم اصرار از من انکار . طفلی غذای نیمه اماده رو ریخت تو ظرف که بیارم خونه بپزم . اخه ساعت ۱ اداره پست بسته میشد . دقیقا ساعت ۱ رسیدم و بسته مو گرفتم و داداشم رسوندم خونه و رفت . حالا که مدارکش رو گم کرده هربار میایم بیرون استرس دارم :( شاید این درد گردنم برا همینه نمیدونم .

الانم بیرون از خونه کلی کار دارم ولی حوصله ندارم برم بیرون :( نمیدونم صبر کنم صبح برم یا الان خودمو مجبور کنم پاشه :(

این وسط هی دارم پرس و جو میکنم از بچه ها ببینم میتونم یه متخصص پیدا کنم برم این دندون کوفتی بی صاحاب رو در بیارم یا نه :(

Noor

رشت یا انزلی

سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳، 14:7

دیشب فک میکردم که ساکن انزلی شدن برام اسون تر از ساکن رشت شدنه . مثلا اگه انتقالی بخوام بگیرم کسی رو تو انزلی میشناسم که میتونه جاشو باهام عوض کنه. حتی همین الان هم اراده کنم شدنیه . حسم نسبت به محیط کار اونجا بهتره . چون چندتا از همکارام و حتی بابام اونجا کار میکردن . فضاشم که قشنگه . البته اینکه قیمت خونه ها چجوریه و کجا باید ساکن بشم و ادماش چجورین رو دقیق نمیدونم . حالا عموهام و پسرعموهام همه ساکن اونجان ولی ما باهاشون ارتباط زیادی نداریم .

از اون طرف اگه بخوام برم رشت پیدا کردن ادمی که بخواد جاشو باهام عوض کنه سخته . مدارس شهری رشت که شلوغن و اطراف رشت که خلوته رو هم نمیدونم چجوری باید رفت و امد کنم . پیدا کردن خونه هم که تو هر دوتا شهر برام معضله و هیچ فرقی ندارن باهم . بعد از اون طرف میترسم اگه به دوستام نزدیک بشم ط که هیچی، میم که اخلاقای رییس طور و مامان گونه داره بخواد هی زندگی منو تحت تاثیر قرار بده و بگه فلان کارو بکن فلان کارو نکن امروز که بیکاری بیا پیش ما و نمیدونم بیاین فلان کارو شروع کنیم و از این جور حرفا ... و وقتی هم بهش نه میگی میگه نه تو مقاومی و فلانی و چرا اصلا نه گفتی ... میدونم ط هم خیلی اذیته از رفتاراش و من نمیخوام اونجوری بشه برام ... چرا م متوجه نمیشه چقد کاراش رو مخه ؟ خودشو عقل کل میدونه :/ ما هم هرچقد بهش اشاره میکنیم مستقیم و غیرمستقیم متوجه نیست ... فک نمیکردم یه روزی برای فرار کردن از دست دوستم تصمیم بگیرم که تصمیممو برای انتخاب محل زندگیم تغییر بدم :/

حالا چرا زندگی کردن و تصمیم گرفتن انقد سخته ؟

Noor

زیباسازی

دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳، 14:22

داداشم هنوز تو خودشه . منم تو خودمم :) مامان و بابام فقط تو خودشون نیستن . حالا یعنی پیدا میشه ؟ هنوز امیدواریم که میشه .

دیشب ف زنگ زد که با اون همکار پولدار کشکمون بریم بیرون . گفتم خونه مامانمم و کنسل شد . راستش من حوصله ف رو هم ندارم چه برسه به اون یکی . فقط با ه بهم خوش میگذره . ف اخلاقای چوپونیش خیلی برجسته اس و نمیتونه ازش دربیاد متاسفانه و منم حوصله ام نمیکشه زیاد باهاش وقت بگذرونم چون میره رو اعصابم :(

جدیدا به اینکه برم به لب بالاییم یه کوچولو فیلر بزنم فک میکنم ولی میترسم شبیه اردک شم :) پس هی به خودم میگم همینطوریم قشنگه :/ و تو فعلا به فکر اون دندون عقل دردسرسازت باش نمیخواد در جهت زیبایی گام برداری ...ولی اگه پولدار بودم میرفتم همه دندونامو درس میکردم یه لمینیت طبیعی ظریف هم میزدم تنگش و تامام :)

والا انقد همه دخترا با خودشون درگیرن که من گاهی فک میکنم اسکلم ... خب منم دوس دارم بینیم سربالا و لبام گنده باشه اصلا :) ولی چون میترسم و پول ندارم کنسله :) اینم یه کنسلی دیگه از کنسلی هام ...تازه دقت کردین دیگه میشه گفت ۸۰ درصد دخترا دماغاشونو عمل کردن و لباشونم فیلری کردن و چونه هم زدن و چشا هم گربه ای ... الان افتادن به جون جاهای دیگه . بزرگ کرن سینه و باسن :/ همین چند وقت پیش فهمیدم خواهر میم ۹۰ میخواد بده دکتر سینه شو پروتز کنه کرک و پرام ریخت :/ کاش میرفتم ییلاق زندگی کنم و این روزا رو نمی دیدم :)

Noor

زبان ؟!

دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳، 1:28

چرا امشب همه دارن درباره زبان مینویسن ‌؟ منم میخوام :/ به منم یاد بدین از کجا و چگونه بیاموزم ‌‌‌‌... دوس دارم تا تابستون سال بعد به صورت جان فرسا زبان یاد بگیرم حالا که اینطور شد :/ بیاید بیاید کمکم کنید ... البته از مبتدی ها :/

این وسط دلم میخواد به طور جان فرسا نستعلیق رو هم شروع کنم و ادامه بدم . کالیگرافی اصیل نیست . دلم نستعلیق میخواد :( از وقتی استاد ز رو دیدم فهمیدم اشتباه بزرگی کردم کلاسامو ول کردم :(

و همه اینا رو میخوام به طور جان فرسا انجام بدم تا کمتر به زندگی پیچیده ام فک کنم و غصه بخورم

Noor

گم شدن مدارک

یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳، 19:50

چیزایی که من تو ۲۰ سالگی تجربه کردم داداشم داره تو ۳۰ سالگی تجربه میکنه . یادمه با سید بعد دانشگاه از رشت سوار تاکسی شدیم و برگشتیم شهرمون . بعد هم سوار یه ماشین دیگه شدیم و وارد یه قسمت دیگه از شهرمون شدیم . سید رفت خونه شون و من باید منتظر میموندم تا بابام بیاد دنبالم . هرچی تو کیفم گشتم گوشیم رو پیدا نکردم . بابام تا رسید گفت گوشیت کو ؟ گفتم نمیدونم تو کیفم نیس ... حالا بابام خبر داشت که گم شده چجوری ؟ مامانم زنگ زده بود بهم که بپرسه کجام . اقای راننده که ما رو از رشت اورده بود گوشی رو برداشته بود و گفته بود این گوشی اینجا جا مونده ... هیچی دیگه با بابام رفتیم و گوشی رو تحویل گرفتیم از اون موقع هرماشینی که سوار میشم قبل پیاده شون همه چیز رو چک میکنم و وقتی پیاده میشم هم روی صندلی و زیر پا رو چک میکنم که چیزی جا نمونده باشه .

داداشم امروزظهر بعد کارش اومد دنبالم و اومدیم خونه مامان . یه ساعت پیش باید میرفتم جایی و برمیگشتم داداشم گفت میبرمت . اماده شدیم . جلو در منتظرش بودم که دیدم داداشم هی میره تو ماشین و میچرخه و هی میره بالا ... پرسیدم چی شده گفت کیف مدارکمو گم کردم ... اخه پسر این همه ساعت حتی چک نکردی که ببینی همراهت هست یا نه ... حالا نمیخوام سرزنشش کنم و فلان ... نه اینا همه تجربه است ... این استرسی که امروز بهش وارد میشه باعث میشه حواسشو بیشتر جمع کنه ... حالا فردا صبح میره و اونجا رو میچرخه ... ایشالا که پیدا میشه ... بدیش اینه که محل کارش جای بسیار شلوغی و پر از ادمای ناجوره و فقط امیدوارم اونی که پیداش کرده عقل و انصافش رسیده باشه به نگهبانی تحویلش بده ....

البته اگه نشد هم فدای سرش جدا ... گرفتن دوباره مدارک دنگ و فنگ داره ولی چیزی نیست که نشه حلش کرد ... ایشالا که خیره

Noor

چکیده مباحث امروز

یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳، 0:24

برگشتم خونه ‌. دلم برای خونه خودم تنگ شده بود :)

غروب رسیدم خونه و دیدم برق و اب قطعه . منم در چندش ترین حالت ممکن بودم :) عرقی خیس خاک و خلی و داغان دیگه . بی حرکت و بی رمق یه ربعی نشستم یه گوشه تا برق اومد . بعد فحش گویان راهی حموم شدم . حالم خوب شد :) شام درست کردم ... شین زنگ زد و سعی کردم با حوصله و خوشرویی جوابشو بدم و نپیچونمش که بعد نگه تو بین منو دوستای دیگه ات فرق میذاری :/ بعد هم یهو جوگیر شدم و بالکنو جارو کردن و طی کشیدم و کل در و دیوار و پنجره شو دستمال کشیدم و گردگیری کردم ... بعد گفتم حالا اجر خودمو خراب نکنم و رفتم راه پله رو هم طی کشیدم البته از پله ها پایین نرفتم چون حجابم بسیار ناقص بود و ترسیدم مرد همسایه بپره بیرون یهو :)

دلم میخواست سید و ما و ز رو بگم اخر هفته بیان پیشم و بهشون هم گفتم و همه موافق بودن که یهو ز پرید وسط گفت من نمیتونم بیام و بعد هم غیب شد . خیلی نگرانشم چون جدیدا خیلی درگیره با خودش و مادرشوهر و شوهرش ... سر چیزای الکی ... البته جدا این چیزا الکی نیستن و جنگ روانین اینو دیگه من خوب میدونم ... در کنارش با مشاور منم حرف میزنه ولی نگرانیم از این بابته که به خودش فرصت و زمان نمیده ... بهم میگفت این ماه ۵ بار با مشاور حرف زدم و میخوام ۵ بار دیگه هم حرف بزنم که ده جلسه بشه چون مشاور گفته بعد ۱۰ جلسه حالت خوب میشه! اخه یه دختر ۳۱ ساله دیگه کی میخواد عاقل بشه؟ دکتر گفته بعد ۱۰ جلسه بله ولی منظورش این نبوده که تو فقط جلسه هاتو پر کنی که ! منظورش این بوده بعد هر جلسه روی خودت کار کن به خودت و رفتارات فک کن و مطمئن باشه بعدش خوب میشی .... وای دارم دیوونه میشم از دست ز ...

Noor

مریض شدم

شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳، 2:31

قرار بود امروز عصر برگردم خونه . ولی ط و میم گفتن تنهایی بری خونه چیکار کنی بمون پیشمون و فلان ... منم موندم ... الف سر کار بود و عصر برگشت . بازی تکواندوی یه اقای ایرانی و یه کره ای رو دیدیم که تماشاش برامون خیلی هیجان انگیز بود چون دور هم بودیم و خوش میگذشت ... اقای ایرانی برد ... بعد تصمیم گرفتیم بریم انزلی کنار ساحل و همونجا شام بخوریم . گوشت خریدیم و رفتیم یه ساحل شلوغ و برق برقی که نمیدونم اسمش چی بود ... جاتون خالی الف کباب درست کرد و خوردیم من یکی دوتا چربی خوردم که حس کردم نباید می خوردم ... همونجا حالم خوب بود ... تو الاچیق بغلی دوتا پسر بچه با هم بازی میکردن . کوچیکه شاید ۳ ۴ ساله زیر دست پدر و مادری بزرگ شده بود که خیلی بیخیال بودن و کل اون مدتی که ما اونجا بودیم شاید فقط یکبار صداش کردن . بچه ی جسوری بود حتی با ما ارتباط گرفت و حرف میزد ... ماسه ها رو پرتاب میکرد ...روی زمین می نشست بدون اینکه نگران لباسش باشه ... پابرهنه راه میرفت و هرچیزی که دوست داشت رو تجربه میکرد ... اون یکی شاید یه سالی ازش بزرگ تر بود ... خیلی خوشگل و اقا بود ولی ابم می خواست بخوره از مامانش اجازه میگرفت خیلی عجیب بود ... ترسو بود ... می گفت مامان میتونم رو زمین بشینم اخه این نشسته ؟ مامانم میتونم دمپاییم رو در بیارم اخه این دراورده ... مامان این شنو پرت میکنه ... مامان بهم نوشابه میدی ؟ وووی خدایی اعتدال در هرچیزی خیلی خوبه نه بیخیال باشید نه اونقد باخیال :) این وسطا دوتا پسر بچه دیگه نزدیک شدن در حالی که بخاطر یه توپ یقه همو گرفته بودن که دعوا کنن ... پسر کوچولوی موجه و ترسو با دستش اونا رو از هم جدا کرد ولی اونا بهش توجه نکردن ... یهو پسر کوچولو فسقلیه در حالی که رو زمین نشسته بود و به بازیش مشغول بود چشمم خورد به اینا و داد زد بچه هااااااا ... خخخ خیلی بامزه بود خوداااااا ... اون دوتا پا گذاشتن به فرار ... این قابلیت رو داشتم تا صبح بشینم اون بچه ها رو تماشا کنم و اگه مامان باباهاشون اونجا نبودن حتی باهاشون بازی هم میکردم ...

خلاصه دبگه جمع کردیم که برگردیم . تو راه با گوشی بازی یزدانی رو تماشا کردیم که طفلی مسدوم شد و با بد وضعیتی بازی رو تموم کرد و باخت ...

ط رو رسوندیم خونه اش . منم که اومدم خونه میم و الف . الف خوابید . ما هم ظرفا رو شستیم . بعد میم لپ تاپ اورد که عکسای قدیمی رو نشونم بده . گفتم من حالم خوب نیست . شکمم پیچ پیچیه ...حالت تهوع دارم و گرم و سرد میشم ... بهم دارو داد ولی خوب نشدم ... گلاب به روتون بالا اوردم چندبار ... دوباره یه داروی دیگه بهم داد برای درد معده ... ولی بیشتر انگار معده ام تحریک شده بود ... یه بار دیگه بالا اوردم و الان حالم خوبه ... یه بالش گنده گذاشتم زیر سرم که دیگه چیزی نتونه بیاد بالا :) خوشحالم که اینجا میم کنارم بود اگه تنهایی تو خونه مریض میشدم خیلی دلم برای خودم میسوخت و غصه ام میشد ...

Noor

استاد ز

جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳، 3:43

عصری اومدم رشت . ساعت ۶ با ط قرار داشتم ولی ۷.۵ رسیدم بهش . کلی تو ایستگاه معطل شدم که مسافر بیاد ‌و فقط یه نفر اومد . یه اقای ۳۶. ۳۷ ساله به شدت تعارفی و به نظر خجالتی تر از من :) به اقاهه گفتم میشه راننده رو صدا کنید که بریم ؟ گفت بریم ؟ گفتم اره دیگه خیلی معطل شدیم ... گفت اره اتفاقا میخواستم بگم بهتونا (تو دلم گفتم پس چرا نگفتی :) ) ولی به جاش گفتم موافقید کرایه اون یه صندلی رو باهم نصف نصف پرداخت کنیم ؟ گفت بله بله حتما ... بعد هم راننده رو صدا کرد که حرکت کنیم . منم دیدم لوتیه گفتم شما بفرمایید جلو من عقب راحتم ... اونم هی میگفت نه نه خواهش میکنم راحت باشید ‌... پیاده شدم اومدم عقب پاشد رفت جلو ... ای بابا ... چته مرررررد انقد تعارفی نباش :)

رسیدم به رشت . ط یه دسته خوشگل سفید خریده بود که ببریم برای استاد ز . اقای ز استاد خط نستعلیقمون بود حدود دوسال پیش . ط حضوری پیشش کلاس میرفت و من مجازی . خیلی دوره خوبی بود . استاد از دیدنمون خیلی خوشحال شد تا ۹.۵ فک کنم پیشش بودیم . قلم هام رو برام تراشید و دوتا قلم بزرگ هم بهم هدیه داد که خجالت زده شدم :/ ط و استاد کلی باهم حرف میزدن و خاطرات مشترک داشتن اما من چون مجازی بودم خاطره ای نداشتم :) استاد حواسش بود که درباره مرحومم ازم نپرسه . خیلی استادمو دوس دارم هنرمندو شریفه و کاش از روش میشد صدتا کپی کرد . ادمی که شب و روزشو گذاشته پای هنرش . امیدوارم بتونم دوباره نستعلیق رو ادامه بدم . انقد جنتلمه حتی ما رو رسوند خونه میم و ما همینطور خجالت بود که میخوردیم :)

خلاصه که روز خیلی خوبی بود ‌.

تا الان داشتیم با میم و ط فیلم سفرا و دورهمی هامونو میدیدیم و گذشته مونو می شکافتیم و از رفتارای پدر و مادرامون میگفتیم و با شنیدن یه چیزایی از هم کرک و پرامون میریخت که در خانواده ایرانی چه می گذرد ؟

Noor

عکس پروفایل

پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۳، 14:26

تا حالا شده پروفایل یا صفحه کسی رو ببینید و بگید واوووو طرف چقد خفنه ؟ من خودم از اون دسته ام که عقلم به چشممه :) تا اینکه چند وقت پیش چشمم خورد به پروفایل پسر عموی ناتنی مامانم که چند سالی ازم کوچیکتره و خب بچگیا همبازی منو داداشم بود . الان ازدواج کرده و عکس دونفره شون رو پروفایلش بود . وقتی نگاه میکردی میگفتی به به چه پسر اقا و خانواده دوست و تحصیلی کرده و خفن و مودبی :)) باور کنید این چیزا تو عکسش هویدا بود ... ولی حقیقت اینه که نه درس خونده نه کار داره و تموم این مدت دنبال این دختر و اون دختر بود و کاری به جز موتورسواری در سطح شهر انجام نداده :/ درباره خانواده اش هم چیزی نمیگم چون اون دست خودش نبوده :/ اصلا قصدم قضاوت کرده اوشون نیست ...این طفلی رو به عنوان مثال ذکر کردم ... همه حرفم این بود که هیچوقت گول پروفایل و عکسو چیزایی که از نزدیک ندیدین رو نخورید ... به این موضوع که فکر میکنم تمام ادمای مجازی دور و برم برام ترسناک میشن ... ولی خب ادم گاهی دوس داره گول بخوره :/

Noor

خواب

پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۳، 10:2

احساس میکنم یه قسمتی از مغزم‌ که قفل بوده جدیدا درش باز شده :) از اون پشت پشتا و از ضمیر ناخودآگاه . یه هفته ای هست که هر شب خواب میبینم تا خود صبح . از ادما و از حسایی که فراموش شدن ‌. البته چیزی بدی نمیبینم . اتفاقا داره بهم خوش میگذره تو خواب و صبح که بیدار میشم حالم خوبه از سفرهایی که تجربه کردم و ادمایی که ملاقات کردم . جالبته تو خوابم اونایی که دوسشون نداشتم و از زندگیم حذف کردم از دستم ناراحتن و من حس راحتی رو اونجا تجربه میکنم :) دیشب خواب یاسین شاگرد ۵ سال پیشم رو دیدم . یه همایش ارزشی طور بود و من با سید اونجا بودم و کمک میکردم . یاسین همونقدی مونده بود خب چون تصویر جدیدی ازش ندارم و حتی لباس فرم مدرسه تنش بود . بعد یهو شروع کرد تو صف به خوندن یه سرود انقلابی یا مداحی دقیقا یادم نیست وسطش یهو چشمش افتاد به من و خجالت کشید و سرودشو یادش رفت و پشت میکروفون گفت ببخشید بقیه شو یادم رفت ... و من معذب شدم که اخی بچم منو دید هول کرد :)

Noor

اسپویل

چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳، 22:35

یه چیز جدید درباره خودم فهمیدم اونم اینه که من دوست دارم یکی فیلما رو برام اسپویل کنه تا کمتر اضطراب بکشم و حرص بخورم :) این در حالیه که خیلیا از اسپویل شدن فیلما بیزارن ... من دیروز متوجه این خصوصیت در خودم شدم در حالی که داشتیم اوشین میدیدم و داداشم گفت مادرشوهر اوشین چرا انقد اذیت میکنه امیدوارم شوهرش طلاقش بده :) و من گفتم بذار سرچ کنم ببینم اخرش مادرشوهره چی میشه و وقتی فهمیدم و خواستم بگم داداشم عصبانی شد که نهههه نمیخوام بگیییی میخوام خودم ببینمممم ... در حالی که من از کشفم خوشحال بودم و دیگه از اون به بعدو بدون استرس و اعصاب خوردی تماشا کردم :)

البته این برمیگرده به این ویژگیم که دلم میخواد همه چیز قابل پیش بینی باشه

Noor

چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳، 12:16

لت و پار ، خیس عرق ، چرک و کثیف ، تشنه و گشنه بیای خونه و ببینی برق قطعه ...آبم پشت بندش قطعه ... و بدتر از همه اینکه ندونی کی قراره وصل بشه ...

امروز که داشتم میرفتم مدرسه کله صب بابام زنگ زد و ازم پرسید تو شماره فلان پرونده رو داری گفتم نه اگرم داشتم تو اون گوشیم بوده که خرابه و روشن نمیشه ... بعد دیگه بدون اینکه جواب منو بده یا قطع کنه یا بگه چی شده فک کنم گوشی رو انداخت تو جیبش چون من هرچی الو میگفتم صدایی جز ساییده شدن پارچه ها بهم نمیومد ... بعد هم زنگ زدم و جواب نداد... خیلی از دستش عصبانی شدم .... چون قبلا هم اینکارو کرده بود که من در موقعیتی بودم که باید جوابمو میداده و نداده ... مثل روزی که قرار بود ساز ط رو ببره ایستگاه یا روزی که گوشی رو گذاشته بود تو ماشین و زنگ منو ندیده بود و اصرار داشت که تو بهم زنگ نزدی ... تصمیم دارم از این به بعد جواب تلفنشو ندم (تا وقتی این رفتار بچگانه و زشتتو کنار نذاشته ...) اگه من یه غریبه بودم هم جواب تلفنم اینجوری میداد ؟ خیلی ازش عصبانیم ... البته خب حقشه که قبل اینکه تصمیممو عملی کنم بپرسم ببینیم دلیل این رفتار توهین آمیزش چیه😒

به ف هم گفتم دیگه مدرسه نمیام ... حوصله ام نمیکشه واقعا

Noor

وسطای مرداد

سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳، 23:22

دو روز شلوغ رو گذروندم . دیشب تا ۱ مشغول تابلو بودم و دیگه اخراش از بس به خودم فشار اوردم که حس میکردم ممکنه غش کنم :/ اخه رنگ زمینه چرک شده بود و دوباره باید همون رنگو میساختم و میزدم روش که دقیقا همون رنگ نشد و ریزه کاریش زیاد بود و کلافه ی کلافه شده بودم گرمم شده بود و اصلا یه وضعی ... اخرین باری که اینجوری شدم سر نوشتن پایان نامه بود ... عیییی .‌‌‌‌.. امروز هم که مامانم اینا پیشم بودن و در حال بشور و بپز و بساب بودم فرصت فکر کردن و خلوت گزینی و نوشتنم کم بود ... اومدم اینا رو اینجا خالی کنم و برم ... راستی مرداده :/ من هیچی از تعطیلات نفهمیدم .... دوس ندارم دیگه برم مدرسه

Noor
© ناخوانا