بای بای دندون عقل

دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳، 0:31

بالاخره امروز از شر دندون عقلم خلاص شدم .‌بعد از یک ماه تو نوبت موندن و انتظار و به لطف ط که سفارشمو به دکتر میم کرده بود تونستم بالاخره امروز رخ دکتر رو زیارت کنم :) ساعت ۷ شب نوبت داشتم و برگشتن برام سخت میشد . داداشم زحمتمو کشید . دکتر طفلی چون مطب خودش نبود ابزارای تخصصیش توی این مطب نبود . دندون منم ریشه ی سفتی داشت . خیلی جراحی سخت و طاقت فرسایی بود برام :) وسطاش حالم بد شد و درو پنجره ها رو برام وا کردن . دکتر کلی ازم عذرخواهی کرد که اذیت شدم ۲ تومن هم تخفیف داد بهم :) اون یکی دکتر هم امروز از‌لهجه و صحبتاش فهمیدم‌مشهدیه . اگه از اول میدونسم مشهدیه شاید هرگز پامو تو مطبش نمیذاشتم . ولی دکتر میم خیلیییی باشخصیت و مهربون و باوجدان بود . حتی اون‌ریشه فسقلی که تو دهنم‌مونده بود رو هم تا در نیاورد ول نکرد ... بوس بهت دکتر

تا برگشتیم خونه ساعت ۱۱ شد . اومدم پانسمان رو از دهنم بردارم از دیدن اون حجم خونه ضعف کردم و افتادم کنار بخاری و پاهامو دادم بالا که خوب بشم زود و باعث نگرانی بقیه نشم ... یکم‌ ریلکس کردم بعد یه قابلمه سوپ خوردم :) برای فردا از مدرسه مرخصی گرفتم .

خدایی جراحی دندون عقل خیلییییی سخته و دردناک

شاید اون یکی دندونمو نکنم .

Noor

احوالات به شدت بد

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳، 18:19

دچار فوران احساسات از نوع بد شدم . هفته گذشته مادر نخی نبود ‌. رفته بود مسافرت . کربلا . مادر نخی مذهبیه به شدت . شرایط مهیا شد که بیشتر باهم باشیم . ۳ روز از هفته گذشته رو تونستیم همدیگه رو ببینیم . شنبه بعد مدرسه رفتیم یه سمتی و ناهار رو کنار رودخونه باهم خوردیم . بعدش چهارشنبه غروب اومد دنبالم و رفتیم انزلی و شام رو باهم خوردیم . در نهایت جمعه هم اومد دنبالم و رفتیم رشت و با ط و دوس پسرش ۴ تایی ناهارو تو یه رستوران سنتی خوردیم . بعد ناهارم که بنظر میرسید یخ پسرا وا شده رفتیم انزلی کنار ساحل . نخی اولش خیلی خوب بود ولی بعد که یخش وا شده بود خیلی هیجانی عمل میکرد و خیلی زیادی رو شده بود :/ و من یجوری شده بودم . نمیدونم خجالت میکشیدم انگار از اینکه این ادم پارتنر منه . دیروز فهمیدم خیلی واقعا دست و دل باز و ساده و روعه اما خیلی هیجانیه . من وقتی ارومه بیشتر دوسش دارم . دوس پسر ط بهش گفته بود که نخی انگار اشتیاق بیشتری برای این رابطه داره . دلم گرفت برای نخی . راستش واقعا حس میکنم هنوز اونقد عمیقا دوسش ندارم . حتی به بهم زدن این رابطه هم فک کردم . اون خیلی منو یاد شوعرم میندازه و این چیزا برام اذیت کننده اس . دیشب موقع برگشتن انقد ناراحت بودم که باعث ناراحت اونم شدم و همونجا شرایط کات فراهم بود واقعا . البته از طرف اون :)). باید به مشاورم بگم چی بهم میگذره ... در نهایت میدونم که ما تیکه هم نیستیم و بهم نمیایم . دلم برای خودم و نخی میسوزه :( حتی نمیدونم اگه بخوام تمومش کنم چجوری باید بهش بگم

فردا ساعت ۷ نوبت دندون پزشکی دارم رشت. استرس اونم الان افتاده به جونم

Noor

احوالات این روزام

جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، 13:8

اومدم که بعد یه هفته یه چیزی نوشته باشم . اخرین پستم درباره پیامک برادرزاده شوعر سابقم بود . چند روز بعد دیدم پسره تو اینستا هم بهم پیام داده . هم شماره اش و هم اکانتشو بلاک کردم .

دیروز خواهر زاده ی شوهر میم تونست طلاقشو از شوهر کلاهبردارش بگیره . اونم جریانات جداییش همزمان با من پیش اومده بود . براش خوشحال شدم . خیلی سختی کشیده اون . ولی بهش حسودیم هم شد . فک نمیکردم یه روزی به طلاق گرفتن یکی حسودیم بشه . کارای منم داره انجام میشه . همین روزا مقدار نفقه ام مشخص میشه و شوعرم باید به اندازه این دوسالی که تو زندگیم نبوده نفقه پرداخت کنه و چون حدس میزنم این کارو نمیکنه (چون کلا از اینکه پولی بمن بده جونش در میاد . حتی وقتی باهم زندگی می کردیم هم از من دنگ میگرفت :)) )می تونم درخواست طلاق بدم و از شرش برای همیشه خلاص بشم . در حال حاضر ارزویی جز خلاص شدن از شر این ادما ندارم .

این روزا خیلی بار روانی جدا شدنم روم زیاد شده . امیدوارم بتونم تحمل کنم و تا تهش برم .

Noor

پیامک

جمعه هفتم دی ۱۴۰۳، 13:10

دیشب دیدم یه شماره ناشناس بهم پیام داده : حالت خوبه ؟

و دو دقیقه بعدش دوباره پیام داد : چطوری ما رو یادت رفت ؟

سیو کردم شماره شو . دیدم پسر اون جاریم که باهاش رابطه خوبی داشتمه . حالا نمیدونم پسرش پیام داده بود یا خودجاریم . جاریم انقد مظلوم بود و از شوهرش کتک خورده بود و می ترسید ازش که احتمال اینکه خودش بوده باشه کمه . بیشتر احتمال میدم پسرش باشه . چون اون کله شقه . حالا با این اوصاف نمیدونم بعد دوسال چرا به من پیام داده ؟ شاید عموجونش گفته به من پیام بده و امارمو بگیره . شایدم خودش یواشکی پیام داده . نمیدونم . من جوابشو ندادم و بلاکش کردم . وقتی دیگه صنمی باهاشون ندارم دلیلی نمی بینم با صحبت کردن باهاشون و زنده کردن خاطرات بدم دوباره حال خودمو خراب کنم ‌. ولی باید براش می نوشتم همونجوری که شما منو فراموش کردین منم فراموشتون کردم و دیگه بهم پیام نده . والا چه معنی میده بعد دوسال یهو یاد من بیفتین . بیزارم ازشون و از هرچیزی که به اونا مربوطه .

Noor

مامان و بوتاکس

چهارشنبه پنجم دی ۱۴۰۳، 23:9

دو روز فشرده رو پشت سر گذاشتم . دیروز بعد از مدرسه در حالی که تازه پامو گذاشته بودم تو خونه و لباسامم عوض نکرده بودم و ناهار هم نداشتم و خونه هم ریخت و پاشبود ، دوستم ز زنگ زد که من میخوام بیا پیشت . گفتم بیا . اومد . اولین بار بود خودش از شهرشون تا شهر من با ماشینش میومد . یه مسیر نیم ساعته است فاصله مون . گفت از دیشب تصمیم گرفتم که بیام ولی یادم رفت بهت بگم :/ گفتم خوبه باز یادت اومد که یه طرف ماجرا منم :) خلاصه دیروز خیلی خسته شدم از فعالیت زیاد . شب فهمیدم همسایه پایینی رفته تهران . از اونجایی که ساعت ۱۰ شب بهم زنگ زد که برو ببین رو جاکفشیمون کیف هست ؟ رفتم دیدم هست . گفت وای ما اومدیم تهران الان دیدم کیفم نیس :/ بیزحمت ببرش بالا . اوردمش بالا . به ز گفتم خوب شد تو اومدی وگرنه من اینجا تنهایی خیلی می ترسیدم .

‌.................‌‌‌‌‌........................................................

تا دیروقت با ز حرف زدیم و صبح زود پاشدیم و هر کدوم رفتیم پی کار خودمون . تو مدرسه خیلی عصبانی بودم خیلی زیاد . از چیزای کوچیکی که پیش اومد و حوصله توضیحش نیست . سرم درد گرفته بود از عصبانیت . هنوزم اثارش تو بدنم هست .

بعد مدرسه بابام اومد دنبالم و مستقیم اومدم خونه مامان . برا مامانم نوبت بوتاکس گرفته بودم و بعد از ماه ها تلاش و رو مخش کار کردن راضی شد که بیاد . این وسط بابام با اخم و تخم میگفت هیچ از این کارات خوشم نمیاد و ادم نباید صورت سالم خودشو خراب کنه و از این حرفا :/ دلم از حرفاش میشکست ولی ازش عصبانی نشدم و به خنده گفتم پس منو از فرزندی عاق کن

داداشم زحمت کشید و ما رو رسوند رشت . حالا همیشه زود نوبت می رسیدا از شانسم این سری ۲ ساعت تو نوبت نشستیم و مامانم هی میگفت من می ترسم پاشو بیا بریم و من سعی می کردم به اعصابم مسلط باشم و استرسشو بیشتر نکنم . خلاصه نوبتمون شد . رفتیم داخل و خانم دکتر کلی مراقبت پوستی برا مامانم نوشت و گفت نسبت به سنت پوستت شکسته شده و باید رسیدگی کنی . مامانم خیلی می ترسید از بوتاکس ولی خدا رو شکر خوب مدیریت کرد و منم دستاشو گرفتم و شوخی می کردم باهاش که نترسه . زود تموم شد .هزینه بوتاکس زیاد نشد ولی مراقبت پوستیا چرا :)) میگفت دیگه نمیام ولی مطمئنم بوتاکسش که باز کنه راضی میشه برا فیلرش هم بیاد

خوشحالم که تونستم یه کاری برای مامانم انجام بدم

Noor

یلدای ۴۰۳

شنبه یکم دی ۱۴۰۳، 19:10

دیروز ظهر داداشم اومد دنبالم و رفتم خونه مامان و بابام . برق رفته بود و چون برق نبود انتن و اینترنت هم نبود . کلی فحش دادم ولی دلم خنک نشد . خونه من اصلا برق نمیره . خودم حدس میزنم چون امام جمعه شهر هم نزدیک خونه من زندگی میکنه اینجا برق نمیره ... خیلی این قضیه حال بهم زنه ها . از هر طرفی بهش نگاه میکنم حال بهم زنه ... خدا الهی ازتون نگذره خیر ندیده های ذلیل مرده ی گور به گور شده ...بگذریم

کلی خوراکی اماده کردیم . مامانم شام هم پخت . رفتیم خونه بابا بزرگ خدا بیامرزم . قرار بود با خاله ها و دایی و دختر داییم و پسرداییم باشیم و خوش بگذرونیم . که پسرعموی مامانم اینا زنگ زد به خاله ام و گفت ماهم داریم میایم :/ اخه مرد حسابی تو کجا داری میای؟ خلاصه با زن و دوتا بچه ی کوچیکش اومدن و یلدا رو واسه ما بچه ها کوفت کردن . مردی معلم بازنشسته است مث بابا و مامنم . از وقتی که رسید تو کار همه فضولی کرد . از همه می پرسید تو کجا میخونی تو کجا کار میکنی تو چقد حقوق میگیری تو چقد حقوقت زیاد شده ... از من جرات نکرد بپرسه که اگه می پرسید جوابش رو تو استینم داشتم ... اصلا هم اجازه نمیداد کسی حرف بزنه یکه تاز مجلس بود و فقط خودش سخنرانی میکرد ... وای حال ادمو بهم میزد ... منو داداشم ۱۲ که شد برگشتیم خونه ... مامانم اینا تا ۱ اونجا موندن ... تنها بامزگی دیشب بچه هاش بودن که دوتا دختر دوقلو بودن ... شبیه پسرا بود چهره شون ولی بامزه بودن . با منم زود دوست شدن ... بقیه ی یلدامون هیچ و پوچ شد :)))

Noor
© ناخوانا