شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲، 23:13

از وقتی از خونه مون اومدم خونه خودم گاهی حس میکنم دارم پنیک می زنم اما نمی زنم . حس می کنم هر لحظه ممکنه بترکم . کله ام بترکه یا کور بشم . نفسم میگیره و عرق میکنم. ولی میگم نکن نکن خوب میشی اروم باش تموم میشه . سرم خیلی درد میکنه . درد عصبی ‌. تحمل این همه بدبختی به تنهایی خیلی بهم فشار میاره . این وسط تکون خوردن پرده گوشمم حس میکنم . نمیدونم یا از سرمه یا از گوشم . با بچه ها قراره اخر هفته تولد مصوم رو جشن بگیریم و سوپرایزش کنیم . با اینکه خیلی دوس دارم باهاشون باشم ولی نمیدونم میتونم تو مخفی کردن بدبختی هام موفق باشم یا نه . اخر هفته هم جشن الفباس هیچ حوصله ندارم . بخوابم کله داره میترکه

Noor

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:36

الان حالم خوبه

نشستم رو تخت ‌. پتو پیچیدم به خودم

پنجره خیلی کم بازه و باد خنک رو به سردی ازش میاد داخل .تو این هوای قشنگ من باید پی بدبختی هام باشم.

یه کاسه دمی کوجه کنارمه که جای ناهار میخوام بخورمش . پ برای خودش از بیرون ناهار گرفته بود . فک نمیکرد من خونه برگشته باشم . غذاشو کم خورد . اونجا گذاشته بود که من بخورم شاید . بعد که دیدم نخوردم گذاشت یخچال . منم یواشکی یکم ناخونک زدم به غذام چقدم خوش مزه بود

Noor

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:34

نمیدونم چرا اینجوری شدم

هیچ چیزی ناراحتم نمیکنه جز دیدن ناراحتی پدر و مادرم . دیدن ناراحتیشون پرخاشگر و عصبیم میکنه . صبح بابام دم در مدرسه داره سوال پیچم میکنه که با پ خوبید یا نه . خب تو میدونی ما با هم خوب نیستیم که شهامتشو نداشتی زودتر ازم بپرسی و گذاشتی موقعی که دارم پیاده میشم که من بگم اره خوبیم که من چیزی رو که میخواستی بشنوی رو گفتم اما ادامه دادی که مامان چی میگه پس و منو عصبی کردی و گفتم الان اعصاب منو خرد نکن میخوام برم مدرسه . و واقعا اعصاب منو خرد کردی حالم داشت زنگ اول بهم میخورد به مرحله غش رسیده بودم . شما چجور پدر و مادری هستین که فقط راحتی خودتون براتون مهمه . میدونم حاضرید من تو بدبختی و غم زندگی کنم ولی تظاهر کنم زندگی خوبی دارم. گند زدین به زندگیم و من چقدر احمق بودم که انقدر دیر فهمیدم شما تو یه دنیای دیگه ای سیر میکنید . دلم براتون تنگ میشه ولی برای ارامش خودم باید ازتون دور باشم . من نمیتونم با شما حرف بزنم من بخاطر شما ادامه میدم

Noor

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:30

نمیدونم چرا اینجوری شدم

هیچ چیزی ناراحتم نمیکنه جز دیدن ناراحتی پدر و مادرم . دیدن ناراحتیشون پرخاشگر و عصبیم میکنه . صبح بابام دم در مدرسه داره سوال پیچم میکنه که با پ خوبید یا نه . خب تو میدونی ما با هم خوب نیستیم که شهامتشو نداشتی زودتر ازم بپرسی و گذاشتی موقعی که دارم پیاده میشم که من بگم اره خوبیم که من چیزی رو که میخواستی بشنوی رو گفتم اما ادامه دادی که مامان چی میگه پس و منو عصبی کردی و گفتم الان اعصاب منو خرد نکن میخوام برم مدرسه . و واقعا اعصاب منو خرد کردی حالم داشت زنگ اول بهم میخورد به مرحله غش رسیده بودم . شما چجور پدر و مادری هستین که فقط راحتی خودتون براتون مهمه . میدونم حاضرید من تو بدبختی و غم زندگی کنم ولی تظاهر کنم زندگی خوبی دارم. گند زدین به زندگیم و من چقدر احمق بودم که انقدر دیر فهمیدم شما تو یه دنیای دیگه ای سیر میکنید . دلم براتون تنگ میشه ولی برای ارامش خودم باید ازتون دور باشم . من نمیتونم با شما حرف بزنم من بخاطر شما ادامه میدم

Noor

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲، 15:56

دو روزه خیلی بارون میباره . بارون خوشحالم میکنه . سرده و تاریک .چراغا رو خاموش کردم . باید بخوابم و بعد پاشم یه عالم برگه پرینت کنم و بعد اماده بشم برای تمرین و کلاس . اسم کلاسمون شده هم قصه ‌ . پ زود ناهار خورد و رفت . فردا تو این بارون میخوان برم اردو اسکلا . دو روزه فاز غمم زده بالا . ولی دارم تحمل میکنم . دوس دارم تو این بارون چترمو بردارم برم پیراشکی بخرم برا خودم ولی فک نکنم این همه راهو برم . تا حالا برای خرید پیراشکی پامو بیرون نذاشتم

Noor

جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲، 11:45

با وجود همه ی مقاومتی که در این نزدیک به یک ماه داشتم از روزی که از اردو برگشتم یعنی پریروز خیلی بی قراری میکنم و اندوهگینم . دلم میخواد برم خونه مون . برم مامان و بابامو ببینم ولی میدونم حالم بهتر نمیشه و همین طور ادامه میدم . حتی دلم نمیخواد از وضع بدم بنویسم . فقط دارم ادامه میدم

Noor

شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲، 20:16

بعدظهر ۲ ساعت خوابیدم . خواب حیاطمون پدرم و مادرم رو دیدم . من واقعا به اونا نیاز دارم و فقط فکر کردن به اوناست که اشکمو در میاره . نمیخوام برم خونه مون و ناراحتشون کنم . از طرفی وقتی نمیرم یجور دیگه غصه ام میگیره . وقتی میرم هم عصبیم خدا نکنه عموم یا فامیلای مامانمو هم ببینم دیکه واویلا میشه . از همه ادما فراری شدم .

Noor

جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 0:12

هفته پیش این موقع خیلی ناراحت بودم . زیاد . خدا میدونه چقد گریه کردم . پاشده بودم یکاره آژانس گرفته بودم رفته بودم خونه مامانم . دم در عمومو دیده بودم و سوال پیچم کرده بود و چون با بغض جوابشو داده بودم از خودم و اون که تو کارم فضولی کرده بود عصبانی بودم احساس ضعف میکردم و تا پام رسید خونه گریه کردم . همه رو ناراحت کردم . کل تعطیلات اونجا موندم و روز قبل مدرسه با بابا و مامانم برگشتم خونه چون پ خونه بود و دنبالم نیومد . خودش هم اومره بود خونه مامانش و بعد بدون من برگشته بود . شاید ده روزی هست با هم حرف نزدیم . من دیگه گریه نمیکنم و برام مهم نیست . کارامو میکنم فیلم میبینم چیزایی که دوست دارمو میخرم و دارم تمرین اتکا به خود میکنم .‌این کارا برام لازمه که اگه یه ازش جدا شدم از قبل امادگیشو داشته باشم :) یه جوری شدم که حس میکنم بدون اون زندگیم خیلی قشنگ تره . بخاطر بابام ‌ و بخاطر اینکه متاسفانه متاسفانه حرف مردم خیلی برام مهمه هنوز ادامه میدم . ولی هر کسی بالاخره یه روزی تصمیمشو عملی میکنه منم یکی از همونام .

چی شد که کقتی برگشتم خونه دیگه گریه نکردم ؟ :) خیلی قوی شدما ژون به خودم

Noor

الو؟

یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲، 22:46

جدی یعنی هیشکی تو این وبلاگ نیس دو کلوم با من حرف بزنه؟

Noor
© ناخوانا