آخرین روز تابستون

جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲، 17:42

اینجا خیلی وقته هوا پاییزی شده . سرد و دلگیر . اما خب امروز دیگه تابستون رسما تموم میشه . برای من این تابستون، تابستون دردناکی بود . سخت بود سخت گذشت اما گذشت . البته همه اش هم بد نبود . دوستای خوبم تابستون رو برام قابل تحمل کردن . قبول شدن داداشم اتفاق خوب این تابستون بود . م مهربونم هم همینطور . البته گاهیم کلافه میشم . عوض شدن مدرسه ام ... مامانم هم امروز دیگه اخرین روزیه که میره مدرسه . الان اونجاس رفته کلیدا رو تحویل مدیر جدید بده . البته به نظر میرسه میخواد اضافه کاری برداره تا مشغول باشه . بنظرم براش بهتره . بازنشستگی هم سختی های خودشو داره .

بازم خدا رو شکر

Noor

برق رفته

چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲، 17:38

الان چه وقت برق رفتنه؟ حالا برق که میره در کنارش آب رو هم از دست میدیم متاسفانه . پس من بی اب و نور تو ظلمات منتظر نشستم .

حالا از امروز فکرم درگیر چیزیه که تا حلش نکنم اروم نمیشم متاسفانه ....

امروز به طور رسمی سال تحصیلی جدیدم شروع شد . و ف روز اولی منو با مامانا تنها گذاشت و با مدیر قبلی رفت اداره چون کارای اداریشون باید تموم میشد امروز... اولین بار بود یه مدرسه رو سپرده بودن دست من و خدا رو شکر همه چی با موفقیت و شادی انجام شد :) یه جشن ساده ، جلسه با اولیا ، اشنایی با بچه ها ، بازی و تمام .‌.. بنظرم قراره کلی بهم خوش بگذره امسال :))

Noor

روزای اخر شهریور

دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 17:46

یه پرنده ای انگار روی کولر داره لونه درست میکنه چندبار الان دیدم پریده رو کولر . کاریش ندارم منم از تنهایی در میاره :)

از وقتی برگشتم پنچرم . البته از قبلشم پنچر بودم .

تو این بارون چجوری برم برا بچه ها دفتر بگیرم . حالا تا فردا غروب وقت دارم .

Noor

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲، 22:13

وووی نمیدونم واقعا چجوری بابا و مامانم نسبت به رویدادها و برنامه هایی که برنامه ریزی نشده انقدر ریلکس برخورد میکنن . هر حرکتی که میکنن و از قبل برنامه ریزی نشده یه شوک بهم وارد میکنه .شوکااااا شوککککک . حالا از شوک کارایی که تو این تعطیلات کردن دراومدم و تو اضطراب کارای قبل از بازشدن مدرسه ام . تا شنبه وضعم همینه

Noor

بوی ماه مهر :/ ایش

پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲، 15:34

بعله مث اینکه از هفته بعد باید کم کم مدرسه رو شروع کنم . دوشنبه برم پیش ف . تزیین کلاس و کمکش . چارشنبه جشن شکوفه ها و جلسه . از شنبه هم دیگه مدرسه :/ همیشه سختمه شروع مدرسه خیلیییییی سخت .

باید امشب کاغذا رو پرینت کنم

Noor

چگونه زمان را سپری کنیم ؟

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲، 18:9

یه فیلم خوب دیدم The Blind Side

۲ قسمت دیگه از خون آشاما رو دیدم .

خواستم باشگاه خریداران دالاس رو هم ببینم که دیدم اصلا با روحیات الانم نمیخونه در نتیجه بیخیال شدم و ترجیح دادم ظرفا رو بشورم . چجوری حالا خودمو سرگرم کنم که زمان بگذره ؟ گزینه های زیادی رو میزه

۱.برم بیرون و مقوا بخرم .... کنسله چون اصلا حوصله ندارم پامو از خونه بذارم بیرون .

۲.کتابای دومی ها رو بررسی کنم .... فکر خوبیه

۳. اون کتاب کوفتی رو پیش ببرم ... فکر خوبیه از فکر شماره ۲ که خیلی بهتره .

۴. مشقامو بنویسم .... خوبه

۵. آهنگ گوش بده چی از این بهتر :))

۶. دفترتو بردار و بنویس

پس از هر کدومشون یکمش رو انجام میدم

Noor

یکی بیاد بگه پاشو

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲، 10:42

واقعا چرا این روزا همه دارن مینویسن یعنی اگه هر ۱۰ بروز کنی یکی یه چی نوشته عجیبه برام . اون عاملی که باعث میشد صبا از جام بلند شم الان گم و گور شده و نیست و من نمیتونم از جام بلند شم . اینکه بارون باریده و هوا سرد سده و من پتو پیچیدم به خودم هم موثره .

این وسط ش فضول پیام داده درصدای داداشتو بپرس بهم بگو . ک چی مقایسه کنه با درصدای خواهر خواهر شوهرش که قبول نشده . کلا عادت داره سعی کنه دستاوردای بقیه رو کوچیک کنه . والا نه به داداش من مربوطی نه به خواهر خواهرشوهرت . بخدا فضولی این قضیه بهت نمیاد :)

Noor

لطفا همدیگه رو نکشید

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲، 17:41

یه خانومی تو یه شهر دیگه میخواسته از شوهرش که مشکلات روانی داشته جدا بشه ، صبح که میخواسه بره سر کار مرده بهش حمله کرده و کشتدش .... اونوقت از دیروز بابا مامانم صدبار بهم زنگ زدن و صدبار گفتن بیا اینجا یا ما بیایم اونجا و اصلا هم درک نمیکنن جمله ی من میخوام تنها باشم یعنی چی ؟ دیگه تا امروز تحمل کردن و بعدش پاشدن اومدن . الان بابام رفته مامانم هست . مثلا دارن ازم مراقبت میکنن؟ چون یکی یکیو کشته پس منم قراره کشته بشم لابد. خودم که عصبی هستم این چیزا رو هم میبینم دیکه قاطی قاطی میشما

Noor

برنامه

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲، 22:6

از صبح میخوام یه برنامه بنویسم و صدبار پاش نشستم ولی مغزم کشش نداره که بفهمم چی رو با چی بذارم که خوب باشه . یادمه قبلا یه برنامه خوب نوشته بودم و ۴ سالم داشتمتش در حالی که استفاده نمیشد ولی چند ماه پیش پاکش کردم و دقیقا الان بهش نیاز دارم .

امروز کلا دچار فرسودگی روانی بودم . دلم میخواد بشینم یه گوشه و ساعت ها گریه کنم تا حالم خوب بشه

Noor

وبلاگهای بروز شده

جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲، 11:19

چه عجیب . حدودا یک ماه قبل وقتی مینوشتم یا وبلاگهای به روز شده رو میخوندم .... نمیگم همه ولی اکثراااااا درباره غم و غصه هاشون مینوشتن . مث خودم ... و ادم نمیدونس به غم خودش اشک بریزه یا غم بقیه .... ولی الان وقتی بروز شده ها رو میخونم ، میبینم چه ادم حسابی های خفنی دارن مینویسن ... یعنی چی؟ کجا قایم شده بودین شما شیطونا این مدت؟

Noor

خلق تنگ

پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۲، 19:39

امروز رفتم وکالت رو دادم به وکیل . دیدن وکیل . دیدن اون ادما تو دفتر قضایی . دیدن کارمندای اونجا . رفتارای بابام و حرفای عادی که میزنه و نمیدونه چه اثری رو من میذاره ... رفتارای مامانم که تو این شرایط انتظار داره فردا بیام مهمونی .... داداشم.... همه اینا باعث شده که بخوام برگردم خونه و تنها باشم و بعدش گریه کنم تا حالم بهتر شه . تنها چیزی که حالمو خوب میکنه همینه ...تنهایی...

یکم فکر کردم دیدم ۲ تا چیز دیگه هم هست ... بارون و م

که بارون رو دارم الان ولی م رو نه

کلاس هم نتونسم برم امروز .... اگه میرفتم حالم بهتر میشد

Noor

روزهای خوب یا بد ؟

شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲، 20:39

یه چیزایی اذیتم میکنه . با اینکه حس خوبی رو تجربه میکنم اما همه اش برای خودم کوفتش میکنم و به خودم میگم باید حالا حالاها صبر میکردی بعد . واقعا باید حالا حالاها صبر میکردم؟ نمیدونم

این عذاب وجدانه که داره اذیتم میکنه

Noor

دوباره غم

جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲، 1:53

دلم دوباره گرفت . بدجور هم گرفت .

من اشتباه میکردم و اشتباه میکنم که برای دردام برای اشکام دنبال مرهمم ‌ . هیچ مرهمی وجود نداره .

Noor

شهریور چگونه میگذرد

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲، 19:14

میشه گفت خدا رو شکر شهریور به جز استرسایی که بهم وارد میکنه چیزای خوبی هم برام داشته . مثل میم حا . مثل دوستام . سه روز اخیر رو با دوستام استارا و اردبیل بودیم و حسابی خوش گذروندیم . همین که از خودم در اومدم برام خیلی خوب بود . ولی خب راستش شادیم واقعی نبود . ناراحت هم نبودم ولی ذوق مرگ هم نبودم . روز اخرم قبل اینکه بچه ها بیدار بشن کلی گریه کردم .

ولی خب زندگی ادامه داره و سعی میکنم خوب باشم

Noor

برق

چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲، 17:18

دوباره برق رفته و وقتی برق میره حس میکنم قلبم در حال ایستادنه از گرما . نمیدونم چجوری خودمو اروم کنم واقعا .خدا لعنتتون نمیکنه چراااااااا

دیروزم خوب شروع نشد بعد ظهر که رفتم پیش سودی بهتر شدم و شب که تولد م بود حالم خیلی خوب شد .

انقد حالم خوب شد که تا ۴ صبح نتونسم بخوابم و الان شونه ها و گردنم گرفته . نمیدونم بخاطر اون نیمچه ورزشیه که کردم یا بخاطر بدخوابیه .

باید تمرین خط کنم که فردا ببرم کلاس

ولی انققققققد گرمه که هیچ کاری ازم ساخته نیست . هیچی

Noor
© ناخوانا