مهربون تر

پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳، 12:34

دیشب که با مشاورم حرفای معمولی میزدم و فک میکردم این هفته هیچ مشکل درون روانی ای نداشتم یهو یادم اومد که خیلی به اسباب کشی و رفتن و اینکه پدر و مادرم باهام همراهی می کنند یا میخوان تو کارم نه بیارن فکر کردم ... بهش گفتم ... گفت میترسی از دستشون بدی؟ گفتم نه میدونم که در هر صورت از دستشون نمیدم و در نهایت هر تصمیمی بگیرم بازم بچه شونم و هوامو دارن ... یکم رفتیم جلوتر ...گفت اگه بری چی میشه مگه که نه میارن ... گفتم نمیدونم شاید اذیت میشن و فکر میکنن که تنهایی نمیتونم تو یه شهر دورتر زندگی کنم ... گفتم پارسال که مصمم تر بودم به پدر و مادرم فکر نمی کردم . من در هر صورت میرم ولی امسال خیلی به اونا فکر میکنم ....

یهو گفت اها ... گفت اتفاقا اینکه الان بهشون فکر میکنی چیز بدی نیست اینکه پارسال بهشون فکر نمیکردی بد بود ... گفت چون پارسال خشمت زیاد بود و ازشون عصبانی بود ولی امسال مهربون تر شدی و خشمت نسبت بهشون کم شده و این خوبه :) گفت تو امسال انسان مهربون تری شدی پس به خودت افتخار کن :)

اومدم که به خودم افتخار کنم :) من واقعا حس میکنم که درصد خشم و ناراحتیم از پدر و مادرم خیلی کم شده و الان بهتر می تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم

Noor

شرح وقایع

پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳، 0:51

دوشنبه هم تعطیل بودم . بخاطر برودت هوا :) ولی هوا خیلی خوب بود الکی تعطیل شده بودیم. سید و ما اومدن ناهار پیشم . استامبولی خوردیم . بعد رفتیم ساحل . خدایا ساحل چقد قشنگ بود . چقققققد قشنگ بود . اسمون یه رنگ خاصی . یه موج ریزی . ماسه ها خیس خیس بودن . پرنده ها رو ماسه ها نشسته بودن . همه چی دلچسب بود . کلی قدم زدیم . کلی با ماشین دور زدیم . انقد لذت بردم که نگم . همه اش فیلمای اون روز رو نگاه می کنم و نمیذارم حسش تموم شه . غروب برگشتیم خونه و فهمیدیم سه شنبه باید بریم سرکار . الویه درس کردم . ما شام خورد و رفت . سید موند . تا ۱۲ حرف زدیم و گریه کردیم . بعدش خوابیدیم و صب با بدبختی از خواب پاشدیم و رفتیم سرکار .

امروزم تو مدرسه جشن یلدا گرفتیم . عکسای یلدامون هم قشنگ شد . وقتایی که عکسام خوب میشه انقد خوشحال میشم که خوشحالیش برام مساوی یا حتی بالاتر از خرید کردنه :))

نخی مریض شده .

Noor

روز سرد و کمبود انرژی

یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳، 22:52

با اینکه اینجا برف نیومده ولی خیلی خیلی خیلی سرده .

من امروز بخاطر شاگردای خصوصیم برگشتم خونه . خونه یخ بود . هرچی پوشیدم و بخاری رو زیاد کردم و در اتاقو بستم افاقه نکرد . حالا منم مریض . کلی کار کردم . دیگه داشتم غش میکردم . یکم کمپوت خوردم . بعد ناهار خوردم . بعد خوابیدم . به زور و بلا بیدار شدم دیدم مادر بچه پیام داده امروز نمیان . خوشحال شدم .‌ یکم دیگه خوابیدم . جونم گرم شد با دوتا پتو .

فردا سید و ما ناهار میان پیشم .

اخه فردا هم مدرسه تعطیله و اموزش مجازی

امروز در بستر شاد کوفتی خیلی حرص خوردم . دوساعت تمام انلاین بودم و فیلما ارسال نمیشد . خیلییییی عصبی شدم . لعنت به این بستر شادتون

Noor

روز سرد

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳، 13:57

امروز و فردا رو تعطیل شدم . به خاطر سرمای هوا . البته اموزش مجازی برقراره. یه برف ریزی می باره ولی نشستنی نیست . حتما کوه ها پر برف شدن ... دلم دیدنِ برفِ تو جنگل رو میخواد ... خونه مامانم هستم . نمیدونم کی برم خونه خودم . امشب یا فردا صبح ...

یکشنبه ها شاگرد خصوصی گرفتم که کمک خرجم باشه مثلا . اونوقت هزینه جلساتشون رو پرداخت نکردن :/ تازه به جای یک ساعت ۴۵ دقیقه اضافه تر میشینن . چون یه ربع زودتر بچه ها رو میارن نیم ساعت هم دیرتر میان دنبالشون :/ اینم شانس من از کلاس خصوصی :/

یکم سرما خوردم

حوصله ام سر رفته

ل دیشب از بالکن خونه شون تو زنجان فیلم فرستاد. پره برف بود . خوش بحالشون :)

Noor

در فکر اسباب کشی پریشانم

پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳، 13:53

هر موقع خونه رو تمیز می کنم به این فکر می کنم که من دست تنها چطوری قراره اسباب کشی کنم ... حتی اگه خانواده و دوستامم بیان کمک بازم از فشار روانیش کم نمیشه ... باید وسایل خونه رو کم کنم . یه سری ها رو بدم خونه مامان . یه سری ها رو بفروشم . بعد بشینم یه لیست تهیه کنم که خیالم راحت شه :) حالا یجوری هولم که انگار اسباب کشیم خیلی نزدیکه ... کاش واقعا نزدیک باشه و همه چی برام جور در بیاد و بتونم از این شهر برم ... تو انباری هم کلی خنزل پنزل دارم یه روز باید برم ببینم اونجا چه خبره

Noor

قرار دوم

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳، 22:14

هفته شلوغی داشتم . شنبه بعد از دقیقا یک ماه نخی رو دیدم . میخواستم برم رشت دندونپزشکی . نخی گفت منم‌ میام .‌ اومد همین نزدیکی ها . باهم دیگه رفتیم رشت . من رفتم مطب و اون منتظرم موند تا برگردم . بعد رفتیم پلاسکو و یه چیزایی برا خونه شون گرفت . من خیلی استرسی بودم . می ترسیدم یکی ببینه ما رو .‌حالا تو رشت به اون گندگی تو ماشین که بودم چشمم خورد به خانوم دوست مرحوم که از جلو ماشینمون رد شد .‌خدا رحم کرد ندید :/ تو پیجم هم هست دختره ‌. باید ریمووش کنم .

بعد شام خوردیم و برگشتنی هم با نخی برگشتم . تا نزدیکای خونه رسوندم . رفتم عقب نشستم از ترس :)

ای خدا کی بشه که خلاص بشم‌ از این وضعیت ...

دو روز هم با پسر کوچولوها کلاس داشتم .‌ یکشنبه و امروز .‌بقیه روزا رو هم به بشور و بساب گذروندم . پولام تموم شده و بی صبرانه منتظر حقوقم ://

Noor

خشم و انتقام

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳، 17:42

دیروز غروب که لجم در اومده بود داداشم اومد دنبالم و رفتیم فومن دندون پزشکی . داداشم بخیه هاشو کشید . دکتر هم عکس دندونمو نگاه کرد گفت جراحی سخته ۱ ساعته و دی ماه بهم نوبت داد ... زیاد خوشم نیومد ... یک ساله من با این دندون عقل لعنتیم درگیرم ... شنبه هرطور شده برم رشت دندونمو به یه دکتر دیگه نشون بدم . ای خداااااا چرا رشت انقد دوره اخه

شب خونه مامان اینا موندم . داداشم دوسش و خانومشو دعوت کرد که امشب بیان خونه مامان . دوستش میشه پسرِ دختر خاله ی مامان . و من چون از دختر خاله مامانم بدم میاد از بچه هاشم بدم میاد . منم پامو کردم تو یه کفش که من میخوام برگردم خونه خودم و با اینکه مامانم ناراحت شد و داداشم معتقد بود که من وحشیم ولی من به وعده ی صادقم عمل کردم و الان خونه ام :))))

دیروز درباره تمکین و نفقه و طلاق و اینجور چیزا با داداشم حرف میزدم . فهمیدم که مرحوم هم داره تو همین شهر زندگی میکنه . احتمالا با زن صیغه ایش یا دوس دخترش . نمیدونم دقیقا... چقد ناراحت شدم و عصبانی . این همه میگفت میخوام با ننه ام زندگی کنم همه اش الکی بود .... چقد منو عذاب داد با ننه اش ... پست فطرت .... چقد من احمق بودم ... چقد الکی این زندگی رو ادامه دادم ... چقد سعی کردم باور کنم لاشی نیست ولی بود و هست ... عوضی .... انقد ازش کینه تو دلم دارم که اگه صد سال دیگه این جدایی طول بکشه دوس دارم ادامه بدم و عذابش بدم ...اصلا دوس دارم همه دارو ندارشو بگیرم وجلو چشمش اتیش بزنم و ازش انتقام بگیرم ... خیلی عصبانیم خیلیییییییبببیییی

Noor

کینه ای بازی

چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳، 15:15

یه هفته بود با نخی قرار گذاشته بودیم فردا بریم رشت . ولی یه ساعت پیش یهو گفت فردا کنسله . چرا ؟ چون فردا میخواد بره پیش یه ادم کله گنده ... چون دیروز با رییس اداره شون دعواش شده ... میخواد بره کله گنده رو ببینه که دیگه تو اداره دعواش نکنن و کارش راحت تر پیش بره ... خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم ... سعی کردم به روش نیارم ولی یه جوری پنچر شدم که احتمالا خودش فهمیده... شایدم نفهمیده مَرده دیگه :/ ... می دونم کاره دیگه و پیش میاد ولی خب ناراحت شدم دیگه ... باید سعی کنم کینه ای بازی در نیارم ولی به احتمال زیاد کینه ای بازی دربیارم و دیگه حالا حالا ها باهاش قرار نذارم ...

Noor

یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳، 19:10

امروز اولین کلاس خصوصی زندگیمو برگزار کردم . با دوتا پسر کوچولوی قشنگ کلاس اولی که خواهر یکیشون تو محل کار قبلیم وقتی کلاس اولی بود ‌، شاگردم بود و الان کلاس سومه . از اون طریق بود که مادرش بهم پیام داد و منم از خدا خواسته قبول کردم . البته هی پشیمون میشدم که عح کی حوصله داره ولی خب بی پولی فشار میاره دیگه :)) مادراشون هم اومدن بالا . یک ساعتی نشستن و من با بچه ها کار کردم . پسرا خیلیییی شیرین و تر و تمیز بودن . اصلا با بچه های تو مدرسه فرق داشتن :)) بچه ها تو مدرسه بوگندو و رو اعصابن :))

ای خدااااا انقد دوس داشتم اون دو تا رو که نگم :))) ساعتی ۱۰۰ گفته بودم و ۲۰۰ تومن دراوردم :))) انقدی من واسه این ۲۰۰ تومن ذوق کردم که سر برج از گرفتن حقوقم اونقد ذوق نمیکنم :)

Noor

تجربه اولین کلاس خصوصی

یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳، 18:54

امروز اولین کلاس خصوصی زندگیمو برگزار کردم . با دوتا پسر کوچولوی قشنگ کلاس اولی که خواهر یکیشون تو محل کار قبلیم وقتی کلاس اولی بود ‌، شاگردم بود و الان کلاس سومه . از اون طریق بود که مادرش بهم پیام داد و منم از خدا خواسته قبول کردم . البته هی پشیمون میشدم که عح کی حوصله داره ولی خب بی پولی فشار میاره دیگه :)) مادراشون هم اومدن بالا . یک ساعتی نشستن و من با بچه ها کار کردم . پسرا خیلیییی شیرین و تر و تمیز بودن . اصلا با بچه های تو مدرسه فرق داشتن :)) بچه ها تو مدرسه بوگنده و رو اعصابن :))

ای خدااااا انقد دوس داشتم اون دو تا رو که نگم :))) ساعتی ۱۰۰ گفته بودم و ۲۰۰ تومن دراوردم :))) انقدی من واسه این ۲۰۰ تومنی ذوق کردم که سر برج از گرفتن حقوقم اونقد ذوق نمیکنم :)

Noor

آلبوم

جمعه نهم آذر ۱۴۰۳، 15:4

یکی از عکسای بچگیمو برای نخی فرستادم ... گفت اخییی چقد مظلومی ... اره تو اون عکس خیلی مظلوم بودم . چون بابام داشت میرفت رودبار و بغض گلومو گرفته بود ... بعد پاشدم رفتم سراغ البومم که ببرمش خونه خودم که هرموقع نخی رو دیدم عکسامو نشونش بدم ...وقتی البومو ورق می زدم حتی احساساتی که موقع گرفتن اون عکسا داشتم رو هم به یاد اوردم ... یه عکسی بود که تو حیاط مدرسه مامانم گرفتیم . من و داداشم و مامانم هستیم و ۳ تا از همکارای مامانم و یه دختر کوچولوی دیگه که همسن خودمه و حتی پیراهنی که پوشیده هم عین پیراهن منه . فقط پیراهن من زرشکیه و مال اون نسکافه ای . بعد عکسه اینطوریه که دوتا از همکارای مامان رو صندلی نشستن و داداشم وسط اونا با لب خندون نشسته . دختره هم سمت چپشون ایستاده و دستش تو دست همکار مامانمه و خیلی داره نازنازی میشه اون گوشه . منم سمت راست عکس ایستادم بدون اینکه کسی دستمو بگیره و نازنازیم بده یا حتی بدون اینکه کسی حواسش به من باشه. مامانم و اون یکی همکارش هم پشت سربقیه ایستادن . من احساسی که در اون لحظه تجربه می کردم رو خوب یادمه . احساس می کردم هیشکی منو دوس نداره . مگه میشه تو یه عکس ۳ تا بچه باشن و دوتاشون خوشحال و خندون باشن و مورد توجه بقیه ولی یکیشون اونقد تنها و غمگین ؟ یادمه که کل اون چند ساعتی که اونجا بودم همه به اون دختره و داداشم توجه می کردن و من همینطور غمگین بودم ‌‌. حتی انقد از دختره بدم اومده بود که باهاش بازی نکردم و دوست نشدم باهاش و این تقصیر بزرگترایی بود که اونجا بودن و بهم حس دوست داشتنی نبودن رو دادن :(

Noor

جمعه ی نازنازی

پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳، 13:24

یک روز پاییزیه زیباس ... افتاب می درخشه و اسمون ابیه و ابرای سفید و تپل تو اسمونن ... پرده های هالو انداختم لباسشویی ... حالا باید کار سخت اویزون کردنشون رو انجام بدم :/ برای ناهار اش رشته دارم

دیشب که هوا طوفانی بود طبق معمول هوس اش رشته گرفت منو ... بین رفتن و نرفتن رفتن رو انتخاب کردم ... بارون شدید بوددددا ... ولی دیگه رفتم ... یه ظرف اش گنده خریدم ... حالا از شانسم این سری اشش زیاد جالب نبود از بس که توش رشته ریخته بود ... یعنی رشته بود با یه کوچولو اش :/ خلاصه دیشب هرچی خوردم تموم نشد . امروزم میخورمش ... بقیه شو هم میذارم فریزر برای روزای هوسی دیگه ام .

دلم میخواس امروز با نخی می رفتیم بیرون . ولی نخی خیلی کار داره و خیلی کار میکنه .‌ منم زیادی بیکارم

فک کنم منو نخی فقط ماهی یه بار بتونیم همو ببینیم

کی فکرشو می کرد یه روزی دغدغه ام دیدن نخی باشه :/

همین چند روز پیش بود که دلم میخواس سر به تنش نباشه :/

Noor

وادی عشق

چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳، 21:26

امروز مشاورم دری جدید به روی من گشود پیرامون عشق :)

عرضم به حضورتون که فهمیدم عشق یعنی دیدن زیبایی های درونی یه ادم و پاسخ دادن به اون زیبایی های درونی . عشق یعنی بدون در نظر گرفتن ارزوهات ، انتظاراتت ، ترس هات ، فرافکنی هات ، عقلانیت و دور اندیشیت ، زیبایی های کسی رو ببینی ... با این توصیف فک کردم که اصلا دور و برم عشقی نمی بینم :/ اخه تو فک کن چقققققد سخته که همه اینا رو بذاری کنار بعد عاشق یکی بشی .... حالا من خودم به شخصه از اوناییم که به جای دیدن زیبایی دنبال زشتی ها و پلشتی هام که با استفاده از اونا طرفو از خودم دور کنم :)))

و فهمیدم انسان ها همه شوووون به دلبستگی نیاز دارن ... می دونستین انسان بدون دلبستگی می میره ؟ شرط اولیه دلبستگی هم باز بودن در قلب ها به روی همدیگه است ... خیلی فک کردم ... دیدم من در قلبمو به روی شوعرم باز کرده بودم . همه ضعفامو نشونش داده بودم ...به روی یه ادم غلط ... شوعرم هیچوقت در قلبشو به روی من وا نکرده بود ... و تنهایی نمیشه که بشه ... من در قلبمو به روی یه ادم اشتباه باز کردم که از همه ضعفام سواستفاده کرد .... بعله در قلبتونو به روی هر کسی نباید وا کنید ... خطرناک میشه

با این اوصاف خیلی از رابطه های دور و برمون بر اساس عشق نیست .... ای بابا کم بدبختی داشتم حالا باید هر روز به عشق هم فک کنم :) همینو کم داشتم

Noor

به فکر خودت باش

دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳، 15:1

دیشب از تو کمد دفترم رو پیدا کردم و گذاشتم بغلم که ببینم از کی دیگه ننوشتم و اخرین بار چیا نوشتم ... دیدم اخرین نوشته ام مربوط بود به مراسم هفتم شوهر سید ... واقعا اون اتفاق سیستم منو بدجور عوض کرده بود ... عصبی شده بودم ... خشن شده بودم ... دست از نوشتن برداشتم ... غمگین شدم ... حتی برون ریزی هایی داشتم که خودم ازشون بی خبر بودم ...

مثلا ف بهم گفت پارسال با توجه به شرایط سختی که داشتی خیلی ارامش داشتی ولی امسال عصبی به نظر میرسی ... مثل اینکه از هم پاشیدن زندگی سید روی من اثراتی گذاشته بود که ازش بی خبر بودم و دیشب فهمیدم همه این کلافه و عصبی بودنام از کجا اب میخوره ... ولی الان در مورد سید هم اروم گرفتم ... دیگه راستش دلم زیاد براش نمی سوزه ... چون فهمیدم افتاده دنبال گرفتن حق و حقوقش و به خانواده شوهرش گفته باید برام خونه بخرید و هرچی داره رو بدین به من و این صحبتا ... نمیگم حقش نیست و فلان ... نه حقشه ... باید بگیره ... ولی یه جوری با بدجنسی داشت اینا رو میگفت و حق به جانب بود که انگار مثلا خانواده شوهرش اونو ازش گرفتن ... حتی دلشم برای مادر و خواهر شوهرش نمی سوخت با اینکه اونا اونقد مهربون و خوبن .... اگه جای من بود چیکار میکرد با اون خانواده سلیطه :/ پاره شون میکرد حتما .... و تصمیم گرفتم دیگه کمتر بهش فک کنم و به بدبختی های خودم بپردازم ...

بقیه شو بعدا می نویسم

Noor

اولای آذر

شنبه سوم آذر ۱۴۰۳، 19:23

پن شنبه جمع و جور کردم رفتم خونه مامانم و بعد از اونجا رفتم رشت . خونه میم . ط و ل هم اونجا بودن . حاضر شدیم رفتیم کافه . یه سری از دوستانی که ۱۲ سال بود ندیده بودمشون رو دیدم . چقد ذوق زده شده بودم . از بین همه شون بیشتر با محدثه و سحر حرف زدم چقد دلم براشون تنگ شده بود :(( سحر حالا یه دختر ۷ ساله داره ... عین خودش قشنگ و مهربون ...

دوساعتی با بچه ها دور هم بودیم ...

دوتا کاپل هم اونجا قرار داشتن ... یکی از کاپلا قرار اولشون بود :) نمیدونم کاپل شدن یا نشدن ولی به هم میومدن . پسره که رسید هول کرده بود ، پاش به در گیر کرد و کلی خجالت کشید . بعد انقد هول بود که دختره رو نمی دید که اون گوشه نشسته . از توی کافه بهش زنگ زد :/ گلم خریده بود براش . پسره ساده دل :) از این جور پسرای خجالتی خوشم میادا :) افتاب مهتاب ندیده ها خخ

بعد چشم و گوشم روشن شد که ع چقد خوبه ادم قرارشو تو کافه بذاره و یادم باشه تو قرار اول گل بگیرم از طرف :)))

عوضش اون یکی کاپلا خیلی سلیطه بودن . دختره داشت پسره رو میخورد از بس سرش نق میزد . ولی خب بیاید طرف دختره باشیم ... شاید پسره اذیت میکرده :/

حالا بگذریم بعد کافه با ط و ل و شوهرش و میم و شوهرش رفتیم کبابی . من چون علائم بدی از پریود داشتم فقط ۴ تا تیکه گوشت خوردم ولی چشمم توش موندا :) خیلی خوشمزه بود .... ترسیدم گلاب به روتون بالا بیارم ... و خوشحالم که زیاد نخوردم و به خودم رحم کردم ...

شب رفتیم خونه میم خوابیدیم... صبح بعد صبونه رفتیم باغ چایی پدر شوهر میم . چقد همه جا نارنجی و قشنگ شده بوووووود ....اونجا ناهار خوردیم . من پریود شدم و حالم خراب بود :/ عح عح عح

بعد ناهار ل و شوهرش به سمت زنجان حرکت کردن . ما هم جمع و جور کردیم و بچه ها رسوندنم ایستگاه . رسیدم خونه مامان و بقیه تایمم رو در بستر بیماری به سر بردم .

امروز تو مدرسه هم وضعیت اسفناکی داشتم . سعی کردم زیاد درس ندم و به خودم رحم کنم دوباره ... الان خوبم :)

Noor

سلام بر آذر :/

پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳، 10:30

دیروز باید می رفتم رشت برای ترمیم بوتاکسم . ولی نرفتم . خیلی سختم بود این همه راه و برم و برگردم . می تونسم برم شبو پیش بچه ها بمونم ولی اونجا موندن هم برام سخت تر بود . کرایه رفت و برگشت هم که به کنار . ولی اخمم کج و کوله است . ط بهم گفت سعی کن اخم نکنی :)) منم سعی میکنم اخم نکنم :)) باید جمع کنم برم خونه مامانم . بعد ناهار برم رشت . با بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم . من سالهاست ندیدمشون . ط و میم بارها باهاشون دور هم جمع شدن . ولی من اولین باره بعد ۱۲ سال میخوام برم ببینمشون . امیدوارم خوش بگذره . ل هم میاد . شب هم خونه میم می مونم .

دیروز حقوق گرفتم هیچی میشه گفت ازش نمونده :/ ۲ تومن ... امیدوارم خرج اضافه ای برام تراشیده نشه

Noor
© ناخوانا