هچل در باران
بعد از مدت ها که تصمیم داشتم برم بیرون و یه سری کارامو انجام بدم و هی کنسلش میکردم ، امروز تصمیمم رو عملی کردم و رفتم که کاش نمی رفتم ... اول رفتم پیش سودی . وقتی کارم تموم شد و پامو گذاشتم تو خیابون بارون شدیدی شروع شد . این شهر که پیاده روی درست و حسابی نداره . تمام خیابون پر اب . حتی یه جای کم عمق پیدا نمیکردم که ازش رد بشم . مجبور بودم از وسط اب ها عبور کنم :( یکی دو جای لاکچری شهر فقط پیاده رو داشت . تو همون جای لاکچری یهو باد شدیدی وزید و چترم برگشت . یه پسر ده دوازده ساله که تو یه مغازه تم تولد بود بهم گفت بیا تو... بیا تو .... اولش گفتم بیخیال ولی بعد که دیدم باد داره می برتم رفتم داخل و ازش تشکر کردم . یهو مامانش از بیرون اومد . انگار که بهش برخورده که چرا من اونجا جلو در ایستادم حالا یک دقیقه هم از ورود من نگذشته بود . گفت بخاطر بارون اینجا ایستادین ؟ با مظلومیت گفتم بله ... بعد هم تشکر کردم و سریع اومدم بیرون و به این فکر کردم که درک بچه ها خیلی بیشتر از بزرگتراست . کلی مغازه اونجا بود و کلی ادم سرگردون زیر بارون . مثلا چه اشکالی داشت اگه هوای یه ادم رو می داشتین تو اون شرایط ؟ از مغازه که بیرون اومدم یه سایه بون پیدا کردم و یکم زیرش ایستادم . نمی دونستم تا کی طول میکشه . زنگ زدم به اژانس جواب ندادن . دوباره حرکت کردم . دوتا مسیر پر از اب بود و مجبور شدم راهمو عوض کنم و برگردم . کفشام پره اب بود و شالاپ شالاپ صدا می کرد . باید میرفتم خشک شویی و لباسمو میگرفتم ولی نرفتم . وضعیتم اسفناک بود . تا زانوهام خیس بودم . با بدبختی رسیدم خونه . کفش و لباسامو گذاشتم جلو بخاری . گوشم درد گرفته و زانوهام بی حس شده :( دلم برا خودم خیلی سوخت تو این شهر غریب لعنتی من نباید تنها می موندم .
باید یه بوت بلند برای خودم بخرم
روزی که ماشین بخرم هوای ادما رو تو روزای بارونی خواهم داشت به یاد این روز