هچل در باران

دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳، 18:59

بعد از مدت ها که تصمیم داشتم برم بیرون و یه سری کارامو انجام بدم و هی کنسلش میکردم ، امروز تصمیمم رو عملی کردم و رفتم که کاش نمی رفتم ... اول رفتم پیش سودی . وقتی کارم تموم شد و پامو گذاشتم تو خیابون بارون شدیدی شروع شد . این شهر که پیاده روی درست و حسابی نداره . تمام خیابون پر اب . حتی یه جای کم عمق پیدا نمیکردم که ازش رد بشم . مجبور بودم از وسط اب ها عبور کنم :( یکی دو جای لاکچری شهر فقط پیاده رو داشت . تو همون جای لاکچری یهو باد شدیدی وزید و چترم برگشت . یه پسر ده دوازده ساله که تو یه مغازه تم تولد بود بهم گفت بیا تو... بیا تو .... اولش گفتم بیخیال ولی بعد که دیدم باد داره می برتم رفتم داخل و ازش تشکر کردم . یهو مامانش از بیرون اومد . انگار که بهش برخورده که چرا من اونجا جلو در ایستادم حالا یک دقیقه هم از ورود من نگذشته بود . گفت بخاطر بارون اینجا ایستادین ؟ با مظلومیت گفتم بله ... بعد هم تشکر کردم و سریع اومدم بیرون و به این فکر کردم که درک بچه ها خیلی بیشتر از بزرگتراست . کلی مغازه اونجا بود و کلی ادم سرگردون زیر بارون . مثلا چه اشکالی داشت اگه هوای یه ادم رو می داشتین تو اون شرایط ؟ از مغازه که بیرون اومدم یه سایه بون پیدا کردم و یکم زیرش ایستادم . نمی دونستم تا کی طول میکشه . زنگ زدم به اژانس جواب ندادن . دوباره حرکت کردم . دوتا مسیر پر از اب بود و مجبور شدم راهمو عوض کنم و برگردم . کفشام پره اب بود و شالاپ شالاپ صدا می کرد . باید میرفتم خشک شویی و لباسمو میگرفتم ولی نرفتم . وضعیتم اسفناک بود . تا زانوهام خیس بودم . با بدبختی رسیدم خونه . کفش و لباسامو گذاشتم جلو بخاری . گوشم درد گرفته و زانوهام بی حس شده :( دلم برا خودم خیلی سوخت تو این شهر غریب لعنتی من نباید تنها می موندم .

باید یه بوت بلند برای خودم بخرم

روزی که ماشین بخرم هوای ادما رو تو روزای بارونی خواهم داشت به یاد این روز

Noor

پسر نخی طفلک

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳، 16:11

خونه مامانم . مامان و بابا با هم قهرن . ولی با هم رفتن مراسم ترحیم . به خودم قول دادم بخاطر قهرکردنای اونا ، خودمو ناراحت نکنم . به من ربطی نداره . من باید همه انرژیمو بذارم برای خوشحال نگه داشتن خودم .

بیرون صدای باد می پیچه . هوا سرد شده ‌. لامپو هم خاموش کردم و اتاق تاریکه . خودمو به پتو پیچیدم و بغل بخاریم . حال و هوای فعلی به یادم اورد که چقد سرما و این فصلو دوست دارم .

چند روزی میشه که با پسر نخی خیلی حرف زدیم . البته خیلی هم نه ولی منظورم اینه اطلاعات مهمی بینمون رد و بدل شد ‌ . البته بازم اون اطلاعات بیشتری از خودش ارائه داده تا من . پسر نخی بهم گفت که وقتی ۶ ماهش بوده پدرش به مادرش خیانت میکنه و بعدا با همون خانم ازدواج میکنه و ازش بچه داره . پسر نخی فقط یکبار در طول این همه سال پدرشو دیده . اونم مثل اینکه زمینی رو فروخته بود و باید پولی رو به پدرش میداد . پدره اومده پولو گرفته و رفته . همین. قسمت دارک ترش اینکه که مادرش خیلی مذهبیه . و از پدره در طول این همه سال جدا نشده و حتی به شهر خودشم برنگشته چون خانواده اش هم مذهبی و دیکتاتور بودن و طلاقو بد می دونستن . طفلی مادره ۳ تا پسرو تنهایی بزرگ کرده . البته که به مادرش حق نمیدم چون خودش هم کم به خودش ظلم نکرده .خلاصه که بله بچه ها اسراری از زندگی پسر نخی رو کشف و ضبط کردم .

امروز فک میکردم که کاش مردا هم با مشاور حرف میزدن . کاش به فکر سلامت روان خودشون بودن . چرا فک میکنن همه چیو میدونن و همه چیو میتونن تنهایی حل کنن و فک میکنن خیلی قوین ؟ :( دلم برای پسر نخی کبابه

Noor

پاشوووو

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، 19:37

خونه رو برق انداختم . بقیه روز رو با درست کردن ماه و درس خوندن و خوابیدن گذروندم . یکم جوکر دیدم ولی دیدم حالمو خوب نی کنه و ادامه ندادم . باید کم کم حاضر بشم . داداشم قراره بیاد دنبالم و برم خونه مامان . سرم درد میکنه و انگار یه نیرویی منو چسبونده به مبل و نمی تونم از جام پاشم :( حالم خوب نی :(

Noor

غمبرک دوباره

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، 13:39

هر موقع که دارم خونه مو از بیخ و بن تمیز می کنم ناراحت میشم . به خودم میگم کی از این شهر و از این خونه میرم . دوس دارم همه وسایلمو بفروشم و چشمم بهشون نیفته . وسیله ی جدید بگیرم و خاطرات جدید و تازه بسازم . یعنی میشه ؟ روزی که از اینجا برم خیلی خوشاینده برام :(

دوباره وارد فاز غمبرک شدم .

Noor

غروب پاییزه

چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳، 18:34

دیروز خیلی گلو درد داشتم . قرقره اب نمکو در دستور کار قرار دادم و هر ۶ ساعت یه استامینوفن انداختم بالا . الان بهترم .

دیروز قرار بود با ز و ما بریم دیدن سید . اما ز با سالاد اولویه ای که تو مدرسه خورده بود مسموم شد و نتونست بیاد . من و ما رفتیم . سید لاغر و رنگ پریده بود . خیلی حرف میزد . انتقالیش رو گرفته . بهش ابلاغ اداری دادن و گفتن فعلا لازم نیست که بیای . اینکه درک کردن فعلا از نظر روحی امادگی کارکردن نداره و گفتن لازم نیست بیای باعث شد یکم به اموزش و پرورش امیدوار بشم .

یه ساعتی پیشش بودیم و بعد برگشتیم . برگشتنی بارون ریز ریز می بارید . خیلی همه چی رمانتیک شده بود . با ما رفتیم اش رشته خوردیم و ظرف اشمون انقد بزرگ بود که تا یه ماه دیگه فک نکنم هوس اش رشته کنم ...

امروز هم بعد مدرسه با ه و ف رفتیم کارگاه اموزشی . چون کارگاه کلاس دوم رو پیدا نکردم مجبور شدم برم تو کارگاه کلاس اول بشینم که از همکارای سمیش فراری بودم . پیرزنای خرفت :// یعنی ادب و منش دخترای ۱۶ ساله از اون چندتا خانمی که کنار من نشسته بودن بیشتر بود . یه بار هم شنیدم که داشتن مربی کارگاه رو که ازدواج نکرده مسخره میکردن ... چقد بدم میاد از این جور ادما

تا برگشتم خونه و ناهار خوردم ۴ شد

خوابیدم تا وقتی که خونه تاریک تاریک شد

هنوز هیچ کاری نکردم

وبلاگ حاجخو رو خوندم که رسیده به مکان دوست داشتنیش . قبل رفتنش خیلی غصه ام میشد ولی الان که رسیده و جاشم خوبه دیگه غصه ام نمیاد :)

Noor

اندر احوالات

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳، 14:46

امروز اولین گلو درد پاییزیم رو گرفتم ... و اولین قرصی که دم دستم اومد رو خوردم که خوب بشم ... حتی نمیدونم چی بود و ایا اصلا برای گلو درد خوب بود یا نه :/ شاید بهتر بود واکسن انفولانزا میزدم :(

بارون قشنگی می باره . بازم هوس اش رشته دارم :(

یکی از بچه های کلاسم خیلی پرحاشیه است . پیش دبستانی نرفته . هیچی از اداب و رسوم کلاس و درس نمی دونه . حالا بچم خودش که شوته هیچی والدینی که تو خونه مسئول نظارت بر عملکردش هستن از خودش بدترن . مامانش که هیچی . باباشم که هیچی . بعد از هزار تا پیام و ویس تازه تونستم سیستم تکالیفو به خواهرش بفهمونم ‌. که اقا اگه کاربرگ ندادم بقیه تکالیف رو باید از کانال برداری . نه اینکه بابات برا بچه دوصفحه سرمشق میذاره بعد میفرسته کلاس من تصحیح کنم :/ ‌ حالا امروز که مثلا شیرفهم شده بودن، تکلیفشو تو ورقه نوشته برام اورده . میگم گلم مگه دفتر مشق نداری که اینو تو برگه نوشتی؟ میگه بخدا به بابام گفتم باید تو دفتر مشقم بنویسم گفته نه :/ جدی جدی هم دسته گل باباش بود... خود باباعه اومد و اعتراف کرد که فک میکردم برگه رو میبری خونه از دفترش جدا کردم :/ حالا باز همه اینا به کنار .... بچه شپشوعه :/ کل دیشب از استرس خواب میدیدم که شپشو شدم و دارم میرم شامپو بخرم :(

راسی بچه ها اگه اهل دم نوش هستین میشه بگید چی بخرم و تو خونه ذخیره کنم برای سرماخوردگی و گلودردایی که منتظرمن؟:(

Noor

من قوی

یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳، 23:25

بر اون صدای درونیم غلبه کردم و نوبت مشاوره گرفتم . وقتی با مشاورم صحبت میکنم انگار شفا پیدا می کنم . یه حقایقی رو میاره جلو چشمم که خودم با اینکه توی قضیه ام ولی هیچ متوجه شون نیستم . دو هفته بد رو گذروندم . از نظر جسمی داغون بودم این مدت . امشب فهمیدم بخاطر سرکوب کردن خشم و غم و ترسم بوده . این مدت همه اش داشتم با قوی ترین احساساتم می جنگیدم ... جنگ الکی ... الان خوبم :)

امشب ف تلفنی بهم گفت : من همه اش با خودم فکر میکنم تو چجوری پارسال تو اون شرایط اونقدر اروم بودی و همه چیزو خوب مدیریت میکردی ‌‌‌..‌‌.

یادم اومد که باید به خودم افتخار کنم . من یه دختر قوی هستم :)

Noor

مایل به سکوت

یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳، 15:9

دیروز صد هزار تا کار برای خودم تراشیدم که به مشاورم زنگ نزنم . چرا حرف زدن درباره چیزایی که باعث ناراحتیم میشن انقد سخته ؟ :( هنوزم دارم دست دست میکنم :(

میگم شما هم اینطوری هستین یا فقط برای من خیلی سخته ؟

Noor

کمبود اعتماد به نفس

جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳، 19:18

برگشتم خونه مامان . دلم گرفته . تراپی لازمم به شدت .اعتماد بنفسم چرا یهو انقد کم شد ؟ احساس میکنم نمی تونم با ادما ارتباط بر قرار کنم ... گاهی از ادما متنفرم ... یعنی حتی بخاطر رفتار غلط بقیه هم خودمو سرزنش میکنم که نکنه من عیبی دارم یا رفتار بدی دارم که باعث میشه دیگران برام شاخ بازی در بیارن یا ازم سواستفاده کنن ؟ :( البته منم وقتی سگ بشم پاچه همون ادما رو جوری میگیرم که دیگه نمیشه جمعش کرد

فردا وقت میگیرم از مشاورم ... من دیگه تنهایی توان ادامه دادن ندارم

Noor

شب های خونه ی میم

جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳، 3:21

مهمونا اومدن . تا ۳.۵ پیششون بودم . بعد لباس پوشیدم و با همه خداحافظی کردم . داداش رسوندم ایستگاه . اومدم رشت . از شهر مامان اینا که میام رشت هم زودتر میرسم و هم کرایه کمتری میدم . خرسندم . فقط بدیش اینه که وقتی از خونه خودم میرم رشت کسی نمیگه چقد میری رشت ؟ ولی وقتی ازخونه مامان اینا میرم رفتنم به چشم میاد و میگن چقد میری رشت ؟ البته که کم کم براشون عادی میشه و من دیگه اون شخصیت بچه خوبه ی مامان و بابا رو ندارم ...

رسیدم رشت . کلی خرید کردیم با ط و میم . از خریدام راضیم به جز خرید اون بارونی سبز که لزومی نداشت بخرمش و اون شال قهوه ای که فک میکردم ۹۸ تومنه ولی ۳۹۸ تومن بود :/ اخه چراااااااااا ...

امیدوارم این ماه زودتر تموم بشه عح عح عح ماه بعد فقط پس انداااااااز خواهم داشتا

تا ۱۰ بیرون بودیم . خیلی خوش گذشت . ولی وقتی رسیدیم خونه دوباره حالم بد شد . یکم دراز کشیدم و نارنگی شفابخش خوردم و کم کم خوب شدم .

خواهرشوهر میم طبقه پایینشون زندگی میکنه . یه دختر داره به اسم شین . امشب فهمیدم که اصلا از این دختر خوشم نمیاد چون حس میکنم با من جوری رفتار میکنه که با بقیه اونجور رفتار نمیکنه . اینطور بگم :خیلی بی ادبانه ... و من از امشب تصمیم گرفتم وقتی می بینمش نادیده اش بگیرم ... فک نمیکردم یه روزی به خونه دوستم بیام و حالم از دیدن شین بهم بخوره ... امیدوارم میم اینا بتونن زودتر خونه شون رو بفروشن و از اینجا برن ... منم راحت بشم :)

Noor

روز تولد باباخان

پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳، 11:13

هوای خیلی خوبیه . قصدم این بود برم تو حیاط چرخ بزنم و عکس بگیرم و بازم سعی کنم با اون گربه چش سبزه دوست بشم . اما تا چشم باز کردم مامانم گفت اقای ج و خانواده دارن میان خونه مون :/ عح ضد حال ... هیچی پاشدم و دارم سانس به سانس خونه رو جارو میکشم . خوبه که بعدظهر میخوام برم رشت و زیاد خونه نمی مونم . متاسفانه الان وضعیت اعصابم جوریه که حوصله پرحرفی های بچه های اقای ج رو ندارم و فرار و به قرار ترجیح میدم .

حیاط رو بابا تمیز کرده . علفا رو کنده و خیلی مرتب شده همه جا . مامانم و خانم اقای ج امروز میخوان انار ترش دون کنن که بعد ابشو بگیرن و بعدم باهاش ترشی بپزن . پرنده ها دارن اواز میخونن . یه باد ریزی هم میاد . افتاب هم که چار چنگولی می تابه . خرمالوها هم رسیدن. این روزا رو دوست دارم چون منو میبرن به دورانی که دانش اموز بودم و این موقع ها می رفتم تو حیاط درس میخوندم :) عاشق درس خوندن زیر درختا و رو علفا بودم و هستم :)

راستی امروز تولد بابامه . یادم رفت براش کیک بخرم و بیارم . ولی کادوشو امروز که برم رشت می خرم .

دیشب دوست پیر فرزانه مو انفالو و ریمو کردم از پیجم . اصلا نمیدونم چی شد مث سگ و گربه پاچه همو گرفتیم . من که عصبی بودم اونم نمیدونم از چی دلش پر بود که اینطوری شد :( حالا من این ریلزای گربه ای رو برای کی بفرستم ؟ :(

Noor

بی عنوان

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳، 20:42

نه مث اینکه جدی جدی حالم بده . حس می کردم دارم خفه میشم از بغض . به داداشم گفتم بیاد دنبالم . اومدم خونه مامانم که دورم شلوغ باشه . تنهایی داشت منو میخورد . خودم به اندازه کافی استرس دارم و اصلا نمی تونم غم و غصه مضاعفی رو تحمل کنم . کاش دور و بری هام اینو درک کنن :( ز بهم پیام داده که خیلی بدبختم ... وای غصه ی سید کم بود ‌حالا ز هم بهش اضافه شده‌ . از ته قلبم ارزو دارم همه دوستام در ارامش و خوشبختی باشن که حداقل ذهنم درگیر زندگی اونا نباشه :( کاری که از دستم بر نمیاد ولی حتی تحمل شنیدن ناراحتیشون رو هم ندارم . واقعا گاهی نمیدونم چجوری باید خودمو اروم کنم :(

Noor

ذرت

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳، 14:52

انقد دیشب غمگین بودم که زود خوابیدم .... صبح با چشای ورقلمبیده از خواب پا شدم . ساعت کار برام کش میومد . دوس داشتم زودتر برگردم خونه . وقتی رسیدم خونه نیم ساعتی همونجور با لباسام نشستم یه گوشه ... ولی بعدش بلند شدم . دیگه اونقدام ناراحت نبودم ... قسمتی از مغزم که مربوط به فراموشی احساسات بده خوب کارشو بلد شده ... بعله فراموش کردم ...

البته احساس میکنم خیلی دیگه همه چیو دارم فراموش می کنم ... برای مثال :

من ذرت مکزیکی خیلی دوس دارم . سه چهار بار اخری که درستش کردم خوشمزه نشد و همه اش میگفتم عح این چرا اینجوری شده ... امروز تو اکسپلور دیدم یکی داره ذرت می پزه ... گفتم واه اینو که دیگه همه بلدن. طرف چرا داره اینو اموزش میده ؟! با این حال وقت گذاشتم و تماشاش کردم . یهو دیدم طرف سس رو اضافه کرد ... انگاری یه بخش خاموش از مغزم بیدار شد .... وای من این مدت فراموش میکردم که به ذرتا سس اضافه کنم و برای همین اونقد بدمزه و بی طعم درستش میکردم :) ننگ بر من

Noor

غمبرک

سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳، 22:51

کاش فردا تعطیل بودم و مدرسه نمی رفتم و میتونسم هرچقد میخوام گریه کنم . دلم گرفته . احساس می کنم یه ادم بدبخت و شکست خورده ام . قد خر گریه کردم و قد یه خر دیگه احساس غم تو دلمه و میخواد بزنه بیرون ولی هی به خودم میگم دیگه بسه دیگه بسه چشات پف میکنه و فردا باید بری مدرسه ....

دیگه بسه

7/17

Noor

کلسترول

سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳، 15:26

سلوم . دیروز حالم بد بود ‌. نمیدونم بخاطر استرسیه که این روزا دارم یا بخاطر بالارفتن کلسترولم . کم مونده بود تو مدرسه غش کنم . تا ساعت ۴ همینطور گیج و منگ بودم و نفسم در نمیومد . بعدش ما اومد دنبالم . رفتیم جاده انزلی به رشت . دوتا نارنگی خوردم و موزیک گوش دادم و عکس گرفتم و غروب افتابو تماشا کردم و حالم خوب شد . پایه صندلی ناهار خوری ما شکسته بود . داده بودش برای تعمیر . رفتیم گرفتیمش . بعد رفتیم پل غازیان و یک ساعتی اونجا موندیم و بعد برگشتیم خونه .

امروز تو مدرسه اکی بودم . دو زنگ فقط درس دادم . بقیه زنگا ورزش و شادی بود به مناسبت روز کودک که دیروز بود :/ بعد مدرسه رفتم یه جامدادی برای خودم خریدم و کلی بادکنک نارنجی و بنفش که فردا بدم به بچه ها . شنبه میخوام جشن قران بگیرم ...الان حوصله ندارم که بگم جشن قران چیه :) فردا بادکنکا رو میدم به بچه ها . بچه ها اونا رو میبرن خونه و باد میکنن و شنبه میارن کلاس . منم به هم وصلشون میکنم و برای تزیین کلاس استفاده میکنم :)) از اینکه از بچه ها به عنوان بادکنک باد کن استفاده میکنم خرسندم :)) البته بعد جشن دوباره بادکنکا رو میدم بهشونا :) اونقدام دیگه کافر نیستم :)

زین پس میخوام کمتر غذای روغنی و چرب و چیل بخورم . با اینکه خیای دوس دارم چاق و چله بشم ولی دوس ندارم بخاطر گرفتگی عروقم از رو زمین حذف بشم :/

Noor

وسط مهر

یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳، 15:18

دیروز ز و شین زنگ زدن بهم و جواب هیچ کدومشون رو ندادم . چون حرف زدن با هر کدومشون حداقل به یک ساعت زمان نیاز داشت و ۲ ساعت از روزمو نمی تونستم به حرف زدن بااونا بگذرونم . انقد تو مدرسه حرف می زنم که بقیه روزو دلم میخواد دهنم بسته باشه . غروب ما پیام داد که بریم بیرون ؟ گفتم حالم خوب نیست ولی بریم . ما یکم خرید داشت . گوشت و واکسن انفولانزا خرید . بعد رفتیم بام سبز ماسال ‌. یکم نشستیم و اش دوغ بدمزه ی ترشی هم خوردیم و برگشتیم خونه .

امروز رییس اداره و اون دوست عوضی مرحوم اومدن مدرسه مون بازید. ف میگفت رییس فقط اومده بود که یه سری وسیله تحویلم بده اما عوضی خان هی اصرار کرده که نه بریم کلاس خانم کاف هم یه سر بزنیم و به زور رییسو اورده کلاسم :/ مرتیکه ... هیچی دیگه اومدن و شروع سال تحصیلی رو تبریک گفتن و رییس از اینکه کلاسم هوشمنده کیف کرد و یکم هم با بچه ها حرف زدن و بعد رفتن ... معلوم نیس چه چی تو کله اش میگذره مرتیکه

امروز هوا خیلی گرمه

Noor

شرحی مختصر

شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳، 14:37

شالاپی افتادیم تو پاییز . بارون قشنگی می باره . سرد هم شده . وقتی هوا اینجوری میشه هوس اش رشته میکنم :( یکم دل درد دارم . اگه حالم خوب بشه و اگه حوصله داشته باشم غروب میرم و اش رشته میخرم . ولی میدونم تنبلیم اجازه نمیده و احتمالا کنسله و به جاش نودل میخورم :/

از سرگرمی های این روزام اینه که لباسای پاییزی تو اینستا رو دید بزنم و نخرم . چون قراره تجربه یه خرید حضوری رو با دوستام تجربه کنم ... ولی کاش میذاشتنش ماه بعد ... هنوز جای ترکشایی که برای خرید لباس مجلسی خوردم خوب نشده ... وقتی خرج ماهانه ام انقد زیاد میشه استرسی میشم :/ لعنت به فقر

Noor

یک عصر پاییزی

جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳، 16:58

از خواب عصرگاهیم تو خونه مامان بیدار شدم و تو اتاق تاریک لش کردم . دلم کیک هویج و گردو با چایی میخواد ...

همین الان شنیدم که مامانم به داداشم گفت میخوام کیک موزی بپزم :)) کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم :)) البته خدا زیاد به سلایق من اهمیت نمیده :/

کلی برگه دارم که باید تصحیح کنم و درسای فردا رو اماده کنم . امروز کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک رو خوندم . از پس پستاشو تو اینستا دیده بودم که زیاد دیگه برام تازگی نداشت . دیدم ۲۷۰ هم براش دادم غصه ام شد :( ولی اینجوری خودمو اروم کردم که نقاشی هاش که قشنگ بود :)) کتاب چرا تا حالا کسی این ها را به من نگفته بود و اون کتاب زبان نارنجیه که حاجخو بهم گفته بود رو هم خریدم :) البته خیلی وقته خریدمشون ولی الان دارم اطلاع میدم خدمتتون :)

دیگه اینکه امروز یه گربه ی مشکی جدید تو حیاطمون پیدا کردم هرکاری کردم باهام دوست نشد و فرار کرد :( وحشی ...

همه چیز حوصله سر بر و کسل کننده است :(

Noor

دیدار ده ثانیه ای با پسر نخی

جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳، 0:14

غروب با داداشم رفتیم که ماه پسر نخی رو بهش تحویل بدیم . پسر نخی جلوی مغازه اش روی صندلی به حالت سرسره یعنی این مدلی / روی کمرش نشسته بود و پاهاشم دراز کرده بود :))) سرشم تو گوشیش بود . ما که ایستادیم اول یکم براندازش کردیم . اونم چشمش افتاد به ما و داشت براندازمون میکرد . یهو منو شناخت از رو صندلی پرید و جمع کرد خودشو :)) پیاده شدم رفتم جلو اونم اومد جلو . سلام و علیک و ببخشید که دیر شد و مبارکتون باشه و بااجازه تون خدافظ تمام چیزهایی بود که بهش گفتم و پریدم تو ماشین ... اونم که خر ذوق نیشش تا بناگوشش باز بود و وقتی داشت تشکر میکرد توجهم رفت به دندوناش و بنظرم اومد فاصله دار و سیاهن :)) البته چشممو از رو دندوناش برداشتم سریع ... امیدوارم که اشتباه کرده باشن و خطای شناختی باشه بخاطر حرفی که ما بهم زده بود و گفته بود نخی از نزدیک شبیه سمندونه :))) لعنت بهت ما لعنت بهت :))) بیچاره اصلا شبیه سمندون نبود تازه اونجوری که تو فضای مجازی شاخ و پررو بازی در میاره هم نبود ... خیلیم خجالتی و خنگول بنظر میرسید :)

خلاصه ماهو گرفت و دیدم برد اون پشت مشتا قایمش کرد . حتی نگاه هم نکرد بهش . داداشم میگفت چرا بهش نگفتی امتحانش کنه و ببینه خوب هست یا نه ؟ تو دلم گفتم ای بابا برادر من این بنده خدا اصلا درکی از اثار هنری نداره فقط برای باز کردن سر صحبت ماه سفارش داده ... تازه دوستاش اون دور و بر بودن مطمئنم اگه اینکارو میکرد سوژه اش میکردن .اتفاقا ما که حرکت کردیم و دور برگردون رو برگشتیم دیدم همه دوستاش دوره اش کردن و فک میکنم داشتن سوال پیچش میکردن که این کی بود و اون چی بود گرفتی و از این صحبتا :))

حالا دیگه خبری ازش نیست بعدا ازش می پرسم امار دقیقو بهتون میدم :)

Noor

روز حسادت

پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳، 11:12

صبحمو با خوردن یدونه پفک آغاز کردم . رفتم اینستا دیدم نخی برام عکس یه تیبا رو فرستاده که بخرمش :/ گفتم بابا من که الان انقد پول ندارم میخوام طلا بفروشم اونم الان نمی تونم چون قیمت طلا داره بالا پایین میشه ... گفت طلا رو نفروش اگه ماشین لازم نداری :| طلا سودش بیشتره ....

یکم رفتم تو فکر ‌... من ماشین لازم دارم :( از اون طلا هم که هیچ استفاده ای نمیکنم . باهاشم که نمیتونم زمین و خونه بخرم انقد کمه :)) فقط یه قسمتی از هزینه ماشین رو میتونم باهاش تامین کنم . بنظرتون چه کنم چه چیکار کنم ؟ برم با پس اندازم هم طلا بخرم بعد همه رو باهم بفروشم ؟ یا طلامو بفروشم بذارم بانک وام بگیرم باهاش ؟ شما بودین چیکار می کردین ؟

بچه ها راستش من تا دوره دانشگاه فک میکردم ما خانواده ای هستیم که دستمون به دهنمون میرسه و خدا رو شکر میکردم و راضی هم بودم . ولی الان یه جوری شده که فک میکنم ما خیلی فقیریم و این برام ناراحت کننده است . گاهی میشینم خودمو با دور و بریام مقایسه میکنم . میبینم ما هنوز مث قبلیم ولی بقیه انگار رو به جلو حرکت کردن . بعد حسودیم میزنه بالا و ناراحت میشم :((

دوس داشتم انقد پولدار بودیم که بابام برام ماشین میخرید :( یا یه شوهر درست حسابی داشتم که الان سر خونه زندگیمون بودیم و یکم به جلو هولم میداد ... همکلاسیام به واسطه شوهراشون ده تا ده تا جهش رو به جلو داشتن اونوقت من اینجوری حیف و میل شدم :((

امروز رو روز حسادت و عزای عمومی در وبلاگم به واسطه انتخاب غلطم و گند زدن در جوانیم نامگذاری میکنم .

Noor

چهارشنبه

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳، 15:15

چه هفته سخت و طولانی و غمناکی رو گذروندم ... امیدوارم از این به بعدش خیر و خوشی باشه برای همه و خودم . دیشب خیلی پریشون بودم . خوب نخوابیدم و همه اش در حال کابوس دیدن بودم . الان خیلی خوابالو و خسته ام ولی هنوز ناهار نخوردم که بخوابم .

چقد من چهارشنبه ها رو دوس دارم . راسی من چهارشنبه به دنیا اومدم . شما چی ؟

امروز نگاه به خودم میکردم که چقد زخم و زیلی ام . هی خودمو میکوبم به در و دیوار و زخمی میشم . نمیدونم چرا وقتی زخم برمیدارم جاش انقدر دیر خوب میشه . ۳ هفته پیش که سر خوردم و کف دستم زخمی شد ، هنوز جاش خوب نشده . زیر بینیم هم که داغان شده . امروز رفتم پماد آ و د خریدم که بزنم بهش شاید سریع تر خوب شد .

کلی خوراکی دارم که میتونم باهاشون امروزو برای خودم قابل هضم کنم ولی هنوزم دلگیره :( اعصابم خورده...

یکی از فامیلای همسایه پایینی رفته رو دیوار حیاط و با چوب میزنه به درخت گردوی تو حیاط . اخه لنتی به خاطر چندتا دونه گردو درخت بیچاره رو چرا انقد چوب میزنی . حالا تو این گردوها رو کوفت نکنی نمیشه ؟ وای خدایا چرا این همسایه ها و فامیلاشون انقد عقب مونده ان ؟ حرصم گرفته . هر ضربه ای که به برگای درخته میزنه انگار تیشتری به قلب من میزنه ...

Noor

شب مزخرف

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳، 23:28

امشب خیلی پیش سید موندیم . حرف زدیم . گفت میخواد اسباب کشی کنه بیاد شهر مامانش اینا . دیروز هم رفته دنبال انتقالی و باهاش موافقت کردن . یه چیزایی میگفت که برام خیلی دردناک بود . میگفت رفتم مدارکمو از خونه بردارم . چشمامو بستم و دویدم تا اتاق مدارکو برداشتم و دوباره برگشتم . میگفت طاقت ندارم به هیچ جای خونه نگاه کنم . .... یاد خودم افتادم . که تو این خونه چجوری زندگی کردم ... چقد گریه کردم ... چقد تنهایی کشیدم ... هیچ کسم تسلی بخشم نبود ... یعنی خودم نمی ذاشتم و نمی خواستم ... تنهایی باید می گذروندمش.... میدونم قراره خیلی بهش سخت بگذره و اینا باعث شده بشینم برای سید و خودم عین سگ گریه کنم ... امیدوارم قوی باشه و بتونه بگذروندش

Noor

بی عنواااااان

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳، 15:5

جدی هورمونا چجوری میتونن در بهترین شرایط هم حالتو بد کنن ؟ لعنت بهشون خب ؟ دیشب یه جوری حالم خراب بود که نشستم برای داداش هانیکو که تو جنگ ژاپن کشته شد یه دور گریه کردم ... منو یاد شوهر سیدم انداخت ... راستش اصلا سید و شوهرش از ذهنم پاک نمیشن ... هرکاری میکنم بازم زندگیشون جلو چشممه ....

چند روزه یه چیزی مث تبخال زیر بینیم در اومده . شبیه زامبی ها شدم از نظر خودم . قرمزه و ترسناک :( تبخال زیر بینی هم در میاد مگه ؟

از دست دوست پیر و فرزانه ام ناراحتم . تصمیم دارم دیگه باهاش حرف نزنم . اصلا دیگه فرزانه نیست انگار .

دلم میخواد برم بیرون . به طبیعت پناه ببرم . ولی پایه ای ندارم . عوضش امشب دارم میرم خونه مادر سید مراسم هفتم . دلم میخواد یکم از این فضا فاصله بگیرم .

هعی روزگار

Noor

پولکی خانوم

دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳، 16:43

بهار شده انگار ... از اون رعد و برقای بهاری میزنه ... بهتون گفتم کلسترولم خیلی زده بالا ؟ با تاکید بر اینکه من لاغرم ... مامانم برام فسنجون فرستاده بود . برای ناهار خوردمش . نصفشم نگه داشتم برای ناهار فردا که مجبور نشم غذا بپزم :/ . اقا مگه تونستم بخوابم ؟ پاهام از زانو به پایین همینطور شروع کرد به قلقلک دادنم ... انگار یه چیزای کوچولویی زیر پوست ادم قل قل میخوره .... حس خارش و قلقلک باهم ... بیدار شدم دیگه ... کوفتم شد خوابیدن ... الان تو یخچالم اش ترش و اش دوغ منتظرم نشستن که برم سراغشون ... کدوم انتخاب کنم ... کدومو جواب کنم ؟ :))

ع دیروز یادم رفت اینو براتون بنویسم . میخواستم بگم من پاییز و زمستون علاوه بر اینکه وضعیت مالیم بهتر میشه خوش شانس تر هم میشم انگار ( البته فقط در امور مالی تو بقیه امور همچنان بدشانسم ):)) حالا تابستونا عین فلک زده ها زندگی میکنم ... تو قرعه کشی یکی از همکارای قدیمی بودم که همین ماه تموم شد . دلم میخواست بگم اسممو دیگه ننویسه برای ۶ ماه دوم سال . ولی یهو به خودم اومدم و دیدم بهش اطلاع ندادم و اونم اسممو نوشته .... حالا قرعه هم انداخته و اسمم نفر اول در اومده :)) انقد خوشحال شدم ... همین ماه پوله میاد دستم ... البته همه اش ده تومنه ها :/ ولی خب تابستون همینم نداشتم :)))

Noor

خرده بیانات

یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳، 19:11

سلوم . من آمدم . خوش آمدم :)) اومدم که خرده بیاناتم رو به سمع و نظرتون برسونم . نظر بذارید که سمعش خوب در میاد :))

خونه رو تمیز و مرتب کردم و ۵ تا جون به جونام اضافه کردم . یه طی هم بکشم فردا که ۵ تا دیگه بیاد روش :) شایدم پس فردا :/ خسته ام خب

از شب عروسی دوستم شروع کنم ... حیف که از درون پوکیده بودم اون شب ... از بیرون پرنسسی بودم برای خودم :) چش کور کناااا :) اون شب یکی از دوستامو بعد از ۱۳ سال از نزدیک دیدم . البته چون دوره زمونه عوض شده و همه مون تو فضای مجازی دائم داریم همدیگه رو می بینیم دیدار بصری زیاد برامون تازگی نداره ولی اینکه همو بغل میکنیم و باهم حرف میزنیم چرا :))) شوهرشو هم دیدیم ... اونم خیلی گوگولی و اقا بود ... واقعا بهم میومدن ...دوستم میگفت پدر و مادرم دارن مهاجرت میکنن کانادا پیش خواهرم ... بازم دلم گرفت و یاد حاجخو افتادم تو این وضعیت :) خواهرش همون موقع که ما دبیرستانی بودیم کانادا بود . داشت دکتراشو می گرفت . الان فک میکنم که بچه اش ۱۲ ساله است ‌... ط و میم هم انقد شوخی خرکی میکردن باهام که این دوستمون فهمید من جدا شدم . چهره اش متعجب بود ولی انقد خانومه به خودش اجاره نداد چیزی ازم بپرسه .

دیگه اینکه فک کنم نخی اون روز واقعا ما رو دیده . دیشب پیام داد . هم پول ماه رو تسویه کرد هم پرحرفی کرد یه عالمه و همینطور نخا رو ول میداد وسط :)) منم با قیچی نخا رو می بریدم . خدایی چرا یه بچه مثبت نمیاد سر راه من ؟ :)) اگه منقرض شده باشن چی ؟ ://

مامانم جمعه داشت اش ترش میپخت . من با ما رفتم پیش سید و بعد برگشتم خونه خودم . حاضر نبود که بخورم . چشمم تو اون اشه مونده :(( مامانم گفته برام نگه داشته و فردا صبح که نوبت بابامه ما رو ببره مدرسه ، میارتش برام . البته الان دیگه فک کنم مزه اشه کلا عوض شده :))

من اش ترش بلد نیستم . پس میرم که برام خودم اش دوغ بپزم :))

Noor

داغانم

شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳، 19:55

سیستم عامل زندگیم بهم خورده ها از وقتی میرم مدرسه . خونه ام شده بازار شام . از این سر خونه ریخت و پاشه تاااااا اون سر خونه . این چند روزم که همه اش مجلس عزاداری بودم . از درون پوکیده شدم . فردا دیگه میمونم خونه و تمیزش میکنم . ناهار و شامم که معلوم نیست چیه . همه اش دارم چرت و پرت می خوردم . از برنامه روتین ارامش بخشم دور افتادم . باید تلاش کنم دوباره .

هوا سرده . بخاری رو روشن کردن . صبح و عصر خوابیدن خیلی مزه میده این روزا ولی هیچ کدومو ندارم .

یه عالمه حرف برای گفتن دارم ولی تمرکز ندارم که بیام و بنویسم و دلم میخواد بیام بخونمتون ولی حوصله ندارم و چون حوصله ندارم دلم نمیخواد بیام وبلاگتون و هوایی بشم . این عذر رو از من بپذیرید .

به زودی برمی گردم

Noor

جهت تصفیه حال و هوای وبلاگ

جمعه ششم مهر ۱۴۰۳، 17:6

یکم حال و هوای وبمو عوض کنم که از این غمناکی در بیاد . هوا ابریه ‌. سرد شده .بخاری خونه رو از دیروز روشن کردم و از امروز کاپشن پوشیدم . دیشب لرز کردم . صبح با بدن درد از خواب پاشدم . انگار کتک خوردم . چشامم پف کرده و زشت شده . اومدم خونه مامانم . مامانم داره از شبکه دو برنامه اقای قاضی میبینه :)) دیالوگاشون به ناچار به گوشم میرسه ... قضیه ادم ربایی بوده . الان اخر برنامه اس و معلوم شده باباهه پسر خودشو یکی دو روز دزدیده که پسره از کشور نره و بمونه پیشش :))) یاد حاجخو افتادم :)))

نکته اموزشی : یادتون باشه ادم ربایی حداقل ۳ سال حبس داره :)

راسی یه چیزی از پسر نخی بگم براتون ...دیروز که داشتیم می رفتیم مراسم تو مسیر ما بهمون گفت اون جلو که نیسان پارکه مغازه دنیه . منو و ما و ز ۳ تایی به نیسان ابی زل زده بودیم و همزمان که نزدیک میشدیم سرمون به سمت راست می چرخید😂 یهو دیدیم دنی لباس کار پوشیده و به نیسان تکیه داده و رو به خیابون ایستاده و دقیقا همون لحظه دید ۶ تا چش دارن نگاش میکنن و اونم همینطور ما رو نگاه میکرد ... ووووی مطمئنم ما رو شناخته و حتما فهمیده درباره اش حرف میزدیم ... انقد خندیدیم به این صحنه که نگم ... ما ی بی ادب میگفت دنی از نزدیک شبیه سمندونه :)) ولی هم قدش خوب بود هم شبیه سمندون نبود :)) ولی خب موزماره دیگه

خب من دیگه برم اماده بشم . میخوام با ما برم دیدن سید

Noor

شادی و غم

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳، 21:38

دیروز خیلی عجیب بود . خوشحال و سرخوش بودم از اینکه میخوام برم عروسی دوستم و خوش بگذرونم . بعد مدرسه رفتم خونه مامانم . یکم خوابیدم . ناهار خوردم . اماده شدم که با داداشم برم تا ایستگاه . شهر مامانم اینا به رشت خیلی نزدیک تره اخه . برای اینکه زمان کمتری تو راه باشم و یکی باشه که منو ببره و کرایه کمتری بدم از اون طرف رفتم . هنوز به رشت نرسیده بودم که ز زنگ زد و با گریه گفت شوهر سید فوت شده . وای وای چه بد وضعیتی بود ... افتضاح بود ... عروسی برام زهره مار شد ... دائم به ما و ز پیامک میدادم و میگفتم صبح صبر کنن تا من برسم و با هم بریم پیش سید ... یکی از دوستامو بعد ۱۵ سال دیدم تو عروسی ... حیف که کوفت کنم روشن بود و نتونستم لذت ببرم... ۷ صبح پاشدم و اومدم خونه ... ما و ز اومدن دنبالم . رفتیم خاکسپاری . قیامت بود . بمیرم برای سید ... خیلی سخت گذشت ... بعد رفتیم خونه مادرشوهرش ... یکی دوساعت هم برگشتیم خونه ی من . داشتم از بی خوابی می مردم . یک ساعت خوابیدم . عصر دوباره رفتیم خونه مادرشوهرش . سیدو ارومش کردیم . حالش بهتر بود . البته الان که دورش شلوغه . بعدا جای خالی شوهرش معلوم میشه ... خیلی سخته .... خدا به هیشکی نشون نده ... کاش زندگی غم نداشته باشه ...

Noor

ساده

سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳، 19:21

کلا ۳ روز مدرسه رفتم . ولی انگار یه ماهه تو مدرسه ام . یکی دوماه اول مخصوصا با کلاس اولی ها خیلی خیلی سخت میگذره . کف میکنم از بس بهشون جواب پس میدم و توضیح میدم که این کارو بکن اون کارو نکن . امروز یکیشون داشت مدادو میکرد تو چش اون یکی . میگم این کار خطرناکه نکن ممکنه چشمشو کور کنی . میخنده میگه اخه قشنگ تیز شده :// خب چون قشنگ تیزه باید بکنیش تو چش اون ؟ ://

حالا در کنار اینا ف هم تا تونسته ازم کار کشیده . روی دیوار طرحای جدید زدیم . کلی رنگ جدید ساختم . البته رنگ کردنشون به پای خودشه و به نظرم رنگ کردن از کشیدن طرح سخت تره .

فردا روز شلوغ بی استراحتی دارم . بعد مدرسه میرم خونه مامانم . از اونجا میرم رشت و از اونجا با ط و میم میریم انزلی عروسی دوستم . حالا من با اون حجم از خستگی اگه عصر نخوابم یه چشمم کوچولو میشه یکیش بزرگ . بعد عکسام خوب نمیشه و بهم خوش نمیگذره اگه عکسام خوب نشه :((( واقعا مسخره به نظر میاد ولی این موضوع الان دغدغه اصلی منه :/

امروز ساعت ۵.۵ بعد سال ها یه ماسک زغالی گذاشتم رو صورتم و شروع کردم به شستن ظرفا . همون موقع زنگ درو زدن و پستچی بود :/ هیچ وقت این ساعت نمیومدا ... حالا من با اون قیافه ی سیاه شده ام ... :/ تند تند صورتمو شستم رفتم پایین و بعدش دیگه حوصله ام نکشید دوباره اون کارو انجام بدم ...

امشب هم کلی کار دارم :( خسه شدم واقعا

راستی اون روز که با ز و شوهرش رفته بودیم دیدن سید ، تو راه برگشت ، شوهرِ ز گوشیو داد بهش و گفت برو تو فلان گروهمون برای بچه ها فلان پیامو بذار ..... بعد گفت حالا اسمس کمالو وا کن ببین چی نوشته جوابشو بده.... من همینجور قفل و هنگ بودم بچه ها :| .... صلا این مرحله در ۵ سال زندگی مشترک برای من قفل بود . درباره این موضوع به دوست پیروفرزانه ام گفتم و پرسید چرا گوشیشو نمیداد ؟ گفتم بهم میگفت دوستام حرفای زشت میزنن تو گروه ها و اینا درست نیست تو ببینی :/ و منم خب کاری به گوشیش نداشتم . اصلا دلم هم نمیخواست ذهنیتم رو نسبت بهش خراب کنم . خب شوهرم بود خیر سرش . اواخر هم که میدونسم خیانت میکنه هم کاری به گوشیش نداشتم . ولی اینکه دوست پیرم بهم گفت تو چقد ساده ای خیلی در من اثر کرد و از اون روز همه اش یاد این موضوع میفتم و برای خودم متاثر میشم که چرا انقد ساده بودم و حقم نبود با همچین ادمی زندگی کنم :( حیف شدم واقعا

Noor

دوم مهر

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳، 15:4

اول مهر که هیچی پرید ... ولی دوم مهر خوب بود ... چون حالم خوب بود ... سلام بر پاییز :))) خیلی خوش اومدی . امیدوارم پاییز جذابی باشی برام و کوفت کنت رو روشن نکنی .امروز تو مدرسه در حالی که دولپی صبونه می خوردم فکر می کردم اگه هر ماه بتونم یک کیلو به وزنم اضافه کنم تا خرداد ۶۰ کیلو میشم :)) به به به ... یعنی شدنیه ؟! البته باشگاه هم دوس دارم برمممممم :( کاش ه باهام بیاد باشگاه تنهایی خیلی سختم میشه

و سلام بر خواب های عصرگاهی بعد از مدرسه :)))

Noor
© ناخوانا