فعلا خداحافظ
تا اطلاع ثانوی نمی نویسم ... حوصله ندارم ... :(
تا اطلاع ثانوی نمی نویسم ... حوصله ندارم ... :(
هوا ابری شده . اخر هفته بارون گرفته :) دو روزه سر گیجه دارم و سه روزه که دارم پلویی که مامانم برای یه وعده ناهار بهم داده بود رو میخورم و جوری تقسیم بندیش کردم که مجبور نشم این ۳ روز رو ناهار بپزم :/ چرا من انقد از اشپزخونه بدم میاد ؟ در انتهای شب تموم شد خدا رو شکر . هربار من این فیلمو میدیدم احساساتم قد چی جریحه دار میشد ... خدا رو شکر که تموم شد ... تابلویی که خرابش کرده بودم رو امروز تکسچر مالی کردم و نمیدونم چه رنگیش کنم که خوب شه . ط گفت میم نذاشته ل و س بعد گرفتن دارو برن خونه و نگهشون داشته . کل دیشب رو ل به خودش پیچیده . خوب شد که میم و ط کنارش بودن شوهرش تنهایی نمیتونست طفلی . حالا خوبه بچه قد نخود بوده طفلی اونقد درد کشیده . اخرشم نفهمیده افتاده یا نه . صبح که حالشو پرسیدم گفت بهترم و دیگه داشتن برمیگشن زنجان . بچه ها از خودتون مراقبت کنید تا دچار چنین شرایطی نشین . چون قرصای اورژانس رو دستکاری کردن وگرنه که ل قرص اورژانس هم خورده بود و اینجوری شد ... چقد زندگی دارک شده
برای شما هم بعضی قیافه ها غیرقابل اعتمادن ؟ چرا اینجوریه ؟ واقعا درست نیست که اینجوری باشه ولی متاسفانه من اینجوری تصمیم میگیرم درباره ادما در صورتی که بعضیا با وجود قیافه خشنشون دل مهربونی دارن و بعضیا خیلی خوب و موجهن ولی از درون مارمولکن :)
حوصله ام سر رفته . ادرس بذارید بیام بخونم . راستی بچه ها چرا ادرس وبلاگتون رو که عوض میکنید خبر نمیدین ؟ خیلی بی رحمیه وقتی میرید و خواننده هاتونو ول میکنیدا ... البته من خودمم چندباری این کارو کردم ولی سعی کردم برای دوستان قدیمی ادرسو بذارم حالا اگه دوست داشتن میخونن دوست نداشتن هم نمیخونن دیگه
در باب رو از دوست شگفت انگیزم کش رفتم :) دوستم ل از بچه دار شدن متنفره و با شوهرش در این مورد به توافق رسیدن ... اما از بد روزگار باردار شده :/ برای خانمی که نمیخواد بچه داشته باشه این یکی از بدترین چیزا میتونه باشه ... وقتی به شوهرش گفته که میخواد بندازدش اون چون مذهبیه( البته از نوع خوبش ) نه نیاورده ولی گفته تصمیمش با خودته ... خلاصه ل طفلک که مرخصی هم نداره بیاد شمال همونجا پیش متخصص رفته و متخصص خیلی ترسوندش که زیاد وقت نداری و چند روز دیگه قلب شکل میگیره و منم انجام نمیدم و از این صحبتا ... کم بود بچه رو به مرض سکته برسونه ... خلاصه یکی از بچه های ماما نمیدونم قرصه شربته چیه براش جور کرده و قرار بود امروز بیان بگیرن و برگردن ...
میگم اینایی که بالافاصله بعد ازدواج بچه دار میشن اصلا به خودشون ، بچه شون و اون چیزی که از زندگی میخوان فکر میکنن ؟ اصلا مطمئنن زندگیشون بادوامه ؟ خیلی خوبه که ادم خودشو بشناسه و بدونه از زندگیش چی میخواد و بعد یکی دیگه رو وارد دنیا کنه ... منم از اونایی بودم که از بچه دار شدن وحشت میکردم و هنوزم همونطوریم ... بیشتر دلم میخواد در اینده اگه قرار باشه بچه بزرگ کنم اون بچه رو خودم به دنیا نیاورده باشم ... بنظرم خیلی وحشتناکه باردار بودن ... البته منظورم به ادمای باردار نیست ... اینکه خودمو باردار ببینم وحشتناکه :/ یه چیز مسخره هم اضافه کنم ... من یکی از ترسام تو زندگی مشترک این بود که بچه دار بشم و بچه ام شبیه خانواده پ بشه :)) من حتی از اینکه بچه ام فامیلی پ رو داشته باشه هم بیزار بودم :)) واقعا دارک بود ...
بچه ها پول سلیقه نمیاره :) خا ؟ مثلا این خانواده ثرورتمند هندی ... امبانی ها رو میگم ... انقدر همه چیشونو کردن تو چش جهانیان که چی ؟ حالا ما بودیم از ده ناحیه چشممون میزدن میترکیدیم همون شب :) اون چه عروسی بی سر و سامانیه اخه اینا گرفتن ؟ تازه شنیدم هفته بعد هم عروسی اروپایی میخوان برگزار کنن :/ بله جواهراتشون ، لباسای هندیشون ، خانوماشون ، قشنگن ... ولی دیگه ۳ روز کش دادن نداشت این عروسی ... خیلی مسخره بود ... یاد عروسی ولیعهد اردن افتادم ... چقد قشنگ و شیک و شکیل و سنگین و رنگین بودن ... ادم کیف میکرد ... والاع همه چی ساده و قشنگ و اروم :) من میخوام برم اردن اصلا
چه عجیب . من هیچی از عاشورای پارسال یادم نیست . نمیدونم کجا بودم و چیکار کردم . شاید خونه مامانم بودم یا شایدم رشت پیش بچه ها... اصلا یادم نیست . امسال خونه مامانم . تنها فیضی که از این ایام بردم کمک به مامانم برای پختن نذری بوده . حتی نذر خودمم ادا نکردم ... حالا تا اربعین جبران میکنم :) الان بابام مسجده و مامانم و داداشم رفتن نذری ها رو پخش کنن و خاله مو برسونن . تو اینستا کلیپا رو که دیدم یاد قدیما افتادم که با عمه ام اینا میرفتیم پیاده روی عزاداری ... یا وقتی راهنمایی بودم و دلم میخواست شبا بریم مسجد که اونجا دوستامو ببینم وچرت و پرت بگیم و بخندیم اما مامانم خیلی همراهی نمیکرد و فرداش تو مدرسه بچه ها با شور و هیجان با هم حرف میزدن و از توهماتی که زده بودن میگفتن که مثلا با فلانی دو ثانیه چشم تو چشم شدن و طرف عاشقشون شده :)) چند سالی هم میرفتیم شهرهای اطراف که شلوغ تر بودن و عزاداری های اونا رو تماشا میکردیم ... یه مدت هم مد شده بود به جای اینکه نذری ها رو ببریم مسجد ، تو خونه مهمون دعوت میکردیم و ناهار میدادیم که اون دوره رو اصلا دوست نداشتم خیلی دردسر داشت غذا رو بپز و سفره بنداز و جمع کن و ظرف بشور و چای و میوه بده و ... واه واه ... اطراف صومعه سرا یه روستایی هست به اسم ضیابر خیلی عزاداری های خوبی هم داشتن . اونا اینجوری بودن که عزادارها رو که بیشتر ناشناس بودن ظهر عاشورا رندم دعوت میکردن خونه شون . فک میکنن این رسم رو از اونجا کش رفته بودیم که خدا رو شکر خیلی زود هم منحلش کردیم :) یادمه یبار از ضیابر برنج نذری گرفتیم توش زیتون پرورده هم بود :)) و اون تنها نذری بوده که همه این سالها ازش یاد میکنم :))
یا حتی یاد عزاداری های نمازخونه دانشگاه که خیلی پر شور و حسینی بود و اونجا می تونستیم چندتا پسر ببینیم افتادم :)) اخه دانشگاه ما کلا دخترونه بود ... اون چندتا پسر هم به درد ما نمی خوردن از دم ارزشی بودن و از قبل با خواهرای ارزشی جور شده بودن :)) البته ماها نه اونوری بودیم نه اینوری پس با هیشکی جور نمیشدیم :))
و حتی یاد چندسال محرم که با خانواده پ بودم هم افتادم ... از افتضاح ترین محرم های زندگیم ... همه چی به جبر ... همه چی بایدی ... اصلا یعنی چی که هرسااااااال تاسوعا و عاشورا بااااااید بریم پیش مادرم باشیم؟ :) دوستان هرکسی رو دیدین زیاد باید باید میکنه بذارید بره پی کارش اینا انعطاف ناپذیرن ... بذارید برن با مادراشون و بایداشون خوش باشن ... یادمه یه سال روز عاشورا باهاشون رفتم مسجد محله شون و بعد برگشتیم خونه که ناهار بخوریم . همه بودن جاریام خواهرشوهرام خواهرزاده ها و برادرزاده های پ ... قوم عجوج و مجوج ... سفره پهن بود مادر پ بین اون همه ادم غذای منو از جلوم برداشت داد به نوه اش شین خانوم :) منم هیچ عکس العملی نشون ندادم انگار نه انگار... چیکار میکردم با شعورش ؟ بچه ها میدونید شاید این حرکتش از نظر شما خیلی عادی باشه ولی اون کاراکتر و مجموع رفتارهایی که با من داشت و اون انرژی منفی که من همواره ازش گرفته بودم باعث شده بود همین حرکت کوچیک هم برام معنا دار باشه ... البته پ دید این حرکت مادرشو ولی خب طبق معمول نقش سیب زمینی رو ایفا کرد ... جدا چرا اونقدر با عقده با من رفتار میکردن ؟ سعی نمیکردن خودشونو بالا بکشن که شاید یکم قابل تحمل تر بشن ... سعی میکردن منو پایین بکشن که دلشون خنک بشه ... چه دوره ی افتضاحی از زندگیم رو گذروندما ... اخرین سالیم که باهاشون رفتم پ باهام بحث کرد که چرا تو حیاط مسجد وقتی برادرم و زنش رو دیدی از جات بلند نشدی که بهشون ادای احترام کنی و مث یانگوم جلوی امپراطور تعظیم نکردی:) و منم که اتفاقا از عمد از جام بلند نشده بودم گفتم احترام باید متقابل باشه و من برای کسانی که بهم احترام نمیذارن از جام بلند نمیشم ... مرحوم معتقد بود به خانواده اش باید احترام زیادی گذاشته بشه از طرف من ، ولی اگه کسی خواست به خانمش بی احترامی کنه مشکلی نیست میتونن راحت باشن و عقده گشایی کنن :) سیب زمینی ... شاید اگه از اولش فروتن بازی و مودب بازی در نمی اوردم حساب کار دستشون میومد یا شاید حداقل زودتر جدا میشدم ...
بگذریم ... خواستم بگم من محرم رو برای دورهم بودنش دوست دارم . دلم میخواد یه فعالیتی رو با دوستام یا خانواده ام تو این دوره انجام بدم که بهم مزه بده مثل همون پیاده روی های شبانه ... یا دلم میخواد یه سالی محرم تو حرم امام رضا باشم یا یبار برم یزد از اون عزاداری خفنا ببینم :)
یعنی یجوری پرخاشگر و عصبیم که خدا میدونه ... یهو به خودم میام میبینم اخمام تو همه یا دندونام رو هم فشاره یا قیافه ام اینجوری شده :( ... باید زنگ بزنم به مشاور هرچند از اونم فراریم ... انگار دنبال یکی میگردم که کمکم کنه و مشکلاتمو حل کنه ولی میدونم جز خودم کسی نمیتونه ارومم کنه ... چند وقت پیشا از دست بابام هی عصبانی میشدم ... الان رفتم تو نخ مامانم و از کوچکترین کارش که به مذاقم خوش نیاد عصبی میشم ... گاهی فک میکنم نکنه مامانم دوباره میخواد کنترلم کنه یا نکنه رفتارای قبلیشو تکرار کنه و باعث بشه زندگی منم دوباره مث قبل بشه ... ایا این مدت فقط من تغییر کردم ؟ یا پدر و مادرم هم عوض شدن ؟اگه عوض شدن عوض شدن اونا در چه جهتیه؟مثبت یا منفی؟ چجوری باید رفتارم با اونا رو کنترل کنم و به بیراهه نزنم جوری که هم خودم راضی باشم و هم اونا رو ناراحت نکنم ؟ دیکتاتور درونم بیدار شده و دوباره میخواد پاچه هرکسی که خلاف میل من رفتار کنه رو بگیره ... از یه طرفم حس زندانی رو دارم که از این جی پی اسا بهش وصله و نمیتونه هرجا دلش میخواد بره و هرکار دوست داره رو انجام بده ... با خودم میگم نکنه اشتباه کردم ؟ نکنه تحت تاثیر حرفای بابام قرار گرفتم ؟ بهتر نبود یجور دیگه عمل میکردم ؟ بعد میبینم نه ... من انقد کینه به دل دارم که حاضر نیستم ببخشم تا وقتی که همونقدی که سختی و بدبختی کشیدم رو تو طرفم ببینم ... یا حداقل پشیمونیش یا حتی عذرخواهیش ... ولی هیچ کدوم اینا رو ندیدم و برعکس وقاحت و پررویی بیشتر دیدم ... اینا باعث شده از پا دربیام ولی همینطور ادامه بدم ... بد وضعیتیه... کلافه و داغانم
قبل از اینکه بیام محل کار فعلیم یه جای دیگه مشغول بودم . اونجا یه همکاری داشتم در نگاه اول با ادب ، تحصیل کرده و خانم ولی بیشتر که میشناختیش میفهمیدی بسیار فضول ، خاله زنک ، پرچانه ، به شدت کشک و منم منم کن و ... است . یادم نمیره خبر که پیچید اول مدیرم زنگ زد و یه جوری حرفو کشوند به پ و منم گفتم دارم جدا میشم . البته خودش میدونست و وانمود کرد به ندونستن و فقط میخواست مطمئن بشه تا به بقیه همکارا بگه ...
بعد این همکارم زنگ زد و منم جوابشو دادم و تو اون شرایط بد و سختم خیلی سعی کردم با خنده و شوخی رفتار کنم و بهش نگم تو زندگیم فضولی نکن ولی نمیفهمید و هی از من میپرسید میخوام بدونم چرا میخواین جدا بشین :/ و اصلا نمیفهمید هرچقد میگفتم دلم نمیخواد در این باره صحبت کنم ... بعد از این ماجراها بازهم چند بار این دوتا زنگ زدن و هی پیگیر بودن که کار الان به کجا رسیده؟ چیکار دارید میکنید ؟ خیلی برام دردناک بود . اینکه همدردی که بلد نیستین بابا حداقل راحتم بذارید . به شما چه ربطی داره زندگی من ؟ از کجا معلوم خودتون دوسال دیگه ۵ سال دیگه ده سال دیگه با شوهرتون باشید یا نباشید ؟ یا مثلا شما چون شوهر دارید زندگیتون گل و بلبله ؟ البته خودم مقصر بودم چون تو همچین شرایطی نبودم و نمی دونستم انرژیمو بذارم که درد خودمو تسکین بدم یا بذارم جواب اینو و اون رو بدم ؟ بیشتر بار روانی که اون روزا تحمل کردم برای سوالای مردم و نگاهاشون بود ... ولی الان دیگه نه ... اجازه نمیدم کسی چیزایی رو ازم بپرسه که بهش مربوط نیست مگه اینکه خودم بخوام طرف بدونه ....
حالا بعد یه سال امروز دیدم ساعت ۱ ظهر :/ یه شماره ناشناس بهم زنگ میزنه اولین کسی که اومد تو ذهنم همین خانم بود ... جواب ندادم ... پیام داد کجایی چیکار میکنی دلم تنگ شده و هر شب خوابتو میبینم و فلان :/ با دیدن جمله خوابتو میبینم مطمئن شدم خودشه چون هر موقع میخواد سر حرفو باز کنه اینجوری شروع میکنه... پرسیدم شما و معرفی کرد . خودش بود . نوشتم :سلام عزیزم ممنونم از محبتتون همیشه لطف دارید... امیدوارم هرجا هستید سلامت و موفق باشید ... و فرستادم براش که نزدیک نشه بمن و اگه ناراحتم میشه بشه من دیگه نمیتونم در مواجهه با افراد بیشعور و بدون درک ادای ادمای باشعور و با ادب رو دربیارم که یکی دیگه خوشحال بشه و کلی اطلاعات به دست بیاره و برای بقیه تعریف کنه و بعد من بشینم و غصه بخورم و خودخودی کنم که چرا جواب همچین ادمی رو دادم ... در حذف ادمایی که نبودشون بهم ارامش میده لحظه ای نمیخوام درنگ کنم
امروز با الف و شوهرش و دختر کوچولوش رفتیم پیش الف و میم برای عرض تسلیت ... ط هم اونجا بود ... خدا رو شکر اروم بودن ... این وسط دیدن اقاجون الف که لاغر شده بود خیلی ناراحتم کرد ... الف سعی میکرد اقا جونشو اذیت کنه و بخندوندش تو اون شرایط و این برام خیلی دردناک بود ... مرد بیچاره حتما تمام خاطرات سالهای زندگی مشترکش این روزا میاد جلو چشاش ... خدا بهشون صبر بده ... زندگی مزخرف :( فک میکردم اگه بچه ها رو ببینم حالم خوب میشه ولی یاد اقاجون که میفتم دوباره کلافه میشم
نمیخوام دیگه از غم بنویسم خودم به اندازه کافی غمگین هستم و تازه تونستم از لاکم دربیام ... امشب یادم اومد که پارسال نذر سیب کردم که اگه داداشم قبول بشه محرم ببرم مسجد ش اینا پخش کنم :// دارم فک میکنم که هرجا به نفعمه مذهبی میشم هرجا به نفعم نیست غیر مذهبی :) بالاخره انسون باید به یه چیزی چنگ بزنه دیگه ... حالا داداشم قبول شد اکی خدا رو شکر ... سیب هم اکیه ... ولی من چرا اخه تو مسجد یه شهر دیگه نذر کردم که حالا نمیتونم برم نذره رو ادا کنم .... به ش گفتم پولشو میزنم برات تو بخر پخش کن میگه نه خودت باید بیای بدی :/ من میگم این ش برای من رفیق نمیشه شما باور نمیکنید ... مذهبیا بیان به سوال شرعی من پاسخ بدن ... سیبو تو یه مسجد دیگه پخش کنم قبول نیست ؟:/
صبح بیدار که شدم دیدم ط تو گروه پیام گذاشته مادر الف فوت شده :(( یک غمی افتاد تو دلم که نگم براتون ... حالا تا نرم پیششون و نبینمشون حالم خوب نمیشه :((
مادر الف سالها پیش عمل قلب داشته و مثل اینکه خون الوده بهش تزریق کردن و به هپاتیت B مبتلا شده بود ... من امسال تازه دیدمش ... اونم این اواخر که بیمار بود ... خیلی مهربون بود و هر دفعه که میدیدمش لاغرتر از دفعه قبلی بود و خیلیم میترسید که بمیره :( امیدوارم اون لحظات اخر بهش سخت نگذشته باشه :(
میم یه کیک سفارش گرفته بود و عکسشو پست کرده بود خیلی مینیمال و قشنگ بود و روش دوتا انگشت کوچولو بود که داشت میخورد بهم اینجوری 👈👉 و عدد ۱۸۲۵ ... زیر پستش ازش پرسیدم ۱۸۲۵ چیه ؟ گفت راستش نپرسیدم ازشون منم شاکی شدم که حالا من چجوری کنجکاویمو یا همون فضولیمو برطرف کنم :)) دیدم صاحب کیک که همکلاسی دبیرستانم بوده ریپلای کرده ۱۸۲۵ روز باهم بودنمون بود ... بازم فضولیم ادامه دار بود و رفتم حساب کردم دیدم اخییی ۵ ساله که باهمن :)) حالا اگه کیک کس دیگه ای بود میگفتم عح عح چقد لوس ... ولی اون دوتا بزنم به تخته خیلی کنار هم قشنگن امیدوارم سالهای سال کنار هم خوشبخت و خوشحال باشن :))
شما هم از این کارا بکنید بچه ها با یار و یاورتون خعلی قشنگه :)
خیلی گرم شده ... البته بیشتر شرجیه و خفه کننده ... صبح باید برم رشت و وقتی به مسیر فکر میکنم فشارم از الان میفته :(
اول هفته قرار بود ما و ز و سید بیان پیشم ولی کنسل شد ... اخر هفته رو هم قرار بود دوستای شلوغم بیان اینجا که اونم کنسل شد چون مادر الف به شدت مریضه و الف نمیتونه از رشت خارج بشه :( در نتیجه بازم خونه میم و الف جمع میشیم که هم الف اذیت نشه و هم تولد ل رو اونجا به طور خودمونی و به دور از تجملات جشن بگیریم ... اگه تولد ل نبود می پیچوندم ولی دیگه شدنی نیست ... استرس هم دارم که خدایی نکرده مادر الف چیزیش نشده ... خیلی اوضاع قاراش میشیه ...
بعد از پست اسکمو دیدم برنمی تابم اگه درستش نکنم... شش هفتا الو داشتم ریختم تو یه قابلمه کوچولو و ۳ تا سیب ترش هم انداختم توش و یکم نمک پاشیدم بهش که بپزه ... یهو ما زنگ زد که بریم گلخونه گل بخر :) گفتم من پول ندارم بابا اون کنسله بذار سر برج :) گفت اکی پس بریم انزلی ... خونه رو یه جارو کشیدمو زیر قابلمه رو خاموش کردم و اسکمو نخورده ، پوشیدم و رفتیم پل غازیان ... غروب دلچسبی بود ولی پشه ها هی ما رو نیش میزدن و یاداوری میکردن که باید کوفتتون بشه ... شامو خوردیم و برگشتیم ... الانم نشستم دارم الو و سیب پخته شده مو میل میکنم ... خیلی ترشه اصلا من چرا اینو هوس کرده بودم ؟ :) دلتون نخواد بد مزه اس :))
جدیدا رفت و امد ما باهام زیاد شده نَمی دانم چراس :) حالا البته خوبه که دوتایی بهمون خوش میگذره و من از این بابت خوشحالم که ما منو برای دور دوراش انتخاب میکنه :) چش نخوریم ایشالا بلند بگو ماشالا :)
داشتم زندگیمو میکردما ... یهو چشمم خورد به یه کلیپ از ساخت اسکمو و همه فکرم الان اونجا متمرکزه و دهنم هی اب میفته براش .. الو و البالو رو بانمک بذارید بپزه ... بعد یکم لواشک انار یا رب انار رو با گلپر بهش اضافه کنید و بعد هم بریزید تو لیوان یکبار مصرف و یه چوب بستنی هم بذارید داخلش و بذاریدش تو فریزش تا یخ بزنه... تامام ... البالو ندارم ولی رب انار و ترشی الوچه دارم برم اونا رو سق بزنم شاید حالم خوب شد :)
حالا یه ترکیب شیرینم بخوام پیشنهاد بدم بستنی شکلاتی رو با بیسکوییت پتی بور بخورید خیلی خوشمزه است ... تازه چاقم میکنه :)))
شما هم پیشنهادتو مطرح کن :)
چرا بازهم روح شدین بچه ها ؟ وقتی روح میشین دیگه دوست ندارم بنویسم :(
تو فاز غمبرک و افسردگیم ... الکی الکی ها ... از چیزای کوچولو کوچولو که یهو جمع میشه و میزنه بیرون ... اصلا نمیدونم ناراحتم؟عصبانیم ؟ چیم ؟ شما می دونستید خشم نتیجه طرز فکر ماست ؟ من نمی دونستم تازه فهمیدم . میگه اگه از چیزی خشمگینی بخاطر اون فکریه که درباره اون موضوع کردی در صورتی که اگه جور دیگه ای(مثبت) بهش فکر کنی میتونی اروم بشی ... ولی من اینجوریم که بیشتر مواقع حقو میدم به طرف خشمگینم و فکر میکنم اون بیشتر میفهمه ولی اون بخش مهربونم ساده است و هیچی نمیفهمه :( و این ناراحتم میکنه
جدی وقتی عاشق میشین تو دلتون پروانه های کوچولوی ابی و صورتی بال بال میزنن ؟ برای من اینطوری نیست :) یه مزرعه ترجیحا برنج که محصولش درو شده و زمین خشک شده و پر از ساقه های کوتاه و زرد بی کله است رو تو فصل پاییز یا زمستون فرض کنید... یکم مه الود و مرطوب و خنکککک ... بعضی وقتا هم یه بارون ریزی می باره ... بعد یهو پرنده هایی که کوچولو و مشکین و دارن از روی اون زمین دونه میخورن و حالشونم خوبه با یه احساس خطر همه با هم میپرن و بال میزنن و میرن به اسمون .... شایدم رو سیم برقا بشینن .... برای من اونطوریه صدای بال زدنا .... صدای بال پرنده هاس .... تعداد پرنده هامم زیاده :)))
گفتم امروز خونه مامانمم و میتونم کلی بخوابم ولی مگه پاهام گذاشت ؟! از ۶ صبح از قسمت زانوبه پایین شروع کرد به وول وول خوردن ... انگار که زیر پوستم مورچه حرکت کنه ... نمیدونم از ورزشه؟ ( اخه دیروز یه ربع ورزش کردم بدنم عادت نداره :))) ) از استرسه ؟ اخه قبلا خیلی اینجوری میشدم و الان خیلی کمتر شده نسبت به اون موقع .... یا از کلستروله ؟ اخه الف میگفت منم غذاهای چرب میخورم زیر پوستم اینجوری قیلی قیلی میشه ... حالا منم با اینکه لاغرم ولی کلسترولم همیشه بالاس که اینم موروثیه ... بنده هرژن بدی که پدر و مادرم داشتن رو گلچین کردم برای خودم تا حق فرزندی رو به درستی ادا کرده باشم :) اخه من چجوری هم چاق کنم خودمو و هم کلسترولمو کنترل کنم ؟ نمیشه که ... از هفته پیش تا حالا هم وزنم افزایش محسوسی نداشته :( داداشم میگه اولا که تو نباید انقد زود زود خودتو وزن کنی دوما ادم صبحا بعد دشویی و ناشتا خودشو میکشه نه شبا بعد شام :)) ولی وی نمیداند که من دوس دارم وزنم زیاد دیده بشه :)))
از کله صبح بیدارم .حوصله ام سر رفته . فکر میکردم بابام صبح زود مدارکو میاره و میبرم اداره تحویلشون میدم . ولی دیر میاد .با این اوصاف دیگه شاید امروز نرم اداره ... انقدم گرم و افتابی شده که نگم ...پنج شش روزی هوا بهاری بود و به کارای میرسیدما :( کل این هفته رو شبا دیر خوابیدم و صبحا زود بیدار شدم . دیشب هم همسایه ها خونه برنگشتن و منو خوف برداشته بود که تنهایی اینجا چیکار کنم ... فکر کنم رفتن ییلاق...
راستی کسی ماه نمیخواد براش درست کنم ؟ پول لازمم :))
عصری ما اومد دنبالم و باهم رفتیم کوه و شامو زود خوردیم و برگشتیم چون قرار بود زن داداشش و بچه هاش برای خواب برن پیشش . ما وقتی خودمون دوتاییم خیلی اخلاقش خوبه ولی وقتی بچه های دیگه هم هستن یکم کشک میشه . ما خانواده ی پرجمعیتی داره و من حسودیم میشه بهش . خدا خانواده شو براش حفظ کنه ، خیلی دوست داشتم که مث اونا یه عالمه خواهر و برادر داشتم چون حس میکنم جز خانواده هیشکی دلسوز و پشت ادم نیست و فکر میکنم اونایی که تعدادشون زیاده خیلی خوشبختن ... البته که دلم نمیخواد دیگه هرگز وارد خانواده های پرجمعیت بشم چون متاسفانه سیستمم به خانواده کم جمعیت عادت کرده و تحمل خانواده های شلوغ پلوغ رو ندارم :) چقد عجیب غریبما
شما چی ؟ تا حالا بهش فکر کردین که چجور خانواده ای رو دوست دارید ؟
هفته پیش بعد از بارندگی اب شهرمون الوده شد و حدود ۳۰۰ نفر مسموم شدن و بیمارستان اینجا قیامت بود ... کلا اب اینجا خوب نیست و خیلیا تو خونه شون تصفیه اب دارن و خیلیا هم مث من اب اشامیدنی رو از جای دیگه میارن... من اب خوردنمو از خونه مامانم اینا که تو یه شهر دیگه است میارم ولی کتری رو از همین اب پر میکنم ... اون روز معده ام خیلی درد میکرد و همه اش ضعف داشتم ... که شب تو خبرا خوندم که از اب بوده این علائم ... امروز ف بهم گفت اب فاضلاب قاطی اب شهری شده بود :)) خدا میدونه چیا الان تو بدنمون داره وول میخوره :)) چقد ما بدبختیم اخه که نه برق درست و حسابی داریم نه اب اشامیدنی داریم نه ارامش داریم .... همین دیگه ما خیلی بدبختیم بیاین باهم غصه بخوریم :)
خب بنده به تنظیمات کارخانه بازگشتم و حالم خوبه :) ممنون که اصلا احوالمو هم نپرسیدین و به کیفتون نبودم :) بی معرفتا ...
دیشب مدارکمو اماده کردم و امروز صبح علی الطلوع رفتم اداره که هم گواهی کسر از حقوق بگیرم و هم سوالاتمو از اون اقاهه بپرسم ... تو حسابداری دوتا دختر قرتی که به زور چادر پیچیده بودن به خودشون نشسته بودن و صبحونه میل میکردن :) این دخترکان تابستونا میان اداره برای کمک مثلا ... قبلنا بچه های دبیرستانی رو میفرستان اداره ولی اینا دانشجو بودن انگار ... سر تا پای ادمو هم برانداز میکردن و زل میزدن به چشای ادم :/ خعلی پروهاااااا .... شایدم چون چادر نداشتم تو اون محیط براشون عجیب بود نمیدونم ...
خلاصه اونجا مشغول بودم که دوست پ وارد حسابداری شد . یه سلام ریز کردم بهش ولی به خودش نگرفت مثلا منو نمیشناسه یا ندیده ... منم دیگه نگاش نکردم چون از قبل هم دلم ازش پر بود ...
بعد ده دقیقه دوندگی، وارد اتاق معاون مالی که شدم دیدم بعله باز این پسره اونجاس ... نگاش نکردم یه سلام گرم به معاون دادم و برگه مو بهش تحویل دادم ... یهو اقازاده به حرف اومد که سلام علکیم خانم کاف خوبید ... گفتم سلام عرض کردم خدمتتون ... با یه نگاه مسخره ی حال بهم زنی گفت اونجا به جا نیاوردمتون ... یه لبخند مسخره تر تحویلش دادم و چشامو کوچولو کردم به نشانه اینکه اره تو راس میگی جون عمه ات ... یه خدافظی گرم دیگه با معاون کردم و بی توجه به اوشون از اتاق بیرون اومدم ... حالا مطمئنم تا از در دراومدم به معاون گفته این خانومه پ بوده هااااا ... همیشه این کارو میکنه ....
بعدم رفتم پیش اون اقا چش رنگیه ... گفتم ببخشید؟ اونایی که همسر ندارن اون قسمت مدارکشو باید چیکارش کنن ؟ :) طفلی یکم جا خورد یه مکث طولانی کرد و گفت ... بیخیال اون قسمتو انجام نده :) هیچی دیگه خیالم راحت شد :) بعدش رفتم مدرسه برای کسب روزی حلال :)
رفتم اداره ... دیدم تو لیست مدارکی که باید تهیه کنم کپی کارت ملی و شناسنامه همسر هم هست اونم تمامی صفحات ... زل زدم بهش ببینم واقعا اونجا نوشته همسر ؟! بله واقعا نوشته بود همسر ... خواستم از اقاهه بپرسم اگه همسر نداشته باشیم چی ؟ اگه جدا شده باشیم چی ؟ ولی اونجا خیلی شلوغ بود و ۲ تا دختر همسن و سال خودم بهم زل زده بودن و من خجالت کشیدم که شرایطم رو بگم :( زنگ زدم به ما گفت تو چطور عکس مدارکشو نداری! اخه ما چرا من باید عکس مدارک اونو داشته باشم؟ بعد اصلا به فرض که داشته باشم ... این درسته که من مدارک کسی که نسبتی باهم نداریم رو بردارم برم باهاش وام بگیرم ؟ گفتم حالا بقیه مدارکو کامل میکنم بعد اون قسمتو یه جوری حلش میکنم دیگه :( کائنات دوباره قسمت کوفت کن زندگی نور رو فعال کرده ....
امروز خیلی حرف برای گفتن دارما . خیلییییییی . بنده وقتی کلافه و عصبیم اینجوری پرحرفیم میزنه بالا که حواس اون صدای درونی غرغرومو پرت کنه ... حالا ورای غیبتایی که امروز عرضه شد خدمتتون ، چون فردا باید برم اداره دنبال کارای اون وامه عصبیم ... از اینکه نمیدونم اصلا باید چیکار کنم و کدوم قسمت برم ! از محیط اداره مون هم مخصوصا بخاطر اینکه اونجا پر از مرده بدم میاد ... شاید پ هم اونجا باشه و باهاش چش تو چش بشم ... ایششششش ... ولی خب اینا باعث نمیشه که کنسلش کنم .... امیدوارم ضامن لازم نداشته باشه چون ضامن بازی هم باعث میشه بیشتر طول بکشه کارم .... حالا این ماه قسط بانکمو هم ندادم ....بخاطر این موضوع تو بانک بهم گیر ندن هم خیلی خوب میشه ... چرا بانکا انقد سوسول و لوس شدن جدیدا ؟ قبلا طرف ۶ ماه قسط نمیداد یه تذکر کوچیک میدادن الان یه قسطو ندی وامو نمیدن ...
یه کار دیگه که در راستای اروم کردن صدای درونیم که هی میگفت دندونات کج میشنا برو دندونپزشکی انجام دادم این بود که امروز بعد مدرسه رفتم دکتر ... خانم دکتر جای اینکه حواسشو بده به دندونای عقلم یهو گفت اوه یکی از دندونات داره سوراخ میشه باید پرش کنی .... حالا کم گرفتاری داشتم اینم اضافه شد ... خلاصه برام عکسو نوشت ولی نتونستم بگیرمش چون خیلی شلوغ بود :( این کارایی که انجام نمیشن چرا انقد رو مخن ؟
این وسط نشستم واسه بانو هِن هم که اونجور مظلوم( بخاطر اردک فسنجون عالیجناب که گوگرد خورده بود) فوت شد اشک ریختم ...
امروز رو روز خاله زنک بازی نامگذاری میکنم الحق که شما هم کم از من ندارید در خاله زنک بازی پس با قدرت ادامه میدیم :)
بچه ها مامان من یه دختر عموی ناتنی داره که یه سال ازم کوچیکتره وقتی دبستاتی بودم و میرفتم خونه بابابزرگم وی اونجا همبازیم بود . اسمش نونه . البته که از همون بچگیم ازش خوشم نمیومد ولی اون موقع دیدگاهم این بود که بازی مهم تره تا همبازی :) توفو به دیدگاهم ... بعد اون دوره دیگه ارتباطم رو باهاش به حداقل رسوندم در حدی که سلام و علیکم دیگه نمیکردیم باهم ...
قبلنا پیج خودم باز بود چون همیشه عکس دار و درخت و حیوون و طبیعت میذاشتم و مهم نبود برام ... اقا این منو هر روز دنبال میکرد و استوریامو میدید ولی فالو نمیکرد ... در عجب بودما ازش ...اصلا میگفتم این به من چیکار داره ... اگه واقعا دنبال کردن براش جالبه چرا فالو نمیکنه .... بعد یه روز مث امروز حرصم گرفت و بلاکش کردم که یواشکی نیاد سرک بکشه :)) هنوزم بلاکه از اونور ... اونوقت تو همین چند روزی که پیج جدید زدم میبینم واه بازم داره استوریامو میبینه و بازم فالو نمیکنه و دزدکی میاد فضولی ..... و بچه ها هر ساعتی استوری میذارم میاد سین میکنه هاااااا .... نمیدونم این چه بخت و اقبالیه که من دارم که فقط چراغ نفتی میگیرتم ... حالا مثلا اگه پسر بود میگفتم ع این از من خوشش میادا :)))) ولی چه دلیلی داره یه دختر انقدر پیگیر ادم باشه به جز فضولی؟ هوم ؟ نظرتون چیه ؟ بلاکش کنم یا بذارم همینجور به سین کردن ادامه بده سلیطه خانوم ؟
خب بیاید براتون غیبت کنم که دارم میترکم ...
این ماه همسایه پایینی اون فرش ۱۲ متری ابی کوفتیشو ۳ باااار تو حیاط شست و چون نمیتونستن خشکش کنن و بو میگرفت دوباره از نو شروع میکردن .... یه هفته ای که من نبودم رو نمیدونم چیکارا کردن حالا ... یه شبم تا ۲ نصفه شب تو حیاط مشغول شست و شو بودن ... غیر اونم که هربار میرن بیرون و برمیگردن اب بازی تو حیاط با ماشینشون رو شروع میکنن ... اصلا من به این کارا کار ندارم ... من به این کار دارم که اقای همساده اون سری که هول کرده بود بهم گفت اگه قبض زیاد اومد خودم پرداخت میکنما .... بعد در حالی که همیشه قبض ما نهایت ۹۰ بود این ماه ۱۵۵ شده و خانمه هم پررو پررو قبضو برام فرستاده منم که همیشه فرتی سهممو پرداخت میکردم به خودم نگرفتم و پیامشو سین کردم و هیچی نگفتم (-_-) این خانمه یه جورررری پرروعه که حتی اگه شوهرشم گفته باشه قبضو نفرست، این از عمد میفرسته :/// اخ حرصمممممم گرفتههههه که نگممممممممم ....حالا سهم منم با این حساب میفته ۳۰ تومنا اصلا پولی نیست این.... من از اینکه اینا چرا انقققققدر پرروعن حرصم میگیره ....
بعضی وقتا خسته ام و حوصله ندارم بیام و بنویسم ولی وقتی یکی مثل دوست شگفت انگیزم برام مینویسه صدبار رفرشت کردم انگیزه ام میاد و اصلا معذب میشم اگه نیام :)
خب من دیشب خواب بسیار بی کیفیتی داشتم . از ساعت ۲ تا ۴ نصفه شب برق قطع بود. همه جا تاریک و نور موبایلم روشن . متاسفانه تا تقی به توقی میخوره هم از خواب میپرم .... صبحم که دوباره برق و اب قطع شد و اونجوری هول هولکی اماده شدم و رفتم ... یک ساعتی تو ماشین بودم و رنگم شده بود عین گچ ... کم خوابی بعد از گرما عامل از پا درآورنده ی بنده است ... پیاده که شدم و یکم هوا به کله ام خورد حالم بهتر شد .. کارامو انجام دادم و بعدش برای اولین بار رفتم خونه ط .ناهار دعوتم کرده بود . ما همیشه تو رشت خونه میم دور هم جمع میشیم و برای همین پیش نیومده بود که برم خونه ط . خونه اش منو یاد اتاق انه شرلی انداخت . خیلی بامزه و کوچولو بود . میم هم پیشمون بود . ناهار خوردیم . گپ زدیم . لباسای ماکسی ط رو پوشیدیم و فهمیدم اینجور لباسا هم بهم میاد ولی خب من نمیتونم در میادین اونجوری بپوشم :/ غروب هم برگشتم خونه چونکه گفتم فردا برم مدرسه و پول دربیارم که این قدر امروز کرایه ماشین دادم که از ده ناحیه زخمی ام ... البته که هزینه کلاس فردا رو باید خرج کرایه فردام کنم چونکه ف نمیاد مدرسه و خودم باید برم ://
حالا یه چیزی براتون بگم از اینکه تو گیلان همه انگار به هم وصلن و باهم اشنا و فامیلن و شما وقتی میری بیرون ۹۹ درصد دوستان و اشنایانت رو میبینی :))) تو هم اگه نبینیشون اونا میبیننت :))) رفتم ایستگاه رشت که بیام شهر خودم ، اپراتور فامیلی منو یه خانم و اقای پیری رو صدا کرد که با فلان راننده بریم ... یهو اقا پیره برگشت گفت شما خانم کافی ؟ گفتم بله ... گفت اسم بابات چیه ؟ :// گفتم چطور ؟ گفت اخه ما با کافای فلان شهر فامیلیم میخوام بدونم تو دختر کدومشونی :))))) گفتم من از کافای اون شهر نیستم من از کافای شهر بغلیم :)))) ولی حس کردم حرفمو باور نکرد و فکر کرد دارم میپیچونمش :)))) و از اون لحظه به بعد باهام قهر کرد :))))
فردا میام و درباره همسایه ام باهاتون غیبت میکنم
باید تا ۱۰:۳۰ حاضر بشم برم رشت ... اونوقت برق رفته و اب نیست و من دربه در منتظرم که بیادش ...
مسئولین نامحترم لعنت بهتون . باشه ؟
پیج کارمو راه انداختم :) دو روزی میشه ... با ۶۶ تا فالوور :) اونوقت یه جوری هولم ... هی میرم چک میکنم ببینم کسی اضافه شده ... یا کامنتی دایرکتی سفارشی چیزی ... خبری نیست ... فقط دوستامن :) که اونام دستشون درد نکنه فقط تشویق میکنن ... بابا بیاید سفارش بدین دیگه :)))
بارون ریزی می باره و هوا خنک شده (^-^)