چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳، 2:47

من هنوز رشتم . امروز با ط مث یه کارگر روز مزد ولی بدون مزد کار کردیم پیش میم ‌:)) میم باید کلی شیرینی اماده میکرد و ما بهش کمک کردیم . حتی وقت نکردیم ناهار بخوریم . من دیگه داشتم غش میکردم . کف پاهام هم بدجور درد گرفته بود و رگام زده بود بیرون ولی همینطور ادامه دادیم .ساعت ۷ شیرینی پختن تموم شد و بعدشم هفت سین اماده کردیم ‌.خیلیم هفت سینمون ناناس شد . بعدم رفتیم سراغ شام و میم برامون سبزی پلو با ماهی سفید درست کرد . کیک هم برای تولد ط پختیم . یعنی نگم دیگه از حجم کارایی که کردیم ...به معنای واقعی کلمه پدرمون دراومد ... کوه به کوه هم ظرف می شستیم . بعد از شام ساعت ۱۰.۵ هم مهتاب اومد پیشمون و لباس پلوخوری پوشیدیم و عکس گرفتیم و برای ط تولد گرفتیم و اهنگ گذاشتیم و کلی رقصیدیم و کیک ردولوت که مصی پخته بود رو خوریدم... خوش گذشت :))

ساعت ۱ بامداد مهتاب رفت خونه خودش و ما شیرینی ها رو بسته بندی کردیم .‌ خیلی بسته ها خوشگل شد . منم بسته هایی که سفارش داده بودم رو برداشتم . فردا صبح با هفت سین عکس میگیریم و من برمیگردم خونه

Noor

چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳، 2:47

من هنوز رشتم . امروز با ط مث یه کارگر روز مزد ولی بدون مزد کار کردیم پیش میم ‌:)) میم باید کلی شیرینی اماده میکرد و ما بهش کمک کردیم . حتی وقت نکردیم ناهار بخوریم . من دیگه داشتم غش میکردم . کف پاهام هم بدجور درد گرفته بود و رگام زده بود بیرون ولی همینطور ادامه دادیم .ساعت ۷ شیرینی پختن تموم شد و بعدشم هفت سین اماده کردیم ‌.خیلیم هفت سینمون ناناس شد . بعدم رفتیم سراغ شام و میم برامون سبزی پلو با ماهی سفید درست کرد . کیک هم برای تولد ط پختیم . یعنی نگم دیگه از حجم کارایی که کردیم ...به معنای واقعی کلمه پدرمون دراومد ... کوه به کوه هم ظرف می شستیم . بعد از شام ساعت ۱۰.۵ هم مهتاب اومد پیشمون و لباس پلوخوری پوشیدیم و عکس گرفتیم و برای ط تولد گرفتیم و اهنگ گذاشتیم و کلی رقصیدیم و کیک ردولوت که مصی پخته بود رو خوریدم... خوش گذشت :))

ساعت ۱ بامداد مهتاب رفت خونه خودش و ما شیرینی ها رو بسته بندی کردیم .‌ خیلی بسته ها خوشگل شد . منم بسته هایی که سفارش داده بودم رو برداشتم . فردا صبح با هفت سین عکس میگیریم و من برمیگردم خونه

Noor

ته اسفند

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳، 4:4

امروز با داداشم اومدم رشت . تابلوی مشتری رو تحویل دادم و بعدش اومدم خونه میم . قرار بود به مناسبت تولد ط دور هم باشیم .ناهار خوردیم و غروب رفتیم خرید وسایل سفره هفت سین . میم یکم کسالت داشت امروز . من همه سود سهام عدالتمو دادم برای خرید لوازم :)) ۵ تا سیب سبز خریدیم ۳۶۰ تومن و کرک و پرامون ریخت کامل :))) بعد رفتیم مغازه همکلاسی دوران دبیرستانمون من از اون موقع تا حالا ندیده بودمش .. بینیشو عمل کرده بود و یه دختر ۱۰ ۱۱ ساله داشت ... و از اون دوران خیلی مهربون تر و خانوم تر شده بود ...بعدس رفتیم دکتر و داروخونه . میم رو اوردیم خونه و ط بهش سرم و امپول زد . بعد شام خوردیم و ط خوابید . منو میم شیرینی مربایی عید رو قالب زدیم و سری به سری گذاشتیم تو فر و پختیم . فردا هم قراره قطاب بپزیم و دیگه سفارش ها رو جعبه بزنیم . خیلی قنادی سخته . من که هرگز حاضر نیستم برم سراغش

این روزا دوباره یکم بهم ریختم چون چیزای جدیدی درباره شوعرم شنیدم که اون دوره ای که با من زندگی میکرد با یه زن شوعر دار که دوتا بچه هم داشته و منم میشناختمش چون اولیای مدرسه اش بوده و حتی طرف همکارمون هم بوده و حتی همیشه استوریامو چک میکرده بدون اینکه منو فالو کنه و حتی بارها ازشوعرم پرسیده بودم که فلانی چرا انقد پیگیر منه و اونم جواب سربالا میداد، رابطه داشته . اینو دوستم بهم گفت . گفت همون دوسال پیش اینو شنیده بوده و من ایتجوری بودم که با چه موجودی زندگی میکردم که بخاطر هوس بازیش چجوری با زندگیمون و با روح و روان من بازی کرده ....و همون اندک خاطرات خوب و اندک رحمی که براش تو دلم داشتم نابود نابود شد . چند روزه که خیلی متاسف و متاثرم برای خودم ...

اینجا این ساعت شب دارن ترقه می ترکونن .‌ بعضیا چقد مریض و بیشعورن

Noor

روزهای پایانی سال

جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳، 15:26

با اینکه تصمیم داشتم برای عید به خونه کاری نداشته باشم ولی با این حال انقدر خونه بهم ریخته بود که یهو جوگیر شدم و شروع کردم . البته از اتاق شروع کردم که یخم وا بشه . کلی شال جدا کردم که ببرم خونه مامانم و مامانم بده اینور اونور . کلی وسیله ارایش بهداشتی انداختم دور و میزم خالی خالی شده . دوتا از عکسای سه در چهار شوعرمو پیدا کردم . خواستم بندازمش دور ولی بعد گفتم شاید به درد بخوره :))

کلی ظرف شستم و یهو ساعت ۲ تصمیم گرفتم فسنجون بپزم :/

یه سفارش تابلو گرفتم که تا دیشب درگیر اماده کردنش بودم . باید ازش فیلم و عکس بگیرم . پول زیادی از کارش درنیاوردم . یعنی هنوز پولی نگرفتم ولی به طرف گفتم فقط هزینه ای که برای کارش خرج کردم رو بده .

حال و هوای عید ندارم

Noor

گرفتار در پشت در

دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳، 19:19

ساعت شش با زور و بلا خودمو آماده کردم که برم بیرون و دوتا قوطی رنگ بخرم . پوشیدم . رفتم . رسیدم . مردی رنگ نداشت . گفت دارم جمع میکنم . کار و کاسبی کساده . ناراحت شدم . به جاش یه غلتک گرفتم و رفتم یه جای دور تر . رنگو گرفتم ازش . پیرمردی کارتمو دیده گیر داده بابات کارمند منابع طبیعیه ؟ گفتم نه . گفتم اسم بابات نمیدونم مراده؟ غلامه ؟ گفتم نه . بابای من معلمه . گفت اسمش چیه ؟ گفتم ... دیگه خیالش راحت شد که بابامو نمیشناسه گفت اها باشه خیلی سلام برسون :/ گفتم خا

راهی که رفته بودمو برگشتم . سر راه یه دوغم گرفتم که اش دوغ درست کنم :/ اومدم تو کوچه و دستمو کردم تو کیفم که کلیدو بردارم یهو سکانس ظهر تو ذهنم پلی شد که وقتی رسیدم و در هال رو قفل کردم یهو یکی از کلیدام از دسته کلید پرت شد زیر مبل و من انقد خسته بودم که حوصله نکردم برش دارم .... و بعد هم یادم رفت ... حالا پشت در بودم و دعا میکردم کلید زیر مبل از اون کلید بیخودا بوده باشه ولی نبود :/ کلید دروازه بود . زنگ همسایه رو زدم نبودن خونه ... به همسایه پیام دادم گفت پسرم خونه خوابه زنگو بزن باز میکنه .... پسرشم که ماشاءالله ‌......:/ زنگو زدم چند بار وا نکرد دیگه گفتم بیخیال . میتونسم با یکسره کردن زنگ کمک بخوام ولی گفتم دیگه بیشعور نباشم ... زنگ زدم از خونه برام بیارن . دلم میخواست از در برم بالا و دروازه رو باز کنم ولی خجالت کشیدم یکی ببینتم یا برم بالا گیر کنم نتونم بپرم پایین :/ میتونم برم بالاها ولی نمیتونم بیام پایین بعدش ... حتی فکر کردم یکیو بیارم درو برام وا کنه ولی بعد گفتم شاید نیان یا فک کنن دزدم :))) خلاصه بد وضعیه . یادم باشه کلیدامو تکثیر کنم بدم به ه مثلا برام نگه داره... وقنی برم رشت باید این کارو بکنم

Noor

پریشان

یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳، 15:23

هوای امروز شبیه هوای روزای اردوی دبیرستانه . چقد من اون روزا رو دوست داشتم :( روزای اردو منظورمه . وگرنه روزای دبیرستانم اصلا قشنگ نبود . بخاطر بارون ریز و هوای مطبوع و صدای پرنده ها فقط دوس داشتم اون روزا رو .

اخیرا خیلی رفتار دیگران روم تاثیر میذاره . پریشونم . حوصله ندارم . تو مدرسه خیلی کلافه میشم . این چند روز قبل از عید هم بگذره خدایا . دیگه کشش ندارم . به استراحت مطلق نیاز دارم . ف و ه خیلی برام زننده شدن . واقعا راست میگن که ادم نباید با همکاراش صمیمی بشه . کاش اینو اویزه گوشم کنم .

خونه ام ریخت و پاشه . اصلا سمت خونه تکونی و این بساطا نرفتم . حتی هفت سین هم نمی چینم . دوست دارم روز عید پیش خانواده ام باشه ولی وقتی به این فکر میکنم که بعدش راحتم نمیذارن و انتظار دارن چند روز پیششون بمونم باعث میشه دو به شک بشم . رشت هم نمیخوام برم . با اینکه بچه ها گفتن برم پیششون . ولی دوست ندارم از اقوام خودم فرار کنم و بعد با اونا برم عیددیدنی خونه اقوام میم :/ این دیگه خیلی مسخره است واقعا ...

Noor

خود شیرین نباشید

شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳، 15:25

سلام. از اخرین باری که نوشتم همینجور ناراحتی داشتم ولی الان بهترم .

هم اکنون بیشتر از این ناراحتم که چرا بعضی وقتا ه انقد خودشیرین یا بی عقل میشه تو مدرسه . من عادت ندارم غیبت ف رو پیش ه یا غیبت ه رو پیش ف بکنم . به هیچ عنوان . امروز داشتم به ه درباره اینکه هفته بعدو چیکار کنیم و مدرسه بیایم یا نه حرف میزدم . گفتم چیکار کنیم بیایم هفته بعدو ؟ حالا ما بیایم ولی بچه ها رو بگیم نیان ؟ بعد اون یه چیزی گفت که یادم نیس چی بود و من گفتم نه اخه ف خیلی سفت و سخت گرفته . یهو ه بلند و با یه لحنی بهم گفت باشه حالا ف همین جاهستا داری میگیا :/ یجوری که انگار مثلا من دارم غیبت ف رو میکنم و اون الان پشت سرم واستاده و میشنوه و ناراحت میشه :/ بعد ف اومد و تو و یک سره حرف زد .... من حتی نتونسم به ه بگم خب که چی ؟ مگه من چی داشتم میگفتم که تو اونجوری گفتی ؟ اگه ف این جمله ای که بلند گفتی رو شنیده باشه فک میکنه من واقعا داشتم پشت سرش حرف میزدم .... ولی فک میکنم خودشم فهمید که حرکتش خیلی بیشعورانه بوده . البته بعد اینکه ف حرفاش تموم شد من دوباره همون بحثو پیش کشیدم و به ف گفتم هفته بعدو چیکار کنیم ‌و فلان ....

زنگ بعدش می خواستم به ه بگم اون چه حرکتی بود؟ بعد دیدم هی تند تند حرف میزنه که من نتونم چیزی بهش بگم (-_-) منم ترجیح دادم که دیگه باز نکنم این بحثو و احتمال رو گذاشتم روی اینکه ف نشنیده حرفشو و ه هم فهمیده خیلی کارش احمقانه بوده... قبلا هم از این حرکتایی که یهو یه چیزی رو میندازه گردن من کرده بود . دختر خوبیه ها ولی از این رفتارش بدم میاد و الان دارم فک میکنم شاید لازمه بهش تذکر بدم .

یکم هم به خودم میگم ولش کن . اگه ف شنیده باشه حرفش رو و حتی اگه واقعا هم فکر کرده باشه من پشت سرش حرف زدم هم اتفاقی نمی افته. فوقش ف از من بدش میاد و باهام بد میشه . خب بد بشه . یکم هم تمرین اینکه تو چشم دیگران بد بنظر برسم بکنم . چقد جنگ خوب بودن کنم با خودم؟بسه

به هرحال ه خیلی بیشعوره :)

Noor

هم اکنون ذهن آشفته ی من

سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳، 17:51

منتظرم ساعت ۴ بشه و شاگردای کوچولوم بیان کلاس . اولش از اینکه کلاس خصوصی گرفتم خوشحال بودم ولی الان انقد دخل و خرجم باهم نمیخونه که ناراحتم چرا برای چندر غاز کلاس گذاشتم .

فشار مالی زیاد داره بهم فشار میاره . یکم جمع کردم که ماشین بخرم مثلا . بعد از اون طرف زورم میاد اون همه پولو واسه یه ماشین قراضه بدم . از طرفی به ماشین نیاز دارم و از طرفی فک میکنم رسیدن به یه دستاورد میتونه حالمو بهتر کنه

دوستم سید که چند ماه پیش شوهرش فوت شده بود به واسطه فوت شوهرش دیشب اعلام کرد که صابخونه شده . یعنی مادرشوهرش واحدی که اجاره داده بود رو فروخت و برای عروسش خونه خرید ...

بعد من این وسط این طوری بودم که ع سید از این جهت هم شانس اورد . اونوقت من نه تونستم از شوعرم جدا بشم . نه چیزی دست و بالمو گرفته که بتونم از پس مخارج زندگیم بر بیام نه حتی فامیلای شوعرم ادم حسابی بودن و خیلی حسای بد دیگه... در کنار اینا به اینکه نمیتونم حتی انتقالی بگیرم و حتی برپ یه شهر دیگه زندگی کنم هم فکر کردم و همه اینا باعث شده احساسات بد زیادی رو تحمل کنم

البته نمیگم که کاش جای سید بودما ..هرگز ... ارزوی مرگ هیچ بنی بشری رو ندارم ...

خیلی مسخره و احمقانه است که من خودمو با سید مقایسه کنم ولی دقیقا دارم خودمو با سید مقایسه میکنم و احساس میکنم خیلی از دنیا عقبم .

بعد این حس باعث شده که حوصله نخی رو هم نداشته باشم . میگم که چی ؟ اصلا وجود نخی چه تاثیر مثبتی روی زندگی من گذاشته ؟ شاید گذاشته و الان ذهنم از اون موضوع پرته ولی با ذهن اشفته ام میتونم بگم هیچی ‌. دلم میخواد برگردم به دوران تنهایی خودم که خیالم راحت بود کسی رو ندارم .

ساعت ۱۷:۴۵

امروز دوباره افتتاحیه نمایشگاه بود و استادم زنگ زد که تا ۶ خودتو برسون اینجا . منم با دوتا بچه شاگرد که والدینشون دیر میان دنبالشون اینجا گرفتار شده بودم و با اینکه به مادر یکیشون پیام دادم که سر وقت بیاین دنبال بچه ها ولی بازم دیر اومدن و من به افتتاحیه نرسیدم . از دست اونا هم عصبانیم . کلا عصبانیم . از دست مشاورمم عصبانیم که هی پیام میده فلان ساعت وقت داری ؟ خب چی میشد من انقد درگیر احساساتم نبودم و می تونستم راحت به مشاورم بگم حالم خوبه و دیگه بسه؟ حالم خوب نیست دیگه ... و هنوز بهش نیاز دارم

منم مادیات دنیا رو میخوام :( میخوام صاحب مادیات باشم

Noor

تعطیلات اسفند

دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳، 13:8

قرار بود که برف بیاد و گفته بودن سرمای بی سابقه ای رو در گیلان تجربه خواهیم کرد :)) امروز هوا آفتابیه ... دو سه روز گذشته سرد بود ولی نه اونجوری که وعده داده بودن :) طفلی بابام فک میکرد مث وقتایی که بچه بود قراره کلی برف بباره هی زنگ میزد که تا کی رشتی ؟ زود برگرد راه ها بسته میشه :/ وقتی برگشتم خونه خودم ، زنگ میزد که بیا خونه ما بمون برف میاد برق میره گاز میره اونجا تنها گرفتار میشی :/ خوشحالم که تحت تاثیر حرفاش قرار نگرفتم ... دیروز غروب اومدم خونه مامانم امروزم که هوا خوبه ... تنها فایده ی این سرما این بود که ۳ روز تعطیل بودم . با اینکه تو مدرسه تدریس کردن اسون تره ولی به جنگ اعصابی که بچه مدیرم تو کلاسم راه میندازه نمی ارزه ... بابا حداقل بچه تو مدرسه میاری تو کلاس خودت نگهش داری چرا می فرستیش کلاس من :/ بیخیال ترجیح میدم مجازی تدریس کنم

حوصله ام سر رفته

این روزا خیلی شوعرم میاد تو خاطرم . رفتارای سمیش . حمایتگر نبودنش . کلا حمایتگر بودن برام خیلی حائز اهمیت شده

Noor

بی مهری

شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳، 0:19

اعصابم خرده

از یه خانمی که قبلا خیلی برام عزیز و محترم بود بدم اومده . هنوزم اون خانم محترمه ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاده که متوجه یه سری دیس لایکا از طرف اون به خودم شدم و برام ناراحت کننده است این موضوع .‌‌.. و این ناراحتی و سوالای بی جواب باعث شده که ازش بدم بیاد ‌‌‌‌...

چرا واقعا رفتار یه ادمی که وجودش یا نبودش هیچ تاثیری تو زندگیم نداره انقد باعث ناراحتیم شده و چند روزه از فکرش در نمیام ‌؟

می دونید احساس می کنم نکنه خیلی ساده لوح یا شاید خیلی دوست نداشتنی یا نچسب به نظر می رسم ؟

اینا ناراحتم میکنه

Noor

در انتظار برف

جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳، 3:55

هوا سرد شده و قراره برف بباره ... من امروز صبح اومدم رشت پیش میم و ط . ناهار خوردیم و کلی حرف زدیم و عصر رفتیم خرید . بعد از ماه ها تونستم خرید کنم و از کرده خویش پشیمان نیستم . خرید با میم و ط باعث میشه انتخابای درستی داشته باشم :) اخه من انتخابای غلط زیاد انجام میدم :)

کلی هم خوراکی خوردیم و زیر بارون خیس شدیم ...با اینکه بارونو خیلی دوس دارم اما خرید زیر بارون اصلا لذت بخش نیست و برام‌ چندشناکه

الان ۴ صبحه و ما هنو بیداریم .‌کلی چرت و پرت گفتیم و عکس و فیلمایی که از پارسال گرفتیم رو دیدیم و فهمیدیم امسال خیلی برامون سریع گذشت و ماها پارسال بیشتر دور هم جمع میشدیم و خوش بودیم

مطمئنا هفته پیش رو تعطیلم و باید تو شاد به بچه ها درس بدم و این خوشحالم میکنه :))

Noor

روز اول اسفند

چهارشنبه یکم اسفند ۱۴۰۳، 20:45

پکرم . حوصله ندارم .

از اخر هفته پیش تا دیشب مشغول تابلو سازی بودم . تابلوی سید رو با یه زمینه ملیح و ملوس تموم کردم و یه تابلوی سرمه ای با مخمل سرخابی هم آماده کردم و در نهایت ۳ تا تابلو فرستادم برای نمایشگاه .

نمیدونسم برای افتتاحیه نمایشگاه برم یا نه ... تنهایی خیلی برام سخت میشد . ه عزیز لطف کرد و همراهیم کرد و این باعث شد که برای رفتن اعتماد بنفس بگیرم . استادم و ل خانوم خیلی تحویلم گرفتن و بهم انرژی دادن . کلی عکس گرفتیم ولی خب چون شلوغ بود عکسایی که دوس داشتم رو نتونستم بگیرم :) البته جون صورتم لاغر شده از قیافه ام هم راضی نبودم

از فردا تا یه هفته نمایشگاه رو جای دیگه برگزار میکنن . از اینکه قاطی هنرمندای این شهر شدم خوشحالم :))

بعدش که از نمایشگاه دراومدیم یکم با ه تو شهر چرخیدیم . یهو تصمیم گرفتم برم موهامو کوتاه کنم . ه رفت مغازه پیش شوهرش و من رفتم پیش سین . میتونم بگم به معنای واقعی کولکاپیس شدم . جلوی موهامو خیلی کوتاه کردم و خیلی بد شده . ناراحتم .حس بدی گرفتم از اینکه سین موهامو خراب کرد . پکر شدم به شدت سر همین ماجرا و انرژیم از ۱۰۰ اومد روی ۱۰

زنگ زدم به نخی . نت ضعیف بود و اصلا نمی فهمیدیم چی داریم میگیم بهم . بیشتر عصبی شدم . الان فقط نوشتن میتونس یکم ارومم کنه .

فردا میخوام برم رشت . بعد از ماه ها یه تراپی خرید حضوری نیازمه . هوا هم از فردا سرد میشه و حس میکنم هفته بعد هم تعطیل میشیم

یه ماه دیگه عید :/

این چه سگه زندگیه؟ چرا انقد زود؟

Noor
© ناخوانا