منتظرم ساعت ۴ بشه و شاگردای کوچولوم بیان کلاس . اولش از اینکه کلاس خصوصی گرفتم خوشحال بودم ولی الان انقد دخل و خرجم باهم نمیخونه که ناراحتم چرا برای چندر غاز کلاس گذاشتم .
فشار مالی زیاد داره بهم فشار میاره . یکم جمع کردم که ماشین بخرم مثلا . بعد از اون طرف زورم میاد اون همه پولو واسه یه ماشین قراضه بدم . از طرفی به ماشین نیاز دارم و از طرفی فک میکنم رسیدن به یه دستاورد میتونه حالمو بهتر کنه
دوستم سید که چند ماه پیش شوهرش فوت شده بود به واسطه فوت شوهرش دیشب اعلام کرد که صابخونه شده . یعنی مادرشوهرش واحدی که اجاره داده بود رو فروخت و برای عروسش خونه خرید ...
بعد من این وسط این طوری بودم که ع سید از این جهت هم شانس اورد . اونوقت من نه تونستم از شوعرم جدا بشم . نه چیزی دست و بالمو گرفته که بتونم از پس مخارج زندگیم بر بیام نه حتی فامیلای شوعرم ادم حسابی بودن و خیلی حسای بد دیگه... در کنار اینا به اینکه نمیتونم حتی انتقالی بگیرم و حتی برپ یه شهر دیگه زندگی کنم هم فکر کردم و همه اینا باعث شده احساسات بد زیادی رو تحمل کنم
البته نمیگم که کاش جای سید بودما ..هرگز ... ارزوی مرگ هیچ بنی بشری رو ندارم ...
خیلی مسخره و احمقانه است که من خودمو با سید مقایسه کنم ولی دقیقا دارم خودمو با سید مقایسه میکنم و احساس میکنم خیلی از دنیا عقبم .
بعد این حس باعث شده که حوصله نخی رو هم نداشته باشم . میگم که چی ؟ اصلا وجود نخی چه تاثیر مثبتی روی زندگی من گذاشته ؟ شاید گذاشته و الان ذهنم از اون موضوع پرته ولی با ذهن اشفته ام میتونم بگم هیچی . دلم میخواد برگردم به دوران تنهایی خودم که خیالم راحت بود کسی رو ندارم .
ساعت ۱۷:۴۵
امروز دوباره افتتاحیه نمایشگاه بود و استادم زنگ زد که تا ۶ خودتو برسون اینجا . منم با دوتا بچه شاگرد که والدینشون دیر میان دنبالشون اینجا گرفتار شده بودم و با اینکه به مادر یکیشون پیام دادم که سر وقت بیاین دنبال بچه ها ولی بازم دیر اومدن و من به افتتاحیه نرسیدم . از دست اونا هم عصبانیم . کلا عصبانیم . از دست مشاورمم عصبانیم که هی پیام میده فلان ساعت وقت داری ؟ خب چی میشد من انقد درگیر احساساتم نبودم و می تونستم راحت به مشاورم بگم حالم خوبه و دیگه بسه؟ حالم خوب نیست دیگه ... و هنوز بهش نیاز دارم
منم مادیات دنیا رو میخوام :( میخوام صاحب مادیات باشم