یلدا

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲، 19:19

دوباره مشاوره مو شروع کردم . اینکه هربار بهم میگه دفعه بعد تصویری صحبت کنیم باعث میشه ازش فراری باشم ولی ط گفت مشاوره اونم تصویریه و لازم‌نیست استرس بگیرم برای تمرینا و گف نگران اینکه چجوری انجامشون میدی هم نباش یکم دلم قرص شد و دیگه نمیخوام بپیچونمش . سمم داره میزنه بالا . نمیخوام اینجوری بمونم .

غمم گرفته بود برای یلدا . یاد پارسال افتادم هرچند که خاطرات بدی بود و امسال خیلی بهتره قطعا ولی الان که مشاورم گفته باید ذهنی هم طلاقش بدی و من هنوز اینکارو نکردم میخوام تلاشمو بکنم . چرا کوفتش کنم برا خودم؟ خیلی هم بهم خوش میگذره ...

Noor

فراموشی

دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲، 18:5

یه زمانی می نوشتم که روزهای زندگیمو فراموش نکنم . با خودم می گفتم وقتی پیر بشی اینا رو میخونی و خاطرات برات زنده میشن یا برای نوه هات تعریف میکنی ... حتی فکر میکردم بعد از خودم وبلاگمو بسپارم به نوه ام یا بچه ی موردعلاقه ام . دیوانه بودم . الان فکر میکنم یه روز بشینم و خاطرات بدمو پاک کنم که چشمم نیفته بهشون . که فراموششون کنم . فراموشی هم نعمت بزرگیه

Noor

دوری

شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲، 0:3

تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبته

اینو همین الان تو یه وبلاگ خوندم

راس میگه . دلم میخواد یه مدت منتظر هیچکس نباشم که همصحبم بشه . منظورم از هیچکس دقیقا م هست . ما که خیلی وقته باهم حرف نمیزنیم . فقط چرت و پرت میگیم . از انتظار بدم میاد . دیگه منتظرت نمیمونم . خسته ام واقعا . امشب که انقد حالم بد بود بهت نیاز داشتم ولی تو حتی حالمو نپرسیدی . خیلی وقته نمیپرسی . پ هم اینجوری ازم دور شد . معنی هیچیو ندونم رفتارایی که نشون دهنده دور شدنه رو خوب میشناسم .

Noor

اخرای پاییز

جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲، 14:37

پاییز داره تموم میشه و من هیچ برگی از درختای پاییزی رو دستم نگرفتم.... روی برگای خشک راه نرفتم... زیر بارون نرفتم... غم انگیزه انگار.... پارسال این موقع ها حال خوشی نداشتم... الهی شکر که امسال تحت اون فشارا نیستم .... پس پاییز به اندازه پارسال غم انگیز نیست

امیدوارم... زندگیم باید بهتر بشه ... من تلاشمو میکنم . از پارسال که بزرگتر شدم . قوی تر شدم با اینکه بازم شکننده به نظر می رسم . بازم وابسته بنظر میرسم . بازم سعی میکنم کسی رو دوست داشته باشم . با اینکه میترسم . از همه میترسم . فک میکنم همه ادما دروغگوعن ولی بازم ادامه میدم و میگم اینطور نیست همه خاکسترین

Noor

برای دومین بار پ رو دیدم

چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲، 13:31

بعد از ماه ها امروز برای دومین بار پ رو تو خیابون دیدم . اون منو ندید . جلوم راه میرفت . موهاشو تازه کوتاه کرده بود . سرتا پا مشکی پوشیده بود و ماسک زده بود . یه دفتر زرشکی دستش بود و خیلی خسته راه میرفت . از اون راه رفتنا که دلم براش میسوزه با دیدنش . نمیدونسم از جلوش رد شم یا خودمو قایم کنم یا چی ... یهو فاطمه جلوم سبز شد و باهم حرف زدیم ...پرسیدم دیدیش؟گفت اره شک داشتم خودشه یا نه .... دیگه مشغول صحبت شدیم و نمیدونم کجا رفت ....

گریه های الانم نمیدونم بخاطر دلسوزیم برای اونه یا برای خودم . از روی رحمه یا از روی تنفر . نمیتونم حال خودمو درک کنم . کاش دیگه هیچوقت نبینمش

Noor

همدیگه رو مسخره نکنید

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲، 18:24

یه حال چندش بدی ام . سرم درد میکنه . خاطرات مزخرفی برام زنده میشن . فک میکنم ادمای و دور و برم هم رو بد شدن حالم خیلی موثرن . یکیش ف . خیلی دختر خوبیه ولی اینکه میبینم خودش و شوهرش همه رو به مسخره میگیرن حالمو بد میکنه ‌. مگه میشه همچین چیزی اخه؟ هرکی رو ببینی مسخره کنی؟ حتی دیدم با طرف خوبن ولی پشت سرش حرف میزنن . منو هم مسخره میکنن حتما .پشت سرم هم داستان ها هست و میگن لابد ... و جالبش اینجاست خودشون از همه مسخره ترن :/

دیگه نمیدونم برای خوب شدنم چیکار باید کنم واقعا

Noor

همسایه قدیمی

جمعه دهم آذر ۱۴۰۲، 19:41

دختر همسایه مون که همبازی بچگیام بود و جز اون با هیچ کدوم از دخترای محله بازی نمیکردم ،امشب یه ساعتی خونه مامانم بود . با پسرش که ده سالشه . کلی باهم حرف زدیم و خاطرات بچگیمون رو زنده کردیم ... با اینکه همین پشت خونه ما زندگی میکنن ولی ما سال به سال همو می بینیم . البته حالا که مادرش فوت شده قراره خونه رو بفروشن و برن خونه خودشون زندگی کنن . همسایه پشتی اونا که همسایه ما هم میشه ادم بد دلیه . بدخواه بقیه است . امشب می گفتیم این بدی ها آیا جواب دارن ؟ که دوستم یه چیزایی از زندگی اونا تعریف کرد که به این نتیجه رسیدم بله جواب دارن . انقد برای این و اون جادو جنبل ساختن که نتیجه اش تو زندگی خودشون برگشته . خوشحالم که دوستم داره از اینجا میره و یه جای بهتر زندگی میکنه . واقعا دیوار به دیوار بودن با یه سری شیاطین وحشتناکه

Noor

هوا طوفانی

دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲، 18:8

عح دوباره زیاد خوابیدنام شروع شده . حتی حوصله ندارم پاشمو لامپو روشن کنم . کارام مونده . بیرون باد گرمه .بهتره بگم طوفان گرم . چقد بدم میاد از این هوا . عوضش میدونم بعدش بارون میاد که دوس دارم ...

دلم میخواس برم جنگل . البته نه تو این هوا . دلم میخواس برم یه چیزایی بخرم ولی حوصله ندارم .

دلم میخواد بنویسم مث قبل ولی انگار م روم تاثیر گذاشته و اینجا نوشتنم قفل شده . کاش مث قبل حالم خوب میشد .

کاش میتونسم پاشم

Noor

عصر جمعه

جمعه سوم آذر ۱۴۰۲، 17:39

وقتی مریض میشم مغزم قفل میکنه . هر موقع حرف از مغز میشه یاد حرف م میفتم که بهم میگه همون که نداری ‌... خیلی خودمو گول زدم یعنی مغزم اینجوری فرمان داده بهم .. برا اینکه با غما کنار بیاد و شاد تر باشه . یه پستی خوندم امروز که از توش فهمیدم این حالتایی که دچارشم به خاطر تله هاییه که گرفتارشم . تله رهاشدگی ،تله نقص و تله تایید طلبی ... اینا باعث میشه هی کوتاه بیام از همه چی. مسخره اس واقعا . دوباره باید زنگ بزنم به مشاورم . گند زدم ولی اشکالی نداره درستش میکنم

Noor

اولین چهارشنبه آذر

چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲، 7:25

چهارشنبه ها رو همیشه خیلی دوست داشتم . خودمم چهارشنبه به دنیا اومدم . ولی الان دیگه برام جذابیتی نداره . مثلا وقتی برمیگردم خونه... خب که چی ؟چیکار کنم ؟با کی حرف بزنم ؟ کجا برم ؟م هم که نیست . خسته است بی حوصله اس تو خودشه ... الان چهارشنبه ها جاشونو دادن به پنج شنبه ها که میرم کلاس و بعد هم خونه مون ... اینجوری حداقل یه کاری انجام میدم و سرم گرم میشه .

منتظرم بابا بیاد دنبالم . گلوم درد میکنه . دیشب خواب دیدم با بچه ها داریم اماده میشیم که بریم عروسی یکی از فامیلای مصی و من نمیدونسم کدوم لباسمو بپوشم اخه یه کمد داشتم پر از لباس مجلسی :))

Noor
© ناخوانا