بی عنوان

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴، 17:58

جمعه برگشتم خونه خودم . ط و میم و شوهرش قرار بود بیان پیشم . از خونه مامانم تا خونه خودم خودم رانندگی کردم و تو ترافیک هم خوب بودم و فقط یبار خاموش کردم و چون پسر داییم نیم کلاچ رو بهم یاد داده خیلی جلو افتادم و احساس خیلی خوبی داشتم ^-^

بچه ها دم دمای غروب رسیدن . شام خوردیم . حرف زدیم . از یوتوب زن روز رو دیدیم . من همه اش خوابم میومد :) صبح شوهر میم رفت سرکار و شیفت بود . منم رفتم مدرسه جدیدمو دیدم و فهمیدم ۱۱ تا دانش اموز دارم که یکیشون مشکوک به اوتیسمه و دانش اموز راستکیم نیست و فقط قراره تو کلاسم بشینه ... به هرحال خوش حال شدم که تعداد بچه ها کمه ... وقتی برگشتم خونه نزدیکای ظهر بود . ناهار درست کردیم و فیلم دیدیم و حرف زدیم و غروبم یکم رفتیم بیرون . از شب بارون شروع شد و چه بارونی ... الان دیگه رسما پاییز شده و چقدم سرده ... بارون خیلی به پنجره ام میزنه و احتمال میدم از پاییز و زمستون دیوارای اتاق نم بزنه که ایشالااااا اشتباه کنم ....

امروز ظهر شوهر میم برگشت خونه . ناهار خوردیم و دوباره زن روز دیدیم . انقد بد حرف میزنن تو این برنامه باهم و میپرن بهم که ادم عصبی میشه از میزان پررو بودن این دخترا :/ ای بابا ... ای بابا...

بچه ها رفتن و من اولین شب تنهایی موندن رو بعد مدت ها باید تجربه کنم :/ خدایا هلپ می

Noor

آخرای تابستون

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴، 19:50

احساس میکنم یه قسمتی از ضعف حافظه ام مربوط به اینه که تو دفترم دیگه نمی نویسم برای همین روزا از دستم در رفتن و یادم نمی مونه که چه کاری رو کی کردم .

حالا بماند ... دیروز با سید رفتیم دکتر . می خواست بره دکتر و چون حوصله رانندگی تو ترافیک رشت رو نداشت رفتیم مطب دکتر تو یه شهر کوچولو . من اونجا یه ایس پک نسکافه که روش خامه هم بود خوردم و فشارم رفت بالا و وای تا وقتی که بخوابم و حتی تا صبح اثرش روم مونده بود ... بعد برگشتیم خونه من . من یکم لباس و مدارکمو برداشتم و هرچی گفتم سید شب بمونه قبول نکرد چون باید میرفت سرکار و ناچارا هردو برگشتیم به خونه مامان هامون ...

امروزم مدارکمو کپی کردم و عصر رفتم پیش ه . مدت ها بود که ندیده بودش . برای تولدش هم یه کتاب و دفترچه و جامدادی و خودکارهای رنگی خریدم . دیگه تو مسیرم فقط لوازم تحریری بود و منم از همونجا همه اینا رو تهیه کردم و هدیه دادم بهش :)

هوا یکم خنک شده . امیدوارم زودتر یخبندان بشه :)

دیگه حوصله ندارم بیشتر بنویسم باید برم قرصمو بخورم :/

Noor

پنج شنبه و جمعه

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴، 11:42

پنج شنبه عصر مامان و بابام اومدن دنبالم و رفتیم خونه آقای ج عیادت خانومش . اقا و خانم ج خونه نبودن و فقط بچه ها بودن . من همینکه رسیدیم از سر و صدای زیاد حالم بد شد . ف فشارمو گرفت یکم بالا رفته بود . اقا و خانم ج که اومدن شام خوردیم و حرف زدیم و کم کم بهتر شدم . قرار شد فرداش که میشد جمعه اونا بیان خونه مون و مامانم کله پاچه بذاره . من با مامان و بابام برگشتم خونه شون . جمعه نزدیکای ۱۱ آقای ج و خانواده هم رسیدن . بساطو جمع کردیم و رفتیم جنگل ‌. چون داداشمم بهمون افتخار داد و باهامون اومد به من خیلی خوش گذشت . جاتون خالی یه جای قشنگ کنار رودخونه نشستیم و کله پاچه خوردیم . ساعت ۴ هم ناهار خوردیم . داداشم بهمون بازی تخته نردو یاد داد و دو دست بازی کردیم و خیلی بهم مزه داد . بعد کلی منو ف پاهامونو گذاشتیم تو اب و تراپی کردیم :) برگشتنی هم بارون گرفت و خلاصه همه چیز برام خیلی لذت بخش بود ... و امیدوار شدم به اینکه گاهی میشه با خانواده وقت گذروند :))

البته این وسطا بابام یه سری خرابکاری ها کرده بود که موجب اعصاب خردی بود ولی چون من تو ماشین اونا ننشسته بودم و از اون اوضاع دور بودم اعصابم درگیر نشد :))

این بود شرح ما وقع :)

Noor

درگیری با خودم

پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴، 12:49

سرماخوردگیم رو به بهبودیه .‌ دیروز صبح داداشم باید میومد شهر چش چرونا . پس منم باهاش برگشتم خونه خودم . سر ظهر استرسم‌شروع شد و قرصمو خوردم و به ز زنگ زدم و یکم حرف زدیم . بعدش ناهار درست کردم و خوردم و ۲ ساعت خوابیدم . شبمو نمیدونم با چه بدبختی گذروندم که استرسی نشم . ده و نیم هم خوابیدم . امروز صبح هم خودمو مشغول کردم .اینجوری شدم که الان کلی کار دارم که میتونم انجام بدم و ازش لذت ببرم ولی ذهنم درگیر اضطرابه همه اش و نمیتونم از کارایی که میکنم لذت ببرم و این خیلی بده . دلم میخواست به مامان و بابام بگم بیان اینجا ولی گفتم بالاخره که باید تنهایی موندن رو تجربه کنی و بهتره فعلا بهشون چیزی نگم . سرم درد میکنه :(

Noor

سه روز گذشته

دوشنبه دهم شهریور ۱۴۰۴، 18:28

شنبه با بابام رفتیم شهرچش چرونا . از خونه تا یه جایی من رانندگی کردم ولی بابام انقد کولی بازی دراورد و انرژی منفی فرستاد سمتم و داد و فریاد کرد که زدم کنار و گفتم خودت بشین . بعدم یه عالمه گریه ی بی صدا کردم . رسیدیم خونه ام . مرد پرده ای گفت من فردا صبح میام . هیچی دیگه کل برنامه ریزی ما رو بهم زد . داروهامو نیاورده بودم . دوباره با بابام نشستیم رفتیم داروخونه . به خونه ام رسیدیم گفت بیا بشین این راه صافو برو منم گفتم نمی شینم دوباره سرم داد زد و منم دیگه باهاش حرف نزدم اومدم و حرصی شدم از دستش . رفت نونوایی نون خرید برام اورد رو میز گذاشت برگشت خونه مامانم . نخی رفته بود لاهیجان گفت برگشتنی بیا یکم بریم بیروت گفتم حوصله ندارم . اومد دم در برام اش و کلوچه اورد و رفت . چون دم در پشتی وایستاده بود یه پسره که همسایه مونه توی پارکینگ خیلی ما رو چپ چپ نگاه کرد . منم بهش سلام نکردم . کلا یک دقیقه هم نشدا دیدار منو نخی نمیدونم اون پسره چرا اونجوری ما رو نگاه میکرد :/ نخی قشنگ نقشش مث فامیلی بود که آش نذری اورده :)

شب با روانکاوم حرف زدم . گفت الکی پولتو برای اون دستگاه ها نده من اونا رو قبول ندارم :/ والا الان اینو به روانپزشک بگم هم لابد میخواد بگه من روانکاو رو قبول ندارم . من دیگه عقلم قد نمیده . این وسط نخی هم یکم پول برام ریخته که من اون جلسات رو برم . حالا از رودرواسی نخی هم که شده باید یکی دو جلسه رو برم انگار :) هنوز تصمیم نگرفتم . بعد روانکاوی هنو دلهره داشتم که شبو چجوری باید بگذرونم . که بابام زنگ زد که من دارم میام . گفتم پس چرا رفتی ... خلاصه اومد و من شب راحت خوابیدم .

یکشنبه هم مرد پرده ای پرده ها رو نصب کرد و خونه شکل خونه شد :) خیلی خوشگل شد . بعد نصب برگشتیم خونه مامانم . عصر پسر داییم اومد خونه مون و فکر کردم کی بهتر از پسر داییم برای تعلیم رانندگی ... هیچی دیگه با داداشم و پسر داییم و پسرخاله ی بابام سوار ماشین شدیم . پسر خاله بابا رو بردم خونه شون رسوندم . بعد شبونه رفتیم تو شهر و ترافیک . اولین تجربه ی شبم بود . دوهزار بار ماشینو خاموش کردم ولی پسر داییم خیلی باحوصله هربار خودش روشن میکرد برام . داداشمم که من تا به هر ماشینی نزدیک میشدم با استرس میگفت ترمز ترمز ترررررمزززز :))) خلاصه به خیر گذشت .

مریضم . امروز ماسک زده تو این گرما رفتم رشت لیزر. ساعت ۱ بهم نوبت داده بودن عبضیا . هم رفتنم تایم بدی بود هم برگشتنم .قشنگ تصعید شدم . برگشتنی راننده داشت سعی میکرد مخ خانمی که بغل من نشسته بود و همسن و سال خودش بود رو بزنه . چون خانمه خیلی سر زبون داشت و خیلی راحت باهاش حرف میزد . مرده فک کرد با گذاشتن اهنگای رپ میتونه مخ زنی رو بزنه . واقعا چه فکر احمقانه ای :/ پیرمرد از سنت خجالت بکش . یعنی نگم چه کلماتی در این اهنگا بود .‌ همه اش جنسی . من راستش خجالت نکشیدم چون من نباید خجالت میکشیدم . اون باید خجالت میکشید که نکشید . سرشم الکی تکون میداد که مثلا دارم خیلی حال میکنم با این اهنگا . منو اون خانم و پسری که جلو نشسته بود هم هیچ حرفی نزدیم و عکس العملی نشون ندادیم . مردی چون صدای اهنگش زیاد بود وقتی نزدیکای مقصد بودیم گفت حالا اهنگای قدیمی رو بذارم ... ولی من که میدونم چون براش خوبیت نداشت و تو شهر کوچیکم اگه دوستاش میشنیدن سوژه اش میکردن . واقعا تو این مسیر چه ادمایی که من ندیدم . زنی که پیاده شد مردی گفت از اشناییتون خوشحال شدم . زنی به کتفش نگرفت و درو کوبید و رفت

Noor

بی عنوان

شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴، 11:46

الان چند روزه که خونه مامانم . سرما هم خوردم . نمیدونم اینکه شبا عمیق میخوابم بخاطر سرماخوردگیه یا بخاطر داروهاییه که دکتر بهم داده . هرچی هست خیلی خوبه دستش درد نکنه :)

دیروز با مامان و بابام رفتیم دریا . دکتر راست میگفت من لذتم کمه ‌. اصلا کیف نمیداد بهم کنار ساحل بودن . دوس داشتم برگردم خونه و بخوابم .

امروز باید برم خونه خودم که مرد پرده ای بیاد پرده ها رو نصب کنه . بعدش دوباره با بابام برمیگردم خونه مامانم . شاید سه شنبه برم خونه خودم . شایدم نرم . بی صاحاب بشه این ترسی که به جونم افتاده :(

هوا خیلی قشنگ شده . خیلیاااااا . آفتاب ملایم . همه جا سبز . باد خنک . من عاشق پاییزم ... تابستون که خیلی سخت گذشت بهم امیدوارم پاییز قشنگی پیش روم باشه .

گوربا این چند روز اصلا پیشم نیومده . بچه هاشو گاهی میبینم ولی خودش نمیدونم کجاست .

من پول میخوام :( پول زیاد :(

Noor

روانپزشک

پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴، 17:0

همیشه فک میکردم بهتره که سراغ روانپزشک نرم . ولی انقد بهم سخت گذشته بود که تا روانکاو گفت بهتره بری سراغش رفتم و نه نیاوردم که حالم خوب بشه . اولش ازم نقشه مغزی گرفتن خیلی خیلی جالب بود برام . چون وقتی دکتر اومد تو اتاق قبل از اینکه من دهن وا کنم همه مشکلاتمو فهمیده بود . گفت نقشه ذهینت خیلی بهم ریخته است ، اضطراب ، تمرکز ، حافظه ، خشم ، خواب و حتی لذت اوضاع خوبی ندارن . بعد دیگه من شروع کردم به حرف زدن . اون سوالاتی پرسید که جوابم به بیشترش مثبت بود . تپش قلبم ، گزگزام ، خشکی دهنم ، بی اشتهاییم ،بی خوابیم ، سردردام و خیلی چیزهای دیگه رو فهمیدم به این مغز بهم ریخته ام مربوط بود . برام قرص نوشت و گفت برای اضطراب و حافظه و تمرکزم باید از دستگاه استفاده کنم . خیلی عجیب بود برام که حافظه ام انقد کوچیک بود تو عکسه ... خودمم متوجه شده بودما ولی نمیدونستم که این طبیعی نیست . مثلا روزهایی شده بود که من انقد حواسم پرت بود که به دوستام میگفتم بچه ها من امروز هوشیاریم پایینه گیر ندین بهم ... یا حتی بارها به روانکاوم گفته بودم احساس خنگ بودن میکنم و حتی اونم متوجه نشده بود... ولی همیشه تو جلسات بهم میگفت حواستو بده بمن چرا حواست بمن نیست ... حتی این اواخر روزهای هفته از دست در میره همه اش . امروزو فک میکردم شنبه اس . یا مثلا یادم نمیمونه چند روز گذشته رو چه کردم .

کلی اونجا گریه کردم جلوی دکتر :( از بس که درمونده شده بودم :(

حالا قرصامو دارم میخورم و خیلی خوابالوم .

باید اون دستگاهی ها رو هم برم ولی هزینه اش خیلی زیاده و هفته ای دوباره :( فک کنم اول اضطرابو برم بعد حافظه رو شروع کنم :(

حالا جدای اینا روانپزشک اونجوری که فک میکردم نبود . یعنی اگه میدونسم نقشه ذهنی انقد خفنه خیلی زودتر از اینا میرفتم پیشش . دوست دارم همه اعضای خانواده و دوستامم ببرم حتی :/

Noor

دوباره پنیک

چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴، 13:22

دیشب خیلی بدبختی کشیدم . اضطراب و تپش قلبم شروع شد و هیچ جوره آروم نشد . پرانول خوردم ‌‌. رفتم اتاق . دراز کشیدم . نوشتم . سرمو با اب سرد شستم .‌ کولرو روشن کردم . پتو پیچیدم . به دوستام پیام دادم و هرچیز دیگه ای ولی خوب نشدم . هی استرسم بیشتر میشد و حالم بدتر . دیر وقت بود و نمیخواستم به خانواده ام خبر بدم . زنگ زدم ب ط و میم ک پیش هم بودن . یکم حرف زدن و راهنماییم کردن . ۱۲ شب بود که زنگ زدم اژانس گفتم منو ببر درمانگاه . گفت ما اینجا درمانگاه نداریم . منو برد بیمارستان . وای قیامت بود یکی سوخته بود یکی تصادف کرده بود .یه خانمی جیغ میزد . کلی ادم مریض اونجا نشسته بودن و اصلا درد من اون تو گم بود . ط پیام داد که یه درمونگاه اونجا هست اسمش فلان چیزه برو اونجا . نمیتونستم شماره آژانس پیدا کنم . چندجا زنگ زدم برنداشتن . در نهایت به یکی زنگ زدم و ده دقیقه بعدش اومد و منو برد درمونگاه . اونجا هم قیامت بود . ۸ نفر جلوتر از من بودن . در نهایت رفتم داخل و سرم و ارامبخش برام نوشت . اونا رو هم زدم و با همون اقا اژانسیه ۲.۵ شب برگشتم خونه . اینکه تو خونه تنها بودم و اینکه شبونه تنهایی تو مطب دکتر بودم خیلی احساس بدی بود ولی انجام دادمش . صب پیام دادم به روانکاوم و گفت بهتره بریم سراغ روانپزشک . انقد گریه کردم که نگم . در نهایت هم همین امروز نوبت گرفتم و بازم باید تنهایی برم و این خیلی برام سخته . داداشم دوبار زنگ زد که من باهات بیام و گفتم نه اسیر میشی خودم میرم تو بعد بیا دنبالم .میدونم امتحان داره و دوست ندارم وقتشو هدر بده . نخی هم که مغازه رو تعطیل نمیکنه باهام بیاد :(

Noor

مرد بوالهوس

سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴، 14:46

این چند روز خیلی ذهنم درگیر محل کارم بود .

چند روز پیش مرد مسئول زنگ زد بهم و با هول و ولا گفت یه روز رو خالی کن بریم فلان مدرسه تو فلان محله دهیار و شورا و مدیر و اولیا تو رو ببینن خیالشون راحت بشه . اخه معلم فعلی خیلی داغونه اولیا اومدن اعتراض که اگه به ما معلم خوب ندی پرونده بچه هامونو از اینجا میگیریم و منم قول دادم معلم خوب ببرم براشون :/

حالا من که اصلا نمیدونسم روستاعه کجاست فقط میدونستم ۲۰ دقیقه فاصله داره و از طرفی وقتی شنیدم منو میخواد ببره اونجا نمایش بده اونم جلوی دهیار و شورا :/ یه حس بدی گرفتم که نگم ... همین کارا رو میکنن شان معلما میاد پایین دیگه . مگه اونا باید منو انتخاب کنن ؟ من باید انتخابشون کنمااااا ...

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من اصلا قول اون مدرسه رو بهتون نداده بودم که ... اونم جا خورد و یکم بهش برخورد و یکممم عصبانی شد . منم برای اینکه دیگه قاطی نکنه فقط گفتم برم مسیرو ببینم بهتون خبر میدم . بعد با داداشم رفتیم تو دل جاده . همه اش هم خودم رانندگی کردم و این دیگه جزء اولین های خاصم بود :) مسیر مدرسه خیلی خیلی قشنگ بود . اسفالتشم عالی . ولی من ۲۵ دقیقه تو راه بودم تا برسم .دسترسی به شهرش خیلی کم بود و بسیار پر پیچ و خم . البته اگه مسیرش سر راست بود هم من یه بهانه جور میکردم و اونجا رو کنسل میکردم :)

خلاصه تا خونه مامانم اینا هم رانندگی کردم و البته که داداشمم همه اش داشت راهنماییم میکرد که اینجا باید وایسی اینجا باید سرعت بگیری اینجا رو با دنده یک بری و این حرفا . خیلی کم تجربه ام هنوز .

خونه مامانم که بودم یکم از بچه ها پرس و جو کردم و فهمیدم مرد مسئول برخلاف ظاهر و گفتارش که خیلی باکلاس به نظر میرسه بسیار عوضی و بوالهوس تشریف داره . فهمیدم به یکی از بچه ها پیشنهاد دوستی هم داده بودم . عاقا نگم براتون که چقد استرس کشیدم از وقتی فهمیدم . حتی میترسیدم تنها برم پیشش . مرتیکه ی عوضی . یجوری هم حلقه شو کرده تو دستش هرکی ندونه فک میکنه چقد متعهده به زنش . مرتیییییییکه شیاد ....

امروز با بابام اومدم اداره . البته بابامو بالا نبردم گفتم حالا با مردی گرم میگیره جای اینکه از بابام حساب ببره پررو تر هم میشه .... خودم رشید و رعنا یک ساعت منتظرش موندم وقتی برگشت هم گفتم رفتم فلان مدرسه رو دیدم خیلی دور بود مناسب من نیست . چند جا رو بهم گفت و در نهایت پایه اول پسرونه یه روستایی که یه ربع باهام فاصله داره رو انتخاب کردم و قال قضیه رو کندم که دیگه مجبور نشم هی با این اقاهه حرف بزنم و برم پیشش

یه نفس راحتی کشیدم امروز بالاخره.داشتم از استرس خفه میشدم.دو شب گذشته رو نتونستم خوب بخوابم انقد که ذهنم درگیر این مساله بود و مجبور شدم اون قرصامو بخورم :(

Noor

طلاق و تامام

دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴، 12:2

اول از همه اعلام کنم که امروز شناسنامه ام مهر طلاقو گرفت . همه میگن بعدش حس آزادی داری ولی من این حسو از قبل تر ها گرفتم . مثلا روزی که توافق انجام شد حجم زیادی از احساسات رو تجربه کردم و همون برام حکم تموم شدن این ماجرا رو داشت . ولی امروز خیلی ساده و معمولی بود همه چیز . فقط اون اقاهه که خطبه ی مسخره رو میخوند خیلی رو اعصاب بود هی میگفت خدا و پیامبر و فلانی و بیساری گفتن ازدواج کنید ولی طلاق نگیرید چون کراهت داره و از این حرفا و هی سعی میکرد احساس گناه بده به ادم :) اخرش گفت بخونم؟ گفتم بله ... من نمیدونستم این بله همون بله است که باید . فک میکردم عربی مربی ها رو میخونه بعد من باید بگم بله :)) ولی این بله همون بله بود که من با خشونت نثار مردی کردم که بخون دیگه . بعد یه چیزایی بلغور کرد و گفت ایشالا موفق باشید :/ من حالا در انتظار بله گفتن اصلی بودم :)) ... مردی حتی نگفت ایشالا خوشبخت باشید خیلی رو مخ بود ... ولی شاگردش ناراحت بود گفت اگه شناسنامه تو عوض کنی اسمش از شناسنامه ات پاک میشه ... ولی مردی دوباره پرید وسط گفت نه اگه ازدواج کنی دوباره بعدش میتونی اسمشو حذف کنی . منم گفتم اصلا مهم نیست اسمش باشه یا نباشه و خداحافظی کردم

مسئله بعدی رو بعدا میام می نویسم

Noor

اخر هفته ای که گذشت

شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴، 17:37

چهارشنبه بعد ظهر رفتم رشت خونه میم و شوهرش . ط اونجا بود . ل و شوهرش هم نزدیکای غروب رسیدن . میم شام مرغ شکم پر و انار بیج درست کرده بود . من شکم مرغ رو چون مزه سبزی محلی میداد و گوشت قلقلی های انار بیج رو چون سرخ نشده بود قبلش دوست نداشتم . ولی همه به طرز اغراق آمیزی کلی تعریف میکردن و در نتیجه من سس اناربیج رو با مرغ خوردم :))

از تعریفای الکی که وقت غذا نثار میکنن خیلی بدم میاد . خب بابا از زحمت صاحب خونه تشکر و قدردانی کنید بسه دیگه . اینکه میاید به تحلیل تخصصی غذا می پردازید رو درک نمیکنم . مگه شما مدرک اشپزی دارید . همین کارو تو خونه ی منم میکننا . مخصوصا شوهر میم عادت داره بعد غذا مث اشپزهای بین المللی سخنرانی میکنه و امتیاز میده که خیلیییی رو اعصابمه . بعد انقد این کارو تو خونه به طور مکرر انجام داده که ما با استرس غذای یه رستوران یا یه ادم جدید یا یه غذای جدیدو میخوریم . چون میم عادت کرده همه غذاها رو با دست پخت خودش مقایسه کنه و نظر بده :/

پنجشنبه رفتیم شفت باغ چایی پدرشوهر میم . تا ۱ شب اونجا بودیم . تنها قسمت خوبش برام این بود که یکم پیاده روی کردیم و رسیدیم به یه ابشار خوشگل . شب هم زیراسمون پر ستاره کلی حرف زدیم . شب که رسیدیم خونه دوش گرفتیم و خوابیدیم . جمعه ناهارو تو خونه خوردیم و دوباره بساطو جمع کردیم و دوباره رفتیم باغ چای پدرشوهر میم :/ شام رو اونجا خوردیم . میم تو اون گرما گیر داده بود که چوبایی که خواهر شوهرش جمع کرده بود رو تفکیک کنیم و درشتا رو جدا کنیم و بقیه رو اتیش بزنیم :/ ما هم محکوم بودیم به کمک کردن . انقد اتیش بزرگ بود که همه ما از گرماش فرار کردیم و تو فاصله ۱۵ ، ۱۶ متری ایستادیم و خودش مجبور شد با شوهرش چوبا رو تفکیک کنه و امیدوارم درس عبرت گرفته باشه که دیگه دیگرانو مجبور به کاری که دوست ندارن نکنه :/

ل و شوهرش تصمیم گرفتن امروز رو هم پیش بچه ها بمونن و حتی امروز هم دوباره برن همون لوکیشن تکراری . من که دیگه کم مونده بود دچار جنون بشم امروز با یه خداحافظی همه رو خوشحال کردم . ل و شوهرش یهو تصمیم گرفتن منو تا خونه برسونن و شرمنده ام کنن . البته اینجا خیلی از رشت دور نیست ولی خب بازم دوره دیگه . منو رسوندن و خودشون برگشتن پیش میم و ط .

خیلی خوشحالم که به خلوت بی دردسر خودم باز گشتم :) گاهی حس میکنم حوصله ی بعضی رفتارای دوستامو ندارم . البته اینو به کل شخصیتشون ربط نمیدم . چون قدر دوستامو میدونم ‌. ولی اون رفتارایی که باید درباره شون با اون ها صحبت کنم و نمیکنم باعث میشه توی خودم جمعشون کنم و بخاطر چیزهایی که اونا ازش خبر ندارن از دستشون حرص بخورم و ناراحت بشم و این خیلی بده .

اخرین باری که با میم درباره حرکت زشتی که در برخورد با دوستمون الف انجام داده بود صحبت کردیم تا مدت ها عذاب وجدان و ناراحتی داشتیم . چون میم به شدت ناراحت شد و به شدت تو خودش فرو رفت و حس میکردیم دیگه دوستیمون رو به زواله . وقتی جنبه صحبت نداره دیگه باید تحمل کرد و این خیلییییییی بده حداقل روی من خیلی داره اثرات بدی میذاره

حالا همه اینا به کنار ، بدنم پر از دونه شده از دیروز . میم هم بدنش مث من شده بود ولی دونه های اون کمتر بود . اون که میگفت حساسیته و کلی داروی ضد حساسیت خورد . من بدبخت ولی خیلی دون دونی شدم و دونای روی دستم و پشتم خیلی میخارن . انقد خودمو خاروندم که بدنم قرمز و کبود شده :( دیگه از باغ چایی بدم میاد نمیدونم چرا ل و شوهرش انق اونجا رو دوس دارن :(

Noor
© ناخوانا