دوستام
دوستای دبیرستانم بهترین دوستامم. کافی به اندازه عاقل حمایتگر . برعکس زری که بعد اومدنش بیشتر ناراحتم کرد تا خوشحال یا شبی که تا یه چی میگم یاد شکست عشقیش می افته ، دوستای دبیرستانم مراقبم هستن زیاد . پریشب شام میم و شوهرش و ط اومدن خونه مون شب موندن و صبح با ل و شوهر رفتیم به سمت الف و شوهرش و دخترش . همه که بهم رسیدیم رفتیم ییلاق . تا عصر تو جنگل بالای کوه بودیم و بعدش رفتیم خونه ی ییلاقی بابای الف اینا . همه چی خیلی خوب بود شام که خوردیم برگشتیم . به جز الف اینا که رفتن خونه شون ، بقیه اومدن خونه من . ۵.۵ صبح میم اینا رفتن چون باید میرفتن سرکار . ۹.۵ هم لیل اینا . بعدش که همه رفتن خیلی احساس تنهایی بهم دست داد . گیج بودم . جای خالی پ رو تو جمع اونا حس میکردم کلی هرچی فکر میکردم هم یادم نمیومد پ قبلا تو جمعمون چطور بود . انقد که منفعل بود . فقط واسه اتیش درست کردن خیلی خوب بود . دلم براش تنگ شده ولی با بچه ها که تحلیل کردیم یادم اومد چقد تو جمع خانوادگی اونا بهم خفت دادن و چقد اذیتم کردن و چققققققدر من خودمو فراموش کرده بودم . اینا باعث میشه یادم بیاد تصمیمم درست بوده