دوستام

شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲، 23:44

دوستای دبیرستانم بهترین دوستامم. کافی به اندازه عاقل حمایتگر . برعکس زری که بعد اومدنش بیشتر ناراحتم کرد تا خوشحال یا شبی که تا یه چی میگم یاد شکست عشقیش می افته ، دوستای دبیرستانم مراقبم هستن زیاد . پریشب شام میم و شوهرش و ط اومدن خونه مون شب موندن و صبح با ل و شوهر رفتیم به سمت الف و شوهرش و دخترش . همه که بهم رسیدیم رفتیم ییلاق . تا عصر تو جنگل بالای کوه بودیم و بعدش رفتیم خونه ی ییلاقی بابای الف اینا . همه چی خیلی خوب بود شام که خوردیم برگشتیم . به جز الف اینا که رفتن خونه شون ، بقیه اومدن خونه من . ۵.۵ صبح میم اینا رفتن چون باید میرفتن سرکار . ۹.۵ هم لیل اینا . بعدش که همه رفتن خیلی احساس تنهایی بهم دست داد . گیج بودم . جای خالی پ رو تو جمع اونا حس میکردم کلی هرچی فکر میکردم هم یادم نمیومد پ قبلا تو جمعمون چطور بود . انقد که منفعل بود . فقط واسه اتیش درست کردن خیلی خوب بود . دلم براش تنگ شده ولی با بچه ها که تحلیل کردیم یادم اومد چقد تو جمع خانوادگی اونا بهم خفت دادن و چقد اذیتم کردن و چققققققدر من خودمو فراموش کرده بودم . اینا باعث میشه یادم بیاد تصمیمم درست بوده

Noor

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲، 16:55

من امسال سال تحویل نداشتم . عید نداشتم . عید دیدنی نداشتم . یه چند ساعتی با پ بیرون بودم و تمام . همین تنها خوشی من بود . بقیه بهار هیچ خاطره ای از پ ندارم چون باهم حرف نمیزدیم و حتی خونه نمی موند که ببینمش ‌. روزای اخر هم که هیچی . من خودمو تو خونه حبس کرده بودم و حتی میش پدر مادرم هم نمی رفتم . هیچ طبیعت رو ندیدم و ازش لذت نبردم منی که عاشق بهار بودم . حالا دو روز اینجا بارونی بود و سرد و امروز هوا افتابیه و باد خنک میاد . انگار بهاره . و این خوشحالم میکنه .

فردا شب مهمون دارم ولی نمیتونم پاشم هیچ کاری بکنم . حالم گرفته است . اخرین باری که اینجا بودن پ هم بود .هرچند نقش ماست رو تو مهمونی ها ایفا میکرد ولی حداقل خریدا رو میکرد . نمیدونم چجوری برم خرید :( باید به بابا بگم . باید ماشین بگیرم که انقدر وبال گردن نباشم .

Noor

اولین محرم جدایی

سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲، 22:33

خونه مامانمم . از مسجد محل صدای مداحی میاد . یادمه اولین خونه مون پشتش مسجد بود و محرم انگار تو خونه مون هیئت بود . یکی دوشب هم رفتیم خونه خودشون . من تنهایی تو اتاق میموندم تا از مسجد برگرده .مادرش تو اتاق خودش تخت میخوابید . وقتی می اومد چقد ذوق میکردم چقد قلبم براش میزد . خیلی بی مهری کردی بهم . نمیتونم بی مهری هاتو ببخشم

Noor

بررسی

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲، 11:43

بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم رفتم سراغ آرشیو که ببینم از کی خیلی ناراحت بودم . که دیدم من از اولش ناراحت بودم از این زندگی . و با اینکه فکر میکردم سال دوم و سوم زندگی مشترکم خیلی خوب بوده اما با خوندن مطالبی یادم اومد چه روزهای هولناکی رو سپری کردم و چقد برای خودم گریه کردم که بعد دیدن اون روزها باز هم ادامه دادم . خانواده پ خیلی بد کردن با من خیلی منو شکوندن با اینکه من اون روزها رو تو دلم کمرنگ کرده بودم اما با خوندنشون دوباره یه اتیش رو شعله ور کردم و به خدای مهربونم گفتم من از ناحقی هایی که در حقم کردن نمیگذرم و به خدا سپردمشون همین .

Noor

روزهایی جدایی

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲، 10:43

میدونید این روزها که تنهام به حمایت ادمایی غیر از خانواده ام نیازمندم . منظورم از حمایت حمایت عاطفیه . اگه کسی داره جدا میشه به جای اینکه هی با سوالاتتون اذیتش کنید و سعی کنید از زندگیشون سر در بیارید سعی کنید کنارشون باشید . وقتی دوستام بهم زنگ میزنن و حالمو میپرسن حس میکنم تنها نیستم . شین تقریبا هر روز کنارمه با اینکه خودش شکست بدی خورده . ط و میم هم خیلی کنارم بودن ولی این روزا کمرنگ شدن میدونم خودشون کار و زندگی دارن ولی گاهی دلم میخواد هر چند ساعت یکبار با یکی حرف بزنم .

Noor

روز دهم سوگ

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲، 20:19

بچه ها قدر خودتون رو بدونید . اگه حالتون بده تحمل نکنید . اگه درست شدنی نیست رهاش کنید . دلم میسدزه برای خودم برای سالهایی که نشستم و تنهایی گریه کردم و کسی دستمو نگرفت کسی ارومم نکرد . ترسیدم رها کنم که تنها بمونم ولی حالا که رها کردم میبینم ارزش نداشت اون همه غصه بخورم و حرص میخورم چرا برای ادمی به اون بی ارزشی اونقد خودمو عذاب دادم . یه حس نفرتی دارم نسبت بهش . نسبت به کارای بدی که در حقم کردن . حس نفرت با خشم . یه حسی درونم داره اذیتم میکنه نمیدونم چه کوفتیه . باید با مشاورم حرف بزنم این روزا فقط اون حالمو خوب میکنه

Noor

سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲، 23:54

دیروز زری پیشم بود ولی از حرف زدن باهاش لذت نبردم . اذیت بودم . اما شب که با مشاورم حرف زدم حالم بهتر شد .تونستم قدردان بابام باشم . پ و خانواده شو با توجه به عقبه شون بهتر درک کنم و سعی کنم به فکرای چرت و پرتم بها ندم و با احساساتم توجه کنم و سرکوبشون نکنم . دکتر ازم خیلی راضی بود و متعجب بود که تو پنج جلسه چطور انقد تونستم خودمو جمع و جور کنم . ولی هنوز رفتارای اطرافیانم اذیتم میکنه

Noor

پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲، 9:48

با اینه از خانواده پ متنفرم ولی دیروز داداششو صدا کردم و باهم خیلی اروم حرف زدیم . پ این وسط ذات کثیف درونشو ریخت بیرون و عین ادمای حق به جانب یه حرفایی میزد که حال ادم بهم میخورد . من تو ماجرا چقد خودمو سرزنش میکردم ولی از دیروز که دیدم پ چقد ادم پست و ذلیلیه نه اینکه اونو سرزنش کنم نه یه نفرت عجیبی ازش به دلم افتاده و فقط تو دلم و گاهی با صدای بلند میگم خاک بر سرت .

Noor

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲، 16:3

یه زمانی از نزدیک شدن پ اینا به خونه مون برای خواستگاری اضطراب داشتم . الان برای اومدن داداشای یال قوزش و دومادشون که البته دوماده ادم خوبیه به خونه مون برای تحویل دادن جهیزیه ام به بابام . بابام و دوستش اینجان . دوست بابام آقای الف چقد معذب و خجالته که برا همچین چیزی اینجاس . اونوقت داداش پ زنگ میزنه قاه قاه میخنده . بیشعورا . من تو اتاقم . پ داره لیستو مینویسه . اونا هنو نیومدن . به بابام گفتم من بیرون نمیام . ازشون متنفرم چرا باید باهاشون سلام علیک کنم . صدای ماشین میاد . شاید اومدن عوضیا

Noor

جدایی

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲، 16:39

نمیدونم امروز چندمه یا چند شنبه است

اما من بالاخره خودمو از این منجلاب بیرون کشیدم شایدم فکر میکنم که بیرون کشیدم کسی از اینده خبر نداره . اما من با کمک مشاورم تصمیم گرفتم این ترسو این بدبختی که بهش گرفتارم رو بذارم کنار . با خانواده ام رو به رو بشم و حقیقت رو بگم . که دیگه نمیتونم ادامه بدم . فکر نکنید من تلاش نکردم . من از پ خواستم بارها و بارها که سعی کنیم با هم زندگیمون رو درست کنیم . اما اون نخواست . شاید کسی رو پیدا کرده و شایدم واقعا دیگه نمیخواس . در هر صورت دیگه ادامه این زندگی به تنهایی و بارش رو به دوش کشیدن برام ممکن نبود . من از ترسهام از اینکه دیگران درباره ام چی میگن از اینکه خانواده ام دق میکنن و پشتم نمی مونم گذشتم . اونا هم کنارم موندن خدا رو شکر خیلی ناراحت شدن ولی کنارم موندن . خانواده پ هم کنار اون موندن در حدی که حتی زنگ نزدن بپرسن قضیه چیه :) همینقد زندگی خراب کن . کاری ندارم ‌. من سهم خودمو برداشتم و حالا حالا باید از مشاورم کمک بگیرم تا بالغ بشم تا درست بشم تا در اینده گند نزنم .هنوز جدا نشدیم . خیلی سخته روند قانونیش . اما امروز پ قسمتی از وسایلش رو برداشت و برد . و من باز هم قلبم براش هزار تیکه شد . اما اینکه من دوسش دارم و دلم براش میسوزه دلیل نمیشه هر چیزی رو تحمل کنم و ادامه بدم . من زندگی جدیدی رو شروع میکنم . من دوباره شاد میشم . تلاش خودمو میکنم . پ عزیزم رو با همه خوبی هایی که در حقم کرده میبوسم و میذارم یه گوشه از قلبم و سعی میکنم تک تک اعضای خانواده شو فراموش کنم و وقتی بعدها جایی دیدمشون با اعتماد به نفس بهشون لبخند بزنم و از کنارشون رد بشم . من شخصیت خرد شده ب خودمو درست میکنم

Noor
© ناخوانا