حالم بده

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳، 15:10

گاهی احساس میکنم ممکنه از اندوه و فشاری که تحمل میکنم متلاشی بشم . اینجور وقتا دلم نمیخواد با هیشکی حرف بزنم یا کسی رو ببینم یا غذا بخورم یا از خونه برم بیرون . پرخاشگر هم میشم . خیلی درگیری ذهنیم زیاد شده . کاش همه اینا حل میشد و می تونسم مثل یه ادم معمولی زندگی کنم .

حالا چیزی که خیلی بهم فشار اورده اینه که من با دوستم ط خیلی درمورد مسائلم حرف میزنم . گاهی فقط دوست دارم بهم دلگرمی بده ولی یهو میزنه جاده خاکی و درباره یه چیزی نظر میده که اصلا نظرشو نپرسیدم مثلا میگه کی با نخی کات میکنی ؟ شما که درنهایت میخواین کات کنید الان کات کنید دیگه :/ از اینکه تو این همه مخمصه ای که بهش گرفتارم اینو بشنوم مث ریختن بنزین رو اتیشه برام

Noor

روزهای تعطیل

شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳، 18:19

امروز و فردا تعطیلم بخاطر سرما . از پنج شنبه خونه مامانم . حوصله ام سر رفته . علائم پریود دارم ولی پریود نمیشم که بخاطر اینه که ماه گذشته ۳ هفته تمام انتی بیوتیک و مسکن خوردم . ۲ هفته بخاطر دندون درد . یک هفته هم بخاطر سرماخوردگی . داغان داغان شدم . سردرد دارم . دوس ندارم نوری جلو چشام باشه . وقتی همه جا روشنه چشمم درد میگیره و سردردم بیشتر میشه . دختر بودن هم مصیبتیه واسه خودش . سریال shrinking رو که حاجخو بهم معرفی کرده بود دیدم و خیلی خوشم اومد ازش . البته نمیدونم از قسمت چندم بود که خیلی خوشم اومد ولی یادمه قسمت اولش زیاد برام جالب نبود . هم باهاش گریه کردم هم کلی خندیدم :)) با تشکر از حاجخو

مشاور خودمم خیلی پیگیره . هرهفته زنگ میزنه و خودش برام تایم خالی میکنه . مثل یه مادر مهربونه . میشه گفت ایشون هم برام جیمی بازی درمیاره :) حتی برای کم شدن علائم پریود هم بهم مشاوره میده :) بوس بهش ^-^

حالا برمیگردم به سریال خودم که خیلی طولانیه .

دوس دارم فردا برگردم خونه . البته اگه برگردم خونه دیگه اشپزی میفته گردنم که سخته :/

خوشحالم که مدرسه نمیرم ولی هوا اونقدام سرد نیست . بارون زیادی باریده و رشتو سیل برداشته . پشت خونه مامانم اینا هم خیلی اب جمع شده . خبر پشت بوم خونه خودمو ندارم که صابخونه زیرش لگن گذاشته . حتما لگنه تا الان پر شده . امیدوارم سقف خونه لکه های بیشتری بر نداشته باشه .

یه ماه پیش دوتابوم سفارش دادم و هنوز برام نفرستادن و پیامم میدن فقط میگن صبر کنید لطفا ... حالا باید پیگیر پس گرفتن پولم باشم

Noor

ادامه تولد بازی

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳، 11:51

هم اکنون بابام و صابخونه تو هال نشستن و دارن با هم حرف میزنن . در هرحالی که من از صب بیدارم و خونه رو جمع و جور کردم و جارو کشیدم و ظرفا رو شستم و وقت نکردم صبحونه هم بخورم . الان تو اتاقم و فشارم پایینه و حالم بده و دارم سعی میکنم حواس خودمو پرت کنم .

صابخونه و بابا صب اومدن که سقفی که نم زده رو درست کنن . تنها کاری که کردن گذاشتن یه لگن رو بوم بود . بابامم ۶ تا از لامپای سوخته رو عوض کرد و لامپ نو زد به جاشون . حالا یک ساعته که نشستن و دارن حرف میزنن و ول کن ماجرا نیستن و من در رنج و عذابم .

...............

دوشنبه شب مامان و داداش و خاله و پسردایی اومدن پیشم به مناسبت تولدم . ناراحت شدم که بابام بخاطر فوتبال نیومده و صدای درونیم هی میگفت برای بابات ارزشی نداری که نیومده دیگه .. دوست نداره .. همیشه همین بوده و ... به ط گفتم احساسات درونمو ...گفت دهنتو ببند خودت میدونی که بابات جور دیگه محبتشو نشون میده و کاراش حمایتیه و تو خیلی به پدر و مادرت گیر میدی و بس کن ... ط جدیدا خیلی رک و رو راست ساکتم میکنه قبلا یکم نازم میداد بعد حقایقو بهم میگفت :/ دیگه به درد غرغر و غیبت نمیخوره ط .

خلاصه اون شب هم گذشت

.........

دیروزم نخی رو دیدم . برای دیدنش خیلی رنج میکشم چون همه اش میترسم یکی ببینه ما رو باهم . میرم عقب ماشین میشینم همیشه تا برسیم به یه جای خلوت .

رفتیم کنار دریا تمرین رانندگی و تولدبازی :) تولد و ولنتاینمو یکی کرده بود . یه عروسک یودا گنده برام خریده بود و ۴ تا کادوی دیگه :) به همراه کلی هله هوله ... هی هم عذرخواهی میکرد که ببخش امسال دستم تنگ بود سال بعد جبران میکنم ... ولی من اینجوری بودم که چرااااا این همه چیز میز خریدی و همین عروسکه ترسناک بس بود دیگه :)) خدایی عروسکه خیلی ترسناکه و من از چشاش می ترسم در حدی که دیشب گذاشتمش تو اتاق که چشمم بهش نیوفته :))امیدوارم کم کم به حضورش عادت کنم . اخه من کیوتم نباید عروسک ترسناک کادو میگرفتم :))

بعد من کلا تا حالا ولنتاین نداشتم خیلی هم دوس داشتم که داشته باشم همیشه روز ولنتاین از شوعرم انتظار داشتم حداقل یه شاخه گل برام بخره یا یه چیز کوچولو ولی هیچوقت این کارو نکرد ‌. همیشه هم روز تولدمو برام زهر مار میکرد .

ولی نخی باعث شد که خیلی خوشحال بشم و این روز همیشه یادم میمونه 🥲

حالا من براش چی بگیرم ؟ :/

اها یادم رفت اینو بگم ... یکم هم دعواش کردم که چرا برام چیزای کوچیک نخریدی من چجوری این چیزای گنده رو ببرم که همسایه فضولم نبینه؟ طفلی رفت برام کیسه زباله گرفته :)) وسایلو کردم توی دوتا کیسه زباله که ببرم بالا . از جلو کوچه مون که رد شدیم دیدم لامپ خونه همسایه ها خاموشه . خیلی خوشحال شدم :)) دم در پیاده ام کرد و با کیسه زباله هام رفتم بالا :))

..................

صابخونه رفت بالاخره

وقت غذاس

Noor

سلام بر ۳۲ سالگی

یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳، 23:1

سلام بر ۳۲ سالگی . من پارسال هم مثل امسال روز تولدم تو دندونپزشکی بودم . پارسال اولین بارم بود که تنهایی میرفتم دندونپزشکی ولی امسال انقد دیگه برام روال بود که پاشدم رفتم رشت پیش متخصص گوگولی و قشنگم . نخی رو قرار بود ببینم تو رشت ولی کنسلش کردم و خواهش کردم یه روز دیگه بیاد دیدنم . مامانم هم اصرار داشت که با داداشم یا بابام برم رشت و بعد برای شام برم اونجا که اونم کنسل کردم . دلم میخواست تنها باشم . حالا عجیب ترین قسمت تولدم این بود که صبح وقتی از خواب پاشدم اصلا یادم نبود که تولدمه و کاملا یه روز عادی بود برام مثل روزای قبلی . تا اینکه پیامک تبریک تولد از طرف بانک اومد :/ پس بزرگسالی اینجوریه

البته یه تولد مفصل ۱۱ ام داشتم . دوستام که شام دعوت بودن پیشم سوپرایزم کردن و خب همون برام کافی بود :)

اون شب یه پالتو و یه کاپشن و یه بلوزمو دادم به میم چون برام خیلی گشاد بودن و اصلا تا حالا نپوشیده بودمشون . میم خیلی خوشحال شد :)

خلاصه که امروز رو فقط سر کار بودم و اصلا صداشو در نیاوردم که تولدمه بعدم اومدم خونه و ناهار و رشت و دندونپزشکی . هیچی از امروز نفهمیدم :))و چقد چیزایی که قبلا براشون ذوق داشتم الان برام بی ارزش شدن که اصلا خوب نیست ...

فقط دلم نمیخواست ثبت این روز رو از دست بدم

بماند به یادگار برای سالهای اینده

Noor

خیل عظیم مهمانان

پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳، 13:46

از دوشنبه مهمون دارم ... دوشنبه بعد مدرسه سید و ز و ما اومدن پیشم . شام پاستا درست کردم . اولین بارم بود می پختمش ولی خیلی خوشمزه شد به گفته ی حضار :) ۱۲ شب ما برگشت خونه پیش شوهرش . ما سه تا ، تا ۳صب بیدار بودیم بعدش خوابیدیم . صب با گلو درد شدید بیدار شدم و حس میکردم لوزه هام شدن قد گردو ... با همون حالم یکم خونه رو مرتب کردم و به اشپزخونه سرو سامون دادم . بچه ها ۱۱ بیدار شدن . صبحونه خوردیم و لباس پوشیدیم که بریم سمت منطقه ازاد انزلی . ز نتونس ماشینو از پارکینگ دربیاره و یکم سابوندش به در :)) سید نشست پشت فرمون و ماشینو دراورد . با اسفنج جادویی سعی کردیم درستش کنیم تا حدود زیادی هم رنگ دروازه که به ماشین گرفته بود رو از بین بردیم :)) بعدش با ماشین سید رفتیم . نزدیکای منطقه دلمون پلو خواست . رفتیم تو یه رستوران بین راهی دیدیم خیلی شبیه سلف دانشگامونه :)) گفتیم منو رو بیارن ... گفتن منو نداریم ایتجا فقط اکبر جوجه میدیم :/ هیچی د پاشدیم اومدیم بیرون . یه گیلانی هیچوقت با اکبرجوجه کنار نمیاد :)) رسیدیم منطقه همونجا ناهار خوردیم . من که انقد مریض بودم میل خرید نداشتم و یه بسته نودل و یه کلاه برای بابام به خریدام پایان دادم . سید هم خوراکی خرید . ز ولی کلی خرید کرد :)) شب برگشتیم خونه . یه کیسه دارو برای خودم خریدم و وقتی خوردمشون دیگه به زور چشام وا میشد .کنار سفره خوابم برد . بچه ها سفره رو جمع کردن و ظرفا رو شستن . به زور پاشدم و مسواک زدم و لحاف تشکا رو پهن کردم . بچه ها تو رختخواب بهم میوه میدادن :)) من دیگه خوابیدم تا صب ... صبحم کلی چالش داشتیم اصلا نمیدونم چجوری با بچه هاخدافظی کردم و رفتم مدرسه ... اونا دیرتر رفتن سرکار ...

بعد مدرسه کلی خوابیدم و خونه رو تمیز کردم . امروزم خیلی خوابالوام ولی دارو نخوردم که بتونم به کارام برسم . باید غذا بپزم . امشب ط و میم و شوهرش و ل و شوهرش و الف و شوهرش و بچه شون میان پیشم . قرار بود بریم خونه الف ولی مثل اینکه کنسل شده و همه دارن میان اینجا .

صب یکم خرید داشتم و با بدبختی لباس پوشیدم و رفتم بیرون موقع برگشت در حالی که دستم پر از پلاستیکای خرید بود دیدم شوعر سابقم جلوم داره راه میره . یه جوری هم راه میرفت انگار پسر پادشاهه . ایش . نخواستم منو با اون وضعیت ببینه پس رفتم اونور خیابون .

Noor

دوهفته ی اخیر

جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳، 0:5

سلام بعد از دوهفته... جای زخم دندون عقلم رو به بهبودیه و من هنوز دارم انتی بیوتیک میخورم . قرصا باعث شدن اشتهام خیلی کم بشه و از غذا خوردن بیفتم . امروز فقط یه سیب و یه کاسه سوپ و یکم هله هوله خوردم . اون یه کاسه سوپم به لطف مامانم خوردم چون تو خونه خودم حوصله اشپزی نداشتم .

دیروز نخی رو بعد دوهفته دیدم . حالش بد بود . چون دوس دختر سابقش ازدواج کرده . چون قرار بود باهم ازدواج کنن و نشده بود فکر میکنم حس از دست دادن رو تجربه میکرد . البته خودشو هم سرزنش میکنه . باهاش خیلی حرف زدم . اون اروم شد ولی این حجم از بالغ بودن و همدردی برای من زیاد بود و حال خودم بد شده . احساس کردم بی ارزشم ... و حتی از ازدواج کردن اون دختره هم ناراحت شدم . میدونید کلا دقت کردم رو مقوله ازدواج خیلی حساس شدم . وقتی دونفر ازدواج میکنن فک میکنم چقد خوشحال و خوش بختن و امیدوارم واقعا هم خوشحال و خوشبخت باشن ولی یه حس حسادت در من بیدار میشه .. حسادت به اضافه ی رنج و حس بدبخت بودن و بی ارزش بودن . گاهی فک میکنم این همه پسر خوب و خانواده دار بودن چرا من زن فلانی شدم واقعا ... چرا همه درست انتخاب میکنن به جز من ... البته میدونم افکارم خیلی اغراق امیز میشه گاهی ...

خلاصه خیلی رنج کشیدم و فکر کردم من مجبور نیستم این رنجو تحمل کنم و میتونم همین امشب باهاش کات کنم . ولی باز اون حس همدردی و اون صداهای درونی که میگفت تو دیگه دردشو بیشتر نکن و این حرفا نذاشت عملیش کنم .

دیگه اینکه فشاری که میخواسیم به شوعرم بیاریم بهش وارد شده ... هم سکه رو گذاشتیم اجرا و هم باید نفقه این دوسالی که نبوده رو بهم پرداخت کنه ... و به لطف این فشار مالی به داداشم زنگ زده و گفته من میخوام توافقی جدا شیم ... عنتر ... این دوسال هم الکی عمرمو هدر داد که اخرش با غلط کردم بیاد بگه توافقی جدا شیم .... امیدوارم زودتر این کابوس تموم بشه

دیگه یادم نیس که چی میخواستم براتون بنویسم

Noor
© ناخوانا