هم اکنون بابام و صابخونه تو هال نشستن و دارن با هم حرف میزنن . در هرحالی که من از صب بیدارم و خونه رو جمع و جور کردم و جارو کشیدم و ظرفا رو شستم و وقت نکردم صبحونه هم بخورم . الان تو اتاقم و فشارم پایینه و حالم بده و دارم سعی میکنم حواس خودمو پرت کنم .
صابخونه و بابا صب اومدن که سقفی که نم زده رو درست کنن . تنها کاری که کردن گذاشتن یه لگن رو بوم بود . بابامم ۶ تا از لامپای سوخته رو عوض کرد و لامپ نو زد به جاشون . حالا یک ساعته که نشستن و دارن حرف میزنن و ول کن ماجرا نیستن و من در رنج و عذابم .
...............
دوشنبه شب مامان و داداش و خاله و پسردایی اومدن پیشم به مناسبت تولدم . ناراحت شدم که بابام بخاطر فوتبال نیومده و صدای درونیم هی میگفت برای بابات ارزشی نداری که نیومده دیگه .. دوست نداره .. همیشه همین بوده و ... به ط گفتم احساسات درونمو ...گفت دهنتو ببند خودت میدونی که بابات جور دیگه محبتشو نشون میده و کاراش حمایتیه و تو خیلی به پدر و مادرت گیر میدی و بس کن ... ط جدیدا خیلی رک و رو راست ساکتم میکنه قبلا یکم نازم میداد بعد حقایقو بهم میگفت :/ دیگه به درد غرغر و غیبت نمیخوره ط .
خلاصه اون شب هم گذشت
.........
دیروزم نخی رو دیدم . برای دیدنش خیلی رنج میکشم چون همه اش میترسم یکی ببینه ما رو باهم . میرم عقب ماشین میشینم همیشه تا برسیم به یه جای خلوت .
رفتیم کنار دریا تمرین رانندگی و تولدبازی :) تولد و ولنتاینمو یکی کرده بود . یه عروسک یودا گنده برام خریده بود و ۴ تا کادوی دیگه :) به همراه کلی هله هوله ... هی هم عذرخواهی میکرد که ببخش امسال دستم تنگ بود سال بعد جبران میکنم ... ولی من اینجوری بودم که چرااااا این همه چیز میز خریدی و همین عروسکه ترسناک بس بود دیگه :)) خدایی عروسکه خیلی ترسناکه و من از چشاش می ترسم در حدی که دیشب گذاشتمش تو اتاق که چشمم بهش نیوفته :))امیدوارم کم کم به حضورش عادت کنم . اخه من کیوتم نباید عروسک ترسناک کادو میگرفتم :))
بعد من کلا تا حالا ولنتاین نداشتم خیلی هم دوس داشتم که داشته باشم همیشه روز ولنتاین از شوعرم انتظار داشتم حداقل یه شاخه گل برام بخره یا یه چیز کوچولو ولی هیچوقت این کارو نکرد . همیشه هم روز تولدمو برام زهر مار میکرد .
ولی نخی باعث شد که خیلی خوشحال بشم و این روز همیشه یادم میمونه 🥲
حالا من براش چی بگیرم ؟ :/
اها یادم رفت اینو بگم ... یکم هم دعواش کردم که چرا برام چیزای کوچیک نخریدی من چجوری این چیزای گنده رو ببرم که همسایه فضولم نبینه؟ طفلی رفت برام کیسه زباله گرفته :)) وسایلو کردم توی دوتا کیسه زباله که ببرم بالا . از جلو کوچه مون که رد شدیم دیدم لامپ خونه همسایه ها خاموشه . خیلی خوشحال شدم :)) دم در پیاده ام کرد و با کیسه زباله هام رفتم بالا :))
..................
صابخونه رفت بالاخره
وقت غذاس