روز اول

دوشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۲، 23:42

خب روز اول از هدف گذاری‌ کوتاه مدتم به پایان رسید . سخت گذشت ولی گذشت . خوشحالم که با بستن چشام وارد روز دوم میشم .

Noor

ادرس لطفا

دوشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۲، 14:39

دلم میخواد چندتا وبلاگ خوب رو دنبال کنم و بخونم شاید ازشون یاد گرفتم و یه تکونی به افکارم دادم ...لطفا ادرس بذارید برام

Noor

۵ روز

یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲، 23:27

میخوام سعی کنم ۵ روز یه سری کارا رو انجام ندم . اگه موفق بشم میام و مینویسم و بعد ادامه میدم به بیشتر کردن تعداد روزها . الان فقط همین کار میتونه دلمو اروم کنه

Noor

ولنتاین؟

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲، 19:27

خب متاسفانه بنده در طول این ۳۱ سال عمری که از خدا گرفتم هرگز ولنتاین نداشتم به خاطر همین جای خالیش حس نمیشه . یعنی نمیدونم چجوری میشه باشه ولی حتما قشنگه دیگه . حالا کاری به اون ندارم اصلا ...

اومدم بگم دم عید که میشه یه خوره ای میفته به جونم که دلم میخواد همه جا رو تمیز کنم ولی خب من یه نفره نمیتونم . مثلا خواستم شیشه ها رو جدا کنم هرچی زور زدم نشد . بابامم که اومد نتونست یا شایدم بلد بود ولی جداش نکرد برام چون از قبلش بهم گفت ولش کن حوصله داریا ... منم دیگه تصمیم دارم بدون در اوردنشون تمیزشون کنم .

امشب میخوام دوتا از توری ها رو بشورم .

فردا دوستام قراره بیان پیشم . دلم میخواد با اونا وقت بگذرونم تا کمتر به م فکر کنم .

Noor

شما روز تعطیل چیکار میکنید ؟

یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲، 12:10

من از صبح مث افسرده ها افتادم یه گوشه . خب واقعا هم چند روزه که افسرده ام . انقد گریه کردم چشام پف کردن . سر درد هم دارم . اشتهام کور شده . خونه رو ریخت و پاش کردم و حوصله ندارم جمعشون کنم . مامانم زنگ زد که ف اینا اومدن میای اینجا ؟ عصبانی شدم از دستش . چون از قبل گفته بودم امروز رو میخوام تنها باشم ولی باز هم با دیدن اونا بهم زنگ زده ... چرا پدر و مادرا هیچوقت درک نمیکنن ؟ فکر میکردم بهار که بیاد حالم بهتر میشه ولی اضطرابم بیشتر شده از اینکه نمیدونم میخوام چیکار کنم ... میدونم ... ولی نمیدونم چجوری انجامش بدم ... باید دنبال انتقالی باشم بعد هم دنبال اسباب کشی ... و اینکه اصلا میتونم انتقالی بگیرم ؟اینا در کنار اینکه تنها موندم مضطربم میکنه . امیدوارم از اینم بگذرم ... اینم بگذره ....

Noor

این روزهام

سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲، 19:5

دوباره افتادم روی روتین تنهایی ... البته من الان به این پذیرش رسیدم که واقعا تنهام . وگرنه از قبلش هم تنها بودم‌فقط قبول نداشتم که تنهام . نمیخواسم قبول کنم. ولی دیگه تصمیم گرفتم که بپذیرمش و نق نزنم . روزا سختم‌نیست . شبا هم‌زیاد سختم نیست . اما وقتی لامپا‌ رو خاموش میکنم‌و میرم‌زیر پتوم و چشمامو میبندم که بخوابم ... از تنهایی خودم گریه میکنم . ولی من قویم . واقعا قویم انگار. حداقل از بیرون که اینطور بنظر میرسه . امروز خانم ف اومده بود و وقتی دید من انقدر شادم به زبون اومد که عاشق این روحیه اتم . البته این حرفش از سر خوشحال بودن برای من نبود .‌ یجوری داشت تیکه مینداخت بهم ... براش عجیبه که من دارم به زندگیم ادامه میدم ... خب چیکار کنم خانم ف؟ تو که جای من نیستی و جای من زندگی نکردی ؟ و من ناراحت چی باشم ؟ زندگی که توش حالم بد بود؟ الهی شکر که این زندگیم با همه سختیش می ارزه ... و من برای کسی که کنارش گذاشتم دیگه غصه نمیخورم ...

تازه دیروز که رفتم پیش س ... چون بعد مدت ها دیده بود منو گفت چاق شدی ... بزرگ شدی ... و چقد خوشحال شدم از شنیدن این حرفا ... همه تلاشمو میکنم لاغر نشم . بزرگ هم میشم . خوشگل تر هم میشم و همیشه میخندم . گریه هامم مال خودم

Noor

تولد امسالم

یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۲، 0:3

امسال هم مث پارسال روز تولدم همه اش دوندگی داشتم و خسته شدم ... اولش که سر کار بودم بعد دوساعت مرخصی گرفتم و بدو بدو رفتم دندونپزشکی و دندونمو خالی کرد و با صورت بی حس برگشتم خونه و نفهمیدم چجوری غذا خوردم و یکم خواب که نه جون دادم و بعدش رفتم کلاس و بعدش مامانم زنگ زو که ما میایم اونجا و خونه رو تمیز کردم و مهمونا اومدن و ... خوب که شام رو مامانم حاضر کرده بود و اورده بود ... کلی ظرف شستم و خلاصه جشن کوچولو گرفتیم و تامام شد همه چی .... این وسط فقط پیام م میتونست خستگیم رو در کنه که بهم پیام نداد و زنگم نزد و منم دیگه منتظرش نیستم و خودمو دارم برای یه سوگ جدید اماده میکنم

Noor

باز هم تولد

جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲، 15:46

فردا تولدمه ‌. پارسال این موقع ها حالم بد بود ولی به زندگی ادامه میدادم .... امسال حالم بهتره خدا رو شکر .... به زندگی ادامه میدم و سعی میکنم حالمو بهتر کنم ..... خدای عزیزم آرزوم فقط اینکه که تا سال بعد تموم شده باشه همه چی .... الان فقط اینه آرزوم ..... کمکم کن و دستمو بگیر .....

امسال آدمای جدیدی به زندگیم اضافه شدن و خیلی از ادمای بد ازم جدا شدن ... چقدر عجیب و قشنگ ... چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟ م ... لیلا خانم ... استادم ... فاطی ... ه .... خانم ف ... بنظر کم میان ولی تاثیر زیادی روی من میذارن ... تا سال بعد یعنی از این شهر میرم یا میمونم ؟ با م چیکارا میکنیم؟ یعنی ادامه میدیم ؟ کار جدیدم میگیره؟ میتونم بیشتر پول در بیارم ؟ به هدفایی که دارم میرسم ؟ خدای عزیزم برام خیر و خوبی بنویس لطفا در کنار خانواده و با سلامتی و دل خوش

Noor

موسیقی

سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲، 23:24

چرا میگن شنیدن موسیقی حال آدم رو خوب می کنه‌؟

پس چرا من هر موقع آهنگ گوش میدم مث ابر بهار اشک می ریزم؟ البته اشک ریختن هم حالمو خوب میکنه ولی خب لزومی نداره این دوتا پشت هم باشن که

البته اینکه احساس دلشکستگی دارم هم بی تاثیر نیست ..‌ چون اینجور وقتا میرم سراغ شنیدن آهنگ ... و ادامه اش میشه گریه دیگه .... خب این‌مسئله هم حل شد مث اینکه

Noor

روز پدر روز مادر

جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲، 21:51

خدا رو شکر که امسال بدون استرس ،بدون نگرانی، بدون اعصاب خوردی تونستم مامان و بابامو خوشحال کنم ...هر دو بار خودم تنهایی رفتم و کادوهاشونو انتخاب کردم و تقدیمشون کردم.... بدون وجود یه سر خور .... فک نمیکردم زندگیم بدون اون انقد آسون باشه واقعا .... حس استقلال زیادی دارم با اینکه کامل نیستم هنوز و کلی راه نرفته رو باید برم و میدونم که میتونم فقط باید موقعیتش پیش بیاد ... خدای عزیزم ممنونم.... وقتایی که اینجام... یعنی خونه مامان و بابام خوشحالم ... از شنیدن صدای خنده هاشون لذت میبرم ... اینکه میبینم حالشون خوبه و نگران من نیستن دیگه حالمو خوب میکنه ... خودشون هم حس میکنن که من از چه منجلابی در اومدم ... واقعا خدا رو شکر ... کاش شجاعتشو داشتم و این کارو زودتر انجام میدادم .... دوستان عزیزان نترسید از چیزایی که تو سرتون میگذره .... زمان حلش میکنه .....واقعا چیزایی که تو سرمونه بیشتر مواقع حقیقت ندارن به اون شدت

Noor

بهمن ماهی

جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲، 21:39

از اینکه ادرس وبلاگمو عوض کردم یکم ناراحتم الان . شاید یه روز برگردم به همون ادرس قبلیم . نمیدونم . بهمن داره مث برق و باد میگذره ... ماه تولدم ... یعنی چجوری میشه تولدم ‌؟ امیدوارم همه بهم پول بدن ... پول لازمم خب :)

Noor
© ناخوانا