گمشده پیدا شده

دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳، 18:59

چند روزی بودی که خودمو تحریم کرده بودم که پفک نخورم . نه به خاطر سلامتی . بخاطر اینکه پولامو خرج نکنم . ته برجه دیگه :/ ولی امروز گفتم گور بابای دنیا . خریدمش و دارم میخورم :/ حالا بیاید اینو براتون تعریف کنم ...

وقتی دانشجو بودم و تازه اینستا نصب کرده بودم ... اممم سال ۹۲ ... یه پیجی رو فالو کردم به اسم همایون . همایون هم گیلانی و یه سال از من کوچیکتر بود . وی عکاس بود . یا شایدم عکاسی خونده بود دقیق نمی دونم . مثل اینکه قبلا با خانواده بندر عباس زندگی میکردن . همایون عاشق دختر خانومی بود که ساکن بندرعباس بود . همایون اینا که برگشتن گیلان وی از عشقش دور افتاد . ولی هرچند وقت یه بار دوس دخترش میومد شمال یا همایون میرفت بندر . همایون از عشقش عکس میگرفت و پست میکرد و کپشن عشقولی میزد تنگش و من از دیدنشون خیلییییی ذوق میکردم . یه بار هم اتفاقی همایونو تو رشت دیدم ولی چون خجالتیم جلو نرفتم دیگه :/ دو سه سال بعد چون پیجم پرید همایونو گم کردم . کلیم سرچ کردم ولی پیداش نکردم . خیلی کنجکاو بودم ببینم اون عشق قشنگ ادامه داشته یا راهشون از هم جدا شده ....

این همهههه سال گذشت ....

امروز خیلی اتفاقی دوس دخترش رو تو اکسپلورم دیدم و زدم روش دیدم پیج همایونه و ایدیشو عوض کرده بود که پیداش نمیکردم ....

بچه هااااااا این دوتا فسقلی که الان دیگه فسقلی نیستن و کلی بزرگ شدن مهاجرت کردن ترکیه و امسال اونجا باهم ازدواج کردن ... اگه بدونید چقد ذوق کردم :(( فالوشون کردم که دیگه گمشون نکنم

چی میشه خدا به همه این عشق قشنگ و درستو بده ....

Noor

دورهمی

یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳، 18:18

سلام چطورید ‌. دیروز بعد مدرسه تکالیف بچه ها رو فرستادم تو گروه و یه ناهار عجله ای خوردم و ظرفا رو شستم . نزدیکای ۳ سید اومد پیشم . از سر کار و شهر خودشون اومده بود . نماز خوند و لباس عوض کرد . یکمی بعد ما هم اومد . حاضر شدیم رفتیم شهر ز اینا . هر دفعه که میریم اونجا خونه ز رو گم میکنیم . کلی بالا و پایین کردیم شهرو با اینکه همه اش یه خیابون صاف بود و ما پیداش نمیکردیم :) خلاصه ز اومد سر خیابون و برش داشتیم . رفتیم سورتمه سواری تو دل جنگل . دوس نداشتیم سورتمه بشینیم اما ز مجبورمون کرد و برامون بلیت خرید . من با ما نشستم . فرمون دست اون بود . خیلی خیلی خوش گذشت و هیجان انگیز و زیبا بود تو اون جنگل پاییزی سورتمه سواری کردن. از دیشب ۳ بار فیلمی که گرفتمو تماشا کردم و همه اش یه جون به جونام اضافه میشه :)

بعدش رفتیم ساحل . وای ماه نارنجی تو اب دریا یک خودنمایی میکرد که نگممممم . سرد شد . رفتیم تو ماشین چایی خوردیم .‌بعد رفتیم یه جای کوچولو شام خوردیم . این پیتزاهای بیرونی با اون همه پنیر اصلا به من نمی سازن . بعد شام شوهر ز اومد دنبالش و رفتن . ما هم برگشتیم شهرمون . ما منو سیدو رسوند خونه من و خودش رفت . منو سید کلیییی حرف زدیم . در حدی که من از بی خوابی و پرحرفی و اون شام مزخرف حالت تهوع گرفته بودم . تا خوابیدم شد ۱ . صبحم ۶.۵ با یه حال کثافتی بیدار شدیم . رنگمون پریده بود . اماده شدیم صبحونه خوردیم و سید رفت سرکار و منم اومدم مدرسه . امیدوارم سید بیشتر بهم سر بزنه :(

Noor

بی عنوان

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳، 12:35

چه هوای قشنگیه . رفتم تو حیاط از برگا و درختا و گلا کلی عکس گرفتم . به مادر و پدر و برادرم نگاه میکردم و خدا رو شکر می کردم که دوباره ارامش داریم . دیشب خواب شوعر سابقمو دیدم . خواب دیدم فقیر شده بود و لباسای داغونی پوشیده بود و برای مادرش خرید کرده بود و داشت براش می برد :) بعد تو خواب هم ازش کینه به دل داشتم ولی بازم دلش براش می سوخت . امروز فکر می کردم خدا رو شکر که این ادم از زندگیمون حذف شد . چقد باعث عذاب و ناراحتیم بود و ناراحتی من باعث عذاب و ناراحتی خانواده ام . و بازم فکر کردم که با اون همه رنجی که برام همراه اورده بود اما خانواده ام هیچوقت بهش بدی نکردن . واقعا انسان بی لیاقتی بود .

دیروز نتونستم با مشاورم حرف بزنم برنامه هامون باهم اکی نبود . افتاد برای هفته بعد . خوشحال شدم چون پول نداشتم :))

Noor

پن شمبَ

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳، 13:31

امروز کیک محبوب من رو دیدم . دلم گرفت . ای بابا . تفو به این زندگی .

یه قابلمه ذرت بوداده خوردم و الان دیگه اشتها ندارم . این هفته فقط یه بار ناهار پختم . دوبار مامانم غذا فرستاد برام . هر غذا رو به دو نیمه تقسیم کردم و ۴ تا ناهار رو پوشش دادم :) اگه پولامم اینجوری خرج میکردم الان میلیونر بودم ‌. پس اندازم هی کم و کمتر میشه . قیمت طلا هم که اومده پایین . بنظرم به جای ماشین برم یه دستبند بخرم برا خودم که حداقل این پولو الکی خرج نکنم :( عح

مامان نخی دو روزی رفته رامسر و خونه شون خالی شده :) حالا میگم خالی شده فکر بد نکنید :/ منظورم اینه این دوشب تونست از خونه بهم زنگ بزنه . بهش یاد دادم با گوگل میت تصویری بزنگه . خیلی خرسند بود :) این زنگ زدن باعث میشه که ادم همه حرفاشو بزنه دیگه روزا دلم نمیخواد بهَم پیام بدیم :))

ولی هرچی جلوتر میریم حس میکنم نخی برام معمولی تر میشه و دیگه ازش بدم نمیاد اونقد و من ادمای معمولی رو دوس دارم ^-^ حالا میدونم انقد معمولی میشیم برای هم که اخرش نخی میشه داداشیم :))

به مشاورم پیام دادم . حرفیم برای گفتن ندارم ولی چون قول دادم مشاوره هفتگیمو قطع نکنم بهشون پیام دادم . البته فک کنم سرشون شلوغه چون جواب ندادن . شاید کنسل بشه :)

Noor

رفت و برگشت

چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳، 20:2

بعد از مدرسه سریع ناهار خوردم و ساعت ۲ از خونه خارج شدم به سمت رشت .اولین بار بود که بدون معطلی ماشین حرکت می کرد .چون مسافراشو سوار کرده بود . ۳.۵ رسیدم رشت . نوبت لیزر داشتم . قدم زنان رفتم تا اونجا . یکم منتظر نشستم تا نوبتم شد . هر بار که میرم زیر دستگاه به جهان فانی فکر میکنم و تصمیم میگیرم زندگی رو سخت نگیرم و به ادما محبت کنم و نمازخون بشم چون لیزر خیلی دردناکه :))) بعدش با دست و پایی تاولی دوباره قدم زدم تا سرخیابون . انقدر همه چی برام دلگیر بود که نگم . سوار تاکسی شدم و رفتم ایستگاه . اونجا هم بدون معطلی ماشین حرکت کرد . تو دفتر ایستگاه بهم گفتن کرایه رو با راننده حساب کن . راننده خواست کارتمو بگیره و بده به یه اقایی که بیرون از دفتر ایستگاه کارت خوان داشت . با دیدن قیافه ی اون اقاهه و خنده هاش تصمیم گرفتم کارتمو بهش ندم . به راننده گفتم برات کارت به کارت میکنم . سوار ماشین شدیم .‌ راننده و دوتا مسافر عقبی که یه اقای پیر و یه خانوم حدودا ۴۰ ساله بود ترک بودن . حالا من هرچی درخواست رمزو میزدم بانک رمز نمیداد . اینا هم ترکی حرف میزدن و می خندیدن و منم که نمی فهمیدم چی میگن توهم زده بودم که راننده داره بمن میخنده حتما :/ چون بهش برخورده بود که کارتو بهش ندادم . چیزی نگفتم ولی یه چش غره بهش زدم و دیگه نخندید :)) زنگ زدم به داداشم گفتم کرایه رو حساب کنه . حساب کرد . به راننده گفتم بانک رمز نمیداد . گفت باید گوشی رو خاموش روشن کنی درست میشه ... خلاصه رفتیم و رفتیم یهو خانومه شروع کرد ترکی یه چیزایی رو با نگرانی گفتن و هی پیامکشو و کارت بانکیشو نشون راننده میداد . فقط فهمیدم ۲ تومن از کارتش کم شده که نمیدونس چرا کم شده . راننده هم میگفت یا قسط بانکه یا هکت کردن :)

حالا اون وسط من احساس میکردم یه خارجیم که اومدم کشور غریب و دارم سعی میکنم با این بیگانگان ارتباط بگیرم . دیگه نمی دونم ته بحثاشون چی بود . من پیاده شدم و اومدم خونه و اونا تا اردبیل با هم همسفر بودن . ۷:۱۵ رسیدم خونه .بی معطلی .

Noor

روزهای تکراری

یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳، 23:5

این روزا خیلی تو خودمم . گریه نمیکنم . خوشحال هم نیستم . همه اش به سکوت میگذره . حتی تلویزیون رو هم روشن نمی کنم . تو دفترم دوماهی میشه که ننوشتم . الان میبینم کم کم اینجا نوشتن هم برام خسته کننده شده . احساس میکنم امسال خیلی بی فایده بودم . کاش برم پی کلاس خوشنویسیم رو بگیرم . ولی پول ندارم تا خرخره تو قسطم . دلم نمیخواد پس اندازمو خرج کنم .

امروز یکی بهم پیام داد برای کلاس خصوصی و با اینکه از این کار خوشم نمیاد ولی قبول کردم چون به پولش نیاز دارم . امیدوارم تجربه خوبی بشه حداقل .

Noor

قرار با پسر نخی

جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳، 13:18

سلام علیکم‌. اومدم سوپرایزتون کنم . من دیروز با پسر نخی قرار گذاشتم :|

عرضم به حضورتون که بنده بعد از صلاح مشورت با مشاورم که ایا بنده میتونم در جهت اشنایی با کسی گام بردارم و ایشون گفتن اگر احساس میکنی به چنین چیزی نیاز داری ، بله ... منم قرارو گذاشتم :|

حالا از شانسم دیروز تو اداره هم کارگاه مهمی گذاشته بودن . از صبح با ه رفتیم کارگاه . مگه تموم میشد . ۱۱.۵ یه زنگ تفریح بهمون دادن و ما هم سریع اومدیم بیرون و اسممون رو تو لیست نوشتیم و فرار کردیم . حالا این وسط مجبور بودم به ه بگم که دارم میرم رشت و نمیتونم تا اخر کلاس بمونم و عجله دارم .گفتم میخوام برم پیش دوستام . اونم پیله کرده بود که رفتی رشت چایی محلی از میم بگیر بیار برا مدرسه . عییییی از اینکه بخوام دروغ ببافم بیزارم خیلی شرایط بدی بود برام. حالا تصمیم دارم شنبه بگم کلا رشت نرفتم و برنامه کنسل شد که دیگه این قائله بخوابه :| امیدورام گندش در نیاد عح عح عح

بعله بدو بدو حاضر شدم و تا رسیدم ۱.۵ بود . یکم هم تقصیر پسر نخی بود که من اونقد هول شدم تا برسم به رشت . چون برخلاف برنامه دو سه ساعت زودتر رسیده بود :/ من همه اش معذب و استرسی بودم که اون اونجا معطل منه :/ در صورتی که اصلا نباید به خودم استرس وارد میکردم بمن چه که اون زودتر رفته :/ والاع

خلاصه رسیدم . اصلا هم از دیدنش استرسی و هیجانی نشدم . برای خودمم عجیبه که من چجوری به مرور زمان تونستم انقد بر احساساتم مسلط شدم :/ عوضش اون طفلی خیلی هول کرده بود و هیجانی شده بود و تند تند حرف میزد و هی بامزه بازی درمیاورد و چشاشم قلبی قلبی شده بود از دیدنم :))) پسر بدی به نظر نمیومد . هرچند که هیجاناتش جلوتر از من بود و این ناراحتم میکرد . یکم ریزه میزه بود ‌. خسیس نبود و خیلی به فکر راحتی من بود. البته به قول ط اولش همه اینطورین :) ولی شوعر من از اولشم اینجوری نبود و خساستش از ابتدا هویدا بود :/ پس همه اینطوری نیستن . تیپش خیلی ساده بود و همه اش بهم میگفت ببخش که من انقد ساده اومدم :) فک کنم من زیادی تیپ زده بودم که به بچه چنین احساسی دست داده بود :)

نخی هم بهم گفت تو چت خیلی خشک و خشنم ولی در واقع خیلی مهربونم و اصلا هم شبیه عکسام نیستم و خیلی به زبون خودم گوگولی و نازنازیم :))

حالا میدونید اون مدلی که در خیالاتم از یه مرد ایده ال ساختم نبود و من نمیدونم انسون باید سریع دیگرانو کنسل کنه تا ایده الشو پیدا کنه یا به شناخت ادامه بده شاید اون طرف مناسبش بود :| جدی من برای ورود به یه رابطه و ارتباط با مردا گیج میزنم . این هفته هم باید مشاوره بگیرم . مشاورم یه چیزایی رو در من کشف میکنه که من بهشون واقف نیستم .

Noor

انگیزه

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳، 23:16

امشب با مشاورم حرف زدم . درباره دیشبم و دوستم ... گفت انگیزه دوستت چی بود از این حرفا ؟ گفتم مراقبت از من ... گفت تمام ... گفت تو ناراحت شدی چون خودت خودتو قضاوت کردی ... چون تو از ناخوداگاهت دوستت رو مثل والد سرزنشگرت دیدی ...

دیدم چقد درست میگه .

امشب خیلی چیزا یاد گرفتم . ‌کاش فراموشم نشه و بتونم به کار ببندم ... هم درباره اطرافیانم و هم در مورد شاگردای کلاسم ... " انگیزه "

ما باید به انگیزه ادما خیلی توجه کنیم اونوقت خیلی از مسائلمون در رابطه با ادما حل میشه ...

Noor

دایه مهربون تر از مادر نباشید

سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳، 22:34

از اینکه دوستام برای زندگیم نسخه بپیچن بیزارم . از اینکه فک کنن خودشون عقل کلن بیزارم . از اینکه بهم بگن فلان کارو نکن چون خودشون فلان کارو نمیکنن بدم میاد . خب شما هم کارایی می کنین که من دوست ندارم ولی هیچوقت نمیام بگم این وحی منزله و چون من نمیکنم شما هم نکنید . از دست دوستم عصبانیم . از دست خودمم عصبانیم . چرا هر کاری میکنم میرم بهش میگم ؟ همین که به مشاورم بگم کافیه چه لزومی داره به اون بگم ؟ عح

Noor

کسی ماه نمیخواد ؟

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳، 19:19

یه جای دنج تو خونه ام پیدا کردم . حالا اینکه میگم پیدا کردم منظورم این نیست جایی بوده که من ندیدم و تازه کشف کردم ... نه ‌‌‌... منظورم سمت چپ مبله :))) همیشه سمت راست می نشستم و دنج نبود . الان می بینم سمت چپش چقد دنجه و جون میده واسه کتاب خوندن و خوراکی خوردن :))

دیشب بازم کلی پول از حسابم خارج کردم برای تولد میم ... دیگه تا اخر ماه فقط ۲۰۰ تومن دارم :/ اگه خرج اضافه ای پیش بیاد باید از پس اندازم بردارم :( عح ... چی میشه ماه بعد اسم من واسه قرعه کشی در بیاد ؟ هوم ؟ چی میشه ؟

راستی شما ماه نمیخواید ؟ :)) هر موقع به بی پولی می خورم دنبال مشتری می چرخم :)) اگه برا دوست دختراتون یا دوست پسراتون یا برای خودتون دنبال یه ماه بزرگ و نورانی هستی من برات می سازمش :))‌

Noor

گیلانِ کوچک

یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳، 17:37

گیلان واقعا کوچیکه :) پنج شنبه که الف اینا اینجا بودن درباره پیدا کردن خونه برای برادرش و خانومش تو شهر خودشون صحبت میکردن . من گفتم ع اتفاقا دوستم ز هم همشهری شماست و میخواد از خونه ای که نشستن بلند بشن و صابخونه پولشونو نمیده و میگه تا مستاجر جدید نیومده پول ندارم بهتون بدم و دوماهه این بندگان خدا اسیرن و چه خوب میشد اگه میرفتین خونه اونا رو هم میدیدن . که گفت نه احتمالا همین خونه ای که امروز دیدیم رو قرار داد ببندیم .... جمعه با ز و شوهرش رفتیم مراسم . وقتی برگشتیم گفتم بالا شیرینی دارما بیاید بریم چایی بخوریم :) اومدن . حرف زدیم و حرف زدیم . یهو حرف خونه و صابخونه و برادر دوستم شد ... شوهر ز گفت فامیلی شوهر دوستت چیه گفتم فلان چیز ... گفت مکانیکه ؟ گفتم اره ... گفتن ععععع اینا دیروز اومدن خونه ما رو دیدن :))) عکسشونو نشون دادم گفتن ارررره همینا ... زنگ زدم به الف گفتم از خونه خوشتون اومده بود ؟ گفت اره میخوایم قرارداد ببندیم ... چقد ز و شوهرش خوش حال شدن :))بله گیلان خیلی کوچیکه و دوتا از دوستای من که اصلا همو نمی شناسن به طور اتفاقی اینگونه همدیگه رو ملاقات کردن :))

Noor

پول پرانی

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳، 19:18

وقتی از کار برگشتم دنیایی از ظرفای کثیفو شستم . خیلییییییییا ... مگه تموم میشد ؟! در کنارش ناهار هم پختم و ظرفای مهمونی رو گذاشتم سرجاشون . رو گاز رو سابیدم و بعد ناهار خوردم . ظرفای ناهارم شستم که دیگه برم استراحت. انقدر گرم شده بود امروز که بخاری ها رو خاموش کردم . حتی نتونستم تو هال بخوابم چون خیلی پر نور بود . رفتم تو اتاق که تاریک بود . بعدشم که بیدار شدم یه تپه تکلیف تصحیح کردم . حالا پروژه ی ناهار فردا رو پختن مونده :// عح عح عح

از حسابم کلی پول خارج کردم غصم شد:( چون به میم گفتم پول مرغایی که خریده بودن رو خودم میخوام حساب کنم و لباسمم داده بود بخار برام . داداشمم برام کلی تنقلات گرفته بود که پول اونم زدم . اصلا مهمونی گرفتن در این دوره زمونه صرف نمیکنه ها :/ اونم مهمون ناخونده :)))) حالا فردا هم تو مدرسه بازارچه داریم باید از بچه ها چرت و پرت بخرم که انگیزه بگیرن ... نمیشه من فردا نرم مدرسه ؟ :)))

Noor

شلوغ پلوغ

جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳، 12:41

غروب الف و شوهرش و دختر کوچولوشون زودتر از بقیه رسیدن . یه ساعتی گذشت ط و میم و شوهر میم هم اومدن . خونه رو گذاشتیم رو سرمون . من فقط برنج و سالادو درس کردم . بقیه کارا رو خود بچه ها انجام دادن . شوهر میم منقلو گذاشت تو بالکن و با میم و الف رفتن اونجا و مشغول کباب درست کردن شدن . یهو دیدیم خونه دو دود برداشته . گفتم اخه بچه ها چرا نرفتین تو حیاط ؟ گفتن فک کردیم تو حیاط اجازه نداریم کباب درس کنیم :/ .... مرد همسایه دیگه کم مونده تو حیاط یه واحد نو برا خودش بسازه اونوقت اینا فک کردن من نمیتونم تو حیاط کباب درس کنم :))))

بعد شام فهمیدم نصفه خونه مو دوده زغال برداشته ... سرامیکای جلو در بالکن سیاه شده بود ... کلی فحششون دادم و سعی کردم تا جای ممکن تمیزش کنم . شوهر میم هم بالکنو برام تمیز کرد . دیگه بقیه شو هم سعی کردم نادیده بگیرم .

الف اینا موقع خواب رفتن خونه شون . ما هم تا ۳ بیدار موندیم و حرف زدیم . صبحم ۸ بیدار شدیم چون بچه ها باید برمیگشتن . اونا رو راهی کردم و بعدش تا ۱۱ خوابیدم . جونم انگار تب داره همه اش گرممه . یکی دوساعت دیگه باید برم چهلم شوهر سید . اخر هفته خیلی شلوغی بود و اصلا وقت نشد یکم ریلکس کنم.

Noor

مهمونی ناگهانی

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳، 14:8

کارم در اومد . با این وضعیت اسفتاکم پاشدم نم نم خونه رو تمیز کردم . یکم سوپ گذاشتم . تازه نشسته بودم و برگه های بچه ها رو برداشتم که تصحیح کنم یهو میم پیام داد ما امشب میایم اونجا :/ به الف اینا هم بگیم بیان ؟ منم تو امپاس گفتم بیاید خوشحال میشم اره اره به اونا هم بگین بیان :/ ولی راستش فقط ده درصد خوشحال شدم :/ چون هم ناگهانی بود هم وقتی پریودم اعصابم به شلوغی نمیکشه و هم تدارکات مهمونی مهیا نیست ... حالا خوبه دوستام درکشون بالاس خودشون مرغ میخرن میارن کباب میکنن :) منم زنگ زدم مامانم گفتم یکم میوه بفرسته برام . اصلا توان بیرون رفتن و خرید کردن ندارم . تو این هاگیر واگیر نوبت مشاوره هم گرفتم :/

Noor

مصدوم

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳، 10:37

حالم خوب نیست . صبح یه دور گلاب به روتون بالا اوردم . معده ام می پیچه . کلی کار دارم و هیچ کدومو نمی تونم انجام بدم. از صبح همینطور به پتوم میچیدم و دراز کشم . حتی حوصله ندارم برم زیر کتری رو خاموش کنم . دلم فرنی میخواد . خونه مامانمم نمیرم احتمالا . حوصله ی جابه جایی ندارم . فردا هم چهلم شوهر سیده باید بریم اونجا با بچه هت . این وسط جلسه مشاوره هم دارم ... نمیشه ادم دراز کش مشاوره بشه ؟

Noor

روز پرچانگی

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳، 22:21

روز شلوغی داشتم . تندی ناهار خورد. خسته و کوفته حاضر شدم رفتم ایستگاه . مامان مهرسام دانش اموزم باهام هم مسیر شد . تا خود رشت حرف زدیم . بینیشو تازه عمل کرده و داشت میرفت دکتر . کلی خندوندمش :)) هرموقع با یکی زیاد گرم میگیرم بعدش با خودم میگم ووووی چته چرا انقد صمیمی شدی با طرف ترمز کن بابا ... مخصوصا اینکه طرف مامانه شاگردته ... ولی خب من از پارسال از این خانم خوشم میومد :) تازه کرایه مو هم حساب کرد خیلی خجالت کشیدم :( معذب شدم ...

بعد رفتم بوتاکسو زدم و برگشتم ... یه ساختمونی تو رشت هست به اسم ساختمون دانا که پره دکتره . برگشتنی رفتم اونجا چون ط و میم و ش اونجا بودن . ش نوبت دکتر داشت بخاطر چشاش که سکته بینایی کرده ... منم رفتم پیششون ... مطب قیامت بود ... یک ساعت پیششون نشستم تو نوبت ... کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم تو همون شرایط . بچه ها گفتن شب پیششون بمونم ولی اعصابم نمی کشید اصلا .مخصوصا اینکه اصلا معلوم نبود اونا تا کی باید تو صف وایسن . به سکوت و ارامش نیاز داشتم . خداحافظی کردم . رفتم ایستگاه .ماشین زردا نبودن. یه ربع نشستم دیدم داره دیر میشه . رفتم ایستگاه ماشینای غیر زرد . خطریا . اولین بارم بود که برگشتنی از اونجا میومدم . یه خانمی بغلم بود که خیلی باکلاس بود و سر صحبتو باهام وا کرده بود و داشت امار جد و ابادمو کم کم درمیاورد که خدا رو شکر به مقصد رسیدیم و پیاده شد. بعدش راننده شروع کرد به راهنمایی کردن من که اره فلان ساعت از فلان جا بیا و ال و بل ... وای از این حجم از تعاملی که امروز با ادمای مختلف داشتم سرم داره میترکه ... دلم میخواست با هیشکی حرف نزنم ... این مسیرو برم و برگردم و ریلکس کنم ولی دهنم سرویس شد تا رسیدم خونه ... وقتایی که زیاد حرف میزنم شروع میکنم به سرزنش خودم ... حتی الانم اینجا خیلی حرف زدم ولی اینا رو باید می نوشتم تا اروم بشم ...

Noor

راهبر حال بهم زن

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳، 13:26

از راهبر اموزشیمون بیزارم . دوساله تو این مدرسه ام هربار که میاد کلی حال بد و انرژی منفی میذاره رو دلم و میره . هر بار که میاد قیافه شوعرمو میاره جلو چشمم و میره ... هربار که میاد خاطرات بد گذشته مو زنده میکنه و میره ...

امروز دوباره دیدم با ف داره پچ پچ میکنه . فهمیدم درباره من حرف میزنه . به ف گفته بود : نوری چیکار کرد ؟ کارشون به کجا رسیده ؟ وای پسره خیلی پسر خوبی بود ...حیف...

ف هم گفته بود من خبر ندارم ما درباره زندگی خصوصی نوری سوال نمی کنیم ...

با هرزبونی هم بهش میگیم فضولی نکن بازم نمی فهمه ...

بدترین قسمتش برام همینه که میگه "وای پسره خیلی پسر خوبی بود ... حیف .... " دوس دارم یه بار بهش بگم اگه انقد پسر خوبیه چرا دخترتو نمیدی بهش ؟ والا دوماد به این خوبی رو چرا از دست میخوای بدی ؟

یه جوری میگه پسر خوبیه انگار من دختر بدیم :/ زنیکه . البته حق هم داره اخه می دونید شوعر من واقعا هم برای زنای دیگه خیلی خوب بود . کافی بود جایی یه زنی دختری خانومی چیزی ببینه تا جونشو براش فدا کنه ... زبون بریزه و لاشی بازی در بیاره ...

فقط من براش زهراگین بودم انگار

امیدوارم زودتر از این خراب شده برم

Noor

دستخوش هورمون ها

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳، 21:39

وارد فاز خواب عمیق و گزگز پا و سگ افسردگی و بعله به پریود نزدیک می شویم شدم . دوس دارم بشینم قد خر گریه کنم ولی هی میگم نکن ادم باش .

فردا بعد مدرسه میخوام برم رشت گوشه چشامو بوتاکس کنم . خوشحالم که قراره از خونه خارج بشم . امیدوارم فردا حالم بد نباشه از نظر جسمی .

ز هم پیام داد که میای فردا بریم رشت خرید کنم ؟ گفتم اومدنو که میام ولی من ساعت ۵ باید مطب باشم و نمی دونم تا کی باید اونجا منتظر بشینم . احتمالا اون با شوهرش بره منم تنها و کارم که تموم شد بهش ملحق بشم . خدا کمکم کنه فردا خرید مرید نکنم :/

یکی بیاد باهم گریه کنیم :(

Noor

خواب بد

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳، 15:23

از دیشب دپرسم . به سید پیام دادم گفت وقتی میرم خیابون از ادما بدم میاد که انقدر خوشحالن و من انقدر غمگینم . میگفت چرا زندگی من اینطوری شده ؟ میگفت حتی به ادما حسودی می کنم که سر خونه و زندگیشونن . وقتی پیامشو خوندم قد خر گریه کردم . همه این احساست رو خودم تجربه کرده بودم و برام خیلی اشنا و دردناک بود ...

هرچیم بگم دردش که کم نمیشه ... فقط زمان میتونه حالشو بهتر کنه ... امیدوارم صبور باشه :(

شب خواب دیدم که رفتم یه ساختمون بزرگ پر از تک صندلی . بچه های دوره راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه اونجا بودن . همه ی اونایی که اون دوران باهاشون رقابت داشتم ... انگار جلسه کنکور بود . دیر رسیده بودم . نمی تونستم صندلی خودمو پیدا کنم . برگه هم نداشتم . همه این استرسایی که تو خواب تجربه کردم از دوران کنکور کوفتی برگشت بهم . حالا تا اینجا خوب بود همه چیز . من کنار یه در شیشه ای ایستاده بودم . یهو شیشه درسته از جاش دراومد و صاف افتاد روی ساق پاهام و من از ترس نمی دونستم چیکار کنم ... شیشه توی پام بود و خون میومد ... حالا تو اون شرایط نمی دونم چرا شلوارک پام بود :)) ... تو همون وضعیت ترسناک در حد چند ثانیه چشمم افتاد به بابام که جلوم بود و فقط از اون انتظار داشتم که از اون شرایط خلاصم کنه و شیشه رو از روی پام برداره ... بعد از خواب پریدم

پاهام سر شده بود و دردو توش حس می کردم . پاشدم صدقه گذاشتم کنار و یکم پاهامو ناز کردم و دوباره خوابیدم .

Noor

ای بابا ...بی عنوان

دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳، 20:33

امروز بالاخره عزممو جزم و بعد از یه خواب عصرگاهی عمیق، پا شدم رفتم پیش سپید . یک سره حرف زدیمممم و چرت و پرت گفتیم . یه ژاکت ازش خریدم که خیلی بی کیفیته :) بهش نیاز هم نداشتم ولی خریدم دیگه . هم دوس داشتم کمکی بهش باشه و هم اینکه یه تنوعی به لباسام داده باشم :/ همونجا هم پوشیدمش و باهاش اومدم خونه :)) وقتی میام خونه به خودم میگم چرا رفتی بیرون ؟ چرا چرت و پرت میخری‌؟ چرا پولاتو هدر میدی ؟ خیلی مایه داری مثلا ؟ این همه لباسو جمع کردی که چی ؟ البته من هیچ وقت لباسا رو جمع نمی کنم و هرچیزی که نمی پوشم رو بسته بندی میکنم که برسه دست کسی که بهش نیاز داره . حتی اگه نپوشیده باشمش. پیشنهاد میکنم که شما هم دست از سر لباسایی که نمی پوشید بردارید . هم احساس سبکی به انسون دست میده هم اینکه تو کمدتون جای بیشتری باز میشه :)

بعدش اینکه کلی دارم :(

بعدش هم اینکه حوصله ندارم :(

بعدشم اینکه با نخی اشتی کردم :/ ولی دیگه زیاد باهاش حرف نمیزنم .

Noor

یکم هم از مدرسه و بچه ها

یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳، 19:44

می خواستم برم بیرون اما نرفتم . افتادم به جون خونه و بشور و بساب و الکی پر کردن وقت . الانم برگه های امتحان ماهانه رو دور و برم ریختم . بچه های کلاس دومم رو چون پارسال خودم باسواد کردم و خوب همه چیو یادشون دادم تصحیح کردن برگه هاشون برام لذت بخش که نه ، سریع انجام میشه :) . اشتباهات خیلی جزئی دارن و مجبور نیستم کلی نکته اموزشی بنویسم و حرص بخورم . تند تند تیک میزنم و ستاره می کشم براشون و بعد هم میرم تو کلاس ازشون تعریف می کنم که شما خیلی خوبین :)) برای بالا بردن ارزش کارشون اینم اضافه کنم که اینا اولین امتحاناتی هستن که تا حالا ازشون گرفتم . چون تو کلاس اول هیچ امتحانی نمی گیرم :))

یه جدول الفبا هم باید درست کنم برای کلاس اولی هام ... حالا اصلا حوصله کلاس اولیامو ندارم :( خنگولای ریز

شپشو هم امروز اصلا سرش تمیز نشده بود . پره شپش . عح . فک کنم مجبور بشیم بگیم یه هفته مدرسه نیاد . چون پدر و مادر بی نهایت بیخیالی داره که هرچی میگیم به یه کتفشون نیست .

Noor

طلا و شپش

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳، 18:6

ای خدا من دیگه نمیدونم ...

طلا چرا اومد پایین ؟ ناراحت شدم :( منتظر بودم تا ۵ برسه برم بفروشم ... به قول ط چقد حریص :)

حالا بنظرتون دیگه بالا نمیره ؟ من ماشین میخوام خب :(

.........

امروز ف روی سر طاهر شپش رو نشونم داد . شبیه اشک بود و قهوه ای رنگ . بعد هم بهش شامپو داد که بره بشوره سرشو ... اومدم خونه انقد ترسیدم هی بین موهامو میچرخیدم . هر سال استرس همین داستان شپشی شدن رو باید تحمل کنم :( بعد رفتم دسشویی از اینه اونجا یه چیزی رو سرم دیدم شبیه اشک بود نمی دونم شپش بود یا نه :/ خیلی ترسیدیما پریدم تو حموم :/ خدا به خیر کنه

Noor

لطفا پیگیر نباشید

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳، 14:18

دوست عزیز دست از خوندن اینجا وردار قبل از اینکه ادرسمو از دستت عوض کنم😂 ممنون

Noor

جونور بازی

جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳، 14:25

امروز هوا خیلی ناناسه . افتاب درخشانه و هوا مطبوع . روی کوه ها برف دیده میشه . من ۱۲ساعت خوابیدم از دیشب . کلی خواب دیدم . همه برخواسته از ضمیر ناخوداگاهم . تخلیه ذهنی شدم انگار . گاهی اینجوری میشم و حس خوبیه برام با اینکه اینجور خواب ها نشات گرفته از ترسهامه ..

امروز تو حیاط مامان اینا یه جوجه تیغی کوچولو رو که به توری نخی باغ گیر کرده بود و تورو دور گلوش پیچیده بود و داشت خفه میشد رو دیدم . بدو بدو رفتم بالا قیچی و دستکشو برداشتم و مامانمو مجبور کردم بیاد پایین نجاتش بده :) اخه خودم می ترسیدم . نفس اخرش بود طفلک .. مامانم فک میکرد مرده :( ولی خدا رو شکر زنده بود و کم کم نفسش بالا اومد . خودشو مچاله کرد . گذاشتیمش یه گوشه نیم ساعت بعدش رفتم بهش سر بزنم دیدم رفته خدا رو شکر .

بعد افتادم دنبال گربه ها ... گربه مشکیه بالاخره باهام دوست شد . کلی نازش کردم . کلی خودشو به پاهام مالوند . از دستمم غذا خورد . به اون یکیم غذا دادم و نزدیکش نشستم ولی اون میترسه از اینکه بهش دست بزنم . جدی راس میگن گربه ها واسه افسردگی خوبنا . هنوزم حس خوب نرمی بدنش تو دستامه و حالمو خوب میکنه .

Noor

دوست عزیزی که از صبح انلاینه :/

جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳، 11:7

بچه ها یکی تو صفحه منه و داره کلی از پستامو میخونه ... :/ چرا اخه ؟ چیزی اینجا هست که برای شما جالب توجهه دوست عزیز؟ :/ امارگیری ؟

Noor

غمبرک اعلا

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳، 22:6

اومدم خونه مامانم . یکم حالم بهتر شد . مامان بابام باهم اشتی کردن و حرف میزنن و میخندن . خوشحالم از دیدنشون . امروز روز بسیار دپرسانه ای بود برام . بطالت محض . وقتی افسرده میشم همه اش کله ام تو گوشیه و دلم میخواد بخوابم . خوابمم میاد حتی الان . گاهیم وقتی دپرسم رو میارم به خریدای اینترنتی . امروز اون کیف قهوه ای رو تو اوج غمم سفارش دادم :/

اها یادم رفت بگم ... پسر نخی رو از پیجم ریموو کردم بعد نوشتن‌ پست قبلی . البته قبلش علت ناراحتیمو گفتم . شاید اگه رفع سوتفاهم یا عذرخواهی میکرد حل میشد ولی انگار خودشم ناراحت بود یا شایدم‌نبود ولی به هرحال عکس العملشم معقول نبود . خلاصه که رفتم تو فاز غم دیگه عح عح

بهتون گفتم ارتفاعات برف اومده ... یه اقای چوپانی تو شهرمون تو برف گرفتار شده و فوت شده خیلی ناراحت شدم :( یه پسر بچه ۱۲ ساله هم همراهش بوده که خدا رو شکر زنده است ... :((

Noor

گاهی مغزم از کار می افته

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳، 12:35

دچار بی انگیزگی شدم . تنها کار مفیدی که امروز انجام دادم حرف زدن با مشاورم بود . البته حرفایی که میخواستم بزنم رو هم حتی نزدم . می خواستم ازش بپرسم که من می تونم با یکی وارد رابطه بشم یا نه هنوز باید رو خودم کار کنم . که نپرسیدم .

اصلا می خواستم درباره پسر نخی باهاش حرف بزنم . بعد فک کردم دیدم پسر نخی صلاحیتشو نداره. یه چیزایی بینمون پیش میاد که خوشم نمیاد . مثلا دیشب بهم گفت میای بریم کوه برف اومده ؟ گفتم نه . گفت دوستت ط رو هم بیار اگه تنهایی معذبی و میترسی و این حرفا :/ گفتم ط وقت نداره بیاد پیشم . گفت مگه چیکاره اش گفتم کارشناس بی هوشیه . گفت اهل کجاس . گفتم همشهری ماس ولی رشت زندگی میکنه . گفت فامیلیش چیه .... که دیگه صبرم لبریز شد گفتم چرا انقد امار ط رو میگیری؟ میخوای شما دوتایی برید اصلا :/ بعد هم گفتم حوصله ندارم و خدافظی کردم باهاش

با توضیحاتی که نوشتم الان هم به صلاحیت روانی خودم هم به صلاحیت اخلاقی نخی شک کردم . واقعا گاهی نمی دونم چی درسته چی غلطه . امروز مشاورم بهم گفت برای اینکه زندگی کردن راحت تر بشه برات و روانت سالم تر بشه باید وقتی کاری رو در زمان حال انجام میدی با اگاهی از چیزی که تو ذهن و قلبت میگذره و با ارتباط هر دو باهم انجام بدی . راستش من فهمیدم که در اون لحظه احساس بدی رو تجربه کردم که چرا انقد این پسره پیگیر دوستمه و بعد توپیدم بهش . اره حرفی که بهش زدم مودبانه نبود ولی بنظرم حرفای اونم مودبانه نبود . شما چی فک میکنید ؟ من خل شدم یا زیاده روی کردم؟ واقعا درست حس کرده بودم که اونجوری عمل کردم ؟ عح

Noor

ابان یخی

چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳، 14:13

یجوری سرددددد شده نگممممم براتون . یخ یخ بخ . یهو افتادیم تو زمستون . اسمون هم که انگار سوراخ شده . همینجور بارون درشت می باره . چسبیدم به بخاری و دارم ماکارونیم رو می خورم .ارتفاعات برف اومده . دلم می خواست یکی پامیشد میرفتیم تو جاده و اش رشته رشته می خوردیم . ولی کسی در دسترس نیس . میم اینا هم درگیر بیماری خواهرزاده ی شوهرش هستن و فک نکنم حالا حالا بتونیم دور هم جمع بشیم .

ما هم که شوهرش تازه از جنوب اومده و دیگه تمام وقت باید پیش شوهرش باشه :(

البته پسر نخی هم به عنوان گزینه روی میز وجود داره که از خداشه همراهیش کنم . ولی هیچ دلم نمیخواد با اون برم بیرون :( عح

هیچی میمونم خونه و بعد ماکارونیم چاییم رو میخورم و بعد میخوابم :)

Noor

جهت پر کردن وقت

سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳، 22:59

حوصله ام سر رفته و اومدم بنویسم و باهاتون حرف بزنم .‌هیچ موضوع مهمی برای ارائه ندارم . امروز خونه رو تمیز کردم که فردا بعد کار بیکار باشم و کارایی که دوس دارمو انجام بدم .(واج ارایی روی کار شد) سرم‌ بهتره ولی هنوز خوب خوب نیست . تصمیم دارم به خودم یه کلاه و یه دستکش و یه عروسک بلوط و یه کیف قهوه ای کادو بدم :/ زیاد شد چرا . البته از وقتی تصمیم گرفتم ماشین بگیرم سعی میکنم جلوی خودمو بگیرم و پس انداز کنم . شاید عروسک بلوطی و دستکش رو بعدا بگیرم . خیلی وقته هیچ فیلمی ندیدم . از وقتی حاجخو دیگه وقت نکرد باهام فیلم ببینه منم فیلم ندیدم . شاید فردا فیلم ببینم و باهاش گریه کنم . کتاب بخونم و یه چیزی یاد بگیرم . چون همه اش بارون می باره فردا میخوام برای خودم سوپ‌ بپزم . یه سوپ قرمز خوشمزه . البته اینکه ط هم عکس سوپشو فرستاده بود و هوس کردم و بی تاثیر نیس . من خیلی سوپ دوس دارم ^-^

همین .

Noor

خدایا منو شفا بده :/ ممنون

سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳، 14:51

حال جسمیم خوب نیست . انگاری سرم تحت فشاره . تو مدرسه بازم حالم بد شد . نمی دونم پنیکه یا واقعا مریضم یا دارم مریض میشم :( وقتی زیاد حرف میزنم و انرژی میذارم تو مدرسه حالم بدترم میشه :(

تازه میخوام ناهار بخورم . گاهی وقتا که عجله ای غذا می پزم یجوری بد مزه میشه غذام که خودم تو خلقت خدا می مونم که اخه این چیه دیگه من درس کردم :/

امروز باید حسابی تمیز کاری کنم تا حالم خوب شه .

Noor
© ناخوانا