سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 21:57

دوباره اضطرابم زده بالا

حالا چرا . چونکه یه پیام اومده برام که فلان تاریخ باید برم دادگاه . دادگاه که نمیرم اون هیچی وکیل اونو میره ولی این اضطرابش رو نمیتونم خارج کنم از بدنم .حس میکنم تو یه جنگی هستم که دلم میخواد پیروزش باشم . و وقتی احساس میکنم ممکنه نتونم پیروز بشم مضطرب میشه .

خدایا کمکم کن این روزا رو بگذرونم

Noor

جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲، 22:33

دو روز پر کار رو سپری کردم . از پنج شنبه ظهر ط و میم اومدن پیشم . ۳ قسمت خوناشاما رو دیدیم و کلی زحمت کشیدیم برای شام کیک الویه درست کردیم :)عصرش الف و دختر نازش بهمون اضافه شدن ‌ . و شب هم شوهر میم اومد . تا ۳ بیدار بودیم و میم‌ رومون فی شال انجام داد :) . بعدش من که با بدبختی تونستم مغزمو تعطیل کنم که بخوابه از ۸.۵ هم با زنگ گوشیم بیدار شدم . صبح طبق معلوم یکم حالم بد شد و کلی تهوع داشتم ولی بعدش خوب شدم .‌الف و دخترش برگشتن خونه چون باید جایی میرفتن و ماهم بساطمون رو جمع کردیم و زدیم به کوه . ناهارو اونجا خوردیم و غروب هم رفتیم دریا که قیامت بود . بعدشم منو رسوندن خونه و خودشون برگشتن . منم کلی ظرف شستم و دو سری لباسشویی روشن کردم و یکم ریخت و پاشا رو جمع کردم و الان لت و پار اومدم تا ثبتش کنم . که یادم نره تو روزای سختم چه دوستای گلی رو کنار خودم دارم .

...........

البته اینا رو دیشب نوشتم و الان ثبتش کردم

Noor

اعصاب ضعیف

سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲، 13:1

دیشب به خاطر کلید در خونه که بابام از دسته کلیدم برداشته بود باهاش بحث کردم و بهش برخورد . چند روز پیش وقتی که صبح داشت میرفت برای اینکه منو مثلا بیدار نکنه کلیدو از دسته کلید برداشت درو از پشت قفل کرد و رفت . بدون اینکه فکر کنه شاید من کلید زاپاس نداشته باشم . منم کفری شدم و دیشب وقتی بهش گفتم بابا چرا اونو برداشتی بهش برخورد و تند تند اورد بهم پسش داد . ناراحتم که ناراحتش کردم ولی ازش معذرت خواهی هم نکردم .

Noor

عقل و دل

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲، 22:40

بعضی وقتا هم آدم دلش میخواد بعضی چیزا رو باور کنه با اینکه مغز فرمان میده باور نکن . بعد تا وقتی تو اون موقعیتی به انکار فرمونای مغزت ادامه میدی . ولی یهو مثلا یه اتفاقی میفته و تو از اون موقعیت خارج میشی . بعد تازه میگی ع مغز عزیزم تو چقد منو خوب راهنمایی میکردیا ببخشید به حرفت گوش ندادم . اره همیشه مغز بدبخت همه چیو بهمون میگه ولی ما به حرف دلمون گوش میدیم چون اون چیزی که دوس داریم رو بهمون میگه نه اون چیزی که واقعیت داره .

Noor

.

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲، 13:59

این روزا احساس میکنم دارم توانایی فکر کردن و تحلیلمو از دست میدم . دارم قاطی میکنم انگار . شدیدا نیاز دارم با مشاورم حرف بزنم ولی چون کارایی که بهم سپرده بود رو انجام ندادم امادگی حرف زدن باهاش رو ندارم . شاید الکی دارم سخت میگیرم .

این وسط ش هر روز با اون زبون اتشینش یه حرفایی رو به سمتم پرتاب میکنه بدون اینکه فکر کنه چه اثری روی من میذاره . ازش خیلی ناراحتم . و همیشه هم حق رو به خودش میده و اصلا حرف تو کله اش و درک تو مغزش نمیره .

Noor

انگیزه

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲، 19:31

دیگه انگیزه نوشتنم نمیاد ‌ . حرفمم نمیاد . انگیزه ی خریت ولی خوب داره میاد .

Noor

مگه نه؟

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲، 8:3

اگه کسی نادیده تون گرفت همیشه نادیده اش بگیرید ...

این نظر اردشیر رستمیه و دلم میخواد اینو بپذیرم هرچند میگم روابط انسانی پیچیده تر از اونه که بشه همه چیزو با یه نسخه پیچید .

Noor

جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲، 19:45

بعد یه روز سخت بالاخره یه خبر خوب حالمو بهتر کرد . دیگه مضطرب نیستم خدا رو شکر. خدای عزیزم ممنونم ازت .

با ط حرف زدم گفت حرفای ش همین حرفاییه که من بهت میزنم فقط چون اون با لحن بدی بهت میگه ناراحت میشی . دیدم راست میگه . بعدش این خبر خوبو بهش دادم بدون دلخوری . به دوست بی معرفتم هم گفتم .

Noor

جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲، 17:37

چرا امروز همه میخوان ناراحتم کنن . ش یه حرفایی بهم زد چند دقیقه پیش که قلبم هزار تیکه شد . اینم از دوست عزیز من . بعضیا فقط حرف زدن بلدن . درک کردن بلد نیستن . خودشو دوست من میدونه ولی انقدر درک نداشت که این مدت یبار بیاد پیشم مثلا دوستمه . مثلا دوست صمیمیمه . مثلا خودشو نزدیک ترین دوستم میدونه .... این حجم از ناراحتی برای امروزم خیلی زیاد بود . خیلی

Noor

:)

پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲، 18:7

خب این مدت این همه غرغر نوشتم اینجا و شما هم تحمل کردین . یکم هم از حال خوبم بنویسم . امروز واقعا حالم خوبه و میخوام فردا هم روز خوبی برام باشه ‌. از شنبه میتونم به عوامل استرس زا فکر کنم ‌. ولی این دو روز رو میخوام اروم باشم . مشق کنم . فیلم ببینم . غذای خوب بخورم و خوابمو اروم کنم .

Noor

کاهش استرس

پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲، 13:57

دیشب از استرس خواب به چشمام نمی اومد . ولی بالاخره بعد ۲ تونستم بخوابم . صبح زود بیدار شدم و قبل اینکه برق بره جارو کشیدم و دوش گرفتم و تندی پوشیدم اژانس گرفتم و رفتیم قلم گرفتم و بعدش رفتم اموزشگاه . همون موقع خانمی که مسئول اونجاس هم با پسرش رسید . یکمی بعد ۳ تا خانم دیگه که یکیشون مربی بود بهمون اضافه شدن . هنوز باهاشون دوست نشدم ولی خیلیییییی ازشون خوشم اومد مخصوصا از همون خانمه که مسئول اونجاس با اون خنده های شیرینش . انقد مشق کردم که میتونم بگم استرسم شده ۳۰ . خانم ل مسئول اونجا ازم پرسید مجردی؟ گفتمم اممم گفت متاهلی ؟ گفتمممم امممم هردو😂گفت عقدی ؟ گفتم نه دارم جدا میشم ‌. طفلیا کرک و پرشون ریخت ولی در نهایت گفتن ان شاالله هرچی خیره برات پیش بیاد :))

Noor

پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲، 0:7

استرسم به ۱۰۰ رسیده

یک. بخاطر تماس های زیادی که امروز داشتم که یکیشون خیلی سریش بوده و هست و چون خیلی بی ادبه و فقط وقتی کارش بهم گیر میکنه زنگ میزنه ، جوابشو ندادم و زنگم نخواهم زد .

دو. بخاطر اون پوله که فهمیدم از کجاس

سه . به خاطر تعیین جا که افتاده هفته بعد

چهار. بخاطر کارای زیادی که فردا دارم

پنج . بخاطر جلسه اول کلاسم

Noor

پول:)

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲، 19:23

در کمال تعجب یه پول غیررندی برام واریز شده . هرچی منتظرم یکی پیام بده بگه من ریختم برات و خیالمو راحت کنه خبری نیست . به مامانم پیام دادم حتی زنگ زدم جواب نداد . حتی این احتمال محال که پ برام ریخته باشه هم به ذهنم رسید :) با این حال چون رند نیست حس میکنم یه بنده خدایی اشتباهی به کارتم پول زده و باید صبر کنم صبح از حسابم برش دارن... همینقد نا امید :))

Noor

لطفا بمن زنگ نزنید :))

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲، 12:53

برق رفته و من در حال ذوب شدنم . صبح پا شدم ورزش کردم دوش گرفتم خواستم صبونه بخورم که زری زنگ زد یک ساعت حرف زدیم 🙂 بعدش همکارم زنگ زد. اولش نمیخواستم جواب بدم ولی گفتم چرا جواب ندم ؟ قایم شدم ؟مگه کار بدی کردم ؟ رومو سفت کردم و بهش زنگ زدم . دقیقا زنگ زده بود بپرسه چرا دارم جدا میشم و حرفی که مشاور عزیزم یادم داده تا به کنجکاوای دور و برم بگم رو بهش گفتم . گفتم" نمیخوام درباره اش حرف بزنم لطفا در این مورد ازم سوالی نپرسید". و هر بار که اینو به ادم جدیدی میگم حس میکنم از دفعه قبل بهتر بیانش کردم و از خودم راضیم😁کلی گفتم و خندیدم و نگرانیش از بین رفت چون با خودش فکر میکرد حتما نشستم یه گوشه غمبرگ زدم که چرا دیگه شوهر ندارم لابد 😁 اخرشم گفت میدونم شما از کنجکاوی خوشتون نمیاد ببخشید اگه جسارت کردم و پرسیدم 😁اکی .

اوایل وقتی با یه ادم جدید درباره جدایی حرف میزدم بعدش انقد عصبی میشدم که کل روزم خراب میشد و چقد هم گریه میکردم . ولی الان حس خوبی دارم و به خودم افتخار میکنم😎

بعدشم بابام زنگ زد . و دیگه هیچی ساعت داره ۱ میشه و من هنوز صبحانه نخوردم . ولی واقعا میخوام برم صبحانه بخورم الان😐

Noor

بازگشت به خانه

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲، 19:34

خب من برگشتم خونه اگه یکم دیگه خونه مون میموندم پاچه همه رو میگرفتم . با زری تلفنی حرف زدم و چون الان میدونم درباره چه موضوعاتی نباید باهم حرف بزنیم گفت و گوی مفیدتری داشتیم .

هوا تاریک شد . الان داشتم به کلی از ادمایی که بیرون از خونه هستن فکر میکردم . به اینکه دوس دارم وسط ادما باشم . ولی چون گرماییم و البته تنها ترجیح میدم همینجا تو خونه بمونم تا اینکه برم بیرون و حالم بد شه . میگم ماهایی که اینجاییم خیلی تنهاییم ؟ حتی فکر میکردم که الان میتونسم با پ کنار دریا باشم . اصلا پ چرا با یکی دیگه. منظورم اینه واقعا حقم نبود زندگیم اینجوری باشه میتونست یطور دیگه باشه . ولی من ترجیح میدم از این به بعد با ادمایی که اهل نوشتن و خوندن هستن معاشرت کنم تا اونایی که فقط میخوان با مامان جونشون وقت بگذرونن . باید اینو اویزه گوشم کنم تا ابد . مثل بچه های منم قصه ‌.چقد دلم براشون تنگ شده . دلم برای اونجا نوشتن تنگ شده دلم برای ر و ن تنگ شده حتی اون کچله .

Noor

برای هلان

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲، 17:14

اشکالی نداره دوست عزیز فدای سرت . ممنون از دعای خیرت . امیدوارم شما هم عاقبت بخیر باشید . ناراحتی من تقصیر شما نیست خودتو سرزنش نکن .

Noor

وبلاگ عزیزم امروز رو اعصابمی واقعا

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲، 12:29

چطور میشه که درست وقتی به مخاطبت میگی لطفا پستای قبلیمو نخون یه بنده خدایی بیاد و بگه تمام پستاتو خوندم :||| گرفته ما رو دیگه ؟ البته احتمال اینکه چاخان کرده باشه بیشتره چون خوندن اون همه ارشیو مثل خوندن رمان شوهر آهو خانمه بنظرم :))

حالا احتمالو میذارم سر اینکه خونده باشی اصلا ، تشکر میکنم که وقت گذاشتی و روزهای زندگی منو خوندی . چه خوبا چه بدا رو و ممنون بابت دلگرمی دادنت دوست عزیز . ولی چه سودی داشت این کار برات ؟ چیزی به دانشت افزوده شد ؟

حالا یاد حرف اقای ل افتادم که میگفت اتفاقا بعضی ها میخونن ادمو که بگن اخ جون فلانی چقد بدبخته و من چقد خوشبختم .

فقط امیدوارم این ادم اون ادم نبوده باشه . همین .

Noor

دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 23:57

دلم میخواست امشب برم خونه دیگه واقعا . شلوغ که میشه خونه مون عصبی میشم . از عصری پسر عموم اینجاس و همه اش خاطره تعریف میکنه و تازه الان میخواد چای بخوره . البته مشغول رنگ امیزیه و برای تفریح نیومده . قبلا خیلی دوس داشتم بشینم پای صحبتاش ولی الان اصلا حوصله ام نمیکشه . عمومم که همیشه باهاش داستان دارم غروب اومده بود و برامون گوجه اورد. باهام احوال پرسی عمیقی کرد طوری که مثلا خیلی براش مهم باشه که حالم چطوره و نکته مهمش اینجاس که از پ نپرسید . حدس میزنم که دیگه بهش گفته باشن . اینکه نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه اذیتم میکنه . انقدم به خودم سختی نمیدم که از خانواده ام بپرسم کیا میدونن کیا نمیدونن . اخه دونستنش هم اذیتم میکنه . تمام تلاشمو دارم میکنم خودمو نبازم و به روی خودم نیارم اما واقعا نیاز داشتم الان تنها خونه می بودم و میزدم زیر گریه .

Noor

خانم خ

دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 21:57

دیشب خانم ج پیام داد که خانم خ مریض شده و باهمکارا داریم میریم عیادتش تو هم میای ؟ که گفتم من خونه نیستم و بعدا با م میرم عیادتش . حالا حقیقتش اینه که واقعا اگه خونه هم بودم عیادتش نمیرفتم . با م هم عمرا پاشم برم عیادت . حالاچرا ؟ چون خانم خ قبلا یه حرکتی زده که به زیبایی از دایره همکارای خوبم حذفش کردم تا ابد . بعدش اینکه دلم نمیخواست یهو اون تعداد از همکارا رو باهم ببینم از پ بپرسن و اونجا تو اون جمع مجبور بشم خودمو به چالش بکشم .

حالا با شناختی که ازش دارم فکر میکنم هیچیشم نیست و دنبال جلب توجهه و واقعا هم دعا میکنم چیزیش نباشه و فقط در حد جلب توجه باشه .

Noor

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 16:34

از دیروز خونه مامانمم . داریم سعی میکنیم کم کم اینجا رو مرتب کنیم ولی چون گرمه خیلی نمیشه فعالیت کرد و میشه گفت بیشتر هر کدوممون یه گوشه افتادیم . از روزی که شیشه افتاد رو پام به من زیاد ماموریت نمیدن .برای اب بازی اینجام :) دیشب با بدبختی مغزمو تعطیل کردم که بخوابه و خوبم خوابیدم .روز قبلش ۳ ساعت خوابیده بودم. میگم نکنه دارم دچار اون بیماریه که ادما نمیتونن بخوابن میشم :/

Noor

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 1:25

این وقت شب چجوری خودمو عذاب داده باشم خوبه ؟

یاد روزی افتادم که پ داشت وسایلشو جمع میکرد . یکی از بدترین لحظات عمرم . شاید منتظر بود که بهش بگم نره . انقدر که اروم وسایلو جمع میکرد .ولی زندگی ما دیگه خراب شده بود . شایدم میخواست منو عذاب بده . که احتمال دومی بیشتره با رفتاری که چند روز بعدش داشت . من که کاریش نداشتم ... اصلا کسی غیر من انقد اروم جدا میشه ؟ که تو اون شرایط ازش بپرسه این لباسا رو میخوای ببری یا بندازم لباسشویی برات ؟ دوس داشتم اخرشم با خاطره خوب ازش جدا شم ولی کارای بدی کرد . نباید دلم براش بسوزه ولی میسوزه وقتی مظلومیت اون روزش یادم میاد

Noor

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲، 23:2

مامانم زنگ زد گفت پول پیشو فردا میدیم به صابخونه 🥺 حتی بهم نگفت چجوری جورش کردن . فقط گفت تو با این کارا کار نداشته باش . راستش با اینکه دلم نمیخواست به حرف صابخونه گوش کنن و خودشونو تو عذاب بندازن ولی واقعا خیلیییی خوشحال شدم که قرار نیست اجاره بدم . اینکه میخواستم اجاره بدم برای این بود که وبال گردنشون نشم ولی واقعا خودم تو مضیقه می افتادم اگه اجاره خونه میدادم . خدا حفظشون کنه برام . امیدوارم بتونم جبران کنم براشون . کاش که به جای غصه میتونسم شادی هدیه کنم بهشون . چقد غصه منو بخورن 🥺

حالا این وسط نصف شبی چیکار کرده باشم خوبه ؟ گفتم وقتی قرار نیس اجاره خونه بدم برم کالیگرافی رو ثبت نام کنم و نصف شبی پیام دادم خانمه ثبت نامم کرد 🙄

Noor

گزارش روزانه

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲، 17:30

امروز یه پستی خوندم که نوشته بود تحقیقات نشون داده ادما بیشتر از ۱۵ دقیقه نمیتونن با افکار خودشون تنها باشن و کلافه میشن . برای همینه که انفرادی بدترین قسمت زندانه . منم دقیقا اینجوریم وقتی به یه چیزی مشغولم اکی هستم ولی وقتی رو خودم متمرکز میشم بهم میریزم .

۱۵ ام باید اجاره خونه بدم . نمیدونم برنامه چیه الان . باید اجاره رو بدم یا نه رهن اکی شده . البته الان میبینم با اینکه رهن بابامو به زحمت میندازه اما برای من خوب میشه اون پولو خودم خرج میکنم دیگه :)) واقعا خیلی منفعت طلبم میدونم

Noor

چالش با اشغالی

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲، 0:14

اشغالا رو گذاشتم دم در . استرس دارم که اشغالی ندیده باشدش ‌.الان صدای ماشینشون رو شنیدم ولی انگار ترمز نزد و رفت . حالا چرا استرس دارم ؟ چون اگه نبرده باشه فردا همسایه زنگ میزنه که شما اشغالا رو گذاشتی دم در ؟ خب مومن کجا بذارم ؟ شما ماشین داری شوهرت اشغالا رو میبره تا سطل زباله ای که اون سر دنیاس . من اشغالامو کول کنم کجا ببرم ؟ اون سری بردم تا سطل زباله بغل پارک ولی همیشه نمیتونم . فقط استرس اشغالامو کم داشتم:/

یعنی این پول بیت المال انقد حیف و میل میشه نباید سر هر کوچه یه سطل زباله باشه؟ مردم این کوچه خیلی سیب زمینی ان به خدا

Noor

درخواست اهنگ

پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲، 19:34

چرا وقتی ادم حالش خوب نیست همه چی مزخرف میشه ؟ حتی لیست اهنگا . همه اهنگا رو مخمن . این اهنگ صدام کن بهرام رو هی پلی میکنم . متنش به درد من نمیخوره به درد عشاق میخوره . ولی اهنگش دقیقا اهنگش خوبه البته اونم از اونجایی که میگه امشب شب عاشق شدنه دیگه مزخرف میشه .

اهنگ، با اهنگ خوب میگید دانلود کنم ؟ هیجانی نباشه ، غم هم نباشه . فقط اهنگش قشنگ باشه .

Noor

روز ۳۰ ام

پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲، 14:34

امروز حالم از دیروز و حتی پریروز بدتره . شب خوب نخوابیدم و با خودم فکر میکردم کاش بابام چند شب اینجا بمونه که بتونم راحت بخوابم .حس میکنم دارم مریض میشم . البته که خودم بهش گفتم تنهایی راحت ترم ولی راحت نیستم .اصلا هیچ جوری راحت نیستم . استاد کاش برام نمینوشتی گریه نکن چون مثل این بود که یکی با سوزن منِ بادکنک رو ترکوند . انگار همه غصه هام با هم میخواد بزنه بیرون . یعنی پ هم قد من رنج میکشه ؟ نه فک نکنم . دور اون پر آدمه که نمیذارن هیچوقت تنها بمونه که حتی قد من فکر کنه .

Noor

ادامه ی روز ۲۹ ام

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲، 22:55

امروز با شین بعد مدت ها تلفنی حرف زدم . شین با اینکه دوست نسبتا خوبیه اما حسوده . از روزی که بچه ها اومدن پیشم باهام سرد شده شاید حس میکنه من با اون دوستام دوست ترم . در صورتی که هر کسی جای خودشه . اتفاقا من به شین نزدیک ترم اگه ازم دوری نکنه . منم یه دردی دارم وقتی یکی ازم دوری میکنه سعی نمیکنم بهش نزدیک بشم تا خودش این تصمیمو بگیره . مثل امروز که گفت میخوام باهات حرف بزنم و منم با جان و دل زنگ زدم بهش .

شین میگفت وقتی ماه کامل باشه انرژی زیاده . میگفت مثلا اگه خوشحال باشی بیشتر خوشحال میشی و اگه ناراحت باشی بیشتر ناراحت میشی . نمیدونم حرفشو قبول کنم یا نه ولی من واقعا دیروز حالم بد بود . یه وضعیت بدی اصلا . بی قرار ، عصبی ، ناراحت . دیروز هزاربار گریه کردم . البته گریه های کوتاه . هی گریه میکردم بعد دیگه گریه نمیکردم 😂 بهش گفتم گرگینه ها هم اینجورین دیگه ماه کامل بشه عصبی میشن شاید من یه گرگینه ام😅

بعد ظهر ۳ ساعت تمام خوابیدم :/ نمیدونم بخاطر کم خوابی بود یا گرمای هوا ولی نمیتونسم بلند شم اصلا . دو قسمت دیگه خوناشاما رو دیدم و دوباره الان یه غمی اومد تو دلم . چه وضعیه . کی تموم میشه این حال مسخره

Noor

ظهر روز ۲۹  ام

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲، 14:40

یکمی بعد از نوشتن پست قبلی بابام گفت وای حشره رفته تو گوشم . حالا من تو اون موقعیت به این فکر میکردم چطور حشره ای بوده که این مدت تو گوش من نرفته بعد طفلی بابام یه دقیقه اونجا دراز کشیده رفته تو گوشش ؟ هیچی دیگه تندی رفتیم دکتر . خدا رو شکر حشره ای تو گوشش نبود دکتر قطره ریخت و ده دقیقه ای چکش کرد و گفت احتمالا عصب گوشت بوده که اذیتت کرده . به هر حال برای اطمینان نوبت گرفتیم فردا متخصص هم ببینه گوششو :( خیلی دلم سوخت

برگشتنی دیگه بالا نیومد منو رسوند خودش رفت :( این وسط مرد همسایه هم از راه رسید و گفت صبح صابخونه پیشش بوده پس اون کلماتی که شنیدم واقعا درباره من بوده :)) داشتن مسایل مربوط به بنده رو تحلیل و بررسی میکردن البته قصد اصلی صابخونه برای اومدنش به اینجا پول گرفتن از پایینی ها بوده گفته بودم که پول لازمه(-_-)

Noor

روز ۲۹ ام

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲، 11:56

۲۹ روز خیلی کمه ها . برای من قد ۷۰ روز بوده ، یعنی قد ۷۰ روز انگار تنها بودم نه ۲۹ روز . دیشب دیر خوابیدم . گریه کردم . نوشتم ‌‌ . ارزو کردم . ماهو نگاه کردم و خوابیدم . صبح هرچی رشته بودم پنبه شد . مرد همسایه با یه اقایی تو حیاط از کله صبح شروع کردن به حرف زدن حالا مگه تموم میکردن . از رو مبل خزیدم پایین شاید صداشونو نشنوم . نشد . تلویزیون روشن کردم شاید کمتر بشنوم نشد که نشد ‌. مث مته رو مخم بودن . پاشدم دیگه . بدیش این بود یه کلماتی میشنیدم و خیال میکردم درباره زندگی من داره به مرده توضیح میده . حالا واقعا اینطور بود یا نبود مهم نیست چون من علاقه ای به شنیدنش نداشتم ولی اینکه نقل مجلس شدم خوشحالم نمیکنه . بعدش بابام اومد و الان اینجاست . فکر کنم تو اتاق خوابه . اومده مثلا منو از تنهایی در بیاره :)

اوا یادم رفت بگم دیشب خواب پ رو ندیدم . شایدم دیدم صبح از سرم پریده . ولی خلاصه چیزی یادم نمیاد .

Noor

ماه کامل

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲، 1:54

میخواستم بخوابم که دیدم واه ماه کامله ای خدا . اگه بیدارید یه نگاهی به ماه قشنگ امشب بندازین حتما ‌. این مدت که اینجا تو هال ، رو مبل و کنار پنجره میخوابم ماه رو ندیده بودم . امشب انگار خدا ماهو بهم جایزه داد که حالم بهتر باشه :) البته یه غزل هم قبلش مهمون شدم اونم جایزه حساب میکنم برای خودم :) ولی یکم هم میترسم خدایی انقدر این فیلم خوناشامی رو دیدم اخه گرگینه ها وقتی ماه کامل باشه قوی میشن :/

خاب . شب خوش

پایان روز ۲۸ ام

Noor
© ناخوانا