میشه لطفا برای مریض ما دعا کنید

شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳، 19:28

بچه ها میشه لطفا برای مریض ما دعا کنید ... حالش بدتر شده ... خیلی جوونه ... پدرشم شهید شده ... تنها پسر خانواده شه ... امیدوارم خدا از این بچه بگذره ... اگه زبونم لال چیزیش بشه مادرش چی میکشه ... دوست طفلکم ... چقد با بدبختی این دوتا بهم رسیدن اخه 😭 انقدم پسر خوبیه که دلم داره اتیش میگیره .... این همه ادم بدذات و بدجنس رو کره زمینه خدایا دستتو گذاشتی رو این بچه چرا اخه 😭

نمی دونم چیکار کنم واقعا که دلم اروم بگیره

Noor

سید اینا

شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳، 10:36

دیشب در حالی که حالم واقعا خوب بود و ۳ تا استوری خوشگلم تو اینستا گذاشته بودم ، به سید پیام دادم که حال خودش و شوعرش رو بپرسم . و با سیلی از پیامای ناامید کننده ازش مواجه شدم و قلبم داشت از جاش درمیومد ... نوشته بود حالش خیلی بده بردنش ای سیو بیهوشش کردن که زجر نکشه دارم بدبخت میشم و ....‌ دست و پام یخ کرد و همینطور می لرزیدم به خودم ... به ل پیام دادم پرسیدم این بچه که وضعش اینه یعنی چی ؟ گفت حتما تو ریه اش لوله گذاشتن و برای اینکه اذیت نشه بیهوشش کردن و گفت اونایی که در چنین شرایطین خیلی تک و توک حالشون خوب میشه و بهتره فقط براش دعا کنی ... خیلی لحظات وحشتناکی بود :(( استوریامو پاک کردم ... به ز و ما خبر دادم و شرایط شوعر سید رو گفتم بهشون . یکم به هم روحیه دادیم که چیزی نمیشه ایشالا ... اخرای شب سید پیام داد که هنوز لوله نذاشتن و دستگاه کمک تنفسی وصله بهش ... دوباره پیام دادم به ل ... گفت خدا رو شکر که کمک تنفسی وصله پس احتمال خوب شدنش زیاده ... گفت تا وقتی لوله بهش وصل نباشه همه چیز امیدوار کننده اس ... نفسم بالا اومد .... لعنت بهت سید که اونجا نشسی فقط به خودت و ما استرس تزریق میکنی ... دوباره مث بی بی سی به بچه ها خبر دادم که خیالشون راحت باشه

امیدوارم هیچ خانواده ای مریض نداشته باشه و امیدوارم همه تون درسلامتی کامل باشید چون هیچ چیزی به اندازه جونمون عزیز نیس جدا :(

Noor

عنوانش با شما :)

جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳، 20:25

سلوم . چطورید . من الان خوبم . امروز مقداری گریه کردم چون دیروز وقت نشد ابغوره بگیرم . بعد به خودم مقداری زمان دادم که هیچ کاری نکنم . نصایح یک دوست پیر و فرزانه که مث من جدا شده رو هم به کار بستم و پاشدمو خودمو جمع کردم . خونه رو هم سابیدم چون این کار هم موجب شادیم میشه .

دیروز رفتم رشت . بچه ها مجبورم کردن که برم . از ۱۲ ظهر تا ۷ غروب با میم و ط دنبال لباس بودیم . البته اگه اونا همراهم نبودن من همون اولین لباسی که تو اولین فروشگاه پوشیدم و خیلیم بهم میومد رو می خریدم و برمی گشتم خونه . ولی این دوتا مسخره کلا استایل منو تغییر دادن . از پیراهن کوتاه استین دار کرم یهو رفتم سراغ پیراهن بلند بدون استین مشکی .سلیقه شونو به من تحمیل کردن و من بسیار از این تحمیل راضی و خرسندم . اصلا من دیگه لباس استین دار نمی پوشم :)) البته که این شدنی نیست . چون ادما و زندگی اطراف من در دو محور جداگانه می چرخه. تو یه محور من باید یه خانم معلم موجه باشم در کنار خانواده خودم ، دوستای معلمم ، همکارام و مردم این شهر . تو اون یکی محور اونجوری که دوست دارم هستم البته که وسط این دوتا محور رو بیشتر دوس دارم .

ط و میم برای یکی از شاگردام که اوضاع مالیشون زیاد جالب نیست کلی لوازم تحریر خوشگل خریدن ^-^ هفته بعد بهش میدم . برای منم خودکار رنگی خریدن :))))

دیشب تو شهرداری خیس و خنک و بارون خورده هوس چای کردیم . همونطور که اقاهه داشت چای رو میریخت برامون دیدم یه استکان چای رو میزه . کلی عکس ازش گرفتم . بعد که اومدم عکسامو نگاه کنم دیدم یه دستی اومد چای رو برداشت . چشام گنده شد . گفتم چای شما بود ؟ خودشو مظلوم کرد گفت اره . قرمز شدمااااا ... کلی عذرخواهی کردم و گفتم خب چرا نگفتین من فک کردم نمونه کاره :)) اخه مگه هنوز پسر باتربیت و باملاحظه تو کشور داریم ؟ منتظر بود عکسامو بگیرم چاییشو ورداره طفلی :)

یک ساعت هم تو خیاطی معطل شدیم . خلاصه که دیر رسیدم خونه . استرس داشتم از اونجایی که راننده ی رشت پیاده ام میکنه چجوری برم خونه . اخه اونجا خیلی دارکه اون وقت شب . اصلا ده شب یه خانوم اونجا منتظر ماشین بایسته شبهه ایجاد میشه و معلوم نیس چجور ادمی و با چه نیتی توقف کنه برات :/ که خدا رو شکر داداشم بیرون بود و اومد از اونجا منو برداشت و برد خونه . می دونید هرچقدم سعی کنم که تنهایی از پس همه چی بربیام اما گاهی به حمایت یه مرد نیاز دارم . خدا رو شکر که بابا و داداشم هستن . دوست داداشمم همراهش بود . باهم رفته بودن باشگاه . فک میکردم دوستش با حضور من معذب بشه و از خجالت در زمین فرو بره ولی هی بانمک بازی در می اورد ‌. داداشم اسم این دوستشو گذاشته نالی . چون میگه دائم درحال نق زدن و نالیدنه :))) پسر نالان والا دیگه نوبره :)))

دیگه اینکه غروب اومدم خونه مامانم. فردا اخرین روز تعطیلاته .

Noor

دعوا سر یه کیلو مربا

پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳، 0:36

امشب اولین شبیه که داداشم اومده خونه من بخوابه . دیدین بعضی وقتا انرژیتون کمه انگار یه چیزی داره اتفاق می افته که هنوز ازش خبر ندارین؟! من امروز اینجوری بودم . افسرده و داغان . عصری دیدم از سامانه ثنا برام پیامک اومده ‌. رمزمو دادم به داداشم که نگاه کنه ببینه چه خبره ‌. یکی دوساعت گذشت دیدم چیزی نگفت . بعد بابام زنگ زد که تو به داداشت گفتی امشب بیاد پیشت ؟ گفتم نه چی شده‌؟ گفت هیچی وسایلشو برداشت راه افتاد که بیاد اونجا . حالا من قلبم هی تالاپ تولوپ میزنه که یعنی چی شده ... اومد و گفت برای مهریه رای دادن که مرحوم سالی یدونه سکه بده :/ همینو کم داشتم . خب ناراحت شدم چونکه مثلا می خواستیم از طریق مهریه بهش فشار بیاریم که طلاقمو بگیرم . اینجوری که بیشتر بمن فشار میاد تا اون :/ مثلا ۵ سال طول میکشه تا ۵ تا سکه بده :)) طفلی داداشم فک میکرد خیلی ناراحت میشم برا همین اومده که حضوری بگه و مثلا تنها نباشم تو این شرایط . ولی من اخم و تخم نکردم گریه هم نکردم. البته اگه تنها بودم گریه میکردم . احتمالا با یکی دوتا وکیل دیگه مشورت کنیم و اگه کاری که میخوایم بکنیم شدنی باشه ، یه وکیل خانواده از رشت بگیرم برای مهریه و داداشمم وکیل دومم بشه برا نفقه . اگه نشد هم همه چیو می بخشم و خلاص دیگه . کاری که میخواستم از اول بکنم ولی بعد پشیمون شدم چون بابام گفت نبخش یکم ادبش کنیم حداقل ‌.... ادب هم فک نکنم شده باشه :)) می دونید خداحفظش کنه ولی بابام نقش به سزایی در تصمیم گیری های غلط زندگیم داشته همیشه . از انتخاب شغلم ، انتخاب شوعرم ، ادامه ی ۵ سال زندگی بی فایده و حتی جدا شدنم :)) من تا میام روان خودمو اروم کنم دوباره یه ترکشی میخوره بهم . البته که از نظر روانی وابستگی و دلبستگی و حتی کینه خیلی کمی ازش در من باقی مونده می تونم بگم قد ۲ درصد ولی تنفری که از خانواده اش دارم در حد۹۹ درصده و برای همین به این جنگ دارم ادامه میدم .

فردا میام و خانمای مجرد و متاهل رو نصیحت می کنم . امشب دیگه توانشو ندارم

Noor

اثرات کینه ورزی :|

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳، 15:48

بچه ها قضیه عصبانیت ف رمزگشایی شد . به طور خلاصه ف و ه بینشون شکرابه و منم این وسط به اتیش این دوباید بسوزم و بسازم و کاش بتونم تحمل کنم و کاش انقد بهش فک نکنم و کاش هضم رفتار این دو برام ساده تر بود ....

حالا چجوری فهمیدم ؟ از تماسی که ف امروز باهام داشت و گفت امتیازتو یدونه بردم بالا ولی اصلا دلم با ه صاف نمیشه و از عمد بهش کمتر دادم و از این حرفا :/

حالا اصل این ماجرا از اینجا اب میخوره که چند ماه پیش ف ، ه رو تحت فشار قرار داد که پایه سوم رو خودش برداره و ه پایه چهارم و پنجم رو برداره . خب پس من شروع این جنگ رو به پای ف می نویسم . درسته که ف هم مدیر و هم اموزگاره ولی بنظرم بهتر بود مثل پارسال پایه پنجم رو نگه داشت . چون چهارم و پنجم هر دو خیلی پر محتوا هستن و چندپایه شدنش نه به نفع دانش اموزاس و نه به نفع ه . واقعا ه میترکه امسال . ولی ف قبول نکرد و گفت کارای دفتریم زیاده و من سوم رو بر می دارم چون سوم پایه ی سبکیه . ه روی حرفش حرف نزد ولی مثل اینکه در تمام این مدت از ف ناراحت بوده .

حالا این وسط ف چندباری رفته مغازه ه و ازش خرید کرده و ه هم مثل اینکه در کمال ناباوری حتی هزارتومن هم به ف تخفیف نداده و حتی تعارف هم نزده . ف نه بخاطر تخفیف ندادن بلکه از نحوه برخورد و رفتار ه کینه در دل جای داده و حالا داره تلافی میکنه .

حتی دیروز صبح ف بهم گفته بود که خودش می بردمون مدرسه. منم از همه جا بی خبر به ه گفتم ف می بردتمون . وقتی به ف گفتم ه هم میاد گفت من خیلی زود میرم دیگه شما خودتون بیاید . ما هم آژانس گرفتیم و خودمون رفتیم مدرسه. بعد هم که ماجرای ارزشیابی و قهر ف پیش اومد ‌و من تازه الاااااان از اوضاع مطلع شدم. حالا بدترش اینه که ف میگه دیگه ظهرا بعد مدرسه ه رو نمی رسونم خونه . خب طبیعتا خیلی بد و زشته که من با ف بیام خونه و ه رو تنها بذارم . پس میشه گفت که دهن منم سرویسه .حالا بابام مجبوره دو سه روز در هفته از خونه خودشون تا مدرسه بیاد بعد ما رو برسونه خونه . چند روزم شوعر ف بیاد دنبالمون . البته برای من کنار خیابون وایسادن راحتره و دلم نمیخواد بابامو به زحمت بندازم :((

چرا این دوتا بچه اینطوری شدن ؟ چش خوردن ؟

Noor

دسته ی گل ^-^

سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳، 19:37

چقد راحت شدم که روز اول مدرسه تموم شدا . البته یه روز اول دیگه هم در پیش دارم . چون من معلم اولی ها و دومی ها هستم و یکشنبه برای دومی ها میشه روز اول . دومی هام چون زیر دست خودم بودن باید بگم که بسیار مودب ، درس خون و منظم هستن و وقتی اینجورین یعنی کمک دستم هستن :)) اولی های امروزم خیلی شوت بودن . اوایل یاد دادن مقررات به کلاس اولی ها خیلی سخته . یهو میبینه یکی خوراکیشو دراورده داره برا خودش میخوره :)) یا یهو می بینی یکی وسط کلاس برای خودش می چرخه و داره از مناظر غیرطبیعی لذت می بره... وسط حرفت می پرن و خانوم خانوم خانوم میکنن ... حالا امروز یکیشون بهم میگفت خاله :)) سلام کردن بلدن نیستن . مث بز میان و میرن و خلاصه یه وضعیتی دیگه :)) امسال میخوام بیشتر از بچه ها بنویسم . البته اگه حوصله ام بکشه

عصری از خواب پا شدم یادم اومد یه دسته گل خوشگل دارم تو خونه :))) انقد روحیه گرفتم ... یه تصمیم دیگه هم گرفتم . که امسال حداقل ماهی یبار برای خودم گل بخرم :)) البته اگه پولم برسه :))

و هی گوشه ذهنم این سواله که من عروسی دوستم چی بپوشم ؟ ://

Noor

جشن شکوفه ها

سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳، 15:1

امروز با ه رفتم مدرسه . ف و مربی پیش مشغول رنگ کردن نقشه ایران بودن . منو و ه هم کلاس منو و کتابای اولی ها رو تزیین کردیم . بعد ف اومد ارزشیابی هامونو داد . به هر دومون ۹۷ داده بود . خب من تا حالا ۹۷ نگرفته بودم و یکم شوک شدم و گفتم ف جون چی رو کم داشتیم که ۹۷ شدیم؟ و ف یهو اتیشی شد و گفت چقد بهتون گفتم تشویقی جور کنید به حرفم گوش ندادین و ال و بل :/ منم گفتم ف چرا همچین میکنی ما با هم دعوا نداریم که داریم حرف میزنیم . من فقط ازت سوال کردم دلیل این عصبانیت رو الان نمی فهمم :/ ه هم برگشت گفت ما نباید برای خودمون دنبال تشویقی باشیم که این وظیفه مدیره . خب راستم میگه ما که نمی تونیم تشویقی درست کنیم برای خودمون بعد بگیم ف برامون مهر و امضا بزن ... بعد ه گفت ولش کن امضا کنیم (با یه لحنی که انگار ف زبون نفهمه طور :/ ) منم امضا کردم . بعد رفتم به جلسه ام با اولیا برسم . کلا ۵ تا کلاس اولی دارم . که یه نفرشون به جای مامانش ، باباش تو جلسه بود و خیلیم مرد خوش ذوقی بود . روی سر منو بچه ها کاغذای رنگی می ریخت خخخ اصلا یه وضعی :))) سنشم زیاد بود و بیشتر شبیه بابابزرگ بچه بود ولی باباش بود . یه دسته گلم گرفتم که ذوق ذوق شدم براش ^-^ خلاصه جلسه تموم شد و بعد بچه ها اومدن و اشنا شدیم و بازی کردیم و تامام .... رفتم دفتر ، ه گفت ف برام قیافه میگیره هرچی میگم جواب سربالا میده . دلم طاقت نیاورد . دیدم ف ته راهرو داره نقشه رو رنگ میکنه . رفتم گفتم ف جون از دست ما ناراحت نباش ما باهم دوستیم . همسن همیم . باهم حرف می زنیم دیگه . نباید یه موضوع کوچیکو به کدورت و دعوا تبدیل کنیم که ... خلاصه کم کم خوش اخلاق شد . بعد ه هم اومد پیشمون و بله بالاخره اخمای ف وا شد . بهش کمک کردیم و نقشه رو کامل کردیم . تا ساعت ۲ مدرسه بودیم و قشنگ له و لورده شدیم .

این وسط از دیشب یه خبر بدی شنیدم که دلم هی اشوب میشه . شوهر سید یه هفته است بیمارستان بستریه و دیشب تازه اومد تو گروه و قضیه رو بهمون گفت . گفت اوایل حالش خوب بود ولی دو روزه فقط با دستگاه نفس میکشه و اکسیژن خونش کم شده و خیلیم استرس داره و می لرزه از ترس به خودش . قلبم گرفت از دیدن پیامش . شوهرش هم از نظر بدنی خیلی ضعیفه و همیشه هم الرژی و حساسیت داره . به ل پیام دادم شرایط این بنده خدا رو براش گفتم که بفهمم واقعا اوضاع تا چه حدی خطرناکه . ل گفت همه چی به شرایط بیمار بستگی داره در مورد عفونت ریه . ولی اگه جوون و قویه به مرور عفونت برطرف میشه و کم کم دستگاه رو ازش جدا میکنن و گفت بهتره تو ای سیو باشه ولی اگه می ترسه خب نه استرس حالشو بدتر میکنه ... البته که قوی نیست ولی امیدوارم زودتر خوب بشه لطفا شما هم براش دعا کنید 🥺

Noor

مریض شدم :(

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، 15:45

من دارم از کسالت می میرم . پاهام سشت شست شده :)) یه دور دیگه تا ۲.۵ خوابیدم . مامانم زنگ زد و بیدار شدم . انگار اثر قرصه هنوز نپریده . تازه دارم ناهار درس میکنم . دیگه برای گرفتن مانتو هم نمیرم . نکاتی که فردا باید بگم اماده است . نمی دونید چقد برام کسالت اوره که یه سری مهملات رو هر سال تکرار کنم :/ حالا خوبه سالی یبار این حرفا رو میزنما ولی همونم دوس دارم حذف کنم .

فک میکردم پاییز که بیاد خیلی خوشحال میشم ولی الان که نور خونه کم شده و پنجره ها رو از سرما بستم و با پتو یه گوشه نشستم می بینم پاییزم سختی های خودشو داره . منو وارد فاز افسردگی کرده .

راستی همسایه ام داره اینجا رو به مرکز جمع اوری ضایعات تبدیل میکنه :/ کلی خرده پارچه جمع کرده تو پارکینگش . به منم تعارف میزد که اگه خرده پارچه میخوای بردار تعارف نکنا اینا برا روبالشی خوبن :/ مرتیکه

دیشب فیلم ماه رو برای نخی فرستادم . مث بز فقط گفت ممنونم خودتون برام میارید یا بیام بگیرم :// .... دلم نمیاد ماه نازنینمو بدم دست این نااهل . قشنگ معلومه فقط برای اینکه سر حرفو باز کنه سفارش داده . بدم میاد از اینجور موجودات بی ذوق ... اخرشم شماره شو گذاشت گفت خواستین بیارید قبلش پیام بدین که من باشم مغازه ... حالا کی میخواد ببره براش :/

Noor

اهمال کاری

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، 10:47

دیروز عصر رفتم بیرون . دوتا مقنعه زشت خریدم . دوتا مانتو شلوارم دادم برا بخار . چرا بخاری ها مث متخصصا همیشه میگن وقت نداریم؟ :/ گفتم فردا میخوامش گفت وقت ندارم . گفتم یکیشو اماده کن حداقل . گفت فردا بیا اینجا واسا برات اماده میکنم :/ گفتم دوتاشو ؟ گفت نه دیگه یکیشو :/ خرچنگ بچه ...شب هم لیست وسایل کلاس اولی ها و فرم مشخصات و برنامه هفتگیشون رو پرینت کردم و چیزایی که باید به مامانا بگم رو نوشتم و امروز باید متن سخنرانیمو اماده کنم :/ عیییی ...

این وسط یه عروسی هم دعوت شدم برای چهارشنبه هفته بعد . عروسی دوست دوران دبیرستانم . ط و میم هم میان . عروسی انزلیه . بچه ها میان اینجا باهم میریم . من دلم لباس جدید میخواد ولی وقت نمی کنم برم خرید :( حالا من چی بپوشم :( فکر کردم دیدم بیشتر از دوساله که من عروسی نرفتم :/ البته هیچ جای خالیشو حس نکردم . اگه کسی عروسیش دعوتم نکنه هم ناراحت نمیشم :/

وقتایی که خیلی کار دارم یا حتی کار ندارم ولی روزای پیش روم شلوغه دچار اضطراب و در نهایت دچار اهمال کاری میشم و هی دوس دارم همه چیو به تعویق بندازم و این خیلی بده .

دیشب لرز کردم . یه کلداکس خوردم و تا صب مث جسد خوابیدم . خواب عمیقو خیلی دوس دارم :) تا صب اصلا بیدار نمیشم . هنوزم سرم سنگینه و دل پیچه دارم . به خواب بیشتر نیاز دارم ... احتمالا دوباره بخوابم که اهمال کاریم‌تکمیل شه ://

Noor

خروس بی محل نباشیم

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳، 15:56

از وقتی که از اردبیل برگشتم هر روز دلپیچه دارم . فک کنم ویروسی شدم . امروز رفتم ازمایشگاه و یه لیتر خون کشیدن ازم :( بعدش گشنه و تشنه رفتم تا الکتریکی . ماهو زد به برق . اونجا قشنگ روشن شد. بدون قطع و وصل شدن و چشمک زدن :|| گفتم نمیدونم چرا اینجا اکیه ولی دوشاخه اش مشکل داره و برام عوضش کن . عوضش کرد . یه لامپم ازش خریدم . برگشتنی یه دفتر و چندتا خودکار رنگی برای شروع سال تحصیلی جدید به خودم کادو دادم :) اومدم خونه ماهو زدم به برق دیدم اکیه . لامپو هم زدم به حموم . بعد حسابمو چک کردم و به خودم لعن فرستادم که کاش بمونم خونه و بیرون نرم ته برجی :// بعد قاب ماه پسر نخی رو رنگ کردم و چسبوندم و تمومش کردم بالاخره . اومدم ناهار بپزم ف زنگ زد و یک بببببببند حرف زد ... میگفت فردا جشن شکوفه ها بگیر . دوس دارم بزنم لهش کنم . چرا هرکی مدیر میشه دیوونه میشه؟ هفته پیش بهم گفت جشن شکوفه ها رو بذاریم یکشنبه با بقیه بچه ها بگیریم. الان یهو زنگ زده میگه فردا :/ دیوانه ... من اصلا اماده نیستم برای فردا .... گف باشه سه شنبه ... دیگه قبول کردم ... اخه بخاطر ۵ تا کلاس اولی که مطمئنم حداقل ۲ نفرشونم سه شنبه نمیان من چرا برم مدرسه :/ عح

هیچی دیگه مجبورم عصر دوباره برم بیرون ... از بیرون رفتن دیگه بدم اومددده :(((( هوا هم بارونی و سرده فقط خوابیدن مزه میده :(((

Noor

هلپ می

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳، 0:2

بچه ها عکسی که چند روز پیش گذاشته بودم پاک شده :(( خب کجا اپلود دائمی عکس میکنید شما به منم یاد بدین :(( من فقط تایپ کردن بلدم تو بقیه موارد اینجا پوچم :((

Noor

ماجراهای من با دندونای عقل

شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳، 18:49

تبریک به خودم . انقد دست دست کردم که اون دندون عقل نهان بی صاحبم ، بعد از اینکه عملیاتشو در کج کردن دندونای پایینی با موفقیت انجام داد ، الان لثه رو شکافته و سعی داره بیاد بیرون که با پررویی بقیه کارشو انجام بده :// بیا بیرون که منتظرتم :// من کله ی تو و اون رفیقتو با هم می کّنم .

Noor

مث شاگرد الکتریکی نباشیم

شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳، 13:28

انقدر این الکتریکی که کارا رو میبرم پیشش هردفعه کارشو ناقص انجام میده که اصلا دلم نمیخواد ریختشونو ببینم :( امروز ۹ بیدار شدم تا ۱۱ همینجور الکی دور خودم میچرخیدم فقط به منزله اینکه دست دست کنم و با اونا دیرتر روبه رو بشم :( خلاصه رفتم ... اوستا خودش نبود ... مثل اینکه رفته بود مسافرت ... شاگردش گفت اوستا چسبو برده :/ اخه لعنتیا خب مغازه به این گندگی ۴ تا چسب بخرید بذارید یه گوشه دیگه ... رفتم ابزاریراق یه چسب و تینر برای خودم خریدم ... چسبو دادم به شاگرد گفتم هردفعه که اومدم چسبمم میارم ... یکم نشستم دیدم خیلی کند کار میکنه. پرسیدم خیلی طول میکشه ؟ گفت اره .رفتم پیش ه . خوبه که مغازه ه به اونجا نزدیکه . بعد زنگ زدم بهش گفتم حاضره بیام ؟ گفت اره بیا ... رفتم دیدم دوس دخترش اومده :)) دختره خجالت میکشید الکی هی دستشو میشست اون پشت و نمیومد اینور ... خلاصه دوتا ماهمو گرفتم و چسبمم برداشتم و اوردم ... سر راهم یکم هله هوله خریدم ...تو خیابون یکی از بغلم رد شد که به صورتش نگاه نکردم ولی تیپ و راه رفتنش مث مرحوم بود و از اونجایی که یهو از اونور خیابون اومد اینور و جلوم سبز شد ۸۰ درصد احساس میکنم خودش بود ... حالا مهمم نیست ...

اومدم خونه دیدم اون ماهی که برای ه ساختم رو خوب درست نکرده و وقتی کلیدشو میزنم چشمک میزنه و قطع و وصل میشه ... وای دیگه خسته شدم بخدا راهشم دوره و برام سختمه رفت و امد به اونجا :(( زنگ زدم بهش گفتم این قطع و وصل میشه گفت غروب یا فردا صبح بیارش :(( خیلی ناراحتم ... پسر خوب یکم دقت کن دیگه فقط به فکر بازیگوشی هستی ؟ من چه گناهی کردم اخه این وسط :((

امروز صبح میخواستم برم ازمایشگاه ولی خیلی گشنه ام بود و حس کردم نمیتونم هم خون بدم هم اونقد پیاده روی کنم و حالم بد میشه پس نرفتم و گذاشتمش برای فردا . حالا چجوری فردا هم ازمایش بدم و هم برم الکتریکی :( بر من واجبه که یه ماشین برا خودم بخرم :(

Noor

ویو ر ر

جمعه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۳، 17:56

اینستا کم بود از این به بعد اینجا هم عکس میذارم فیض ببرید( ^-^)

Noor

جمعه ی نازنازی

جمعه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۳، 11:40

از ۸ صب بیدارم . وقتی زود بیدار میشم زودتر به کارام می رسم ، بعد دیگه همه چی حوصله سر بر میشه از بیکاری :/ البته هنوز کلی چیزمیز برای تمیز کاری در این خونه وجود داره .ماه پسر نخی رو باید رنگ کنم و یه هفته است یه کاری رو شروع کردم که خیلی انجامش برام لذت بخشه . حالا اونو بعدا میگم . گفتم پسر نخی ، بیاید غیبت :))) امروز تو اینستا از ماشین جدیدش رو نمایی کرد . از این ماشین گنده ها که جون میده برای ییلاق رفتن :) به ط گفتم جلو منو نگیر بذار با این دوست بشم :) ط هم وقتی ماشینو دید گفت بشو بشو :)) البته اینا رو به شوخی می گفتیم چون اگه پول و پله پسر نخی رو ازش بگیریم فکر نمیکنم چیزی برای ارائه داشته باشه به جز مهارت مکانیکیش :/ کاش حداقل یکم باتربیت بود شاید به دل ادم می نشست :/ بگذریم :)

هفته پیش رو خیلییییی کار دارم و بخش بدش اینه که کارای مدرسه هم جزءشه :( با اینکه دوس دارم برای پر کردن وقتم برم مدرسه ولی هنوزم اشتیاقی بهش ندارم :( پس کی مدرسه رفتن میخواد عادی بشه برام ؟ :(

هوا هم یجوری خوبه که ادم کیف میکنه . هم افتابیه هم باد خنک می وزه . پرنده ها اواز میخونن و خرمالوها رو درختا دارن رنگ میگیرن :) پاشید بیاید شمال ترافیک درست کنید دور هم لذت ببریم :)) برخلاف جمعه های قبل این جمعه کوچه مون خیلی شلوغه . حتی زنجانی های ساختمون بغلی هم اومدن .حیف که اذوقه هام تموم شده و چیز خوشمزه ای به جز یه معجون و یه کمپوت تو یخچال ندارم تا این جمعه رو برای خودم دلپذیرتر کنم :)

Noor

یک پیک نیک عجیب

پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳، 19:37

ساعت 14:32 هم اکنون با خانواده محترم خودم و خاله و دختر داییم، خانواده اقای ج (شامل همسر و دو دخترش) و خانواده اقای الف (شامل مادر ، خواهر بزرگش که همسن مادرش بنظر میاد و خواهر کوچیکش و شوهر خواهر کوچیکش و دو فرزند دبستانیشون) هستیم . اقای ج و اقای الف از همکاران و دوستای قدیمی بابام هستن . که البته ما با خانواده اقای ج رفت و امد زیادی داریم ولی با خانواده اقای الف به طور خانوادگی رفت و امد نداریم . حالا علتش رو جلوتر متوجه میشید . من فک میکردم فقط قراره با خانواده ام و خانواده اقای ج بیایم پیک نیک . اما هنگامی که ما دخترا داشتیم بالای کوه قدم میزدیم دیدیم اوهوع ، دوتا ماشین دیگه هم اضافه شدن . همراهان اقای الف برای بنده در همین دیدار اول وایب خانواده شوعر سابق رو دارن به شدت . برای همین وجودشون در اینجا برام به صورت مصیبت حساب میاد . هرچی بیشتر میگذره هم حدسیاتم بیشتر به واقعیت نزدیک میشه . مادرشون خیلی مهربونه . ولی این دوتا خواهرا دقیقاااااا مث خارشوعرای سابقم هستن ‌. همونقد چاق . حرف زدنشون مث اونا . شاید باور نکنید ولی حتی ناخنا و دستاشون هم مث اوناس . ادمو یطوری نگاه میکنن ‌. پرروعن و خیلی الکی به دیگران می خندن و مسخره میکنن و فکر میکنن خیلی باحالن ... ادمای کمبود دار دیگه ... منو فاطمه(دختر اقای ج) کنار اب با زانوهای خمیده کلیییییی ظرف شستیم . خانم جوونه نگفت بیاد یه کمک بده یا یه تعارف بزنه . سلیطه خانوم . بعد اقای الف خودش زن و ۳ تا بچه و یه داماد داره اونوقت همه اش با اینا میره اینور اونور و گردش و زن و بچه خودشو تو رشت به امون خدا ول داده . البته به اونا بد نمیگذره ها . خانومش بسیار خانوم و با شخصیته . من بهش حق میدم حتی اگه با اینا رفت و امد نکنه . خیلی پررو و بی ادبن . حتی از رفتار بچه هاشون هم میشه فهمید چجور ادمایین . دقیقا بچه های خارشوعرام هم همینطوری بودن :/ عییییییی .... من الان حرصم گرفته که مردی اولویتش خانواده خودش نیس و بستگانش براش مهم ترن . قشنگ انگاری خانواده مرحوم با فامیلی متفاوت جلوم رژه میرن ....

.........................

ساعت ۱۹:۲۹

من برگشتم خونه و این پیک نیک الحمدلله به پایان رسید . شاید بهتر بود نمی رفتم . جایی که رفته بودیم جایی بود که من با مرحوم خیلی خیلی زیاد به اونجا می رفتیم ... از اون طرفم که این مهمونای ناخونده رفتارای خانواده شوعرم رو برام زنده کردن ... وقتی رسیدم یکم گریه کردم و الان اکیم ... میدونید بچه ها اگه مجردین باید بگم که خانواده طرف خیلی مهمه ... اگه نمیتونید با خانواده زن یا شوعرتون اکی بشید زندگی براتون جهنم میشه ...

بعدا نوشت : یه جا هم پام سر خورد و افتادم و دستم یکم زخم شد . فاطمه سریع اومد دستمو گرفت و بلندم کرد و بچه ام چقد نگرانم شد و هی کف دستمو بررسی میکرد ... اونوقت ذهنم رفت به چند سال پیش که با مرحوم رفته بودیم کوه و من اونجا هم پام سر خورد و افتادم و مرحوم مث سیب زمینی بهم زل زده بود و میخندید و حتی یه قدم به سمتم برنداشت که ببینه حالم خوبه یا نه :( جدی بهتر بود امروز اونجا نمیرفتم . سم خالص بود همه چی برام

Noor

شمارش معکوس برای پایان تعطیلات :/

چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳، 14:35

صب از خونه مامانم ، با بابام رفتم مدرسه که کار نقاشی رو دیوار رو تموم کنیم . دیدم در مدرسه بسته است . کلید داشتم . درو باز کردم و رفتم داخل . به ف زنگ زدم . تو رختخواب بود :/ گفتم نمیاین؟ گفت چرا میایم فک کردم تو نمیای :/ کله صبح منو زابه را کرده میگه فک کردم تو نمیای :/ منم تا اونا برسن رفتم سراغ کمد کلاسم و حسابی گردگیری کردم و پوشه های بچه ها رو مرتب کردم و کاغذا رو از داخلشون برداشتم . کلی کاغذ بووود . بفروشیم و بزنیم به زخم مدرسه :) یه دانش اموز جدید از چهارمحال و بختیاری هم با مامانش اومد برای ثبت نام . پرونده شو گرفتم ازش . مامانش مث من از مار میترسید:) می گفت مارهای اینجا سمین ؟ گفتم نه ترسوعن اگه نیشم بزنن انگار اب مقطر زدن :)) البته چرت گفتم که نترسه فقط :)) مارهای کوه خطرناکن ... ایشششششش چرا انقد اسمشو مینویسم حالا عییییییی ... بگذریم

یه سرچی کردم دیدم چهارمحال و بختیاری چققققد زیباست . سد کارون رو دیدم کرک و پرم ریخت . ایشالا قسمتم بشه یه سری به اونجا بزنم :) البته با تور میرم . هنوز سفر اردبیل رو با دوستام هضم نکردم ‌. حرکات زهرآگین میم هنوز تو خاطرمه -_- بگذریم ...خانمه حتی نمیدونست مدرسه مون مختلطه . وقتی گفتم دخترا هم هستن گفت جدی ؟ پسرم میشنوی دخترا هم هستن :) بنظرم اومد خیلی خوشحال شدن :)

بعدش یه اقایی اومد که بچه شو پیش دبستانی ثبت نام کنه . یکم تو دفتر نشست . معذب بود انگار رفت بیرون . منم دیدم زشته بیرون سرپا وایسه . پوشه هامو برداشتم رفتم تو کلاس به اقاهه گفتم بره تو دفتر بشینه . یکمی بعد ف اومد و ما رو از تو امپاس دراورد :)

با همکار پیش دبستانی که ف رو رسونده بود مدرسه کارو شروع کردیم . همه چیز خوب بود تا اینکه پسر ف و پسر همکار پیش دبستانی باهم دعواشون شد و همدیگه رو کتک زدن و سر هم داد زدن و کلا وحشی شده بودن ... چندبار جداشون کردیم ولی پسر همکار پیش دبستانی بیخیال بشو نبود و حرصش گرفته بود . ف به همکار پیش دبستانی گفت بره خونه تا این دوتا همو نکشتن . ما هم تا ۱.۵ موندیم و کارا رو تموم کردیم . بعد شوهر ف اومد دنبالمون و برگشتیم خونه .

خدا رو شکر داداشم از خونه برام ناهار اورد و دیگه مجبور نشدم اشپزی کنم :)

امروز هزارتااااااا کار دارم.

دلم میخواد برای پاییز که فشار مالیم کم میشه به حول قوه الهی ، برم باشگاه ثبت نام کنم:) از اونجایی که من تا حالا باشگاه نرفتم و نمیدونم قراره چجوری باشه ، بعدش که راه افتادم میخوام کلاس خوشنویسی رو هم شروع کنم . برنامه ام باید یجوری باشه که به خوشنویسی خللی وارد نشه چون اگه شل بگیرم استادم ازم ناامید میشه و اینو نمیخوام :( بنظرتون میتونم این همه کار کنم ؟ :/ یا نه کل پاییز قراره فقط درسای دبستان رو بخونم :)

Noor

یک داستان واقعی

سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳، 17:11

یک اشنای وبلاگی داشتم که چندماهی هست وبلاگش رو پاک کرده . امروز به طور اتفاقی فهمیدم یک وبلاگ دیگه داره و تو این وبلاگش زن و ۲ تا بچه هم داره در صورتی که تو اون یکی وبلاگش سینگل بود و به دنبال دوست دختر . حتی چندنفری رو هم پشت سر گذاشته بود .طفلی زنش و طفلی اون دخترا .و شاید حتی طفلی خودش . خیلی دارم سعی میکنم قضاوتش نکنم .

می دونید گاهی بعضی از ادما با رفتاراشون باعث میشن یه چیزی در تو فرو بریزه . مث کارتون inside out انگار یه جزیره در من فروریخت . شاید لازم بود فرو بریزه که بدونم هرکی هرچی میگه مبناش صداقت نیست . مخصوصا ادمای اینجا که برام محترمن و هنوزم دوستایی دارم که وقتی بهشون فک میکنم نمیتونم نسبت به همه بی اعتماد باشم . امیدوارم اینطور ادما دیگه سر راهم قرار نگیرن . چی میشه مگه خودتون باشید ؟ چی میشه مگه دروغ نگید ؟

آقای ... من دوبار ادرسمو عوض کردم ولی شما باز اینجا رو پیدا کردی . نمیخوام بخاطر شما ادرسمو عوض کنم . من که به وبلاگت نمیام تو هم اینجا نیا .

Noor

عکس گذاشتم :)

سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳، 12:35

ابزارک تصویر

بفرمایید اینم عکس یکی از ماه هایی که ساختم . این ماهِ دوست شگفت انگیزمه . هزار ماشاءالله بگید چش نخوره ماهش :)) ثبت سفارش دایرکت :))

Noor

سمی بازی

دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳، 20:59

امشب با یه بنده خدایی چتی داشتم کوتاه . بعد ایدی اینستاشو داد و عکساشو دیدم . بچه ها من خیلی ظاهربین شدم . یعنی از روی قیافه تصمیم میگیرم اره یا نه . اره یا نه برای تشکیل رابطه نه ها ... اره یا نه برای اینکه اصلا با این طرف حرف بزنم یا نزنم ... بعد اگه جوابم نه باشه حتی چندشم میشه باهاش دوکلوم بحرفم :/ من دارم به یه ادم سمی بیرحم تبدیل میشم :/ حالا خودمم یه دختر معمولیم ، طرف هم معمولی بود بنده خدا . میگم الان چجوری بلاکش کنم که بهش برنخوره ؟ :/ عجب لاشی ای شدم من

راستی ببینم شما تو چه سایتی عکساتونو اپلود میکنید و تو چه سایزی میذارینش . خواستم براتون عکس ماه بذارم نشد :(

بعدا نوشت : فک کردم و فهمیدم بیشتر از اینکه ارزشی طوره و ریش و پشم داره و عکسای عجیب غریبی تو پیجش بود خوشم نیومد . تازه قدشم کوتاه بود انگار . دیگه روم نشد بپرسم چنده خخخ خب تا بامزه بازی دیگر بدرود

Noor

نقاشی دیواری

دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳، 14:55

دیروز غروب اومدم خونه مامانم . مدارک ارزشیابیم رو هم اماده کردم که صب ببرم برای ف . یه سری گواهی حضور در جلسات رو هم تو شاد سیو کرده بودم که هر کاری کردم باز نشد و تمام گواهیام باطل شد . شاد اینجوریه دیگه . باگ داره . وقتی یه فایلی رو ذخیره میکنی توش ‌، دوسه ماه بعد دیگه نمی تونی بازش کنی ‌. بعد این کله پوکا میان میگن ما میخوایم ... و ... نابود کنیم . اره شما فعلا نهایت بتونی فایلای ما رو نابود کنی . گَمِجا .

صبح با بابا رفتم مدرسه . منو ف و معلم پیش دبستانی و پسرکوچولوش و دوست ف باهمکاری هم روی دیوارا مدادرنگی کشیدیم و بعد رنگ کردیم . چون قلمو کم داشتیم من بیشتر مسئول رنگ سازی بودم هر موقع هم دستم خالی میشد با اسفنج دیوارو رنگ میکردم :) چون تعدادمون زیاد بود خسته نشدیم و بهمون خوش گذشت . فقط بدیش این بود که اب و برق قطع بود و دهنمون سرویس شد . اخرش ف زنگ زد به یکی از مامانا و خانمه از خونه شون برامون اب اورد و تونستیم قلموها و دستامون رو بشوریم و حالمون جا اومد یکم :) ابی هم یکسره برامون میخوند :)

این وسط همه اش یادم میره سفارش پسر نخی رو اماده کنم و بهش بدم . البته هم وقت نداشتم و هم بهش پیام دادم و عذرخواهی کردم و گفتش که عجله ای نداره . ولی خب امشب دیگه میشینم پاش . یه ماه هم باید برای ه درست کنم . کادو تولدش . درست کردن این دوتا همزمان برام سخته .

میگم اگه خواستین برای تولدم بهم کادو بدین ، برام قلمو و رنگ اکرلیک و غلتک و ماژیک کالیگرافی بگیرید لطفا خیلی خوشحال میشم (*゚ー゚) باتشکر

Noor

بازگشت سگ سیاه افسردگی

یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳، 15:8

دچار افسردگی بعد سفر شدم . البته تو سفرم افسرده بودم انگار ‌. دیروز میخواستم برم خونه مامانم .ف زنگ زد که بریم دیوار مدرسه رو نقاشی کنیم . که چون حال جسمیم خوب نبود نرفتم . قرار گذاشتیم امروز عصر بریم برای نقاشی . و برای اینکه سختم نشه رفت و امد ، کلا خونه مامانم رو کنسل کردم . الان ف دوباره زنگ زده که امروز خسته ام فردا صبح بریم مدرسه . کلافه شدم از دستش . مچل خانم شدم . از وقتی برگشتم نرفتم پیش مامانم اینا خب . از وضعیت پیش اومده ناخرسندم . کلا وارد فاز این چه زندگیه شدم :(

امروز با خودم فک میکردم که اگه از اموزش پرورش دربیام چقد خوب میشه و چه فشاری از روم برداشته میشه . ولی قبلش باید انقد درامد داشته باشم که بتونم راحت و بدون استرس قیدشو بزنم . یعنی میشه تا ۵ سال دیگه کارجدیدم گرفته باشه و دیگه نیازی به حقوق آپ نداشته باشم ؟ :(

Noor

اگه من پسر بودم

شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳، 22:29

من اگه پسر بودم همین فردا صبح یه موتور ملوس برای خودم می خریدم و حالشو می بردم ‌. البته اگه پسر بودم موتورم ملوس نبود . ببری میشد . اگه یه پسر هیکلی و گنده میشدم ، یه موتور گنده ی مشکی می خریدم . حالا که دخترم و دلم موتور ملوس میخواد . امشب تو دیوار قیمتا رو دیدم . معقول بود . هم دخترم ، هم معلمم هم این شهر کوچیکه هم خانواده ام گارد دارن مخصوصا اینکه داداشم هیچوقت تمایلی به موتور نداشته ‌‌. اصلا داداشم چرا انقد اروم و بی هیاهوعه؟ اگه یکم شر و شور بود منم راحت تر بودم خب :/ اگه یه روزی برم رشت حتما موتور میخرم :( این خط _ این نشون ×

Noor

قلمبه

شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳، 9:53

ای تفو به این زندگی . دیشب قد خر گریه کردم . انققققد مریض بودم که دلم برای خودم کباب بود . معده درد و بالااوردن و لرز کردن به کنار ، یهو دیدم یه جایی زیر شکمم یه چیز کوچولو قلمبه و سفت شده و تو خیالاتم تا ته اینکه یه بیماری سخت‌گرفتم و دارم جراحی میشم و تو بیمارستان بستریم رفتم . دلم مامانم رو هم میخواست :( اصلا شبا چرا انقد احساسات ادم جریحه دار میشه؟ قلمبه مذکور هنوز سرجاشه ولی قد دیشب ازش نمیترسم . شایدم ادما روزا بیخیالیشون گل میکنه

Noor

پایان سفر

جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳، 23:34

من از اردبیل برگشتم . ولی عصبی و ناراحت و کلافه ام . اولیش رو که دیشب نوشتم . یکیشم برا پریود نشدنه . یکی دیگه اش هم برای دوستم میمه که دیکتاتوریش اذیت کننده شده .

دیروز دوستمون الف و شوعرش و بچه شون با ما تا فندقلو اومدن و عصر هم برگشتن خونه شون. از اونجایی که الف هم مثل میم دیکتاتور و اهل مامان بازی و رییس بازیه ‌، این دوتا خوردن به تیپ و تاپ همدیگه . میم انرژیش کم شد و رفت تو فاز حرف نزدن و تو خودش بودن و الف اصلا متوجه داستان نبود و وقتی الف اینا تصمیم گرفتن که برگردن میم به طور مشهودی خوشحال شد . من تو ماجراهای دیروز حق رو میدم به الف . چون میم همین بلاها رو سر ما میاره و متوجه تاثیر رفتاراش روی دیگران نیست . اما وقتی خودش تو اون موقعیت قرار میگیره حالش گرفته میشه . من امشب تو ماشین و نزدیکای خونه ام به طور مستقیم به این قضیه اشاره کردم و میمو متوجه رفتارش کردم . نتیجه اش این شد که کل تایمی که برای استراحت تو خونه من بودن میم تو خودش بود و سرشو کرده بود تو گوشی . دم رفتن بهش گفتم از حرفام ناراحت نشو و تو خودت نرو . گفت نه اکیم . ولی میدونم کل امشب به این موضوع فکر میکنه و بابتش ناراحت میشه . خب منم ناراحتم ولی باید حتما بهش میگفتم وگرنه حس میکردم یه دوست دوروعم . ط هم خیلی اذیت بود از رفتارای میم ولی نمیتونست حرفشو بزنه . همه رو راحت کردم دیگه .

فک میکنم دیگه به این زودیا با میم اینا نرم سفر . من که بچه نیستم یکی بخواد هی برام رییس بازی دربیاره .

Noor

برای دوست شگفت انگیزم

جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳، 0:18

دیشب وقتی پست اخرو نوشتم رفتم تو وبلاگ دوست شگفت انگیزم و دیدم نوشته که ویزاش اومده و قراره بره . من تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم که کسی که برام عزیزه بخواد این همه دور بشه و مهاجرت کنه ... در سن ۳۱ سالگی برای اولین بار این حس غریبو تجربه کردم ... حاجخو جون من برای رفتنت گریه کردم و دلم گرفت و حس کردم یه جایی کنارم خالی شد ... خوابم نبرد ... انگار بهم برق وصل شد ... خیلی فکر کردم و خیلی طول کشید که اروم بشم ... حتی نوشتنش هم برام ناراحت کننده است ... اصلا یه چیز عجیب غریب خاصی ... میدونم چقد خوشحالی و همین خوشحال بودنت باعث شد که بتونم جمع کنم خودمو ... امیدوارم اونجا حالت خیلی خیلی خیلی خوب باشه و برای خودت روزای قشنگی بسازی دوست شگفت انگیزم ... حالا همونطور که تو به تکه جدا افتاده ات نزدیک میشی، خودت برای من به دوست شگفت انگیز دورافتاده ام تبدیل میشی ...

Noor

روز اول سفر

پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳، 0:20

ما صبح اومدیم سمت اسالم و به دوستمون الف و شوعر و دخمل کوچولوش ملحق شدیم . پمپ بنزینا قیامت بود امروز . اخرش مجبور شدیم بنزین قاچاق بخریم :)) از اینایی که تو بطری نوشابه اس ۶ لیترو ۵۰ تومن خریدیم :)) بعد اومدیم ییلاق الف اینا . اینجا یه خونه خوشگل دارن . مادربزرگشون هم اینجاس . برامون نون محلی خوشمزه پخته یه عالمه . من امروز همه اش حالم بود بود و دل و روده ام پیچ پیچی میشد و حالت تهوع داشتم . طبق معمول بچه ها یه قرص بهم دادن و منو ساختن :)) غروب یکم پیاده روی کردیم و رفتیم بالای کوه و من شونصدتا عکس خوشگل گرفتم و ادم وقتی عکسای خوشگلش جور میشه دیگه رضایت از سفرش تکمیل میشه :)) . بعد برگشتیم خونه و تو حیاط اتیش درس کردیم . خیلی سرد بود . لباس های خانواده الف رو که اینجا گذاشته بودن رو پوشیدیم و قشنگ خودمون رو بو دودی کردیم . بعد شام دوباره حالم بد بود . یکم پتو پیچ کردم خودمو و بهتر شدم . بعد هم کلی پانتومیم بازی کردیم با بچه ها . من زیاد بازی نکردن و اونایی که بازی کردم رو هم به صورت نشسته انجام دادم و موجب تعجب حضار شدم :)) ولی سعی میکنم دفعات بعدی مشارکت بهتری داشته باشم :))اخه اولین بارم بود پانتومیم می رفتم . الانم خیاری اماده خوابیم .

Noor

اجتماع قبل سفر

چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳، 2:12

امروز همه اش در حال بدو بدو بودم . صبح با بابام اومدم خونه . یکم گردگیری کردم . بعد رفتم سالن س . اونجا یکی از اقوام رو دیدم کلی بغل و بوس دریافت کردم از خانومه . ف که باشه خواهر س هم اونجا بود و بعد حدود یه سال دیدمش و کلی حرف زدیم . بعد رفتم پیش ه . از اونجا رفتیم پلاسکو یه ف دیکه که کاراموزم بود رو دیدم و کلی باهام درد و دل کرد که بعدا یاداوری کنید درباره اش بنویسم. این دوتا ف خیلی برام عزیزن و دوستای کوچولوم محسوب میشن . بعد اومدم خونه و تند تند یه چیزی خوردم و دوش گرفتم و جارو کشیدم و زرشک پلو و شامی درست کردم . ل و شوعرش ساعت ۶‌.۵ رسیدن . بهشون عصرونه دادم و کلی حرف زدیم . ساعت ۱۰ هم میم و شوعرش و ط رسیدن . شام خوردیم . شوعر میم همه ظرفا رو تنهایی شست . منم وقت کردم وسایلمو جمع کنم . امشب حس میکردم حوصله میم و ط رو زیاد نداشتم. البته اینکه عصبیم موثره حتما . الانم وقت خوابه و تندی اومدم بنویسم و برم . این وسط دیدم مدیرم نصفه شبی تو گروه پیام گذاشته فلان مدارکو فردا بیارید مغازه شوعرم بذارید ‌ . گاهی از اینکه انقد اسکل و وقت نشناسه و فک میکنه ما تو خونه بیکاریم و فک میکنه هر موقع بگه فورا فلان چیزا رو بیارید میگیم چشم حتمااا دیوونه میشم ... اره منتظر باش فردا میارم برات ... اماده کردن اون مدارک حداقل دو روز وقت میبرع زودتر نمیتونسی بگی ؟ اسکل ... اعصاب ندارم . شب بخیرِ عصبی

Noor

سگ درونم اماده ی پاره پوره کردن دوستان

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳، 20:7

امروز اومدم خونه مامانم و فردا برمیگردم . یک حال چندش مزخرفی دارم . پاهام گزگز میکنه و سرم داره میترکه و از درون گرممهههه ... دلم میخواد فقط دراز بکشم و استراحت کنم ولی فردا ل و شوعرش از زنجان و میم و شوعرش و ط از رشت میان پیشم . باید کلی شام بپزم . خوبه خونه تمیز و طی کشیده اس و فقط یه گردگیری و جارو لازم داره . قراره دو سه روزی بریم سمت اردبیل . من دلم نمیخواد موقع پریودی از خونه خارج شم مخصوصا روزای اول که همه اش در حال بالا اوردنم :/ ولی متاسفانه دوستای گلم درکی از این موضوع ندارن و حتما باید تو ماشین جلو چشمشون بالا بیارم تا متوجه این امر بشن :/ ایشالا که خیره :/

Noor

محتوای ترسناک

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳، 13:58

من خیلی ترسوام . از چیزای ماورایی میترسم . و میدونم ریشه در بچگیم داره که دختر همسایه با تعریف کردن داستانای تخیلی که از خواهر و برادر بزرگترش شنیده بود برای بنده ، منو به یه جیشوی ترسو تبدیل کرد :/ دیشب وقتی اون دوتا اقای مسافر پیاده شدن، راننده گفت یه محلی این طرفا هست واسه فلان الملوک السلطنه قاجاره و روح و ... داره و ما با دوستامون چند سال پیش اومدین و سر و صدا میومد از توی خونه و خیلی ترسیدیم و جای دست مونده بود پشت دوستم و ال و بل ... من این قضیه رو شنیده بودم ولی شنیدن دوباره اش در اون شرایط منو خیلی ترسوند . در حدی که تصمیم داشتم شب برم خونه مامانم بخوابم . بعد گفتم بیخیال و ترسو نباش و ... اما تا صبح تی وی رو روشن گذاشتم و کابوس دیدم . خواب دیدم با دوستام دور یه میز جمع شده بودیم یهو ز بیهوش شد و ما فهمیدیم که قلبش ایستاده و مرده :/ بعد خیلی ترسناک تر شد و یجوری بود که انگار ز یه روح ملکوتی داشته که دلش میخواسته از جسمش رها بشه :/ این وسط میخواستیم عملیات امداد و نجات هم روش پیاده کنیم و بلد نبودیم ‌. من انقد تو اون شرایط تحت فشار بودم که تصمیم گرفتم دهان به دهان و احیای قلبی رو از تو گوگل یاد بگیرم :/

Noor
© ناخوانا