شب ارزوها ؟

جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲، 0:23

من هیچ ارزویی ندارم انگار ... فقط ادامه میدم با گریه با خنده با ناامیدی با امید ... خدایا عزیزانم رو حفظ کن و ادمای درستی رو سر راهم قرار بده ... امیدوارم تا سال بعد روزهای بهتری رو ساخته باشم

Noor

اولین قرار

جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲، 15:7

دیروز ۲۱ دی ... من برای اولین بار تو زندگیم رفتم سر قرار ... چقد استرس داشتم که حالا نکنه یکی ببینه منو یا حتی فک میکردم ممکنه دستگیر بشیم ... واقعا مسخره اس... ولی م میگفت دیگه اون دوره ها تموم شده که بگیرن ملتو اتفاقا دوس دارن جوونا سرشون گرم این چیزا باشه... دیدم راس میگه... ولی گفتم چون من اون دوره ها رو ندیدم هنوز تو اون دوره ها گیر کردم... ولی خب م خیلی دیده تجربه اش بیشتره ... احساسات مختلفی رو تجربه کردم ... گیج شدم ..‌. نمیفهمیدم این ادمی که باهاشم منو دوس داره یا نداره برای خودم دلایلی پیدا میکردم و میگفتم دوسم نداره بخاطر این دلیل و اون دلیل ... و از طرفی میگفتم با یه بار دیدار نمیشه نتیجه گرفت نه میشه دوس داشتن رو نفهمید نه دوس نداشتنو ... دلم میخواس بعدش بشینیم این دیدار رو تجزیه و تحلیل کنیم ولی خب اون باید ساعت ها رانندگی میکرد تا برگرده بعدشم چون جایی مهمونه قطعا فرصتش نیست حالا چند روز دیگه سر فرصت موشکافی خواهیم کرد ... باید این روز رو ثبت میکردم . اولین ها فراموش نشدنین

Noor

روز مادر

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲، 19:42

خودم این ماه از فشار مالی در حال له شدن بودم... مامانمم این وسط میخواد وام برداره و چون ضامن من بوده و من چندتا از قسطامو ندادم بهش وامو نمیدن... زبونمم نمیچرخه بگم ندارم ... یعنی خودشون متوجه نمیشن که ندارم ؟که اگه داشتم قسطامو میدادم ؟ :)) البته نصفشو مامانم داد بهم بدون اینکه من بگم ولی کاش اون نصف دیگه اش رو هم میداد چون ندارم واقعا ://

بچه ی پرتوقعی که روز مادرو به کام مادرش تلخ کرد

به هر حال امروز با این شرایط تلخی که توشم از سال پیشم خیلی بهتره ... الهی شکر

اصلا چرا بانک به مامانم وامو نمیده ؟ اینکه من قسطامو نامنظم میدم چه ربطی داره به مامانم؟اون که قسطای خودشو منظم میده..‌‌. این چه مسخره بازی؟

Noor

احوالات این روزها

دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲، 17:34

دوباره احساس پوچی اومده سراغم

به این احساس درونی گردن درد رو هم اضافه میکنم

حوصله هیچی رو ندارم ولی در کنارش دلم میخواد یه کارایی رو انجام بدم . حالا اینکه کدومش پیروز بشه رو دیگه نمیدونم

Noor

بارون زمستونی

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲، 18:11

بعد از مدت ها ، بارون می باره ... خوشحالم میکنه ... البته بعضی وقتا هم ناراحتم میکنه ... ولی خب الان که خوشحالم میکنه .

چند روزه که گریه نکردم و دلم هم نمیخواد گریه کنم . وقتی میبینم پلک چشم راستم افتاده شده دیگه اصلااااا دلم نمیخواد گریه کنم حتی جلوشم میگیرم به هر طریقی ... چه معنی میده الکی الکی خودمو پیر کنم

Noor

همین یادداشت های معمولی

سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲، 17:42

یکی از علایقم اینه که خونه تمیز باشه ولی کاش یکی دیگه بود که تمیزش میکرد . من فقط چای میدادم دستش :) جارو کشیدم . مونده مرتب کنم و گردگیری . بعد شم شام بپزم . بعضی روزا حالم خوبه و دلم میخواد همه کارا مو با هم انجام بدم .

کاش یکی بود شیشه ها رو هم برام تمیز میکرد خیلی رو مخمن . ولی خب کسی نیست و یه روز باید بیفتم به جونشون .

Noor
© ناخوانا