اخرین روز فروردین

جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳، 12:45

حوصله ام سر رفته ‌ . دلم میخواست الان تو سفر بودم . مثلا گلستان بودم . کنار گلای زرد کلزا ‌ .... از اون کوه ها بالا میرفتم و میرسیدم به خالد نبی .... ولی رو مبل لش کردم ... ذهنم مشغوله و عصبیم ... خوابم میاد و تو فکر کارای نکرده ام هسم ... عح

Noor

سوپرایز

چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳، 7:31

قرار بود امروز عصر با مصوم و ز بریم خونه میم ... شب بمونیم فردا برگردیم .... اخه با این دوستام دیر به دیر همو میبینیم برای همین بیشتر هیجان زده میشیم .... ولی یهو نزدیکای ۱۱ شب میم گفت وقتی به شوهرش گفته فردا بچه ها دارن میان پیشم... گفته منم بلیط گرفتم دارم میام خونه میخواسم سوپرایزت کنم(شوهرش جنوبه) .... خلاصه که هم دورهمی ما خراب شد هم سوپرایز اون بنده خدا ....

بعدش دلم سوپرایز خواست :/ با اینکه از سوپرایز شدن و اتفاقای یهویی خوشم نمیاد و استرسی میشم ولی دلم اینجور سوپرایز شدنو خواست ...وهرچی فکر کردم یادم نیومد پ سوپرایزم کرده باشه.... و بعدش بازم در اندوه بیشتری فرو رفتم ...

Noor

برای خوشحال کردن خودتون چیکار میکنید

سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳، 22:53

گاهی وقتا هم انگار غم عالم میاد تو دل ادم

امروز با گریه از خواب بیدار شدم . اینجوریشو دیگه تا حالا ندیده بودم . کاش میتونسم برای خودم کاری کنم که واقعا خوشحالش کنم . اصلا خوشحالی چیه ؟ همین که ادم ناراحت نباشه هم یه جور خوشحالی محسوب میشه . من اگه ناراحتیام تموم بشه خود به خود خوشحال میشم

Noor

عید(فطر) مبارک

چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳، 12:42

سلام ... بعد از مدت ها....عیدتون مبارک ....دیگه اونقدم کافر نیستیم که عیدو بهم تبریک نگیم که :)

افسردگی اخر ماه گرفتم ... به حقوق نیاز دارم ...

امروز دوستای گوگولیم میان پیشم و تا جمعه پیشم هستن .

این مدت کمر درد افتاده بود به جونم ... فک کنم نتیجه همون پنجره تمیز کردناس ...

این هفته به سرعت گذشت که البته چون سر کار بودم :/

همسایه چند تا جوجه زشت خریده و گوشه حیاط داره پرورششون میده.... پرروعن اینا .... امیدوارم صابخونه انقققققققد اجاره رو ببره بالا که اینا از اینجا بلند شن برن .... حتی خودمم مجبور بشم برم مهم نیس :))

Noor

شب قدر

چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۳، 0:6

خودم که امشب دچار افسردگی هستم . اینجا هم یجوری دلگیر شده . بعد مدت ها نماز خوندم . و میخوام دعا کنم . فعالیت مذهبی دیگه ای رو دلم نمیخواد انجام بدم . البته دلم هم میخواست حرم بودم و اگه اونجا بودم جوشن کبیر هم میخوندم . همکارم ه امروز با شوهرش رفت مشهد . حسودیم شد :(

مامانم به مرحوم یه جانماز داده بود که اینجاست. امشب فکر کردم اون جانمازو ببرم تو یه مسجد بذارم . و فکر کردم به اینکه اولین چیزی که برام گرفت دوتا جوجه اردک بود . شایدم غاز بود یادم نیست . منم قبلش یه جاکلیدی خرگوشی زرد براش گرفته بودم که ازش خوب مراقبت نکرده بود و گوششو شکسه بود . اونو هم چند وقت پیش دادم به بچه دوستم ‌.

اقای غوغا تو وبلاگش درباره بخشش نوشته بود . فکر کردم ... دیدم یه سری چیزا رو میتونم ببخشم و یه سری چیزا رو نمیتونم ..... ظلمایی که حقم نبوده رو نمیتونم ببخشم ... کاریشم ندارم چون معتقدم نتیجه کاراش بهش برمیگرده .

به غیر از اون یه عده دیگه رو هم نمیتونم ببخشم . اون ادمایی که به هردومون ظلم کردن . اونا رو نمیتونم ببخشم .

بعله متاسفانه من بخشنده نیستم

Noor

حالا چرا روزا یهو انقدر کش اومد

سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳، 17:18

بخاطر همینه فروردین انقد طولانیه

بخاطر روزای بلنددددددش

همین امروز برای من قد ۳ روز کش اومده

Noor

ایرانسل،بانک ملی

سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳، 12:53

امروز زود تعطیل شدیم و فردا هم کلا تعطیل شدیم :/

از این فرصت استفاده کردم و کل شهرو گز کردم تا بالاخره نمایندگی ایرانسل رو پیدا کردم. یبار استعلام گرفته بودم و پیامک اومده بود که ۵ تا خط ایرانسل به ناممه :/ همیشه رو مخم بود . رفتم که ببینم چخبره ‌ . خانمه استعلام گرفت و گفت خط ایرانسلی به نام شما نیست. گفتم مطمئن؟ گفت مطمئن! و خوشحالو خندان برگشتم خونه . بعد افتادم به جون سامانه بام . یادم نیست درباره اش نوشته بودم یا نه ....خلاصه اش اینه من یک ساله کارت بانک ملی ندارم و فقط یه کارت مجازی دارم تو سامانه بام درخواست کارت واقعی دادم و الان فقط باید برم رشت و حضوری بگیرمش . اینم موند برای پنج شنبه و الان خوشحال از اینکه دوتا کار مفید انجام دادم ، میخوام روزه خواری کنم و من الله توفیق

Noor

ادامه ی سیزده بدر

دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳، 21:7

خب ما دخترا با اقای ج رفتیم خونه من و بار و بندیل فردامو بستم و بعدش بقیه بهمون اضافه شدن و اومدیم سمت فومن خونه باغ اقای ج . اینجا خیلی نقلیه ولی گرم و صمیمیه . روزه دارامون افطار کردن و ما هم از اونا بیشتر افطار کردیم :) و نمیدونم کی قراره برگردیم که من بخوابم . اخه جز من کسی دغدغه صبح بیدار شدن رو نداره ://

Noor

سیزده تون بدر

دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳، 15:14

خب ما طبق روال چند سال اخیر سیزده به در رو تو حیاط مامانم اینا بین گلای زرد وحشی که این موقع جلوی حیاطمون رو پر میکنه و زیر درخت الوچه میگذرونیم . هوا هم افتابی و خیلی قشنگ شده ... سالهای گذشته دخترخاله مامانم و شوهرش هم میومدن پیشمون .... امسال چون اقاهه کسالت داره نیومدن .... ولی به جاش اقای ج و خانواده اومدن پیشمون .... خب با خانواده اقای ج راحت تریم و بیشتر بهمون خوش میگذره ... البته قراره یکم هم بریم بیرون و بعد بریم خونه من لباسامو بردارم برای فردا .

امیدارم بهتون خوش بگذره حسابی .

Noor

۱۹ روز تعطیلات

دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳، 10:49

خب حساب کردم دیدم ۱۹ روز تعطیل بودم :/ خیلیه ها ... چجوری دووم اوردم ؟! خدا رو شکر که این ۱۹ روز به خیر و خوشی گذشت ... از فردا دوباره کار و زندگی شروع میشه ... این وسط خیلی دلم میخواست برم مشهد اما خب نشد دیگه ... حالا زرنگ تر که شدم حتما تنهایی سفر رفتن رو امتحان میکنم

Noor

از کدوم رفتار پدر و مادرت ناراحتی؟

یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳، 23:51

چون پست قبلیم چرت و پرت بود رفت تو بروزشده ها :/ حالا ببینیم این یکی هم میره یا نه ! البته یکی از دوستان گفتن هر ۳ ساعت میتونیم یه پست بذاریم که میره تو بروزشده ها...

این پست درباره خانواده اس . با دوستامون که حرف میزدیم فهمیدیم خانواده های ما از خیلی جهات مثل همن ... مثلا از جهت مضطرب بودن ، درک نکردن ما ، تامین مالی بدون توجه به نیاز روح و روان ما و .... خب ما هم مث اونا شدیم و خیلی باید بدبختی بکشیم تا خودمونو درست کنیم .

این وسط ل میگفت از دیدن رفتار خانواده شوهرش متعجب شده ..از ارامششون ... از محبتشون.... از حفظ حریم شخصیشون ... میگفت یه روز دیدم تو شناسنامه پدرشوهرم به جز بچه هاش اسم یه بچه دیگه هم هست .... به شوهرم گفتم این کیه ... جواب داده ما نمیدونیم ... به شوهرش گفته خب هیچ وقت از پدر و مادرت نپرسیدی؟ گفته نه اگه میخواستن ما بدونیم خودشون میگفتن دیگه :/

البته خیلی موردای دیگه ای رو هم گفت که من فقط جالب ترینشو نوشتم .

من خودم از انتقاد پذیر نبودن بابام و از اینکه دنبال تایید طلبی دیگرانه خیلی ناراحت و عصبانیم . و اینکه هیچ تلاشی برای بهتر بودن انجام نمیده .اینا اذیتم میکنه .الهی سایه اش مستدام باشه و تنش سلامت .

شما چی؟

Noor

۱۲۳ ازمایش‌ میکنیم

یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳، 20:16

گاهی پستام نمیرن تو بروز شده ها .... دلیلشم نمیدونم‌ و خب دوس دارم بره اونجا :(

Noor

پسرعمو

یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳، 14:42

دیروز پسر عموم و خانمش و مادر خانمش اومده بودن عید دیدنی . من خواب بودم ولی وقتی صدای پسرعمومو شنیدم جای اینکه استرسی بشم ذوق کردم و از اتاقم اومدم بیرون . برا خودمم عجیب بود که چرا از اینا فراری نیستم و احساس امنیت دارم کنارشون .... تا اینکه یادم اومد ....

پسر عموم خیلی سال پیش معتاد شده بود و خانمش با یه بچه ازش جدا شد .... بعدش...ترک که کرد .... ده سال پیش فکر کنم با یه خانمی که اتفاقا اونم از شوهرش بخاطر اعتیاد جدا شده بود ازدواج کرد ... و الان دوتایی باهم خوشحالم ....و اینم برام جالبه که سر اینکه بچه دار نشن هم باهم توافق دارن ....

و بله چون هردوشون جدا شدن منو قضاوت نمیکنن ... اتفاقا فکر میکنم این دونفر از بقیه دلشون به من نزدیک تره حتی از خانواده ام بیشتر .... خانواده ام قطعا هیچوقت نمیتونن منو درک کنن بخاطر چیزایی که از سر گذروندم

Noor

ادامه تعطیلات نوروزی :)

شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۳، 14:36

سلام علیکم .اومدم چکیده ای از این چند روز تقدیم کنم و برم . بعد از اون اعصاب خوردی ها، رفقای روزای سختم میم و شوهرش ، ل و شوهرش و ط اومدن خونه ام . رفتیم کوه و جهت ارامش اعصاب ریلکس کردیم . البته جز من کسی عصبی نبود :) شام هم رفتیم خونه اون یکی دوستم اَ که هم ببینیمش هم تبریک بگیم برای خونه جدیدشون . این دوستم چون بچه کوچولو داره نمیتونه همیشه و همه جا با ما بیرون باشه پس ما سعی میکنیم یه جور دیگه مزاحمش بشیم :) برای خواب هم برگشتیم خونه من . ماشینا رو گوش تا گوش تو پارکینگم پارک کردیم تا درس عبرتی بدیم به همسایه ولی مث اینکه کلا اون شب خونه نبودن و تیرمون به سنگ خورد :) دیروزم رفتیم باغ چای پدر شوهر میم و چون هوا خیلی خوب بود تا پاسی از شب اونجا بودیم و باز هم ریلکس کردیم . بعد ط رو که انرژیش ته کشیده بود رسوندیم خونه اش و بقیه مون رفتیم خونه میم برای خواب . امروز هم نزدیکای ظهر دیگه از هم خداحافظی کردیم و ل اینا رفتن شرق گیلان منم اومدم خونه مامانم . راستش الان تو خونه خودم احساس ناامنی میکنم فک میکنم این چند روز رو اینجا بمونم تا تعطیلات تموم شه و برگردم به روتین زندگیم .

Noor

ریلکس ریلکس ریلکس تر

چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳، 23:46

ممنون از همدلیتون دوستان ... خیلی ممنون ... احساس میکنم کم کم دارم شما رو هم عصبی میکنم ... ممنون امیلی جان من به یه کار فیزیکی نیاز داشتم تا اروم بشم انگار ... نوشته بودی صدقه کنار بذارم، گذاشتم ... اروم شدم ممنون ازت

Noor

شما چجوری خودتونو اروم میکنید؟

چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳، 21:5

انقد عصبی شدم این دو روز که سردرد داره میکشتم و از الان ذهنم مشغوله که نکنه امشب هم ماشینو اونجا بذاره ... اگه بذاره هرچه رشته کردم پنبه میشه ... و مقصرش هم بابامه .... خیلی کلافه ام ارامشم بهم ریخته ...اشتهام کور شده ... دلم میخواد بشینم یه عالمه گریه کنم شاید که خوب شم ... چرا بعضیا انقد مردم آزارن جدا ؟ شایدم من زیادی بزرگش کردم ... نمیدونم ولی دلم نمیخواد جلوی اینجور ادما کم بیارم

Noor

از اینجور ادما بیزارم

چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳، 13:43

دوباره دیشب ماشینو گذاشت اونجا . امروز خیلی محترمانه زنگ زدم به خانمه و گفتم ببخشید پارکینگ شما مشکلی پیدا کرده؟ چون دیدم ماشینتون رو چند شبه تو پارکینگ من میذارید ... گفت "نه اصلا مشکلی نداره دیدم پارکینگت خالیه گفتم ماشینو اینجا بذارم" (با یه لحن طلبکارانه و اینکه حقشه انگار... مگه هرجا خالیه برای تو گذاشتنش؟) منم گفتم پس اگه مشکلی نداره لطفا پارکینگ منو خالی بذارید چون هم من اونجا رو اجاره کردم هم شب و نصف شب بابام یا دوستام میان درست نیست مزاحم شما بشم و هم اینکه دوست ندارم حق و حقوق همدیگه رو نادیده بگیریم ... همین .... به خانمه بر خورده و چارتا گذاشته روش و تحویل شوهرش داده .... شوهرشم زنگ زده به بابام ... حدس میزدم این کارو کنه و دلم میخواست به بابام زنگ بزنم و بهش بگم که در جریان باشه اما نزدم و دقیقا همونطور که پیشبینی میکردم مردی زنگ زده به بابام و گفته من خیلی ناراحت شدم از دخترت چونکه پارکینگ من خیس بوده و من یه شب فقط ماشین اونجا گذاشتم و من حیاطو راه پله رو تمیز میکنم و انتظار نداشتم و فلان ..... در حال به هم زن بودن این خانواده که شکی نیست .... در اینکه زنه انقد دروغگوعه که هم به من دروغ گفته هم به شوهرش هم که شکی نیست ..... مرده هم دروغگوعه البته .... ولی از بابام ناراحتم چون مقصر این رفتارا رو دقیقا بابام میدونم که میخواد صلح کنه همیشه... که میگه اشکالی نداره..... منم کفری شدم و گفتم من دارم اینجا زندگی میکنم پس تو که مشکلات منو حل نمیکنی زیادش نکن حداقل .....و اینکه من راه پله خودمو همیشه خودم تمیز میکنم اون اقا فقط یکبار راه پله منو تمیز کرده اون یکبار هم چون وسایل خودشو میخواست تو پاگردم بذاره اینکارو کرده بود .... حیاطم که من هیچ استفاده ای ازش ندارم که بخوام تمیزش کنم ... اونا اونجا فرش میشورن ،سبزی میشورن ، ماشین میشورن و ... چرا باید این چیزا رو بهونه کنه ..... چرا من باید با این بیشعورا همسایه باشم؟

خیلی عصبانیتم بیشتر شد جای اینکه کمتر شه

بیشتر عصبانیتم از بابامه که فک میکنم بهشون باج میده

Noor

نگهبانی

سه شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۳، 23:49

شاید باورتون نشه ولی من مث نگهبانای شب منتظرم همسایه ام از مهمونی برگرده ببینم باز ماشینشو تو پارکینگ من میذاره یا نه ... انقد بهم فشار اومد امروز یه جلسه تراپی رو افتادم وگرنه سکته میکردم ... واقعا ارزش انقد جوش خوردن رو داشت ؟ میدونید البته اگه این احساس که همسایه هام ادمای بیشعوری هستن وجود نداشت .. اگه فک میکردم ادمای خوبین .... انقد عصبی نمیشدم ... خب پارکینگم خالیه اگه ادمای خوبی بودن میگفتم چه اشکالی داره ... ولی چون ادمای منفعت طلب و سواستفاده گری هستن و حتی ازم اجازه هم نگرفتن از بس بی ادبن دلم نمیخواد لطفی بهشون بکنم . تامام

Noor

همسایه ی بی ....

سه شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۳، 0:58

امشب خیلی حرص خوردم از دست همسایه ام . لامپام خاموش بود . همسایه ها نبودن . وقتی رسیدن فک کردن من نیستم و ماشینشون رو تو پارکینگ من گذاشتن و اون سنگای روی لوله اب رو از هشتاد ناحیه ترکوندن. از صداش فهمیدم . فقط امیدوارم لوله رو نشکسته باشن . خیلی بی ملاحظه شدن دیگه . چرا باید هوس کنن ماشین‌کوفتیشون رو اینطرف بذارن‌؟ جدا دارن از تنها بودن من سواستفاده میکنن ! منم لامپو روشن کردم و پنجره رو باز کردم که بفهمن هستم و دیدم ‌. بعدشم نیم ساعتی اونجا عملیات داشتن . نمیدونم چه گندی زدن . خیلی عصبانیم از دستشون و فردا حتما به خانمه میگم هم وسایلشون رو از راه پله بردارن هم ماشینشون رو تو پارکینگ خودشون بذارن ... اگه لوله شکسته باشه گردن که نمیگیرن بی وجدانا ... خدایا منو از شر اینا در امان‌نگه دار ... ایش

Noor

روز ششم

دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳، 17:35

دیشب رفتم خونه بابابزرگم و خاله هامو دیدم . دلم میخواست داییم رو هم ببینم ولی چون زن دایی کنجکاوی دارم خونه شون نرفتم . دلم برا داییم تنگ شده و میدونم ناراحت میشه که دیدنش نرفتم .

یه جزوه پیدا کردم خیلی چرت و پرته و برای پر کردن وقت عالیه . ما از این ازمون چرت و پرتا میدیم و ساعتشو میگیریم به عنوان ضمن خدمت . که من معمولا شانسکی ازمون میدم ولی دوبار اینو دادم و با نمرات بدی رد شدم از بس خزعبله .دیگه گفتم شانس اخرمو نسوزونم و بخونمش. منم که بیکارم .

خلقمم دیگه تنگ شده اینجا و میخوام برم خونه خودم . چیزی که تو خونه خودم بیشترین فشارو بهم میاره اینه که باید غذامو خودم بپزم و این سخته .

Noor

در چشم باد

یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳، 13:4

نمیدونم چندمین باره که دارم در چشم باد رو می بینم .‌ چقد من این فیلمو دوست دارم اخه ... چقد به خانواده ایرانی حسودیم میشه ... دوس داشتم منم ۳ تا داداش بزرگ داشتم و یدونه اجی . با اینکه نمیتونم با خانواده های پرجمعیت اونجوری که تجربه بهم نشون داده ارتباط برقرار کنم و اصلا خوشم نمیاد از سر و صدا و شلوغیشون ولی دلم میخواست خانواده خودمون اونجوری بود .

Noor

مامانم

شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳، 21:57

اگه نوشتن رو هم ازم بگیرن قطعا میترکم .

۳۰ سال طول کشید که مامانم متوجه بشه نباید انقدر بهم سخت بگیره . خیلی عوض شده نسبت به سال های قبلش . البته منم عوض شدم ‌. بهم گیر نمیده . نه نمیاره تو تصمیمام . حتی تو انتخابای خودش هم نظر منو ملاک قرار میده . محبتش بهم بیشتر شده . روزهایی بوده که برام اشک ریخته .پشتم دراومده . کوتاه اومده . تحمل کرده . اگه همین کارا رو از ده سال پیش.... نه ۱۵ سال پیش شروع میکرد ، اگه انقدر بهم سخت نمیگرفت من جور دیگه ای می بودم ... زندگیم جور دیگه ای میشد ... باهم صمیمی تر میشدیم و خیلی چیزای دیگه ... اشکالی نداره ... همینکه دوتامون عوض شدیم هم خوبه

رفتن عید دیدنی خونه داییم . نگفتم نمیام . خودش میدونس نمیام . نگفت بیا بریم و خوشحال شدم . چون وقتی بهم میگن و نه میارم با اینکه حرفمو عملی میکنم ولی دچار خودخوری میشم که الان ناراحت شدن؟ باید میرفتم؟ اگه داییم ناراحت بشه چی ؟ ولی وقتی بهم نمیگن حالم خوبه .

Noor

چهارم عید

شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳، 14:30

فک میکردم تنهایی تو خونه میتونم کلی خوش بگذرونم ولی از دیروز که برگشتم رفتم تو فاز غم و نتونستم ازش خارج شم. انقدر تو خودم بودم که سردرد گرفتم و مجبور شدم قرص بخورم . زیاد خوابیدم و درست حسابیم غذا نخوردم . در نتیجه امروز اومدم خونه مامانم . تو حیاط چرخیدم و شکوفه های قشنگ رو تماشا کردم . امیدوارم امروز کسی نیاد خونه مون و ارامشم خراب نشه

Noor

اقای اسانسوری

شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳، 0:49

تو فیلم شمعدونی اقای اسانسوری داشت به اون خانمه میگفت من یه وبلاگ دارم که دلنوشته هامو اونجا میذارم :/ وای چه دارک... نکنه ماهم مث اقای اسانسوری یه مشت خل و چلیم که اینجا دور هم جمع شدیم :/

Noor

بازگشت به خانه

جمعه سوم فروردین ۱۴۰۳، 14:29

من برگشتم خونه . کرایه رو ۴۰ تومن زیاد کرده بودن که واقعا زیاده برای اون مسیر .... و کلی منتظر موندم تا مسافرا جمع بشن . راننده خیلی رو مخ بود . تمام مسیر بادوم خورد و زیادم با تلفن حرف میزد . بنظر میرسید با یه خانمی به غیر از زن خودش حرف میزد . البته درصد کمی احتمال دادم شاید دوستشه ولی دوستش نبود زن بود چون محتویات حرفاش زنونه بود ... بادوم خوردنش هم از طرف دیگه رو اعصاب بود ... حالا درسته ما روزه نمیگیریم ولی حداقل سعی میکنیم رعایت دیگران رو کنیم .... خلاصه برگشتنی همه چی بد بود ... الانم ۵ درصد فاز غمم برگشته ....مامانم امشب مهمون داره پس من فردا میرم خونه مون که با مهمونا برخورد نداشته باشم :))

Noor

تعطیلات من

جمعه سوم فروردین ۱۴۰۳، 2:41

منو ط و میم هنوز بیداریم و تو اینستا کلیپای چرت و پرت می بینیم و میخندیم . فردا صبح منو ط برمیگردیم خونه هامون . م هم فردا کلی مهمون داره . این چند روز برام خیلی لازم و خوب بود . ولی نمیدونم برگردم خونه دوباره فازم چی میشه ‌. امیدوارم غمبرک نزنم .

Noor

عید ۴۰۳

چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳، 12:27

تو این ۳۱ سال زندگیم ، دو سه سالش رو فقط سال تحویل کنار خانواده ام نبودم . یه سال تو راه مشهد بودم . یه سال یا دوسال خونه پ اینا بودم . و امسال با دوستم ط سال تحویل رو خونه دوستم میم هستیم . دیروز خونه مامانم بودم ازشون خدافظی کردم و منو رسوندن . با میم و ط ساعت ها زحمت کشیدیم و یه هفت سین مجلسی توپ چیدیم . جوری قشنگه که گفتم کاش پیراهن گل گلیم رو می اوردم باهاش عکس میگرفتم :)) دوستام خیلی خوبن . خیلی . چون شرایط پارسالم و حال بدمو میدونستن یه جوری برنامه ریزی کردن که امسال کنار هم باشیم و جدا هم حالم خیلی خوبه الان . حتی به م هم پیام دادم و باهاش خدافظی کردم . میخوام دختر قوی ای باشم تو سال جدید . عیدتون مبارک .

یادم رفت بگم امسال ۳ تا هفت سین چیدم . خونه خودم خونه مامانم و خونه دوستم . به جبران پارسال که هفت سین نداشتم :)

Noor
© ناخوانا