خوبم

سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵، 14:17
امروز از بچه ها ازمون قلمچی گرفتم. جدا از اینکه ی سوالایی دادن که بچه ها هنگ کردن ، مردم تا حالیشون کردم جوابا رو باید تو پاسخ نامه بزنن و با مداد پر کنن و همه گزینه ها رو نزنن. اصلا یه وضعیتی بود . 

دست گیره ی در رو هم کندن :|

زنگ اخر هم کاردستی هندونه ای ساختیم و کارت پستال :)

مادر علیرضا ... این علیرضا نه ها ....اون علیرضا هم اومد که ببردش.چقد خوش خنده و مهربونه ازش خوشم میاد . و گفت با علیرضا کلی صحبت کرده که بچه ی خوبی بشه :) و شده . 

Noor

:(

سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵، 0:25
ناراحت ناراحت ناراحت 

آدم باید هر چند وقت یبار بره کوهی جنگلی دریایی جایی و فقط فکر کنه

 

ناراحت

ناراحت

ناراحت

Noor

بی خوابی

دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵، 0:42
چرا دو شبه نمیتونم بخوابم؟

ایا اینها از علائم روانی شدنه؟

امروز علیرضا رفت پیش خانم مشاور . مادرش زنگ زد و ازم تشکر کرد و گفت مشاوره عالی بوده و خانم مشاور با علیرضا خیلی کار کرده و از یک ساعت بیشتر اونجا موندن . خانم مشاور گفتن که مشکل علیرضا نداشتن تمرکزه و بمن هم گفتن ک باهاشون تماس بگیرم .

و خبر خوشحال کننده اینکه مادر علیرضا گفت میخواد این جلسات رو ادامه بده و من خیلی خیلی خیلی خوشحالم . دست استاد جانم درد نکنه که این مشاور خوب رو بهم معرفی کرد.

بازم خوابم نمیاد

Noor

بازرس نیومد :)

یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵، 19:23
حالا دعا کنید سال زودتر تموم بشه

تا من دیگه علیرضا و ممد و برکیا رو نبینم 

چرا اینا انقد جیغ جیغ میکنننننننن خدایااااااا

حوصله انجام کارامو ندارم عح

انرژیم ته کشیده تهههههههههههههه 

Noor

میشه دعا کنید امروز هم بازرس نیاد؟!

یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵، 6:46
دیشب ساعت یک اونن بزور خوابیدم .

صبح هم 6.17 چشام وا شد .

عجیب نیس؟

نکنه قراره بازرس بیاد و من یه گندی بزنم

فوت فووووووت انرژی منفی دور باش

Noor

شنبه ی تعطیل

شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵، 12:31
عیدتون مبارک . چرا پیامبر انقد دوست داشتنیه ؟ اسم پیامبر که میاد فکر میکنم مهربون ترین آدم دنیاست و واقعا هم هست . یعنی در حدی پررو شدم که وقتی یه کار بدی میکنم میگم پیامبر منو میبخشه حتما . :/ میدونم خیلی پرروام

از صبح هیچکاری نکردم .تا اومدم لپ تاپو روشن کنم زهرا زنگ زد. یک ساعت باهاش تلفنی حرف زدم . اخه مادرش رفته تهران پیش خواهرش که قراره چند روز دیگه نینیش به دنیا بیاد . خودش هست و باباش .چند هفته است تنهاست . حالش هم خوب نبود و ناهار هم درست نکرده بود . کاش خونشون نزدیک ما بود پیش هم میرفتیم . خب دوستی واسه این روزاست دیگه .  چرا من دور و برم هیچ دوستی ندارم ؟ :(

خب بسه پرحرفی.

میرویم به سراغ طرح درس

Noor

منتظر

شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵، 1:17
بعد از مدتها میخواستم امشب نقاشی کنم با گلی . که یهو گفت نقاشی کنسل و بعدا میام میگم و تا الان منتظرم که بیاد و نیومده  . 

منم برگه هامو تصحیح کردم و بیخیال شدم .

دندون پر کرده ام درد میکنه . یه تیکه اش انگار پریده.

یاد حرف محمد افتاد که یهو وسط حرف پرید گفت خانم دندوناتون چرا انقد سیاهه . گفتم محمد ته دهن منو چجوری دیدی اخه؟!!! بعد هم براش توضیح دادم که اگه مواظب دندوناش نباشه مثل مال من میشه . البته دندونای پر شدمو میگف سیاه خخخخ  خب سیاهه چرا اخه ...باید دوباره برم درسش کنم

Noor

چرا فکر کردم امروز پنج شنبه است ؟؟؟

جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۹۵، 19:22
بازهم کارهام موند  . تکالیف هفته ی پیش بچه ها.

توصیف برا املاهاشون.

طرح درسا.

چک لیست.

خوندن امتحان.

کتابااااااا.

عح.

خدا کنه این هفته زودتر تموم بشه اخر هفته ی بعد بیاد :)

راسی. وقت گرفتم برای علیرضا . ساعتی 36 تومن . بازم خوبه . مادرش گفت ایرادی نداره برای یک جلسه ببرمش ببینم چی میشه . خدا کنه همه چی خوب پیش بره و خدا کنه مادرش ادامه بده .

امروز هوا آفتابی.

چی میشه پس فردا برف باشه خخخخ مدرسه تعطیل بشههههه

Noor

خوابم میاد

پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵، 14:48
صب که پا شدم دیدم گوله گوله برف میاد از آسمون ولی رو زمین ننشست . همون سر صبحی با داداش دعوام شد و تقصیر خودش بود. خوابم میاد . دور و برم یه عالم برگه ریخته که حوصله تصحیحشو ندارم نماز نخوندم فقط میخوام بخسبم یه عالم. با سمی امروز حرف زدم :)

وای ی عالمممممم کار دارم عح 

Noor

میدونستید شنبه تعطیله؟

چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵، 14:32
خب اگه میدونستین شنبه تعطیله چرا بهم نگفتین؟!

این هفته بچه ها کیف میکنن چون توتکلیف زیادی ندارن . چون نمیدونستم شنبه هم تعطیله :| 

این هفته بازرس نیومد ممنون که برام دعا کردین :))  ولی احتمالا هفته ی بعد بیاد .

ممد امروز برگشت مدرسه و کاش امروز وضعیت کلاسو میدیدین . هیچوقت معلم پسرا نشید 

 بد ترین دخترا با بهترین پسرا قابل مقایسه نیستن . دخترا ماهن

مادر سامیا امروز نیومد . چون سامیا به مادرش نگفته بود . منم امروز تحویلش نگرفتم . 

علیرضا هم که دیگه سر ما برد امروز.

سید علی هم امروز اومد پای تابلو :)

هوا بارونیه . برقا هم رفته . اتاق یکم تاریکه . کیف میده خوابیدن تا شب 

صب توی یه خواب خرسی بودم تو خواب میگفتم اخ جان چه خوبه که امروز پنج شنبه است و همینجور بیشتر کیف میکردم که یهو هوشیاریمو به دست آوردم و یادم اومد چهارشنبه است و خوابم برام زهره مار شد.

Noor

بی ح و صله

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵، 23:56
خدا رو شکر ک فردا این هفته تموم میشه

امروز با سامیا دعوا کردم . خیلی پررو ء. بهش گفتم فردا مادرتو بگو بیاد مدرسه.

حالا فردا حوصله مامانشو کی داره عح .

با استاد برنامه ریختیم برا علیرضا . که اگه بشه یکشنبه بره مشاوره . امیدوارم همه چیز خوب و عالی پیش بره و علی هم مثل بچه های دیگه تو کلاس اکتیو بشه . بخونه . بنویسه ...

فقط استاد گف هزینه اش زیاده . خدا بداد برسه. یکم میترسم. ک مادرش بیخیال بشه

Noor

بازرس

سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵، 0:1
گفتم بازرس قراره بیاد مدرسه !؟ دعا کنید نیاد امروز و فردا...اخه توی پوشه ی کارم حتی یدونه طرح درس هم نیست  .

دوباره همون آهنگ 

دلم گرفت

فقط منم که نمیخوام تو شهر خودم زندگی کنم یا شما هم اینطوری هستید ؟

دلم میخواد سفر کنم  . تو  سفر باشم . نه جاهای لوکس و شلوغ . جاهایی که مردمش ساده باشن . 

یادش بخیر کردستان ... خوزستان ... اصلا هر جا غیر اینجا 

حال سفر رو دوست دارم

:(  عح دور شو انرژی منفی

Noor

یک عدد گلی

دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵، 19:35
ما از دار دنیا یک عدد گلی داریم که صبر بی اندازه ای در تحمل ما دارد . شاید هم نداشته باشد ولی به دلیل سریش بودن اینجانب ، و احساس راحتی با وی ، هر وقت عشقمان می کشد به تلگرام وی مراجعه کرده و هر چقد دلمان بخواهد پیام میگذاریم و چرت و پرت مینویسیم و استیکرهای خرگوشی نثارش میکنیم . حالا چه او بازخورد بدهد چه ندهد . یعنی فقط نفس عمل که تخلیه  و خالی کردن دق و دلی خودمان است مهم می باشد و بقیه ی چیزها اصلنی مهم نیس .

شاید اصلا فقط تیک دوم مهم است.

چرا کتابی نوشتم ؟

معلومه با لپ تاپ اومدم یا نه ؟

اصولا هروقت با لپ تاپم پر چونه تر میشم .

با گوشی سخته نوشتن .

امروز اولیا نمیدونم چ مرگشون بود هی فرت فرت زنگ میزنن بهم.

مامان هلیا زنگ زده بهم میگه الهی قربونت برم هلیا اعصابمو خورد کرده من اینو خیلی ب خودم وابسته کردم الان جلویخودش زنگ زدم که بگم دیگه از امشب کاری به کارش ندارم اصلا رفوزه بشه :))

آبجی مانی زنگ زده که شما امروز به مانی گفتید از تو انتظار نداشتم و مانی ناراحته که از دستش ناراحتید :)

مامان مبین زنگ زده که مبین امروز چجوری بود ؟ الان اینجا موش شده :)

مادر دوتا علیرضا هم که دیگه به کنار :)

چش زدین یعنی منو ؟؟؟ :))

به استاد پیام دادم و ازش یاری خواستم برای کمک به علیرضا :(  دعا کنید درست بشه

Noor

جلسه با اولیا 2

یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵، 19:56
امروز جلسه ای سرشار از آرامش را سپری کردیم :) ماشاءالله ماشاءالله ماشاءالله .

بدون هیچ گونه مزاحمتی . آخه خانم مدیر رفته بودن بیرون مدرسه خخخ

خدا رو شکر فقط هم مامان ها اومده بودن و موذب بودن هم نداشتیم .

مامان علیرضا چقد با نمک بود :)

و فقط مامان امیر مهدی رو با ده من عسل نمیشد خورد . خدا رحم کرد این بچه مخ نیس . برگشته میگه براش کلاس ریاضی بذار باهات حساب میکنیم :/ پررو . انگار من بیکارم . حالا خوبه من از وقت خودم و بدون اجر و مزد یه ربع بعد مدرسه با بچه هایی که ریاضیشون ضعیفه کار میکنم :/ شاید من پرروش کردم . ولی به جز اون بی مخ از همه انرژی مثبت گرفتم . خدا رو شکرررررررررررررررررر

امروز هم مثل دیروز 7.8 نفر غایب بودن و کلاس بسیار بسیار آرام بود . مخصوصا با نبود محمد :) آنفولانزا گرفته . حالا حالا نمیاد :)) ولی امیدوارم زودتر حالش خوب بشه

Noor

فردا دومین جلسه با اولیا

شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵، 23:10
فردا جلسه دارم . امیدوارم فردا از اولیا انرژی مثبت بگیرم و روز خوبی داشته باشم . 

 

باید شاد بود .

امروز 8 نفر نیومده بودن . فک کنم چهارشنبه از من ویروس گرفتن . خلاصه کلاس امروز عالی بود . آرام و بی تنش . فکرشو کنید با 8 تا شاگرد کمتر چقد کلاس خوب میشه  . اصلا خدا کنه فردا هم نیان اون 8 نفر . 

احساسی ک ب تو دارم ی حس فوق العاده اس

من عاشق کسی شدم ک خیلی صاف و سادس

اهنگ گوش میدما .

هنگ 

قاط

در حال جذب انرژی

فوت فوت فوت انرژی منفی دور شو

Noor

جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵، 1:45
باز هم کارهام موند برای فردا .

2 تا چک لیست .

چند تا برگه.

خوندن ریاضی.

کاربرگ املا و اجتماعی.

نوشتن صورت جلسه با اولیا.

فردام پر پر شد .

Noor

دوباره دکتر و سرم

چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵، 21:6
ایندفعه رفتم پیش دکتر موسوی . 

اصلا دکترا دکتر نیستن . 

دوباره سرم . 

الان حالم خوبه . ولی بعد از ظهری داشتم میمردم . 

بعد دکتر یه سر رفتیم خیاطی . مانتوم تقریبا حاضر بود ولی خیاط دید حالم خوب نیس گف بعدا بیا . استین پالتومم برام تنگ کرد. از این بابت خوشحالم .لبتس ادم باید اندازه اش باشه .

چرا اصفهان انقدر زیبااست ؟!!! زهرا عکسایی که ساناز از اصفهان گرفته بود رو برام فرستاد . عالیییییییییه ... ما هم دلمون خوشه چهارتا درخت داریم ...

Noor

بعد روز بد زندگیم

چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵، 14:25
انقد اونروز گریه کردم که از پا افتادم . پدر و مادرم فک کردن که از درد و مریضی گریه میکنم . و شبانه منو بردن دکتر . سرم و امپول و قرص . و برای فرداش مرخصی . اما من رفتم مدرسه . با همه سر سنگین بودم . دیروز حالم خوب بود . اما دیشب از سرفه نمیتونسم بخوابم . صبح هم تب و لرز و استخون درد . با ابن حساب رفتم مدرسه . همه از قیافه ام فهمیدن چقد مریضم . و میگفتن چرا اومدی . چرت و پرت .... با اون دختره امروز حرف نزدم . عوضی . وقتی رسیدم خونه رو پا بند نبودم . کلی لباس و کاپشن پوشیدم تا خودم گرم کردم . الان خوبم فقط تو تب میسوزم . از مدرسه بدم میاد
Noor

امروز یکی از روزهای بد زندگیم

دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵، 21:3
امروز بهم ثابت شد مزخرفترین همکارای دنیا رو دارم و هیچکدومشون رو نباید آدم حساب کنم . یه مشت عقده ای . 

امروز انقدر اذیت شدم که حالم بد شد و بابا و مامانم بردنم دکتر . سرم و آمپول . ولی بهشون نگفتم که چی شده . حتی نمیخوام اینجا بنویسم .

امیدوارم امسال زودتر بگذره

Noor

فاز افسردگی

یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵، 23:33
امروز کلا تو فاز افسردگی بودم . یکم گریه هم کردم . خسه شدم .

همه آرزوهامو ول کردم نشسم کتاب چهارم دبستان میخونم .

دانشگاه پر . نقاشی پر . همه چی پر .

 

Noor

احساس میکنم دارم روانی میشم

یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵، 14:3
گلوم میسوزه

حتی دیگه انرژی ندارم به بچه ها بگم دست از این کار بردار یا این کارو انجام بده .

باید پس فردا جلسه بذارم . 

اصلا کاش دوباره برف بیاد مدرسه رو تعطیل کنیم 

Noor

شکلات

شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۵، 14:28
امروز صب یادم اومد باید برای یکی از بچه ها شکلات میگرفتم . اخه مادرش برام نون محلی و حلوایی که خودش درس کرده بود رو فرستاده بود . خلاصه رفتم تو مغازه دیدم همه شکلاتاش داغون :) برا بچه ها هم گرفتم . رفتم کلاس ک شکلات بدم بهشون و ماه ربیع رو تبریک بگم ک علیرضا گف خانم چرا از اینا گرفتی اصلا میگفتین من بهترین شکلاتو میاوردم . خخخ آبرومو برد . گفتم اسب پیش کشی دندوناشو نمیشمرن :) اگه زود تر یادم میومد ا این پاستیلیا میگرفتم که دوس دارن :))

Noor

عروسی اسما

جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵، 23:58
دیروز صب برا گرفتن کارت ملی ، من و داداش و بابا رفتیم اداره ثبت احوال . بابای سپیده هم اونجا بود . ازش خوشم نمیاد ب نظر ادم حسودی میاد با رفتارایی ک از خودش نشون داده . 

عکس کارت ملی هم که داغااااان.

بعد از ظهر من و بابا و مامان رفتیم خرید و هول هولکی کلی چیز خریدیم برا عروسی . 

شبم رفتیم خونه اقای ج . برا اولین بار خونشون خیلی بهم خوش گذشت . ما دخترا رفتیم اتاق و به ترک دیوار هم خندیدیم . همش مسخره بازی :)

شب ک رسیدیم خونه خسه و کوفته بودیم.

صب کلی کار سرم ریخته بود .همه رو تندی انجام دادم . مامان بازم سرعت کاراشو پایین اورد . انگار ک نخواد بریم . عروسی 1 تا 5 بود. حالا مامان و بابا سالگرد زن دایی مامان هم باید میرفتن . تا برگشتن 3 بود . تا رسیدیم شد 4 . قشنگ دیوانه ام کرد مامان .

خلاصه بچه ها رو دیدم . اسما رو دیدم . مامانشو دیدم ...همه چی خوب و هول هولکی بود . عح هیچوقت بچه تونو بی خواهر نذارید. اگه پسره بی برادر نذارید .

 

Noor

حالم خرابه

پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵، 1:29
از صب نمیدونم چم شده .

الانم نفس تنگی دارم و انگار حالت تهوع . 

بد بختی اینه ک کسی بیدار نیست تا دردمو بهش بگم

حس بد حال بد

Noor

امروز یه روز مزخرف

سه شنبه نهم آذر ۱۳۹۵، 22:25
درباره کلاس نگفتم . امروز علیرضا ب حدی روی اعصابم رفت که حد نداره . گلوم هنوز در حال سوزشه . صدای بچه ها رو هم در آورده بود . میگفتن بسه بذار ما گوش بدیم حداقل . یادم نیست که چی شد و چی گفت که منم با عصبانیت گفتم تکلیف تو رو امروز مشخص میکنم . دیروز هم جریمه اش کرده بودم که باید مشق اضافه بنویسی و امروز جریمه شو ننوشته بود . خلاصه با خانم مدیر مشورت کردم. ک من با خونوادش صحبت کنم یا بگم بیاد دفتر که گفتن ن ب خونوادش نگو بگو بیاد دفتر.زنگ دوم امتحان علوم :  من با عصبانیت رفتم کلاس. بچه ها سنگر گرفته بودن برا امتحان . گفتم علیرضا اول برو دفتر خانم مدیر کارت داره بعد بیا امتحان بده. ترسیده بود . گفت نمیرم . گفتم تا نری امتحان خبری نیست.  برگه ها رو دادم به بچه ها ب علیرضا ندادم . فارسیشو دراورد تا جریمه شو بنویسه . کتابو گرفتم ازش گفتم بنویس بعد برو دفتر . امتحانشو داد و رفت دفتر . وقتی برگصت پنچر بود . کشیدمش ی گوشه گفتم چی شد؟  گف خانم مدیر زنگ زد ب بابام...جدا این مدیر چقد موذیه .... خلاصه علیرضا تا زنگ اخر پسر خوبی بود .

امشب مادر علیرضا پیام داد و گفت ناراحته از اینکه اول به خودش نگفتم . منم ناراحت شدم . 

چرا مدیر ما اینطوریه ؟!!!!  واقعا چ فکری کرد؟؟؟؟ میخواس منو جلو اولیا خراب کنه یا میخواس اون اقاهه رو کوچیک کنه؟!!!!  این مورد با یه تذکر قابل حل بود . نیاز ب زنگ نبود 

Noor

چرا مامان من اینطوریه؟!

سه شنبه نهم آذر ۱۳۹۵، 18:10
میدونستم نزدیک عروسی بشه مامان دوباره شروع میکنه. چی میخوای بخری؟ .... عروسی تالاره؟ آره کجاس؟ .... اونجا خیلی بزرگه ها چجوری پیدا کنیم! عروسی یا ازدواج؟ ازدواج آ ازدواج؟؟؟؟؟ من فک کردم عروسیه..ازدواج کجا میخوای بری اخه؟!!! میدونسم الان همینو میگی من که نمیام . تو برا خودت برو من با کی برم؟؟؟ من اصلا عروسی برو نیستم میدونی که. نیا . هیچ جا همراه من نیسی. همه مامان دارن منم مامان دارم..... اولین بارش نیس. خدا به همه مامانا سلامتی بده سایه اش کم نشه. اما اولین بارش نیست. برا جشن مصوم دوست صمیمیم همین کارو کرد نتونسم برم هیچی.برا جشن داداش زهرا همینکارو کرد من و بابا رفتیم هیچی...الان اسما...بعد سمانه...جشن بزرگ مصوم ...دوستای دیگم...برا تک تکشون باید اینکارو کنه...حتی جشن فارغ التحصیلیم هم نمیخواس بیاد ...بعد جشن میگفت تو اصلا دوستاتو دیدی منو فراموش کردی ...خب وقتی تو دوستم نیسی منم با دوستام راحتترم ...از دستش خیلی ناراحتم.خیلی :'( اگه خواهر داشتم ... اگه انقد وابسته نبودم... الان اینطوری نمیشد
Noor

تنهایی

دوشنبه هشتم آذر ۱۳۹۵، 19:23
خاله سرما خورده و مامان و بابا رفتن خونه شون . داداش رفته باشگاه و من تنها کنار بخاری برقی نشستم. یه فیلم که حتی اسمش رو هم نمیدونم از شبکه نمایش پخش میشه . بقیه کانالا هم دارن خزعبلات پخش میکنن. فیلمه بنظر عاشقانه میومد ولی الان ک فهگیده تو خوته تنهام ازش اهنگای ترسناک در میاد . پوشه کار بچه ها در دست برسی بنده است. 

زنگ زدم سمی.اونم بر نداشت .  حوصله ام سر رف

Noor

یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵، 21:37
حالا چرا بهتون بر میخوره گفتم که کسی منکر کار باارزش شما نبست اما شما در واقع هفت ماه کار میکنین سه ماه تابستون به اضافه یه ماهه عید و یه ماه دی و یه ماه خرداد خب این حقوق برا هفت ماه کار که خوبه ...بعدشم ببست درصد معلما اگر با وجدان کاری کارکنن به خدا معلم شیمی دبیرستان ما کلاس رو ول میکرد میرفت نماز اول وقت بخونه یا بقیه معلما بیشتر ساعات هر و کر و خنده میگذروندن کلاسو یه تست نمیتونستن بزنن ما اگه چیزی شدیم اولش از تلاش خودمون بود بعدشم بعضی دبیرای با وجدان.من فقط امیدوارم شما خوب باشین نمیگم خودتونو به خا طر مردم بکشین لااقل جوری باشین که اگه سی سال بعد دیدنتون بگن چقد زحمت میکشید و حلال خور بود .یا حق راستی من بی ادب نیستم . . پاسخ:  اولا ما نه ما کار میکنیم. بعدش هم گفتم بهتون اگه خیلی ناراحتید میتونید روزای تعطیل هم بچه تونو بفرسید مدرسه .اون موقع ک خودتون دانش اموز بودین تعطیلی خوب بود ولی تعطیلی برا معلما بده...شما از اون ادمایی هستید که فقط میخواین حرف خودتون رو ب کرسی بنشونید ...حقوق ما بسه ولی واسه شما کمه...ما هم حروم خور نیستیم ... همه جا خوب و بد داره تو همه شغلها...و این وصله ها رو فقط ب معلما نچسبونین. والسلام
Noor

جواب کامنت اقای بی ادب

شنبه ششم آذر ۱۳۹۵، 23:23
شما معلما کم تعطیلی دارین همشم میخواین تعطیل باشین 

نگاه کنین به لیسانسه هایی که تو کارخونه ها روزی دوازده ساعت اونم شیفتی کار میکنن آخرشم پایه حقوقشون رو هشتصد و هفتادتومن قانون کاره

کار شمام ارزش داره ولی خواهشا ناله نکنین

والا مثل سگ میدوییم تازه جمعه هام اجباری کاری میشه 

زورمون به هیشکی نمیرسه 

صبحم که پنج و نیم باید از خونه زد بیرون 

رنبه کنکوررمونم  هزار و پونصد بوده 

بهترین دانشگاهام خوندیم 

والا آخرشم شماها حقوتاتون از ما بیشتره سه ماه تابستونم میخوابین بیست روزه عیدم میخوابین دی ماه و خردادم میخوابین همشم ناله میکنیین خودتونم قشر مستضعف مینامین در صورتی که  حقوق معلم  لیسانس با پونزده سال سابقه کار بالای دو نیمه اون موقع ما با همین سابقه همکارامون با هزار جور اضافه کاری یک وششصد میگیرن کارگرای بدبختم که تو این زمستون بدبختا زیر یک تومن با بدبختی و اضافه کادی یک و صد و پنجاه.برین کلاهتونو بندازین بالا با رتبه nاستخدام آموزش پرورش شدین تازه سربازی هم هیچی چهر سال تحصیلم جزو سابقه کار

ضمنا پدر خودمم فرهنگیه فک نکنین خبر ندارم به اونم میگم

 

[پاسخ:]

 

واقعا باید متاسف بود برای جامعه ای که سطح فرهنگ افرادش همینقده و ب جای فکر فکردن ب اصل مساله ک اختصاص ندادن بودجه انچنانی ب کارمنداش و کارگراش هست، گیر دادن ب ما معلما و تا تقی ب توقی میخوره میگن شما معلما ک همش تعطیلین.شما معلما ک حقوقتون فلان قده. جناب شما اگه معلمت نبود الان هیچی نبودی. شما تو خونتون 2 تا بچه بپرن اعصابت میریزه بهم . من هر روز با 34 نفر سرکار دارم. خیلی دوس داری ما تعطیل نباشیم میتونی در اینده بچه هاتو بفرسی مدرسه. 34 تا شاگرد ماهی 1100 حالا خودت بشین حساب کن این حقوق روزانه یعنی چقد و اصلا نفری چند دارن حساب میکنن. وقتی ارزش معلمان تو جامعه ما انقد کم باشه وای ب حال این جامعه. هر کشوری ب معلمانش بها داده موفق شده و اینم سرنوشت کشور مای دیگه. ک ادمی مقل شما هم کاسه و کوزه ها رو سر ما میشکونه. یجور میگین انگار ما بی سوادیم با رتبه های داغون رفتیم دانشگاه..نخیر جناب نمیدونی بدون رتبه ی ان رو اصلا تو دانشگاه ما راه نمیدن.فیگور طلبکار گرفتی  ..ما از صدتا فیلتر رد شدیم تا ب اینجا رسیدیم. جلوی شما رو هم نگرفته بودم خیلی دوس داشتی میرفتی تربیت معلم.هر چنر با سطح فکر و ادبی ک داری همون اول ردت میکردن

پررو

Noor

چرا فردا رو تعطیل نمیکنن؟

جمعه پنجم آذر ۱۳۹۵، 23:4
فردا بخاطر یخبندون اعلام کردن که ساعت دیرتر شروع به کاره ولی خدا کنه کلا تعطیل بشیم .عح کی حوصله داره اخه

Noor
© ناخوانا