ما برگشتیم

پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶، 12:12
با نام و یاد خدا ما خیلی وقته از اردو برگشتیم 

دیروز هوا عالی بود

سر صب که رفتم دفتر هی به مدیر تو دلم فحش میدادم . مخصوصا وقتی میگفت دیروز رفتیم جلسه گفتم شما آزمایشی هستین و فلان و بهمان . به بابا که گفتم عصباین شد گفت غلط کرده خخخ گفت خب ما هم آزمایشی بودیم خودش هم آزمایشی بوده . خلاصه انقد شاکی شده بود که میگفت من برم جواب این مدیرتون رو بدم  . مامان می گفت ولش کن از حسودیشه 

خلاصه

خانم م صبی زنگ زده بود به معاون که نمیتونه بیاد . با این حساب خانم ش تنها افتاد . 3 تا اتوبوس بودیم . من و خانم ش و خانم ن با هم رفتیم یه اتوبوس . خانم معاون و مدیر دبیر ورزش و اجتماعی هم تو دوتای دیگه . خانم ن چققققد مهربان و با شخصیت . میدونستم خوبه ها ولی نه تا این حد  . 

خلاصه ناهار دورهمی و نشستن باهم حرف زدن و شطرنج با معلم ورزش و نزدیک باختش گف بیا چای بخوریم و بازی رو جمع کرد و خخخ خرید با خانم ن و ش و ذرت مکزیکی مهمون خانم مدیرو ... خیلی خوب بود . مدیر تو اردو مهربون بود . ازش بدم میادا ولی خب اونجا خوب بود.

شب هم تولد داداش بود 

الانم کلی کار دارم

اول برگه ها

Noor

فردا میرویم اردوی زوری

سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۶، 20:27
از اونجایی که تعداد بچه ها کم بود برای اردو و خانم  مدیر چهارما رو هم اضافه کردن بنده مجبورم فردا برم اردو . ایا فردا چه پیش خواهد آمد؟ آیا قرار است حوصله ی من کلی سر برود ؟  چگونه باید با کسانی که در طول 7 ماه نتوانسته ام با آنها رابطه ای دوستانه برقرار کنم خوش بگذرانم؟ فردا چگونه روزی خواهد شد ؟ و هزاران سوال بی پاسخ دیگر .

فردا با ما همراه باشید خخخ

Noor

دلم بد جور گرفته

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶، 19:18
انقد قاطی کردم که روزای هفته رو هم یادم رفته 

همش فک میکردم دیروز جمعه بود

اعصابم انقد خطی خطی شده که آقای پ رو شستم گذاشتم رو بند .  امروز اصلا پیام نداد . فک کنم اعصاب اونم خط خطی کردم

این اردوی مدرسه هم امروز حالمو گرفت . قرار بود کلاس چهارما رو اردو نبرنا ولی تعداد بچه ها کم اومد و خانم مدیر گفت دخترای چهارم هم بیان . اونوقت منم باید برم . چهارشنبه

پنج شنبه هم که با بچه ها قرار بریم بیرون. 

جمعه هم فقط باید بخوابم دیگه از خستگی .

میخواستم طرح جابرو درس کنما.کی درسش کنم پس

Noor

:( من با خودم چند چندم؟

شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶، 14:25
همون شب که به دلم شور افتاد دایی آقای پ زنگ زد ب بابا . بابا رفت بیرون باهاش حرف زد .

اقای پ گفت بابا ب داییش گفته همین هفته یروز بیاین خانواده ها با هم آشنا بشن

منم عصبانی شدم از اینکه بدون صحبت کردن با من همچین تصمیمی گرفتن

دو روز از زنگشون گذشته ولی هنوز بهم چیزی نگفتن

اعصابم خط خطیه

حالا ک نظر من برا مامان بابا مهم نیس منم از اونور یه کار میکنم اقای پ دمشو بذاره رو کولش در بره 

حرصمو درآورد

دیروز هم انقد بد حرف زدم باهاش بهش بر خورد رفت

بالاخره منم باید ی جوری خودمو اروم کنم دیگه

خوب کردم

اصلا ی کار میکنم پشیمون بشه خونمون هم نیاد

عخححححححححح

 

Noor

خبری نیس

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۶، 20:56
لامپ اتاق خاموشه و از تو هال نور میاد . مث تابستونا که این کارو میکردم

 

مامان  داداش و بابا دارن 20:30 میبینن

مردم میرن برای ثبت نام ریاست جمهوری

فقط یه پیرمرده حرف قشنگی زد : گفت اومدم فقط به رئیس جمهور تلنگر بزنم وگرنه من صلاحیت ریاست جمهوری رو ندارم

دلم شور شوره یکم .

امروز یاسر و خاله گل و مدینه پشت هم اومدن خونمون . 

شما هم وقتی وسیله های خونه تون سه تایی ردیف میشن میفهمین مهمون میخواد بیاد؟! 

برا ما که اینجوری میاد

 

Noor

حل مسئله

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶، 12:55
مسئله حل شد

هوف این روزا هم بگذره

برنامه های پیش رو :

طرح سوال علوم

تصحیح برگه های مشق

پر کردن چک لیست

که طبق معمول حوصله اش نیس

 

Noor

:(

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶، 0:55
غمگین از غلطی که کردم

دیگه غلطی که کردی رو نمیتونی غلط گیر بزنی . سعی کن سکوت اختیار کنی . هر چقد که میتونی

روز باباها مبارک

 

سایه تون کم نشه

آمین

Noor

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶، 17:35
دوباره آهنگ شاد 

بارون

من کتونی به پا زیر نم نم بارون .

البته دیدم در ماشین بازه الان دارم از تو ماشین مینویسم

در تکمیل اطلاعات پیرامون آقای پ : عکسشو فرستاد برام . با اینکه 26 سالشه ولی بزرگتر به نظر میاد . خوشگلم نیس :)  ولی قیافه ی با جذبه است .دیروز واسطه شون زنگ زده به بابا . بابا هم گفته فعلا برای دخترم زوده :| حداقل یه عیب رو آقای پ میذاشتی خو . من بچم؟!!!! 

این اطلاعات رو هم آقای پ بهم داده . بابا که هیچی  نمیگه 

میرویم اینستا 

 

 

Noor

منتظر

جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶، 22:28
من :| 

آهنگ شاد

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون میذارم

قشنگه ها :))

اگه تو از پیشم بری پنجره مون بسته میشه

♡♡♡♡جوگیر شدم خخخخ

برم یه چک لیست بنویسم

 

Noor

دپرس

پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶، 21:36
عصری با مامان بابا تصمیم گرفتیم بریم جنگل

از محله آقای پ هم گذشتیم . و بابا خونه آقای پ رو نشون مامان داد . منم یه چشمی نگا کردم . 

از اونور رفتیم خونه آقای هوشنگ تا بابا ازشون چرم بگیره . بعد از اونجا هم رفتیم خونه ی دایی بابا.

رسیدیم به آقای پ گفتم خونه شون رو دیدم . توضیحات تکمیلی رو هم خودش داد که اون خونه دولی سر کوچه خونه داداششه و خونه بعدی خونه خودشون و اون زمین وسطی مال خودشه خونه بعدیش هم واسه داییشونه .منم حالم گرفته شد . اخه اینا چرا خونه هاشونو کنار هم ساختن این چه وضعیه. 

با همه ی خوبی هایی که آقای پ داره ولی این یکی رو به هیچ وجه نمیتونم قبول کنم . اگه تصمیم گرفت که از اونجا دل بکنه که هیچی اگه نه منم هیچی. دیگه شک کردن هم نداره 

 

Noor

خوابم میاد

چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶، 16:39
چشام خواب داره

برگه های املا و برگه های امتحان فارسی انبار شده برام

چرا بابا جواب آقای پ رو نمیده ؟ 

اصلا من نمیدونم اینو باید قبول کرد یا رد 

عقلم کمه

 

Noor

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶، 19:56
آخی

اگر عاشقانه هوادار یاری 

اگر مخلصانه گرفتار یاری

اگر ابرو میگذرای به پایش

یقیقا یقیقا هوادار یاری 

خیلی قشنگه 

♡ 

اصلا تمرکز ندارم بنویسم خیلی این قشنگه...چی میگن بهش آهنگ؟

Noor

:(

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶، 20:37
غمگین

از زندگی پیچیده ی آقای پ

چرا بهم نگفت ؟!

:(

دلم باید بسوزه ؟ 

با بابا و مامان هم دعوام شد 

 

Noor

سیزده بدر

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶، 20:3
سیزده تون بدر

امروز هوا بارونی و سرد بود .

اقای هادی از ظهری اومد خونمون و ناهار هم اینجا بود تا عصری که دیگه تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه دوری بزنیم و سبزه مونو بدیم به اب. مخمونو خورد . من و مامان و بابا رفتیم کوه . از محله ی اقای پ هم گذشتیم . 

الانم عصبانی شدم از دست اقای پ و حجتو تمام کردم . 

هر چیزی اولش خوبه فقط

برم برنامه رو جمع کنم فردا باید برم مدرسه

Noor

دوباره بی خوابی؟

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶، 4:39
بعد چند وقت امشب دوباره بی خواب شدم

به خاطر شلوغ پلوغی سرمه . تو سرم هزارتا چیز میچرخه

Noor

سوز بندون

شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶، 18:1
اکنون زیر درخت کاج

آهنگ : مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه

خودش این اومدا فک نکنید من گذاشتم رو این آهنگه. شانسه دیگه

سوز میاد 

تو خونه دارن فوتبال میبینن ترجیح میدم اینجا یخ بزنم .

اوف پس فردا مدرسه ...یعنی فقط فردا صب میتونم بخوابم؟ نهههههههه

صدای گنجشکا میاد  و یه ماشین ابو طیاره . الانم یه موتور

دوباره آهنگ : خیس میشم با تو هرشب زیر بارونی که نیست . دستمو محکم گرفتی تو خیابونی که نیست .

باشمو عاشق نباشم کار آسونی که نیست .عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست .

آخی 

کاش منم یه آلت موسقی داشتم . داشتمو بلد بودم ازش استفاده کنما .

ساز دهنی مثلا

نامه هامو پاره کردم . وقتی میخونی که نیست .هرچی اینجا با تو ساختم . خوب میدونی که نیست . عاشقت میشم دوباره.عاشق اونی که نیست

پس زمینه صدای هوا پیما :))  و دوباره جیک جیک

و صدای مامان که میگه بیا چای

 

Noor

چکیده

شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶، 0:58
فقط دو روز دیگه به پایان تعطیلات مونده

با اینکه اصلا دلم نمیخواد برم مدرسه و مدیرو معلمای کشکو ببینم ولی واقعا دلم برا برکیا و سارا و مبینا و هلیا و حتی علیرضا تنگ شده . بیشتر برای برکیا ♡ لپ لپ من :))

یعنی امیر مهدی جریمه هاشو نوشته ؟ 

خب خلاصه ی کشفیات امروزم از آقای پ 

اولندش که مامان و داداش بسیار مختصر درباره ی آقای پ باهام صحبت کردن که ازشون بعید بود ولی منم یکم شر بلند کردم الکی داد و بیداد و این حرفا 

بعدش هم اطلاعات لازمه رو از زیر زبون آقای پ کشوندن بیرون . 5 تا بچن :| خودش آخریه و در نهایت اینکه پدرش به رحمت خدا رفته و الان خودش با مادرش زندگی میکنه . و تصمیم داره یه خونه بسازه کتار خونه مامانش و منم گفتم که دلم نمیخواد تو محله ی اونا زندگی کنم به همین سادگی . خیلی خوبه که دوس داره کنار مادرش باشه ولی من نمیخوام اونجا باشم . 

اصلا فکر نمیکردم یه ادمی با همچین شرایطی سر راه من بیاد

حالا کجا منو دیده؟  تو تاکسی :| من کلا یبار با تاکسی از مدرسه برگشتم که اونم با بچه ها بودم . اینم از شانس من . حتی موضوع صحبتمون رو هم گفت . 

راسش منم یادم هستش . کت شلوار پوشیده بود 

 

 

Noor

هوا طوفانیه

جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶، 14:44
هم هوا طوفانیه هم تو دل من طوفانه. آقای پ تلگرام نصب کرده و هر یه ساعت یدونه پیام میفرسته میخوام بهش بگم از بابام اجازه گرفتی به من پیام میدی؟ خیلی روی اعصابه . حرص دراره. هم اون موقع که پیام میداد دلم میخواست خفه اش کنم هم الان .

Noor

عجیب

پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶، 23:38
دیشب خاله پیش ما بود  .

مامان غذا درست کرد و دوباره برای ناهار رفتیم خونه بابابزرگ.

بعد از ناهار داداش و بابا برگشتن خونه و من با مامان اینا موندیم . خدا شکر که موندم.

عصری خوابم برده بود که تلفن زنگ خورد . بابا بود گفت گوشی رو بدم مامان.دادم و خودم دوباره خزیدم زیر پتو .

صدای بابا از پشت تلفن میومد که گفت فلانی اومده خونه ما . اولش برام مهم نبود چی دارن میگن ولی بعد از رمزی حرف زدن مامان و صدایی که از بابا میرسید فهمیدم همون پسره مرموذه که نمیدونستم کیه و آخر پیامش نوشت با خانواده مزاحم میشم پاشده با یکی که نفهمیدم کی بوده اومده خونمون .

:|

خدا رو شکررررر خونه نبودم وگرنه سکته رو میزدم . پسره ی خر حداقل قبلش اطلاع بده

الانم صدای پچ پچ مامان بابا از اتاق میاد :(  یعنی من آدم نیستم که به من نمیگین؟ 

دوباره باید مثل قضیه ی اون پسر مامانیه بشه

خدا رحم کنه 

:(

 

 

 

Noor

لطفا قهری نباشید

پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶، 1:11
خب آدم وقتی عصبانی یا ناراحته باید حرفشو بزنه . من اگه حرفمو نزنم و تو دلم نگه دارم حالم بد میشه که اتفاقا خیلی از اوقات هم اینجوری شده . مثل وقتایی که باید جواب خیلی ها رو می دادم ولی گفتم زشته بهتره دختر خوبی باشم و جواب بزرگتر رو ندم .

حالا من هرچی میگم شما هم جوابمو بدین . نه اینکه قهر کنین .

 

این یعنی کم آوردن 

یعنی ضعف

Noor

4 روز به پایان تعطیلات

چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶، 21:34
امروز ظهری رفتیم خونه بابابزرگ

خانم سیمین هم اونجا بود . یکم ناراحت بود . 

تا عصری هم موند . من و داداش و فرهان هم کلی اسم فامیل بازی کردیم . تو عمرم انقد بازی نکرده بودم :)) 

همه چی آروم و خوب بود

غروب مامان و خاله تصمیم گرفتند برن خونه ی اقای منوچهر :))  بابا ما رو اورد خونه و خودشون رفتن اونجا . شبم ا اونور با خاله احتمالا میان اینجا و فردا دیگه نمیدونم میخوان چیکار کنن

صب فکر کردم زهرا اومده اونورا . گفت نه تصمیم گرفتم که تنهایی بیام و فقط تصمیممو گفتم . گفت برای اینکه زن داداششو نبینه میخواد بیاد . خیلی دلم میخواست بیاد ولی به بابا و مامانم میگفتم دوستم تنهایی از اون سر دنیا میخواد بیاد پیش ما . اونم برای اولین بار. اینجوری؟فکر ناجور میکردن . خدا رو شکر که عقلش سر جاش اومد گفت میمونم خونه ولی تحویلش نمیگیرم . خیلی بده ها . گفت خودت زن داداش داشته باشی میفهمی من چی میگم . خدا رو شکر ک داداش حالا حالا ب فکر زن گرفتن نیس :)

میلاد کیه؟؟؟ 

امام محمد باقررررررر :)))) ♡♡♡♡♡

 

Noor

چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶، 1:47
چرا همه چیز انقد تند پیش میره

وای روزا تند تند تند میگذره

چش بهم بزنم سال 96 هم تموم

خوابم نمیاد 

میخواسم فردا برم خونه بابا بزرگ زهرا پیام داد فردا میایم اونطرفا . نمیدونم پیش ما هم میاد یا نه . حالا یه طوری میشه دیگه بالاخره .

(*-*) 

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

خ

و 

ا

ب

م

ن

م

ی

ا 

د

 

Noor

نهههههه

سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶، 20:3
تعطیلات داره ته میکشه :'( چک لیستام جلومه حوصله پر کردنش رو ندارم ترجیح میدم برم ریاضی بخونم گوش شیطون کر امروز مهمون نداشتیم .جونم درد میکنه :( میخواسم برم خونه بابا بزرگ دوشب بخوابما شاید فردا رفتم

 

 

نههههههه

تموم نشو عید

 

Noor

دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶، 19:0
يه سریال خوب پیدا کردم. کیمیا گر شبکه ی افق ساعت 6.5  .

ظهری که از خواب پا شدم حالم خوب نبود . یه کدئین خوردم که حالم خوب بشه مامان گفت بپوشین بناهار دعوتیم خونه ی عمو بابا . اینا کی برنامه میریزن که من در جریان نیستم؟

خلاصه با همون حال آماده شدم و رفتیم.

همه چی خوب بود . دوست بچگیامون ژاله و امید و بعد مدتها دیدیم . حالا قراره یه روز هم اونا بیان پیشمون.

یکم از برگشتنمون نگذشته بو ک حاج بانو و عروسش و فاطمه هم اومدن عید دیدنی . حالا هم که اونا رفتن در حال انتظار برای اومدن زهرا اینا هستیم . تعدادشون زیاده :( فقط خوبیش اومدن زهراس 

پیام آموزنده ی این هفته :

ساده نباش

سخته ولی سعی کن نباشی

Noor

شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶، 23:52
مهمان داریم چه مهمانی؟!

اقای ا و خانم س که چند روز پیش عید دیدنی اومدن خونمون امشب یهو با 5 نفر دیگه تشریف فرما شدن .

سه تاشون رو که اصلا نمیشناسم نمیدونم کین . یه عدد خانم میانسال و دخترش که یه پسر بچه هم داره.البته بابا اینا میشناسنا. 

فهمیدم اینا کین :))) الان رفتیم بیرون این بچه هه دستشویی داشت .به سمیرا گفتم این خانوم عمه اته؟ 

گفت نه دختر داییمه .

پس این خانم پیره زن دایی سمیراس 

و زن داداش خانم س میباشد .

سمیرا چرا انقد کشکه؟ 

این سر سنگینه یا من سر سبکم؟ 

اها اینو نگفتم

این دوتا خانومه اومدن تو خونه اصلا منو ندیدن :/يا نه فکر کردن من بچه ام :/ خلاصه خوشم نیومد ازشون

خانومه قند داره هرچی تعارف میکنم میگه نمیتونم نمیخورم.

وای پاشید برید د

این بچه هه هی پا میشه میگه بریم خونه اونا میگن الان میریم الان میریم

مامانم میگه کجا برین خونه عمه همین بغل

بد بختییییی اخه خانم س و اقای ا همسایه مون هم هستن 

مردم انقد نوشتم پاشید برید

الان یه ربع به بچه هه گیر دادن هی ازش سوال میپرسن   . برین خونه خودتون ازش سوال بپرسین بابا

سمیرا چرا 

Noor

مورچه

شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶، 0:27
بابا در حال کشتن مورچه ها چرا امسال مورچه انقد زیاد شده؟ فردا آقای جوادی و خانواده تشریف فرما میشوند :) بعد هم قراره زهرا اینا رو دعوت کنیم بیان دیگه کم کم باید برم سراغ کتابا و کارای مونده جابر زهرا رو هم باید درست کنم یه چیزم میخواستم بنویسم یادم رفت
Noor

پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶، 11:10
روز سوم تعطیلات 

اول صبحی با زنگ تلفن بابا بیدار شدم و کی بود ؟ آقای اخوان 

پشت در بود و به جز بابا و داداش که داشتن درس میخوندن منو مامان خواب بودیم .

خلاصه تند تند پاشدیم و جمع و جور . 

اومدن تو و منم تا لباس عوض کردم و رفتم بیرون دیدم یا علی یه پسر جوونه هم هست . سرخاب سفیداب شدم کلی و سریع پریدم یه اب زدم صورتمو و بعدشم فهمیدیم ایشونا صبحانه نخوردن . و حالا خوردمون صبحونه نخوره براشون صبحونه درست کردیم . الانم اینجان . اون پسره هم داماد اقای اخوانه . 

خدا کنه حداقل عیدی بدن ب ما :)

Noor

سال نو مبارک

سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶، 13:37
سال جدید همگی مبارک . 

امروز رفتیم خونه بابزرگ .

الانم با سمانه تلفنی صحبت کردم ('-')

یه سری اتفاقای پیچ پیچی هم در حال افتادنه که حوصله ی ذکرش نیس

از چند روز اول عید خیلی بدم میاد چون فامیلا فرتی میریزن خونه ی آدم و من حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم . هیچکدوما

خیلی هم مهمون نوازم اصلا

Noor
© ناخوانا