سهلام علیکم
:)
خوب باشید همیشه دوستای من
مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت .
خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم .
یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ زد و گفت تو ازدواج کردی؟!! گفتم ن بابا کی بهت گفته این صحبتا...خلاصه قرار شد ب بقیه نگه تا سوپرایزشون کنم.
ا اونور ....دیروز با سمانه رفتیم خرید .خیلی نگران لباسم بودم ک نتونم پیدا کنم ولی خلاصه با هر گرفتاری بود کت شلوار گل بهی خریدم ک 5 شنبه بپوشم :)البته برام یکم گشاده باید بدم خیاط.
برگشتنی آقای پ اومد دنبالم . یواشکی :) ا این کارا تا حالا نکرده بودیم . ولی خو شب بود استرس نداشت و تا خونه منو رسوند. تو همون فاصله که باهم بودیم دیدم اقاست .محجوب و مودب . خداییش من اونجوری نیسم خخخ الان میترسم من اونو بد بخ کنم
امروز هم با مادرش اومدن صحبتای جشن 5 شنبه رو انجام دادن . و قراره 5 شنبه همین هفته هم بریم خرید :)
فردا هم اخرین امتحان این ترمو میگیرم .
ولی تا دوشنبه بچه ها مدرسه میان .
ما هم حالا حالا باید بریم مدرسه عح حوصله مدرسه دیگه اصلا نیس