امروز چندمه؟

شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶، 18:46
هم اکنون اقای پ و داداش احمدش خونه ی ما هستن . از اونطرف علی و هادی هم اینجان.

یعنی سابقه نداشته یبار اقای پ بیاد اینجا و ما مهمون نداشته باشیم .

4. دیدار

15. صحبت 

23 . اصلی

. : با مامانش

. : بعد خرید

امروز چندمه ؟ با داداشش

خب امروز ششمین باریه که اومده خونمون

:)

فردا کلی کار دارم تو مدرسه که هیچ کدومو انجام ندادم

 

Noor

انتخابات

شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶، 1:42
عح

اقای پ از صبحی زود و با همون جون خسه رفته پای صندوق و هنو برنگشته 

امشب زهرا به بچه ها گفت ماجرای اقای پ رو 

حالا دعوتشون کردم که بیان دیگه . 

نمیدونم چرا از دوستام میترسم خخ

اقای پ زودتر بیا دیگه

Noor

خرید عروسی

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶، 23:16
امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم .

خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.

قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنهاش بذاره . 

الهی بمیرم برای اقای پ  . چقد خرج عروسی سنگینه. منم همه سعی مو کردم بهش فشار نیارم .

از شمایی که میخونی هم خواهشمندم به اقاتون سخت نگیرین :)♡ راسی میدونسین برا خرید عروسی اول باید قران بخرین؟ من نمیدونسم خواهر اقای پ بهم گفت

خلاصه امروز خدا رو شکر خیلی خوب بود .

فردا هم آقای پ میره سر صندوق با همین خستگی .

راسی دخترا هم غیرت دارنا. مثلا امروز دلم نمیخواس اقای پ سرشو از رو زمین بلند کنه و وقتی ی دختر بد حجاب از جلومون رد میشد دلم  میخواس بپرم اون دخترو خفه کنه

لطفا با حجاب باشین

 

Noor

عح حوصله ندارم

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶، 22:22
چرا آدم بیکار میشه حوصله اش سر میره

امروز امتحانات تموم شد

 

خانم مدیر ب بچه های نمونه جایزه داد و ناراحت شدم ک چرا اسم 3 تا از شاگردامو ندادم  .فقط ی درسشون رو خ گرفته بودن.

خودم براشون  جایزه میگیرم میدم بهشون ک غصه نخورن

فردا میریم خرید  . یه جوریه برام . مثلا دوس دارم یه نشون خوشگل و قیمتی بگیرن برام خخخ ولی خو خجالت میکشم . مثلا ممکنه وقتی فروشنده قیمت رو میگه و دیدمرونه بگم من نه اینو نمیخوام ...البته سعی میکنم نگم :)))خو چیه دوس داررررررم عح

Noor

دلهره ها برطرف شده

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶، 19:52
سهلام علیکم 

:)

خوب باشید همیشه دوستای من

مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت .

خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم .

یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ زد و گفت تو ازدواج کردی؟!! گفتم ن بابا کی بهت گفته   این صحبتا...خلاصه قرار شد ب بقیه نگه تا سوپرایزشون کنم.

ا اونور ....دیروز با سمانه رفتیم خرید .خیلی نگران لباسم بودم ک نتونم پیدا کنم ولی خلاصه با هر گرفتاری بود کت شلوار گل بهی خریدم ک 5 شنبه بپوشم :)البته برام یکم گشاده باید بدم خیاط.

برگشتنی آقای پ اومد دنبالم . یواشکی :) ا این کارا تا حالا نکرده بودیم . ولی خو شب بود استرس نداشت و تا خونه منو رسوند. تو همون فاصله که باهم بودیم دیدم اقاست .محجوب و مودب . خداییش من اونجوری نیسم خخخ الان میترسم من اونو بد بخ کنم

امروز هم با مادرش اومدن صحبتای جشن 5 شنبه رو انجام دادن . و قراره 5 شنبه همین هفته هم بریم خرید :)

فردا هم اخرین امتحان این ترمو میگیرم .

ولی تا دوشنبه بچه ها مدرسه میان .

ما هم حالا حالا باید بریم مدرسه عح حوصله مدرسه دیگه اصلا نیس

Noor

ممنونم

شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶، 16:19
فاطمه خانوم جانم ،  صنوبر جانم ممنوووونم که با حرفای خوبتون آرومم کردین

نمیدونم چرا اینطوری  شدم .

مثلا الان نه استرس دارم نه ناراحتم

ولی یهو جوگیر میشم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم

میترسم

آقای پ خیلی ذوق داره . از اون شب که اومده تو پوست خودش نیس همش داره پر پر میزنه

اون ذوقی که اون داره رو من ندارم

من فقط از ذوق اون ذوق میکنم

دعا کنید گند نزنم

Noor

خوابم نمیبره

جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶، 6:22
دیشب آقای پ و مادرش و داییشو داداشاش اومدن خونمون

درباره مهریه و این جور چیزا حرف زدن

و همه چی به خوبی تموم شد

و قرار شد دو هفته دیگه عقد باشه

و من هنگیدم

اصلا من اینو میخوام واقعا؟؟؟ 

یه حس بدی دارم

:(

 

Noor

دیوانه شدم رفت

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶، 14:32
خدایا این روزای اخر مدرسه رو بخیر بگذرون

بچه ها خل شدن

مگه رو پاشون بند میشن

امروز محمد و حسابی جلو خانم معاون ضایع کردم از بس که بیتربیته

مامان علیرضا امروز اومد مدرسه و برام کارت هدیه اورد که علیرضا بده بهم خخخخ

بعد به علیرضا میگفت دست خانومو بوسیدی خخخخ ما دوتا هم میخندیدیم فقط :) اخی شاگرد شیطونم سکته دادی منو امسال

Noor

جلسه دوم

شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶، 16:58
خب دیروز همین موقع اقای پ با مادر و خواهرشون تشریف فرما شدن .

از شانس ..... من درست ده دقیقه قبل اومدنشون خاله گل سر و کله اش پیدا شد با زنبیلی از سبزی . هیچی دیگه مجبور شدیم بهش بگیم و از اول تا اخر جلسه بود و عح 

با اقای پ رفتیم اتاق مثلا صحبت کنیم . ایندفعه اون استرس داشت من ریلکس  :)

اخرش مادرش ب بابا گفت شماره منو مثلا بده به پسرشبابا هم شماره خودشو داد و به شوخی گفت اصل کاری منم

حالا خبر ندارن ما شماره رو دارررریم :)))

فردا هم مدرسه مون تعطیله.

اداره قراره برا معلما جشن بگیره  و مدرسه ها تعطیل شده . من ک جشن نمیرم بیخیااااال میخسبم خخخ

حالا شاید فردا با بچه ها رفتیم بیرون

Noor

وقایع اتفاقیه

چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶، 21:42
خب تا قبل روز معلم براتون نوشتم .

روز معلم برای من که اولین جشن معلم شدنم بود ، عالی بود .

زنگ اول که رفتم کلاس بچه ها حتی بهم تبریک هم نگفتن تازه میگفتن خانم ما براتون هیچی نخریدم . البته میدونستم الکی میگن خخخ

زنگ بعدی هی خواستم برم کلاس نذاشتن. توی راهرو پسرا بازوهاشونو قلاب کرده بودن به هم  که نتونم برم کلاس . و وقتی حاضر شدن منو با برف شادی اب کشیدن :) بعدشم عکسو کیک و خلاصه هر کار خواستن کردن .

دو هفته دیگه مدرسه تموم میشه و دلم براشون تنگ میشه :(

امروز علیرضا برام اسکمو خرید با اینکه حرصمو خیلی دراورده ولی واقعا تک تکشونو دوس دارم

هی 

:(

Noor

دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶، 14:37
امروز اولین کادو روز معلمم رو از برکیا گرفتم ..یه روسری  ا این بزرگ حاشیه دارها . البته چون کرم رنگه زیاد بهم نمیاد خخ ولی ذوق توشه

امروز رفتم کانون و جابر رو تحویل دادم .

دیروز داداش اقای پ زنگ ب بابا و پرسید جواب چی شد

بابا هم ضمن اعلام رضایت برای ورود به مرحله ی بعدی گفت خبر میدیم که مرحله بعدی کی باشه

:(دوباره استرس ایا

عح

 

Noor

دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶، 0:35
خب بعد از چند روز فرصت کردم بیام بنویسم  .

دیروز کلی کار داشتم برای جابر.

امروز بردمش مدرسه و نق نقای مدیرو تحمل کردم . کی سال تموم بشه دیگه نبینمش

هنو براش استرس دارم.

اقای پ خوابه از بس بیخوابی داشته

امروز زنگ زد :|||| فک کنم یه دقیقه هم نشد حرف زدنمون . اولین حرف زدنمون بود . پررو نشده ؟؟:)

هی

روز معلم نزدیکه

بچه هام به نظر نمیاد که برنامه ای داشته باشن

قلبم شالاپ شالاپ میزنه

از مدیر بدم میاآاااااااااااااااااد عححححححححح

شب بخیر اصلا

Noor

:(

جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶، 0:33
در جواب صنوبر جانم : اهوم خیلی درگیرش شدم :(

اولین باری که آقای پ پیام داد و حرص منو درآورد و کلی فش تو دلم بهش دادم یه ماه میگذره و اصلا فک نمیکردم انقد زود اعصابم خط خطی بشه از اینکه ناراحت شده و جواب اون استیکر چش غره مو نداده

ولی اگه فک کرده من لی لی به لالاش میذارم سخت در اشتباهه

تقصیر منه؟ 

میگه جواب کامنت مرد رو نباید تو اینستا بدی که اله و بله و حس مردانم اینو قبول نمیکنه

منم گفتم عیبی تو کارم نیس و جواب میدم 

:(

تقصیر خودشه فک کرده هرچی گفت باید بگم چش

:((

میخوابم که زودتر صب شه

Noor

:(  :)

پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶، 10:16
صبح زیبای ابریتون بخیرررر

ابتدا برنامه های امروزم :

جابر زهرا

پرینت عکسا

گزارش

برگه

برگه

برگه

برگه

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

چرا این مدرسه ی کوفتی تموم نمیشه

بنظرم واقعا سه ماه تابستون اگه نباشه معلما از ناراحتی اعصاب میمیرن

کشفیات :

اقای پ دوتا خواهر زاده بزرگ داره. پسره همسن خودشه و خواهرش همسن من :/ نمیدونم چرا اینو گفت یکم حس حسودانه پیدا کردم .اخه چند روز قبلش گفت برم خواهر زاده مو برسونم خونشون (-_-) وقتی گفت فک کردم مثلا دوم دبستانه . نگو انقد گنده اس

فعلا می رویم پی درس و مشق و حسودی... بعدا می آییم

 

 

Noor

همه چی آرومه

سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶، 5:42
دیشب آقای پ و مادرش و داییشو داداشش اومدن خونه مون.

اولش که اومدن داشتم سکته میکردم 

ولی با وجود دایی آقای پ که دوست باباس و داداشش که واقعا آدم جالبی بود و سر موقع جدی بود و سر وقتش شوخی کرد ، از همون دقایق اولیه جو از حالت سنگین در اومد و همه چی راحت و صمیمی بود . یعنی خیلی زود باهم جوش خوردن.

منم که با چادر پیچیده به خودم جم نمیتونستم بخورم .

مادر اقای پ خیلی مهربون و خوشگل بود . میانساله ولی از اون ادماییه که جوونیاش خوشگل بوده .

اقای پ هم از عکسش خیلی بهتره و به دل ادم میشینه . یه چند تا نگاه ریز هم بینمون ردو و بدل شد خخ

همه چی خوب بود 

ان شاءالله هرچی خیره

Noor

منتظر

دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶، 21:11
یعنی عین گوجه الان قرمزم. نشستم توی ایوون بارونم میاد که یکم از سرخیم کاسته بشه. استرس دارم و به همه مخصوصا بابا میپرم کلا میخواد عقیده ی خودشو تحمیل کنه اقای پ گفت موقع اومدن میگه بهم .ولی خبری نیس ازش .نکنه راه افتاده وااااای خدایا کمک

Noor

آقای پ و فردا

یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶، 19:1
آقای پ قراره فردا شب با دایی و مامان و داداشش بیاد خونه ما برا آشنایی

البته اونقدی که من الان ازش شناخت دارم ، پدر و مادرم ازش ندارن خخخ

مثلا مامان به بابا میگفت چند نفری میان و بابا نمیدونست

ولی من میدونم چهارتایی میان

و حتی میدونم فردا اقای پ اردو میره و از اونور شب له و لورده قراره بیاد

یکم تو دلم شک هس

ولی نمیدونم چرا گفتم بیان :/

جابر سازون دارم

راسی اینکه میگم آقای پ فک نکنید اسمش پ دارها . اسمش ب داره ولی برا اینکه با اون اقای ب اشتباه نشه مینویسم اقای پ

خل هم نیستم اصلا :/

Noor

به گذشته های خوب فکر کنید

شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶، 23:39
یهو یاد ملافه های خنک مادربزرگ افتادم

با شکلکای خرسی تو حاشیه ی کرم

یاد اینکه شبا چقد از مامان خواهش میکردم اجازه بده شب اونجا بخوابم

چرا دلم نمیخواس تو خونه خودمون بخوابم؟!

قبل خواب بوسش میکردم

کم حرف میزد ولی دوسش داشتم .

دست و صورتشو کرم میزد قبل خواب 

هیچوقت پیشش نخوابیدم یه تشک میذاشت زیر پای خودش میخوابیدم اخه خیلی پیر بود اگه جفتک می نداختم یه چیزیش میشد . تشکامون میشد مثل زاویه ی قائمه :)

صب اگه موقع مدرسه بود بابا میومد پشت در صدام میکرد.

جوراب میپوشیدمو بی صدا میرفتم

چرا اینا رو داشت یادم میرفت؟!

Noor
© ناخوانا