آزمایشگاه

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶، 20:41
امروز با اقای پ رفتیمچکاپ بدیم .

ازمایشو دادیم و ا اونور رفتیم جنگل . البته فقط یه کوچولو . چند عکس گرفتیم و زودی برگشتیم .

اومدیم خونه و عکسای شاگردامو نگاه کرد و چند تا پیشنهاد درسی از نت در اورد  . عصری هم بیل مکانیکی اومد حیاطمون جای یه چاه و کند . بعدشم دیگه اقای پ رف خونشون :( ع چ مسخره فک کنید دل من تنگ میشه .

اقای پ میگه از ازمایشگاه بهش زنگ زدن که بیا دوباره نمونه ادرار بده . معلوم نی چ بلایی سر نمونه اش آوردن  . خخخخ  چرا اقای پ انقد خاطره سازه ؟

Noor

گیجم

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶، 12:41
سهلام

این چند وقته انقد که همش اقای پ تو سرم میچرخه احساس میکنم الزایمری تر شدم .

یادم رفته بود بهتون بگم طرح جابر زهرا از مرحله ی شهرستانی هم گذشت و وارد مرحله ی استانی شد :)

روز دوشنبه هم برا دفاع رفته بود .

ان شاءالله استانی هم اول بشه اصلا :) دیگه پر رو شدما

دیگه خبری نیس

اقای پ صبحی رفته بود مدرسه شون و الان خوابه . وقتی خوابه حوصله ام سر میره 

 

Noor

شب قدر

سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶، 23:43
من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم

بیخیال

امروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود .

از طرفی:خدایا

ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیت 

زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو

ممنون خدایا برای اومدن اقای پ . برای اینکه همونیه که باید . 

خدایا ممنونم برا سلامتی

برا وجود پدر و مادرم و داداشی

برای اینکه پناهی

خدایا ممنون برای همین لحظه ای که هستم

خدایا دعا میکنم برای سلامتی بابا و مامان و داداشی و اقای پ . و سلامتی همه ی دوستامون 

خدایا برای سمی دعا میکنم که سر عقل بیاد و درست تصمیم بگیره . برا خوشبختیش دعا میکنم.

خدایا هوای داداشی رو دلشته باش . دانشگاه و سربازی و کارش و تشکیل خانوادش و همه چیش

خدایا گناهانمو ببخش

خدایا دستمونو ول نکن

خدایا دوست دارم♡♡♡

Noor

مامااااااااان

یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶، 23:14
عح مامان چرا دس از گیر دادن بمن بر نمیداره عح

امروز با اقای پ رفتیم مدرسشون . مدیرشون یه اقای صاف و ساده و بنظر کار بلد بود ک کلی ما رو تحویل گرفت و از اقای پ تعریف کرد .

بعدش رفتیم مدرسه من و مدیرمون تا جایی که راه داشت ناز و نوز کرد خخخ

بعد رفتیم اداره

بعد خونه اومدیم

اقای پ تا عصری پیشمون موند . 

بعدش رفتیم خونه ی داییشون برای عرض تسلیت 

بعدش مامان دعوام کرد

دیگه داره روانیم میکنه

Noor

ماماااااااان

شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶، 21:45
مامان چند وقته هی اعصاب منو خط خطی میکنه

امروز رفتیم خرید پارچه و ا اونور رفتیم خونه شهری خانم تا ظرفای ملامینی که برا بله برون آورده بود رو براشون ببریم . نزدیکای افطار برگشتیم و  دیدیم سماور سوخته .

مامانم نه میذاره نه بر میداره میگه بعداز ظهر که خاله دلکش اومده بود و تو براش چای ریختی رو شمعک نذاشتی سوخته . یعنی چی الان ؟من فقط وظیفه ی ریختن چای برای خاله بر عهده ام بود . از اون ساعت به بعد مامان هزار بار از کنار سماور رد شده یعنی نمیتونس رو شمعک بذاره ؟ یا نه اصلا خونه ی خودشه باید حواسش باشه خو . جدا من مقصرم ؟

اگه باید رو شمعک میذاشتم باید بهم میگفت . مامان که عادت داره یه حرفو شونصد بار بگه . مثلا اگه قرار باشه من پلو بپزم ، انگار اولین بارم باشه ها ،اینجوری میگه : پلو رو امروز تو بپز . بریز تو فلان قامله و ابکشش کن و توش نمک بریز و از اون ابکش فلزی استفاده کن و زیرش لواش بذار و ....

بعد اونوقت میشه که قرار بر شمعک گذاشتن سماور باشه و بمن نگفته باشه ؟ غیر ممکنه

الان هم منتظرم داداش صبتاش با کیوان تموم بشه و بیاد بگه این فلش منو کجا گذاشته عححححححححاعصابم خط خطیه ها

Noor

مادر بزرگ آقای پ

شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶، 2:17
خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری .

شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.

و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :( 

اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه . 

طفلکی اقای پ 

طفلکی مادرش

طفلکی من

Noor

عقد

پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶، 0:53
امروز 17 خرداد من و اقای پ به طور رسمی عقد کردیم.

ووی دیشب که اقای پ خونمون بود و من داشتم با مامان سر نذاشتن فیلم دوربین صحبت میکردم یهو اقای پ اومد میانجی گری کنه و منم ناخوآگاه بهش گفتم تو چی میگی و همین شد ماجرای قهرمون . اقای پ بهش برخورد و ا اون بدتر قهر کردن من بود که تا امروز ظهر ادامه داشت ولی مثل اینکه فعلا نازم خریدار داره 

خلاصه اشتی کردیم و عصری ساعت 5 رفتیم محضر

اونجایی که اتاق عقد بود مثلا مثل یه سوئیت بود . عین خونه . مبله و فرش و مرده و پنکه و همه چی از فضاش خوشم اومد ولی سفره عقدشو دوس نداشتم . خلاصه جمع صمیمی بود و خدا رو شکر ایندفعه تو عکسا خوب بودم چون به اندازه ی خودم ارایش کردم و خیالم راحت بود :) خدا رو شکر 

زیر لفظی هم از اقای پ پلاک و ان یکاد گرفتم :) سعی کردم برا همه هم دعا کنم 

و دیگه اینکه...هممم دیگه حضور ذهن ندارم

همه چی آرومه

برامون دعای خیر کنید

Noor

گردش ما دوتا

شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶، 21:18
خب سلام علیکم

یه هفته ای از محرم شدن منو اقای پ میگذره

امروز صب که سر راهش میاد دنبال مامان و تا محل کارش میبردش، مامان بهش میگه امروز بیا و با خانومت برین برین یکم بچرخین . اخه یبار بعد مدرسه تا جنگل رفتیم مامان زنگ زد گفت زود بیاین خونه و گیر داد خخخ مامانم از بابا گیر تره .

خلاصه منو اقای پ کلی تعجب کردیم و گفتیم ع مامان دلش برامون سوخته ها . 

امروز اومد و خواستیم بریم کوه . هنو به مقصد نرسیده بودیم که بوم . ماشین خورد به دو عدد سنگ کوچک و دوتا لاستیک سمت راست ترکید . 

هی خخخ

بد شانسی اینجاس که لاستیک های جلو رو اقای پ طفلک همین امروز خریده و زده بود . 

با زاپاس جلو رو عوض کردیموو عقب بی لاستیک موند . انتن هم ک موجود نبود.

خلاصه انقد ماشینا رو نگا کردیم که یهو هم محله ای اقای پ با خانوادش رو دیدیم اونجا . لاستیک ماشینشون ک ب ما نمیخورد شماره بابا رو دادم گفتم پاییین ک میرید زنگ بزنید بیاد کمک خخخ

هیچی دیگه دوتایی نشستیم کنار ماشین و کوه و جنگلو نگاه کردیم تا بابا اومد و نجاتمون داد .

خخخخ

خدایاااااااا

Noor

مامان بزرگ اقای پ

یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶، 21:38
خدا رو شکررررررررررر

مادر بزرگ اقای پ امروز به هوش اومده و حتی گفته بهم غذا هم بدین (^-^)انقدر خوشحالم که حد و اندازه نداره 

هیچوقت از رحمت خدا نا امید نشیم 

به خودم میگم که یادم نره

خب از خاطرات :

دیروز و امروز با اقای پ تا مدرسه رفتم و برگشتم.

دیروز منو تا مدرسه خودشون برد و برام دوتا جوجه اردک خرید . 

امروز هم که اخرین روز مدرسه ام و کارامو تحویل دادم تا اداره پیش اقای خ ا که انقد اذیتم کرده بود برا تعیین جا ،رفتیم و کلی بهمون تبریک گفت . اقای پ میگه باید سیاست داشته باشیم .بعدش هم کوه رفتیم ولی زودی برگشتیم چون مامان عصبانی زنگ زد و ما از ترس تندی برگشتیم  خخ

اقای پ ناهار پیش ما بود.

بابا و مامان که روزه بودن . من و داداش و اقای پ روزه خواری کردیم   . با دستپخت من :)

امروز خیلی روز خوبی بود

دعا میکنم برای تک تکتون فقط روزای خوب پیش رو باشه

Noor

ما متاهل شدیم

جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶، 19:11
به نام خدا

شلام

دیروز مراسم بله برون و محرمیت با موفقیت انجام شد . از خوبی های جشن دیروز اومدن مصوم و ماهی بود که خیلی خوشحالم کردن . و از بدی هاش این بود که چون عروس شهری خانوم یکم بیشتر از حد معمول خودم ارایشم کرده بود احساس خیلی بدی داشتم و حس میکنم توی عکسا عین گلابی افتادم .

حال مادر بزرگ همونطوریه . توی کماست . من فقط میتونم دعا کنم که خدا خوبش کنه هرچند که علم امروز میگه که خوب نمیشه ولی همه چی دست خداست

 

Noor

غمگین

دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶، 21:13
امروز صب خانم ش منو کشید یه گوشه و گفت چ خبرا؟ سرت شلوغه؟ خلاصه اینکه چون اقای پ با آقاش دوسته از ماجرا خبر داشت و تبریک گفت و گفت برا عروسی اگه تو دعوتم نکنی از اونور اقات اقامو دعوت میکنه . خلاصه ذوق اون بیشتر از من بود.

امروز روز بدون کیف بود و بچه ها هر کار دلشون میخواست کردن . و مدرسه تموم شد . اولین سال کاریم تموم شد . با همه خوبی ها و بدی هاش.

اخر ساعت که رفتم دفتر دیدم خانم پرورشی میگه چ خبره؟! و از قضا معلم کلاس اول از یکی از همکارا که همسایه اشه شنیده بود ماجرا رو خلاصه اونجا بود که همه قضیه رو فهمیدن و تبریکات.

همه چی خوب بود تا وقتی اومدم خونه و دیدم اقای پ بی حوصله اس

مادر بزرگش سکته مغزی کرده و وضعیتش معلوم نیس چجوری بشه.

همه ناراحتیم.

لطفا براش دعا کنید 

کاش زودتر محرم میشدیم

لطفا دعا کنید

Noor
© ناخوانا