سنگ شکن
تا حالا خونه خواهرش نرفتم حالا به خاطر عیادت از مامی میرم خونشون .
دلم خیلی گرفته
بازم قاطی کردم
یکم باید گریه کنم حالم خوب بشه
تا حالا خونه خواهرش نرفتم حالا به خاطر عیادت از مامی میرم خونشون .
دلم خیلی گرفته
بازم قاطی کردم
یکم باید گریه کنم حالم خوب بشه
امروز ک ما مدرسه بودیم زنگ زدن و گفتن مادر اقای پ بیاد بیمارستان ک فردا عمل بشه . مامی اقای پ و داداش احمدش رفتن بیمارستان . مامان منم نوبت دکتر داشت و بابا باید میبردش . برا همین امرو اقای پ اومد دنبالم . روزایی ک اون میاد دنبالم خستگیم در میره . خلاصه ما تا رسیدیم خونه مامان و بابا رفتن و من داداش و اقای پ باهم ناهار خوردیم . نزدیکای 4 هم اقای پ رفت تا خواهرشو برداره باهم برن بیمارستان . امشب ابجی اونجا میمونه . الانم اقای پ و داداش احمد تو راه برگشتن منتظرم برسن ک منم خیالم راحت بشه لالا کنم .
راسی صنوبر عزیزم ممنونم برای پیام های خوبی که برام میذاری و راهنماییم میکنی
از جلسه ی شورا گفتم براتون ؟!
واااااای یادش میفتم خجالت زده میشم اخه اولش ک رفتم انقد هول کردم نفسم در نمیومد معذرت خواسم رفتم بیرون و بعد دوباره شروع کردم بازم یکم هول بودم ولی همه ی این ماجرا 5 دقیقه هم نشد
بعدش خیلی خیلی باهاشون گرم گرفتم و اخرش به خنده گفتم ببخشید من اول جلسه استرس گرفتم اونا هم خندیدن گفتن عیب نداره بابا . :( ولی کاش اونجوری نمیشد هممممممم ناراحتم برای این موضوع ولی سعی میکنم بهش فک نکنم
خیلی تابلو بود ته؟!
فردا اولین جلسه ی توجیهی با اولیای بچه ها رو دارم
حالم هم خوب نیست
انرژیمو از دست دادم
دوست دارم برم یه خرید حسابی بکنم انرژیم برگرده . وقتی یه چیز جدید مال من میشه احساس خیلی خوبی پیدا میکنم . مثلا امروز رومیزی که مامان برام خریده بود رو بردم روی میز کلاسم پهن کردم و احساس خیلی خوبی داشتم .
هی . اخر هفته احتمالا مادر اقای پ رو عمل میکنن تا سنگشو در بیارن:(
دلم برای اقای پ میسوزه . از وقتی عقد کردیم 4 ماه گذشته و کلی اتفاقای عجیب غریب افتاده :( بقیه ی نامزدا همش در حال گردش و مهمونی و خوش گذرونی هستن . اونوقت ما اینجوری
حتی خواهر برادراش هم منو خونه خودشون دعوت نکردن . انتظار دارن من خودم پاشم برم خونشون
عح به این چیزا فک میکنم ناراحت میشم
دوس دارم فقط به خود اقای پ فک کنم تا به خانوادش . کاش حداقل باباش زنده بود .
راسی 19 ام تولد بابا بود .اقای پ اون روز بعد مدرسه اومد دنبالم و رفتیم برا بابا کیک خریدیم . خودش اصلا یادش نبود تولدشه و بعد از ظهری که رفت حیاط و برگشت دید کیکو شمع رو میزه و همش میگفت شما کی کیک خریدین ؟ کی براتون خریده :) اخی طفلکی سوپرایز شد .
راسی من چرا انقد گیجم ؟ شما هم اینطوری هسین ؟ یعنی شده یه چیزایی یادتون بره؟
امروز بعد مدت ها هوا افتابی شد ولی همچنان سرده
اقای جوادی اینا امرو پیشمون بودن و اقای پ . عصری بابا و اقای ج و داداش رفتن سمت باغ اقای اخوان بچرخن و اقای پ هم منو فاطی و مریمو برداشت رفتیم کوه یه عالم چیپس و پفک ریختیم تو شکممون و کلی عکس گرفتیم و برگشتیم . غروب ب برگشتیم اقای ج اینا رفتن و اقای پ بعد شام رفت .
برام کتابای جدید چهارمو گرفته و خوشحالم
خلاصه بعد اونجا اومدیم خونه و یکم حرف زدیم . همه مون درباره ی داداش اقای پ حرف میزدیم که حرف و عملش یکی نیس و ... احساس کردم اقای پ ناراحت شد :(
فردا باید محکم تر تر باشم
ولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا .
امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک برداشتم برام یطوری بود . ولی همکارا همش میگفتن چرا چادر میذاری تو دفتر اخه . منم تصمیم گرفتم برش دارم .
با یکی از همکارا درباره ی مدرسه ی قبلیم حرف زدم گفت وای تو چجوری اونجا یه سال موندی اون مدیر مریضه . میگفت خودش چند سال پیش 15 روز اونجا کلاس داشته بعد نتونسته مدیرو تحمل کنه رفته یه مدرسه ی دیگه
خب برم یکم کارامو جمع و جور کنم
دیروز هم ک رفتیم خونه بابا بزرگ و بعدش برگشتیم خونه و جمع و جور کردیم برای رفتن ب مدرسه .
دیشب اقای پ بهم گفت فردا باهم بریم مدرسه . از بابا و مامان ک خواستم اجازه بگیرم گفتن نه چون راه اقای پ دور میشه و اون جاده خطرناکه و ... منم ب اقای پ پیام دادم ک مامان بابا اجازه ندادن صبح با هم بریم .دوتامون حالمون گرفته شد . صب موقع صبونه مامان پرسید میاد دنبالت دیگه ؟ گفتم نه مگه شما دیشب منو جواب نکردین؟ اونوقت دوتایی شاکی شدن ک ما کی گفتیم و بابا زنگ زد بهش گفت بیاد دنبالم چون خودش دیرش شده . خلاصه ما دوتا از کار مامان بابا سر در نیاوردیم و کف کردیم از دستشون و امروز هم مدرسه تقای پ دیر شد هم مدرسه من . روز اولی با استرس ما رو راهی کردن . طفلکی اقای پ بعد اینکه منو رسوند شستش موند بین در ماشین و انگشتش کبود شد .
رفتم مدرسه 17 نفر از 18 نفر حاضر بودن . امروز کلی زهر چشم گرفتم . یه شاگرد بیش فعال دارم نشوندمش بغل خودم . گوش ب حرفم هم نداد 3 بار جریمه اش کردم تا فردا باید بیاره . خدا کنه بچه های خوبی باشن .
خیلی خسما