سنگ شکن

جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶، 0:13
خب به لطف سنگ شکن مادر اقای پ عمل نشد و از شر سنگ کلیه اش راحت شد و امروز مرخص شد . اقای پ مامی رو برده خونه اجی فرحش تا اونجا مواظبش باشن . دو روزه ندیدمش . فک میکنم وقتی میره خونه خواهرش منو یادش میره . شاید فردا بریم عیادت مادرش . 

تا حالا خونه خواهرش نرفتم حالا به خاطر عیادت از مامی میرم خونشون .

دلم خیلی گرفته 

بازم قاطی کردم

یکم باید گریه کنم حالم خوب بشه

Noor

عمل

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶، 23:4
هم اکنون خسته و کوفته و خوابالو زیر پتوی پشمیمم  

امروز ک ما مدرسه بودیم زنگ زدن و گفتن مادر اقای پ بیاد بیمارستان ک فردا عمل بشه . مامی اقای پ و داداش احمدش رفتن بیمارستان . مامان منم نوبت دکتر داشت و بابا باید میبردش . برا همین امرو اقای پ اومد دنبالم . روزایی ک اون میاد دنبالم خستگیم در میره . خلاصه ما تا رسیدیم خونه مامان و بابا رفتن و من داداش و اقای پ باهم ناهار خوردیم . نزدیکای 4 هم اقای پ رفت تا خواهرشو برداره باهم برن بیمارستان . امشب ابجی اونجا میمونه . الانم اقای پ و داداش احمد تو راه برگشتن منتظرم برسن ک منم خیالم راحت بشه لالا کنم .

راسی صنوبر عزیزم ممنونم برای پیام های خوبی که برام میذاری و راهنماییم میکنی

از جلسه ی شورا گفتم براتون ؟!

واااااای یادش میفتم خجالت زده میشم اخه اولش ک رفتم انقد هول کردم نفسم در نمیومد معذرت خواسم رفتم بیرون و بعد دوباره شروع کردم بازم یکم هول بودم ولی همه ی این ماجرا 5 دقیقه هم نشد 

بعدش خیلی خیلی باهاشون گرم گرفتم و اخرش به خنده گفتم ببخشید من اول جلسه استرس گرفتم اونا هم خندیدن گفتن عیب نداره بابا . :( ولی کاش اونجوری نمیشد هممممممم ناراحتم برای این موضوع ولی سعی میکنم بهش فک نکنم

خیلی تابلو بود ته؟!

Noor

شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶، 19:30
سلام چطورین؟ کجایین دوستای من؟ خبری نمیگیرید

فردا اولین جلسه ی توجیهی با اولیای بچه ها رو دارم

حالم هم خوب نیست

انرژیمو از دست دادم

دوست دارم برم یه خرید حسابی بکنم انرژیم برگرده . وقتی یه چیز جدید مال من میشه احساس خیلی خوبی پیدا میکنم . مثلا امروز رومیزی که مامان برام خریده بود رو بردم روی میز کلاسم  پهن کردم و احساس خیلی خوبی داشتم .

هی . اخر هفته احتمالا مادر اقای پ رو عمل میکنن تا سنگشو در بیارن:(

دلم برای اقای پ میسوزه . از وقتی عقد کردیم 4 ماه گذشته و کلی اتفاقای عجیب غریب افتاده :( بقیه ی نامزدا همش در حال گردش و مهمونی و خوش گذرونی هستن . اونوقت ما اینجوری

حتی خواهر برادراش هم منو خونه خودشون دعوت نکردن . انتظار دارن من خودم پاشم برم خونشون

عح به این چیزا فک میکنم ناراحت میشم

دوس دارم فقط به خود اقای پ فک کنم تا به خانوادش . کاش حداقل باباش زنده بود .

راسی 19 ام تولد بابا بود .اقای پ اون روز بعد مدرسه اومد دنبالم و رفتیم برا بابا کیک خریدیم . خودش اصلا یادش نبود تولدشه و بعد از ظهری که رفت حیاط و برگشت دید کیکو شمع رو میزه و همش میگفت شما کی کیک خریدین ؟ کی براتون خریده :) اخی طفلکی سوپرایز شد .

راسی من چرا انقد گیجم ؟ شما هم اینطوری هسین ؟ یعنی شده یه چیزایی یادتون بره؟

Noor

جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶، 23:14
روزها تند تند میگذره

امروز بعد مدت ها هوا افتابی شد ولی همچنان سرده

اقای جوادی اینا امرو پیشمون بودن و اقای پ . عصری بابا و اقای ج و داداش رفتن سمت باغ اقای اخوان بچرخن و اقای پ هم منو فاطی و مریمو برداشت رفتیم کوه یه عالم چیپس و پفک ریختیم تو شکممون و کلی عکس گرفتیم و برگشتیم . غروب ب برگشتیم اقای ج اینا رفتن و اقای پ بعد شام رفت .

برام کتابای جدید چهارمو گرفته و خوشحالم

Noor

محرم

شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶، 0:35
امروز صب اقای پ اومد دنبالم که با هم بریم خونشون . یهو دیدم داریم میریم خونه ی خواهر کوچیک اش که اونم بیاد . اعصابم خط خطی شد که چرا به من نگفت اونم قراره بیاد . یکم سر سنگین شدم خودشم فهمید کارش بد بوده . رفتیم خونشون یخ کردیم . خواست با خواهر زاده اش بخاری رو نصب کنه که دید بخاری خراب شده . خلاصه عصری برگشتیم خونه . خواهرزاده هاش و خواهرش رو هم بردیم خونشون رسوندیم  . اومدیم خونه دیدیم مامان بابا نیسن . رفته بودن خونه خاله گل کمک . اخه حسین اقا پسر خاله گل خرج داشت امشب . خلاصه ساعت 7 مامان زنگ زد گفت ما هم بریم . رفتیم . همه بچه های خاله گل از تهران اومده بودن و واقعا نیاز به کمک ما نبود ولی خب رفتیم . من ک کلا داشتم ملحفه میدوختم تو ریختن و پخش به کمکم نیاز نشد .

خلاصه بعد اونجا اومدیم خونه و یکم حرف زدیم . همه مون درباره ی داداش اقای پ حرف میزدیم که حرف و عملش یکی نیس و ... احساس کردم اقای پ ناراحت شد :( 

 

Noor

روز سوم

دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶، 18:14
امروز بچه ها یکم سر و صدای بیشتری تولید کردن . 

فردا باید محکم تر تر باشم

ولی فک میکنم همه به جز ایدین رو میشه تحمل کرد . اخه فازش با بقیه فرق داره . همش میخنده . حواسش به هیچی نیست و فقط باید ازش کار کشید تا هم میرم بالا سر یکی صدام میزنه که برم پیشش. باید یه نیمکت به کلاس اضافه کنم رامتین و مهدی رو بنشونم اونجا . 

امروز چادرمو ورداشتم تو دفتر . انقد پارسال تو دفتر چادر گذاشته بودم امروز ک برداشتم برام یطوری بود . ولی همکارا همش میگفتن چرا چادر میذاری تو دفتر اخه . منم تصمیم گرفتم برش دارم .

با یکی از همکارا درباره ی مدرسه ی قبلیم حرف زدم گفت وای تو چجوری اونجا یه سال موندی اون مدیر مریضه . میگفت خودش چند سال پیش 15 روز اونجا کلاس داشته بعد نتونسته مدیرو تحمل کنه رفته یه مدرسه ی دیگه 

خب برم یکم کارامو جمع و جور کنم 

Noor

شنبه یکم مهر ۱۳۹۶، 21:52
خب از 5 شنبه شروع کنم ک داداش احمد اقای پ نذر داشت برای امام زاده صالح و مینی بوس گرفته بود . و منو مامان هم با خانواده ی بزرگ اقای پ راهی کوه شدیم . مسیر زیادی نرفته بودیم ک مینی بوس خراب شد و من و زهرا و شیین و پدرام ک حوصله مون سر رفت تا یه جایی پیاده رفتیم تا مینی بوس درست شد و بهمون رسید  . خیلی خانواده ی شاد و شنگولین . اولش براش عجیب بود ولی بعدش باهاشون خیلی بهم خوش گذشت . همه چی عالی بود . 

دیروز هم ک رفتیم خونه بابا بزرگ و بعدش برگشتیم خونه و جمع و جور کردیم برای رفتن ب مدرسه . 

دیشب اقای پ بهم گفت فردا باهم بریم مدرسه . از بابا و مامان ک خواستم اجازه بگیرم گفتن نه چون راه اقای پ دور میشه و اون جاده خطرناکه و ... منم ب اقای پ پیام دادم ک مامان بابا اجازه ندادن صبح با هم بریم .دوتامون حالمون گرفته شد . صب موقع صبونه مامان پرسید میاد دنبالت دیگه ؟ گفتم نه مگه شما دیشب منو جواب نکردین؟ اونوقت دوتایی شاکی شدن ک ما کی گفتیم و بابا زنگ زد بهش گفت بیاد دنبالم چون خودش دیرش شده . خلاصه ما دوتا از کار مامان بابا سر در نیاوردیم و کف کردیم از دستشون و امروز هم مدرسه تقای پ دیر شد هم مدرسه من . روز اولی با استرس ما رو راهی کردن . طفلکی اقای پ بعد اینکه منو رسوند شستش موند بین در ماشین و انگشتش کبود شد . 

رفتم مدرسه 17 نفر از 18 نفر حاضر بودن . امروز کلی زهر چشم گرفتم . یه شاگرد بیش فعال دارم نشوندمش بغل خودم   . گوش ب حرفم هم نداد 3 بار جریمه اش کردم تا فردا باید بیاره . خدا کنه بچه های خوبی باشن .

خیلی خسما

Noor
© ناخوانا