دو روز تا پایان مدارس

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:6
سلام

دیشب رفتم مراسم شب سوم عموی بابا .

زن عموی بابا نشسته بود که یهو حالش بد شد و بردنش بیرون

و تا اخر مراسم نیومد . بردنش رشت .... بابا امروز زنگ زد به ژاله که حال زن عمو رو جویا بشه . ژاله مشهده دیشب باهاش تلفنی حرف زدم . اما دوستش بیمارستان شیفت بوده و از اون حال زن عمو رو میپرسه . ژاله به بابا میگه دوستم گفته زن عمو خونریزی مغزی کردی و امیدی به خوب شدنش نیست ولی اینو به خانوادشون نگفتن :(

چقد زن عمو عمو رو داشت که اینجوری حالش بد شده و داره میره دنبالش :(

خب از غم بیام بیرون

3 تومن جمع کرده بودما برا گوشی ... هفته پیش با داداش گوشی رو انتخاب کردیم موقع پرداخت وجه که شد گفتم نه داداش الان نخریم تا حقوقو بریزن

اونوقت دیروز زهرا زنگ زد پول لازم بود . یک و دویست دادم بهش

بابا هم صبح بهم گفت دوتومن بهش قرض بدم برا پول زمین کم داره و دادمش

و تو حسابم موند دویست تومن

:/ حالا خوبه حقوقو ریختن. کلا پودر شدم. خیلی از پول قرض دادن بدم میاد اما بازم اینکارو میکنم . منظورم به بابام نیستا به دوستامه :/ مخصوصا زهرا که بد حسابم هس. یه تومنم پارسال بهش دادم پسم نداده . خب اون دو تومن حقوق دوماه کارکردنمه زود پسش بده دیگه ای بابا

حالا بگذریم

فردا امتحان اجتماعی بگیرم . پس فردا علوم . بعد کارنامه بنویسم . شنبه برم مدرسه تحویلش بدم و تمام

راسی عکسای عروسی هری و مگان رو دیدین ؟ خیلی باحالن :))

Noor

عموی بابا

شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:35
دیشب ساعت  ده و نیم وقتی بابا خسته و کوفته از بجار برگشته بود و شامشو خورده بود یهو عروس عموی بابا با گریه زنگ زد که عمو فوت شده

بابا پوشید و رفت خونشون و نمیدونم کی برگشت خونه

عموش خیلی مهربون بود و خوشگل . این اخری ها کسی رو نمیشناخت .

هر سال روز عید میومد خونمون .امسال هم اومد .

امروز اقایپ و مادرش اومدن و همه با هم رفتیم خونشون . زنش گریه میکرد :( چقد سخته ادم همسرشو از دست بده . کلا داغ عزیز سخته . امیدوارم از همه مون دور باشه ان شاءالله و همه جا پر از خوشی باشه

4 روز تا پایان مدرسه ها

کلی کار دارم

Noor

سوءچاله

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:15
سلااااام

اگه روزهای زندگی ادم به خوشی بگذره گذر عمر چقد طولانی میشه

خب من اخر هفته ی خوبی داشتم به حمدالله

چهارشنبه اقای پ خونمون بود و یادم نیست چیکار کردیم ولی همین که بود خوب بود

پنج شنبه نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم کارهامو انجام دادم مدیرم پیام داد که پدر همکارم خانم ب فوت شده :(

همیشه از پدرش میگفت و اینکه پدرش چقد دوسش داشت ... :(

بعداز ظهر اقای پ اومد دنبالم و رفتیم بیرون :) کشف جایی که تا حالا نرفته بودیم ... سوءچاله.... اولش نمیدونسیم دقیقا این ییلاق کجاست و از جاده اش رد شدیم و خیلییییییییییی بالا رفتیم . میدونید تو گوگل سرچ کنید سوئچاله و این کوه زیبا رو ببینید .

وقتی بالا میرفتیمحس میکردیم داریم پرت میشیم پایین تا حالا کوه هایی بهاین بلندی و ارتفاع ندیده بودم حتی مریوان هم که رفته بودیم به این بلندی نبود. خلاصه من انقد جیغ جیغ کردم که اقای پ تا ته اون کوه نرفت و دور زدیم . ماشینو نزدیک جاده سوچاله گذاشتیم و پیاده رفتیم پایین . :) یه عروس دوماد هم اونجا بودن با عکاسشون داشتن برا پیش فیلم عکاسی میکردن . حالا اقای پ هم قول داده برا پیش فیلممون بریم اونجا :))

شب هم رفتیم تولد همایون و هومن

امروز صب هم وقتی بیدار شدم دیدم اقای پ خونمونه و داره به بابا کمک میکنه برای چیدن برنجها و بردنش برای نشا

نزدیکای ظهر که بابا رفت برای نشا منو اقای پ رفتیم بجار خودش . اونجا رو بهم نشون داد :)

بعدازظهر دوباره رفت کمک بابا و نزدیکای چهار اومد دنبالم و با هم رفتیم پره سر مراسم پدر خانم برجی . فک نمیکردم گریه ام در بیاد اما وقتی خانم برجی دیدم  اشکم روان شد اصلا نتونسم تسلیت بگم بهش فقط گریه میکردم :( اون بنده خدا هم فقط با گریه میگفت تو چرا این همه راهو اومدی قربونت برم :((

خلاصه... خدا سایه ی ئهیچ پدر مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه . واقعا مرگ پدر خانم ب یه چیز عجیبی بود برام . با اینکه هیچوقت ندیدمش ولی انگار یکی از نزدیکای خودم بود :(

خب دیگه فضا رو غمبرکی نکنم و برم  سوال فارسی تایپ کنم برا پس فردا

Noor

مبحث همسایه

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷، 19:21
خب اون شب پسر همسایه و داداش تو اتاق بغلی خوابیدن درو هم بستن منم دیگه معذب نبودم . بابا تو هال خوابید . مامانم رو تخت داداش و چون اونجا راحت نبود همش غر میزد که شما که دعوا کردن بلد نیستین چرا شر بلند میکنین ما رو تو عذاب میندازین :))

فردای آن شب پدر دختره برا پسره شکایت کرد ..تازه اینو نگفتم که داماده پدر و برادر زنشو با چوب هم زده بود :/ خدایا دور باشد ...خلاصه پسره دیگه جرات نداره افتابی بشه .

پسر همسایه با خواهرش و نامزدخواهرش برگشتن تهران .

دختر همسایه هم با پسر کوچیکش خونه ی خالش هستن.

حالا اینا به کنار

یه دانش اموز دارم محمد جواد . خیلی زرنگه . خیلی هم دوسش دارم خوش قیافه است .یه داداش هم دارهکه کلاس سومه . پسر عموش سامان هم شاگرد منه . هرچقد محمد جواد زرنگه سامان بی نظم و تنبله .حتی امروز که امتحان ترم هدیه داشت هم نیومده بود .

مادر محمد جواد امروز اومد مدرسه و گفت هوای پسرمو داشته باش من از خونه اومدم بیرون . شوهرش اذیتش میکنه حتی تبلت بچه ها رو هم گرفته که به مادرشون زنگ نزنن . خیلی ناراحت کننده اس :(

گریه کرد منم دستشو گرفتم چشام سرخ شد گفتم گریه کنی گریه میکنما :)

خدایا هیچ خونواده ای از هم نپاشه ان شاءالله.همه خوشبخت باشن خدا کنه

Noor

دعوای دختر همسایه و شوهرش

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:7
همسایه پشتیمون، دخترش ده سال پیش ازدواج کرده . یه پسر کوچولو داره . چند وقته دخترش و دامادش اومدن با اونا زندگی میکنن.دیروز بعدازظهر که خوابیده بودم با صدای داد و بیداد پسره و فحش هایی که میداد از خواب بیدار شدم . خیلی صحنه بدی  بود .پسره شیشه های خونه رو شکوند تهدیدشون کرد فحش داد و رفت .از صداش معلوم بود معتاد شده.

امروز دوباره شروع شد . دختر همسایه مون اومد تو حیاط و جیغ و داد کرد. داداش دختره دوماده رو گرفته بود و بزن بزن . خلاصه همسایه ها ریختن وسط و پسره سوار ماشین شد و رفت .

زنگ زدن 110 . اومدن و دیدن و گفتن ما نمیتونیم پسرره رو بگیریم :/ چه قانونیه ؟ چه عدالتیه واقعا؟

حالا این دختره یه خواهر دیگه هم داره که تازه ازدواج کرده و شوهرش تهرانیه . شوهر اون خیلی مظلومه . دیروز هر کار کرد که پسرره رو اروم کنه نشد . پسرره ی وحشی هی هلش میداد . اونا امروز خونه نموندن . دیدن این صحنه های رعب آور برای داماد تازه خوب نبود.

غروب پسرره زنگ زد و تهدید کرد که ادم میارم و همه تون رو میکشم .پدره و مادره و دختره و پسرشون سوار ماشین شدن و رفتن . پسر همسایه مون هم اومده اینجا و شب فک کنم قراره اینجا بمونه

من خیلی میترسم اخه چرا اومده اینجا . همش تقصیر باباس که پاشد رفت اونجا میانجی گری

من معذبم الان عح

 

 

Noor

شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۷، 22:4
مامان دوباره شروع کرده بع غر غر زدن با صدای بلند

البته برا من نه برا بابا

موتورش تازه روشن شده کی خاموش بشه الله اعلم

امروز اصلا من و اقای پ بهم پیام ندادیم. قرار بود بره دنبال خونه بگرده امروز . خاله شهری زنگ زده بود به مامان و گفته بود امروز دامادتون و دوستش رو تو خیابون دیدم با هم سلام علیک شدیم.

خب پس با ایمان رفته دنبال خونه بگرده

امروز زهرا زنگ زد و کلی باهم غیبت کردیم . اون درباره مادرشوهرش میگفت من درباره خئواهر شوهرم

هنوزم به خواهرشوهرم فک میکنم عصبانی میشم

امروز مشاور اقا رحمان تشریف اورده بودن مدرسه . همون دانش اموز شیطون و درس نخونم.

مشاور دفتر جریمه شو دیده برگشته گفته این دانش اموز استرس داره از بس جریمه نوشته :/ اره جان خودش اون همه ما رو اسکول میکنه استرس نمیگیره که

بعد وقتی رفتم دفتر مدیرمون میخندید میگفت پدرشو دراوردی که . گفتم اره پس فک کردین چجوری کنترلشون میکنم:))اخرشم به ریش مشاور خندیدیم که تو عمرش دوساعتم داخل هیچ کلاسی نرفته اونوقت واسه ما شعار هم میده

همش دوهفته تا اخر مدرسه مونده

کی حقوق بدن گوشی بخرم :( دو و دویستمو دادم اقای پ بریزه حسابم هنو نریخته

خسه شدم از لپ تاپم :(

Noor

چرا من اعصاب خوردی هامو سر اقای پ خالی میکنم؟

جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷، 23:13
دیشب وقتی از اقای پ پیامکی تشکر کردم بابت مهمونی دیروز گفت احساس میکنم بهت خوش نگذشت. گفتم اره زیاد باهام شوخی میکنن و خوشم نمیاد . اون وقت جای اینکه بگه باهاشون صحبت میکنم شوخی نکنن باهات یا بگه منظوری ندارن ناراحت نشو خندید و گفت همیشگی نیست که :/ انگار خودشم خوشش میاد اونا باهام شوخی های مسخره کنن

عصر امروز اومد دنبال مامان و رفتن مراسم چهلم یه اشنا .وقتی برگشتن همه تو ایوون نشسیم و چای خوردیم.

بعد بابا و مامان حاضر شدن که برن عروسی. اقای پهم برگشت خونشون که کارهاشو انجام بده غروب برگرده.

غروب که اومد با داداش تو حیاط تنیس بازی کردن که خاله شهری از راه رسید . یکم نشست بعد اقا کمال هم اومد ازشون پذیرایی کردم بعد هم رفتن . منم شام درس کردم . داداش و اقای پ همچنان تو حیاط بودن و به جوونه های برنج اب دادن.بعد هم اومدن تو و شام خوردیم .

سر شام اقای پ سر شوخی رووا کرد منم شوخی کردم باهاش که ناراحت شدم . خب شوخی میکنی جنبه هم باید داشته باشی.

بعد هم من اومد اتاق و تو لپم چرخ زدم .

اومد گفت چرا اینجا نشستی گفتم پس کچا بشینم رفت پیش داداش یک ساعتی نشست و الان پا شد رفت.

بیرون هم نرفتم بدرقه

یاد بگیرید شوخی نکنید خو .

برم مسواک

Noor

افسردگی بعد از دیدن خواهر اقای پ

پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:59
امروز صب زود بیدار شدم حاضر شدم و منتظر اقای پ موندم تا بیاد دنبالم.

وقتی که اومد ، قبل از رفتن به خونشون رفتیم خرید . خودش رفت میوه و سبزیجات گرفت . بعد رفتیم بانککه چرا با اینکه اسمس بانکم فعال شده اما بعد از تراکنش برام اسمسی نمیاد . که گفتن تراکنش کمتر از 5 تومنو اسمس نمیدیم .خداقوت خسیسای بیتربیت

بعد رفتیم گلدون های کوچیک رنگی گرفتم برای کاشتن کاکتوس هام. داروخونه هم رفتیم یه لیست بلند بالا خرید داشتم .

بعد هم کلی دوغ خریدیم و کلوچه ی فومن :/ شهر ما فومن نیستا اما تولید کننده ی کلوچه فومن داریم :))

بعد رفتیم خونه ابجی اقای پ و ایشون و دوتا پسراشونو برداشتیم اومدیم خونه مادرشوهر

فرشید پسر اون یکی خواهر اقای پ هم به ما ملحق شد برای صرف ناهار

ناهار رو خوریدیم .بعد اقای پ رفت پیش پسرا و منو خواهرش موندیم .ظرفا رو شستیم و خواهرش هی تیکه هایی ازخودش در میکرد . از همه چی . گیر داده به ارایشگاه . کجا میری؟قیمتش چقده ؟ چرا ازدواجو اونجا رفتی؟ واقعا موندم این اعتماد بنفس برای تیکه پروندنو از کجا میاره. اصلا به تو چه خواهر من

حدود ساعت سه داداش بزرگ اقای پ هم با عیال و بچه ها اضافه شدن وکمی بعدتر خواهر بزرگه و شیرین اینا و پسرکوچیکه.اونا که اومدن پسر بزرگه برگشت خونه.

بعدش داداش بزرگه و مامان اقای پ رفتن جایی عیادت بیمار .

اقای پ با بچه ها رفتن تو حیاط فوتبال :/ خوهراش هم منو تنها گیر اوردن همونطور که برق چغندر و سیر و سیب زمینی خورد میکردیم هی شوخی های مسخره میکردن باهام جلوی شیرین و جاریم . اخراش به خنده گفتم با من شوخی نکنید بابا و تمومش کردن

کلی رو ایوون نشستم شاید اقای پ بیاد پیشم اما همه حواسش ب بازیش بود .

وقتی مادرش اینا برگشتن بساط فوتبال برچیده شد . منم رفتم تو اتاق پیش پسر بچه ها . اقای پ هم هی تو ایوون پیس پیس صدام میکرد که برگردم نگاش کنم منم به روی خودم نیاوردم . خودش اومد تو یکم باهام حرف زد بعد رفت ایوون میگفت بیا اینجا . منم گفتم گرمه همینجا خوبه :))

از اششون هم زیاد نخوردم که یعنی از دسپختتون خوشم نیومد:)) بعد اونا هی میگفتن بد مزه بود ؟! میگفتم نه ممنون سیر شدم حالا الکیاااا

بعد هم که دیگه هر کس رفت سی خودش

الانم برم سوال بطرحم ببینم میتونم تایپش کنم یا نه تنبلیم اجازه نمیده

 

 

Noor

بازارچه

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:46
از اینکه هنوز ریاضی رو تموم نکردم و از دوشنبه امتحانات شروع میشه استرس دارم :/ البته هغته بعد امتحانات شفاهی و هفته بعدترش کتبیه

امروز تو مدرسه همه کلاسا بازارچه داشتن از الوچه و تخم مرغ و سبزی گرفته تا گل و لباس نوزاد و کاردستی و اسکمو و نون و .... . خیلی خوب بود . ما معلمای بیچاره که هر چیز مزخرفی رو میخردیم که بچه ها پول دربیارن خوشحال باشن. اما بیشتر اولیا فقط به فکر خودشون بودن و میخواستن بچه هاشون پول دربیارن و نمیرفتن از بقیه خرید کنن تازه غر غر هم میکردن:/ اما به بچه ها خیلی خوش گذشت .

اقای پ امروز هم پیشمون بود تا به بابا کمک کنه برای نشای برنج.البته کار خاصی نبودا چون نشا الان مکانیزه شده :)

فردا صب با اقای پ میرم خرید گلدون های کوچولو و یه سری چیزای ریزه میزه :)

بعد هم میرم خونشون خواهرش اینا هم هسن :(

خواهرش گفت بیا که بعدازظهر میخوایم اش بپزیم اونم اش دوغ که من زیاد دوس ندارم

راسی امروز کلی اش هم خوردم تو مدرسه :))

 

Noor

سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:28
امروز تو مدرسه بهم خوش نگذشت

اما بعد از مدرسه وقتی همون جای همیشگی زیر سایه بون با محمد جواد و مهرشاد و مبین منتظر بودم که بابا بیاد دنبالم اقای پ اسمس داد که کجایی و وقتی گفتم رو صندلی انتظار فک نمیکردم که خودش داره میاد دنیالم :))

اخه من سر یه چهار راه منتظر بابا میمونم  و بابا باید از جاده ی سمت چپم به من برسه . اما وقتی اقای پ میاد دنبالم باید از جاده ی روبه روییم بیاد.

خلاصه هم چنان که سمت چپمو نگا میکردم یهو یه ماشین پلاک ه دیدم که داره از روبه رو میاد و وقتی دقیق تر شماره پلاکو خوندم ذوق ازم فوران میکرد :)) چی میشه همیشه اینجوری سوپرایز کنه خب :))

تو مسیر هم یهو  زد کنار گفتم کجا ؟ برم برات گل بخرم :)) منم که سریع سواستفاده میکنم... گفتم اخ جوووون پس برام کاکتوس بگیر که بمونه تا همیشه :)) و الان کاکتوسم با خارهای صورتی رو پنجره جلومه

کلا امروز رو دوست داشتم :)

تازه ازش پول تو جیبی هم گرفتم

اخه فردا تو مدرسه همه ی کلاسا بازارچه گذاشتن و پول لازمم میشه :))

Noor

فیلم جدید

دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 23:35
دارم یه فیلم جدید دانلود میکنم اسمشم نمیدونم چیه :/ فقط چون نیکل کیدمن بازی میکنه دارم دانش میکنم.

یه حشرا ریز و یه مگش گنده دور صفحه لپ تاپم میچرخن . چون همه جا تاریکه و فقط از اینجا نور میاد

این گندهبک از کجا پیداش شده اگه داداشم تو اتاق بود تا نمیکشتش راحت نمینشست

اما من از بس تو کلاس با این بچه های پر سر و صدا و رو مخ سر کردم که تحمل یه مگس برام خیلی راحته

من تو غذا درس کردن خیلی تنبلم همه کارای خونه رو بهم بدن انجام میدم به جز درس کردن غذا

اما امشب دلم خواست سالاد ماکارونی درس کنم :/ بدجورااااا.... رفتم تو گوگل ته توشو قشنگ دراوردم. دوس دارم دررس کنم بدم اقای پ بخوره مسموم شه :)) خخخ دور از جونششششششش شوخی کردمممممممم

اخه یبار براش ماکارونی درس کردم فرداش مریض شد . فک کنم روغنش زیاد بود :(

Noor

مدیر اقای پ

دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 14:14
مدیر مدرسه ی اقای پ  خیلی پولداره .خونه ها، ماشین ها ، زمین ها ... از اونایی هستن که باباشون کلی زمین داشته و داده به بچه هاش .

یه زمین بزرگ دارن بالای کوه و داخل جنگل . اونجاخونه های روستایی ساختن و اجاره اش میدن به مسافرا. جدا از اون الاچیق زدن و از مردم پذیرایی میکنن. حالا حساب کنید قراره این زمین ها بره تو طرح سدسازی و اونا رو از اینی که هستن پولدار تر کنه :)) البته خدا زیاد کنه براشونا اینا رو گفتم که بگم دیروز مدیرشون به مناسبت هفته معلم همکاراشو دعوت کرده بود باغشون

بعد مدرسه اقای پ اومد دنبالم و همونجوری درب و داغون و خسته پاشدیم رفتیم باغ . اقای مدیرش اقای الف و خانمش که یه نینی هم تو دلش بود اقای جیم و من و اقای پ .

بعد ناهاربا اینکه تا ظهر هوا خیلی گرم بود اما یهو  بارون شدیدی بارید . اقای جیم بعد ناهار و قبل بارون رفت .تا 5 اونجا بودیم و اقای پ و اقای الف درباره ی خاطرات دانشگاشون حرف میزدن و منو مینا غش غش میخدیدیم. مینا از این دخترای ناز نازی نبود و راحت باهاش میشد حرف زد

بعد از خدافظی با اقای مدیر 4 تایی رفتیم بالاتر یه جا نشستیم و هله هوله گرفتیم و خوردیم و حرف زدیم

بعد هم خدافظی

بعد هم رفتیم خونه اقای پ و مادرش ب مناسبت روز معلم کادو داد بهم :)

بعد هم خونه . سوال طرح کردم برا امروز و ساعت ده خوابیدم . صبحم ب زور پاشدم خیلی خسه شدم دیروز . له له

هنوز کادو دادن بچه ها بهم ادامه داره . امروز یکیشون قوری اورد برام :/

Noor

نگین خانووووم

جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:56
نگین خانم چرا وبلاگتون برام باز نمیشه ؟ ادرسو درست وارد کردین ؟

Noor

نفس؟!!

جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 20:23
خب  وقتی به  اقای پ  گفتم برو پیش نفست فهمید قضیه جدیه

اومد درستش کنه گفت دیوونه اینو از خیلی وقت پیشا اینجوری ذخیره کردم  :/ دیگه بدتر .... یعنی از خیلی وقت پیش نفسش بوده ؟!!!!

به هر حال گوشیشو برداشت و اسمشو به شیرین تغییر داد . راستش خجالت کشیدم از اینکه بیشتر توضیح بدم و بگم بدم میاد اینجوری قربون صدقه هم میرین...امیدوارم خودش متوجه شده باشه . اما خب اگه مجبور بشم میگم هرچقد هم حرفم زشت به نظر بیاد میگم

 

Noor

شیرین

جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 15:15
من فک میکنم خیلی حساس یا زود رنجم شاید

از هر رفتار کوچیکی منظور میگیرم و تو دلم میمونه اما باور کنید وقتی صبا از خواب بیدار میشم یادم نمیاد برا چی ناراحت بودم یعنی این یه جور عادت شده برام که بخوابم تا اون قضیه ای که ناراحتم کرده رو فراموش کنم.

اقای پ خونه ی ماست

امروز گوشیشو گرفتم که برم تو اکانت اینستام نتونستم بازم . بعد همینجوری الکی رفتم تو پیامکاش. دیدم اسم یکیو ذخیره کرده نفس . بازش کردم دیدم یکی از خواهرزاده هاش براش پیام تبریک روز معلم گذاشته و کلی قربون صدقه اش رفته . بعد اقای پ هم در جوابش کلی قربونش رفته بود ....

شاید این درست نیست که من اینجوری ناراحت شدم ... اما من خیلی ناراحت شدم

پیامشو نشون دادم گفتم این کیه ؟ خودشم یه طوری شد و گفت شیرینه ...بعد گفت تو قرار بود بری تو پیامکام؟ من جواب سوالشو ندادم فقط گوشیشو دادم بهش.

شیرین یه سال من بزرگتر و یه سال از اقای پ کوچیکتره . مجرده و خیلی حزب اللهی . پیامی که به من داده بود برای تبریک انقد قربون صدقه توش نبود که برا داییش نوشته بود. وقتی مهمونی اومده بودن خونه مون هم همش به اقای پ چسبیده بود طوری که من نتونسم حتی ی دقیقه کنارش بشینم .

خب من نباید ناراحت بشم اما شدم دیگه .

چرا باید اسم شیرینو نفس ذخیره کنه؟

پس منم اسم پسرای فامیلمون رو اونطوری ذخیره کنم...

Noor

خواب خواب خواب

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 17:50
خب دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم ولی این فیلمه هنو تا تهش لود نشده

 

Noor

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 15:38
واقعا دیگه حوصله ندارم

اقای پ ک خونه خودشونه و خوابه

منم ابنجا در حال فیلم دانلود کردنم

اینترنتمون ضعیف شده فک کنم داره ته میکشه

دیروز ملی و هزار راه نرفته رو دیدم

:( خیلی اعصابمو بهم ریخت

چرا نمیتونم برم تو اکانت اینستام :(

گوشی میخوام :(

 

 

Noor

تولد اقا پرهام

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 11:17
خب دیشب من و مامان و بابا و داداش و اقایپ و مادرشون پا شدیم رفتیم جشن اقا پرهام فسقلی

تو حیاط میز و صندلی گذاشته بودن اولش سردم نبود اما اخراش دیگه داشتم قندیل میبستم

یه خواننده ی توپ هم داشتن خیلی خوب بود :))همش که وسط بودن یه سری فامیلای مادر پرهام که تهرانی هستن میومدن وسط بعد اونا مینشستن شمالی ها میپریدن وسط

به منو اقا ی پ هم میگفتن پاشین بیاین برقصین ... ما :/

مامان بنای اشتی بامنو برداشته دیروز به مناسبت روز معلم برام پارچه مانتویی گرفته اومد داد بهم یه بوسم از کلم کرد و گفت کادوی روز معلم.... منم گفتم کادوی روز معلم نمیخوام میخواستم بیشتر سخنرانی کنم که رفت وانستاد

خو هنو نبخشیدمش

هوا به این خوبی من باید تو خونه بشینم درو دیوار نگا کنم از دست غرغرای مامانم نمیتونم با اقای پ یکم برم بیرون...

حیاط هم نمیتونم برم دیروز یه مار سیاه دیدم تو حیاط کل دیشب بیدار بودم فک میکردم تو پتومه

:( خلاصه حالم خوب نیس

Noor

تولداقا

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 13:36
وقتی بچه بودم معلممون گفته بود وقتی اقا ظهور کنه همه ی ما میمیریم :/

خب منم تو دلم میگفتم چرا دعا کنم که اقا ظهور کنه

الان به دانش اموزام میگم جوری زندگی کنید که وقتی اقا ظهور کنه بتونید کمکش کنید ادمای بدو نابود کنه

و از ته دلم برا اومدنش دعا میکنم . تلویزیون یه مولودی پخش میکرد که حالمو بهم زد . فک کنم صدای کریمی بود . میدونید چی میخوند ؟ میگفت گل نرگس میخوامت به جون مادرم میخوامت مگه عاشقی گناهه ؟ یعنی قشنگ داشت برای یه خانمی میخوند این وسطاش هم از اقا میخواست کمکش کنه :/

یعنی واقعا متاسف شدم مولودی دیگه ای نبود در شان امروز پخش کنن ؟!

امشب پسر خاله گل برا پسر کوچولوش توحیاط خاله گل جشن  گرفته :) دوس دارم زودتر برم ببینم چ خبره

 

 

Noor

پیشواز روز معلم

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 19:24
سلام پیشاپیش عیدتون مبارک

روز معلمای عزیز هم مباررررک باشه علی الخصوص فاطمه خانم جان مهربونم معلم نمونه :))

امروز که برفتم کلاس دیدم یه بادکنک گنده ی سبز رو چسبوندن جلوی در که مث کیسه بوکس جلوی من بود

بعد صبر نکردن من از بادکنک رد بشم تمام گلا رو ریختن رو بادکنک و وقتی من اومدم تو دیگه کلی نبود روم بریزن :/

و من فکر میکردم پسرا چه بی سلیقه ان بیچاره خانوماشون :))

مدیرمون بهمون کارت هدیه پنجایی داد و جشن کوچیکی هم برامون گرفتن که کاس نمیگرفتن چون بچه ها رو ازاد گذاشتیم و خیلی شیطنت کردن

ایدین با مشت زد به بینی رهام خون دنیا رو ورداشت رهام هم با همون وضعیت یه لگد زد به ایدین

ایدین کل جشن جلو در دفتر ایستاده بود

راسی وضعیت کادو هم نسبت به سال قبل خیلی داغون بود خخخ یه ظرف سالاد گرفتم یه گلدون کوچولو و یه تونیک خخخخ منظورم این نیس کادو بدنااااا چون به شوخی گفته بودم هیچی نیارین که از پنجره پرتش میکنم پایین خخخ ولی خب ادم مقایسه میکنه :))پارسال خیلیییی کادو داشتم

قرار بود تلگرام فیلتر بشه اما فعلا که من دارمش نمیدونم چرا

دیشب سیندرلا رو دانلود کردم و امروز دیدم مزه داد :) فیلم قشنگی عشقولی اگه میشناسید بگید دان کنم

اقای پ امروز پیشم نبود یکم غمبادی شدم

باهاشم بحث کردم که از من نخواد به فامیلاش پیام بدم یا زنگ بزنم :/

عح

Noor

:)

یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:7
امروز به بچه ها گفتم از این به بعد تو هر درسی خیلی خوب بگیرن چه کتبی و شفاهی ستاره میدم بهشون

این وسط سامان بی نظم هم خیلی خوب گرفت و چون دوتا ستاره ازش طلب داشتم و قرار بود بهش ندم دیدم چقد ناراحت شد . خب یه تکون براش لازم بود وقتی همه داشتن ستاره میگرفتن سامان بدون ستاره مونده بود.

از طرفی ورزش هم نذاشتم برن که بیشتر تکون بخورن

از طرفی دیگه مامان امروز یه کارایی کرد که باهاش اشتی کنم ولی من هنوز سر سنگینم و باهاش حرف نمیزنم

دیگه همین . اها بنداندازو هم از سوزان گرفتم . 60 تومن . ولی بازم گرون بود

برم درسامو بخونمممممم

Noor

چقد مونده مدرسه تموم شه ؟

شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷، 17:57
خب تقریبا سه هفته مونده تا پایان مدرسه ها

بچه ها شیطون شدن و منم بداخلاق :))

امروز اقای پ پیش ماست . بعد از مدرسه یه لحظه اومدم به اینجا سر بزنم که یهو اقای پ اومد و گفت چیکا میکنی ؟ اوف با چه سرعتی پنجره وبو بستم

دوس ندارم ازش مخفی باشه اما اگه بدم اینجا رو بخونی دیگه وبلاگم میشه تحریف شده فک کنید همش مجبورم بیام از خوشحالی هام بنویسم یا یه چیز بنویسم که اون ناراحت نشه

امروز کلی به بابا کمک کرده برا ریختن جو توی باکس ها.الانم رفته از خونشون کود بیاره و ادامه کارا

اونقدی که اون به بابا کمک میکنه داداشم بهش کمک نکرده

چش نخوره حالا

اوه اومد...فعلا

Noor

بیکارو علاف

جمعه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۷، 19:23
خب

پیام دادم به زهرا که ببینم هست یا نه با هم تلفنی حرف بزنیم اما فک میکنم الان رودباره و مزاحمش نشم بهتره

زنگ زدم به شبنم داشت با خواهرش میرفت بیرون کلی خندیدیم و انقد صدای خنده اش بود که بیشتر حرفاشو نمیفهمیدم

زنگ زدم به سمی با مامانش رفته بودن صومعه سرا و گفت برگشت خونه زنگ میزنه

زنگ زدم به اقای پ سخت مشغول کار بود

من چیکار کنم ؟

برم سوالات اخر ترمو طرح کنم؟؟

اگه مامانم اذیتمون نمیکرد منم الان بیکار خونه ننشسته بودم :(

Noor

جمعه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۷، 13:7
سلام

خب نگید این روزا چرا انقد مینویسی

چونکه گوشی ندارم و هی لپ تاپتو روشن میکنم که ببینم تلگرام چه خبره

وارد اکانت اینستام هم نمیتونم بشم چون از بس با گوگل رفتم بهم مشکوک شدن

و فقط اینجا رو دارم

کلی کار دارم

یه کارنامه باید بنویسم برا بچه هام که حساب کار دستشون بیاد  و بدم ببرن امضا بگیرن از والدینشون

جیگرشونو باید در بیارم

کلی کار دارم

یعنی فردا اقای پ میاد اینجا؟

Noor

تور عروس

پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۷، 23:40
خب من بعد از تجربه ی حجابم در جشن ازدواج و اون کلاه بیخودم و صد البته ارایشگر بیخود و بی مسیولیتم کهمیخواس دس تنها 5 تا عروسو درس کنه .... کلی رو مخ اقای پ رفتم که من دیگه اونجوری حجاب نمیگیرم و تور میذارم پشت موهام در نیاد و ....

امشب عکس این مدل معروفه رو براش فرستادم گفتم ببین مث این حجاب میگیرم .گفت اگه در حد اینه قبول و من کلییییییییی ذوق کردما .

امیدوارم اینبار بهتر از دفعه قبل بشم . واقعا دلم برای لباسم سوخت.خوبیش اینه که دارمش و بعدها هم میتونم باهاش عکس بگیرم

تشکر ویژه داشته باشم از این مدل بزرگوارم که با سادیش شد الگوی ما . کاش شاخهای ایرانی یاد بگیر

Noor

اردوی5 اردیبهشت 97

پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۷، 13:46
خب اولی یادی بکنم از اردوی پارسال که با مدیر بد جنسم رفتم و هی بد هم نبود

و اردوی امسال 5 اردیبهشت . که روز قبلش دل درد شدید گرفتم و گلاب به روتون .میخواستم کوکو درس کنم با بدبختی موادو اماده کردم اما کوکوم شفته شد و رو پام نمیتونستم بایستم . گفتم ب درک بابا رفتم خوابیدم تا دلم خوب شه . صبح دیروز حالم بهتر بود . با همون کوکوها و نون  و کوکویی ک اقای پ برام گرفته بود و گوجه و خیار ساندویچمو درس کردم . مامانمبرام پلو فسنجون درس کرده بود . نمیدونس ما قراره ناهار بریم رستوران.

خلاصه رفتیم مدرسه و 3 تا اتوبوسامون اومدنو منو خانم پورعوض باهم یه اتوبوس نشستیم با پسرامون.

رفتیم ب سمت لاهیجان . وقتی رسیدیم بام سبزش دیدم همکارام جلوتر از ما رسیدن و با دس تکون دادن میگن بیا بیا .رفتم دیدم اقای پ رو جلوتر از من پیدا کردن :) خلاصه منو اقای پ اونجا به هم رسیدیم و رفتیم یکم دور زدیم . بعد مدیرش زنگ زد ک ما داریم میریم استخر . پلوی مامانو دادم بهش و رفت.

ماهم رفتیم رستوران

بعدازظهر هم رفتیم پارک استانه . بساطمون رو پهن کردیم و بخور بخور

مدرسه ی اقای پ هم رفته بودن زیارت و و وقتی ک ما کم کم داشتیم میرفتیم اونا اومدن پارک . همکارا برا اقای پ یه ساندویچ بزرگ درس کردن و اقای پ هم اجازه ی منو از خانم مدیرم گرفت تا برگشتنی باهم بریم . خیلی خوشحالم ک همکارای امسالم انقد خوبن . واقعا همه باهم رفیقن.

خلاصه بعد بوسها و بغل ها من ب جمع همکارای اقای پ ملحق شدم. و بعد فالوده ای ک مدیرش مهمونمون کرد با اتوبوس قراضه ی اونا برگشتیم

اقای پ منو رسوند خونه . بابا میگف فردا ازمون دارین برین. اما من پامو کردم تو ی کفش ک من نمیرم . رفتنم هم فایده نداشت چون چیزی نخونده بودم . اما اقای پ امروز رفت ازمون داد.

خب من یه 2200 تو کشوم دارم ک باید بریزم تو حسابم و یه 1300 تو حسابم دارم. جمعش میشه 3500 . برم باهاش گلکسی s8 بگیرم ؟؟ یا بدم اون 6 قلم جنسی که از فروشگاه برادران حبیب زاده انتخاب کردم رو بگیرم ؟؟ یا بذارمش برا دسته گل ؟؟ یا برا دندونم ؟؟

یاهیچکدوم همه شو بریزم تو اون حسابم و دیگه بهش فک نکنم؟

Noor

اردو

سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷، 19:40
فاطمه خانوم جانم سلام کجاییین وبلاگتون که خالی شده . منم که از اینستا به نظر میرسه ریپورت شدم چون منو به اکانتم راه نمیده :( لطفا گمم نکنین نشونی ادرسی چیزی برام بذارید خو

خب فردا قراره بریم اردو

بدون غذا پختن

برا غذامون پول دادیم و قرار شد که فردا از یکی از رستورانهای لاهیجان بگیریم .

اقای پ رو فردا میبینم :))

البته امروزم دیدمشا . بعد مدرسه باهم برگشتیم خونه و کلی هله هوله خریدیم و من پنجاه درصد از دلتنگیم کاسته شد .

اگه ارشیومو نگاه کنید . پارسال در چنین روزی استرس دیدار با اقای پ رو داشتم . خواستگاری اول بود جهت اشنایی :)

راسی بابام زمین خودشو خرید و زمینمون دست شوهر عمه ی عوضیم نیفتاد . الان من نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت . درسته ک نتونستن زمین ما رو بگیرن اما خب ما تو این زمانی که کلی خرج عروسی و جهازخرون داریم نباید انقد ضرر میکردیم . اونم برای زمینی که حق بابام بوده ....

به هر حال بابا که خوشحاله

Noor

دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:33
خب بعد از سه هفته بدون گوشی بودن امروز اقای پ گوشیمو برد تعمیر که هرجا برد گفتن تاچ و ال سی دیش باهم سوخته و معلوم نیست قطعه پیدا بشه یا نشه و 400 تومن خرج میبره .

تصمیم گرفتم بیخیالش بشم و به گوشی جدید فکر کنم . فقط فک نمیکردم پایان گوشیم اینجوری بشه . من همه ی پیامکای اقای پ رو از روز اول تا روزی که افتاد از رو میز توش نگه داشته بودم . نزدیک یک سال هر روز کلی پیام داده بودیم به هم . میخواستیم نگهش داریم تا بعدها به بچه هامون نشون بدیم :( فقط دلم برا اونا میسوزه

فردا زمین بابا میره برا مزایده

پس فردا مدرسه ی ما و مدرسه ی اقای پ میریم اردو به مقصد لاهیجان . بعد اینکه مدیر ما گف بریم لاهیجان اقای پ هم مخ مدیرشو زد ک همونجا ببره . و ما میتونیم اونجا باهم باشیم .

پارسال روز اردو چقد غر زدم ک با اون مدیر بدجنس میرفتم اردو و دوستی هم نداشتم.

پس فردا هم ازمون ارشد داریم

Noor

تولد داداش

یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۷، 21:42
منو اقای پ اون روز که با مامانم بحث کردم برا داداشم کیک گرفته بودیم .

مامانم کیکو دور انداخت...

و امروز رفت براش کیک گرفت و سه نفری با پدرم تولد گرفتن براش . منم تو اتاق موندم . یعنی اصلا به من نگفتن که تو بیا .واقعا احساس میکنم که من بچه شون نیستم .

کاری نکردن که چنین حسی داشته باشم .

امیدوارم زودتر خونه پیدا کنیم واز اینجا برم .

تحمل رفتاراش برام سخت شده

 

Noor

سوتی ها

یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۷، 14:23
سلام

من و اقای پ قرار گذاشته بودیم که حالا حالا نیاد خونمون و قهر باشه با مامان

اما دیروز مامانش یه امانتی داشت برا مامانم و گفته بود اینو ببر بده . اونم مجبور شد که یه سر بیاد خونمون . البته ما از این بابت خوشحال بودیما . خلاصه اومد و جو یکم سنگین بود . منم بهش اشاره میزدم جدی تر باشه . یکم نشست و چای خورد و سکوت بود . مامان ک اصلا پیششهم ننشست از شرمندگیش .

هرچند از رفتاری ک با من داشته هنو شرمنده نیس

منم قهرم باهاش ادامه داره

انقد حالمگرفته شد ک خریدامو وا نکردم هنو ..منی ک صدبار خریدامو دست میگرفتم

اسم این پستو گذاشتم سوتی.... شما هم ب سوتی هایی که میدین فکر میکنین؟

امروز همکارا میگفتن وقتی تو لباس گرم بپوشی یعنی هوا خیلی سرده.

بعد همکارم گفت چرا لباس گرم نمیپوشی ؟ گفتم اینجوری راحت ترم سبک ترم

بعد گفت از این گپا بپوش خیلی گرم میکنه

بعد من فک کردم منظورش بافته رو لباسه و گفتم اره از اونا دارم :/  واااااااای چ لزومی داشت ک من بگم دارم یا ندارم خخخخخخ چ حرفی بود اخه

بعد گفتم نپوشیدم چون فک کردم  اگه گرم بشه هوا، نمیتونم عوضش کنم و اینو روی لباسم پوشیدم

و ب همین سوتی مسخرم ئسئاعت ها فک میکنم

راستی دانش اموزام از بعد عید خیلی بی ادب شدن خیلی

Noor
© ناخوانا