مهمونی خونه مصی

دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۷، 14:31
سلام بچه ها

یادم نیست اخرین بار کی نوشتم 

این روزا مشغله هام زیاد شده بعضی هاشون رو اعصابه و هیشکی به اندازه ی من و اقای پ درگیرش نیست 

دیروز من و مصی و طوب و اسما بعد مدت ها خونه مصی دور هم جنع شدیم البته اخرین بار جشن ازدواجم همو دیده بودیم . اینایی ک نام بردم دوستان دبیرستانم هستن . خیلی بامعرفتن . اقای پ طفلک منو تا رشت برد و برگشت خونه . برگشتنی هم اومد دنبالم . وقتی رسیدیم هم با اتلیه شهرمون صحبت کردیم یکم پسره انرژی منفی بود و همش نق میزد که خوشم نیومد ب اقای پ میگم ی جا دیگه همصحبت کنیم ک میگه ن 

لطفا برامون دعا کنین این روزا به خیری و خوشی بگذره

 

Noor

چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷، 23:34
سلام سلام سلام

دقیقا یک هفته نبودم

میدونید سرگرم جی بودم ؟ گوشی جدیدددددد... من یه معتاااااااااااااااااد واقعی ام

اکانت اینستام پر شده .  نمیتونم واردش بشم . البته داداش قول داده برام درس کنه ولی معلوم نیس کس

خلاصه یه اکانت جدید درس کردم :( ایدی خیلی از دوستان مجازیم رو یادم نیست :(

فردا هفدهمه؟

فردا سالگرد ازدواجمونه :) اقای پ گفته کادوت مانتویی باشه که خودت انتخابش کنی ولی من پولشو بدم منم گفتم کادوت یه خرس بزرگ باشه که برات بگیرم و خودم نگهش دارم تا تو بزرگ بشی :)) واقعا نمیدونم چی براش بگیرم . به هر حال ما شنبه یه جشن کوچولو میگیریم و تا اون موقع وقت دارم به هدیه اش فکر کنم .

فردا مامان آش نذری میپزه . پسفردا هم میخوان برا مادربزگ اقای پ سالگرد بگیرن . پس جشن ما شنبه باشه

امروز با مامان رفتیم خرید . من روتشکی کرم با گلای قرمز گرفتم برای تشکهای مهمونایی که در اینده میان خونمون . هفته پیش رو تشکی رو دیده بودم خوشم اومده بود با اقای پبودم . اونم خوشش اومد . امروز فقط نشون مامان دادمش و خرید . ولی میگفت من خوشم نمیاد اینا زود کثیف میشن و گلاش همه جا رو پوشش نداده . ائولش ناراحت شدم که مامانم خوشش نیومده ولی بعد فکر کردم که ما که سلیقه ماون مثل هم نیست و انقد لازم نیست دنبال تایید باشم چون ملحغه هایی که مامان ازشون خوشش میومد رو هم من دوس نداشتم :)) خلاصه خوش حالم

این شبا برای منم دعا کنیدا

 

Noor

جابر

چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۹۷، 20:48
نتیجه ی ورود به مرحله استانی جابر یازدهم اردیبهشت اومده اما تو شهرستان ما هیچکس بهمون اعلام نکرده

امروز خیلی اتفاقی تو گروه درس پژوهی که خیلی وقت بود نمیرفتم توش وارد شدم و دیدم نوشته اعلام نتایج جابر....

رفتم وارد ادرسش شدم و دیدم بلههههه...هر سه تا پسرم با نمره ی خوب وارد مرحله استانی شدن اما ما بیخبریم.داوریش هم افتاده بعد ماه رمضان.

خلاصه هم اعصابم بهم ریخت . هم خوشحال شدم و هم استرس گرفتم

اعلام نتایج ارشد هم امروز بود .اقای پ خونمون بود و مشخصاتش همراهش نبود که بریم و ببینیم چه کرده

یکم هم باهاش لج افتادم . بعد دو روز اومده خونمونبعد یکسره یا با داداش گیم زدن یا رفتن تو حیاط تنیس.بعد وقتی داشت میرفت ناراحت هم بود که من چرا برای بدرقه همراهیش نمیکنم...

تازه فردا هم با مامانش میخواد بره رشت که نمیدونم طلای مادرش رو عوض کنن . به من میگه تو هم میای ؟ من برم چیکار خب ... خودشم میدونه نمیرما ولی خواست یجوری بگه مثلا من دوست دارم تو هم باشی

من باشم که مث اوندفعه که منو بردی خونتون و ولم کردی بین خواهر برادرات و خودت رفتی پی کارات حرص بخورم...

کلا متوجه نیست که باید متوجه ی من باشه

منم که نمیرم اینا رو بهش بگم میریزم تو خودم یجور دیگه سرش خالی میکنم

:(

چیکار کنم به این چیزا فکر نکنم ؟

Noor

دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۷، 13:26
سلاااام ... خب یکی پیام گذاشته بود که پولتو از زهرا بگیرو ...

قراره بده خب اونم تحت فشاره . تمام زندگیشونو گذاشتن مغازه و جنس گرفتن . گفته تا دهم میده . حالا باید ببینم تا اون روز پس میده یا نه

به هر حال من دیشب جوگیر شدم و رفتم گوشی سفارش دادم :/

شما نمیدونین کدوم بانک زود به ادم وام میده ؟

دیروز رفتم مدرسه و کارنامه هامو دادم به خانم مدیر :) چقد مدیر خوب انرژی مثبته اخه :)

بعد رفتیم مدرسه اقای پ و اونم کارنامه هاشو داد

حالا دیگهنمیدونم از بیکاری چه باید کرد

Noor

سالگرد بله برون

شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷، 15:19
سلام سلام

دیروز 4 خردادسالگرد بله برونمون بود

اقای پ کار داشت نتونست بیاد مهم هم نیست چون سالگرد عقدمون تو راهه :)) تو فکرم هست که برای هم ادکلن بخریم :))فکرام کاملا اقتصادی هسن

پارسال این موقع انتخابات ریاست جمهوری بود که اقای پ از صب تا کله ی سحر سر صندوق بود و فک کنید دوماد فردای بله برون پیش خانومش نبوده

مث امروز که باز هم نیست

کارنامه هامو اماده کردم ولی امروز نتونستم برم مدرسه تحویلشون بدم

داداش برام تو لپم فیلتر شکن ریخته و الان به تل دسترسی دارم.

دنبال مدل لباس عروس میگردم

هنوز ارایشگاه اکی نکردم

از فیلمبردار هم نوبت نگرفتیم

برا دسته گلم هم از پونزدهم اقدام میکنم

گوشی هم که نگرفتم هنو تا زهرا پولمان را بدهد

Noor

پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۹۷، 21:17
امروز کارنامه بچه ها رو نوشتم به جز کارنامه رحمان و سامان و غلامعلی زاده و یوسفی از بس نمراتشون درخشانه زورم میاد براشون وقت بذارم

امروز تلفنی با سمی حرف زدم گف شاید به زودی ایوب اینا بیان خواستگاری خدا کنه این دوتا زودتر مزدوج شن من راحت بشم وقتی زنگ میزنم سمی ناراحته اعصابم خط خطی میشه دوس دارم زودتر سر و سامونبگیره مثل قبل بشه

راسی یادم رفت بگم دیروز برای اولین بار رانندگی کردم . بعد مدرسه تو یه جاده خاکی با اقای پ رانندگی کردم با دنده یک . اون جاده پر از گاو گاو میش بود و من به طور فرضی اونا رو عابر پیاده در نظر میگرفتم مخصوصا وقتی یکیشون یهو پا شد اومد وسط :/

فعلا فقط بلدم جاده ی صافو برم :)) اقای پ هم به جای اینکه حواسش به تعلیم من باشه گوشیو برداشته بود فیلم مستند تهیه میکرد :/

 

 

Noor

روز اخر مدرسه

چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷، 21:13
خب من الان خانم معلمی هستم که دومین سال معلم بودنم رو پشت سر گذاشتم

هرچقد پارسال عذاب کشیدم تو اون مدرسه ی کوفتی و اون مدیر بدجنس... امسال سال خیلی خوبی داشتم با اینکه بدترین کلاس مدرسه رو بهم داده بودن اما خوب به حسابشون رسیدم و ادبشون کردم . اما خب سختگیریم انقد زیاد بود که به بچه هانزدیک نشدم . امروز گریه میکردن من کهگریه ام نیومد . فقط وقتی مهدی گریه میکرد که خانم میخوایم برگردیم تبریز خیلی ناراحت شدم. خب من فکر میکردم سال بعد همه ی پسرامو میبینم باز و این ناراحتی نداره اما فکر نمیکردم که یکیشون ازمون جدا بشه :(

اگه رحمان میرفت انقدر ناراحت نمیشدم اما مهدی شیرین زبون یه چیز دیگه بود :(

Noor

این روزها و خبرهای بد

سه شنبه یکم خرداد ۱۳۹۷، 19:34
دیشب زن عموی بابا هم فوت شد

دختر عموهای بابا میگفتن وقتی سر خاک شوهرش میرفت بهش میگفت نامردی اگه منو با خودت نبری

تازه گفته بود بعد از من و شوهرم سکینه میمیره . سکینه دخترشونه . قند داره

امروز به اقای پ میگفتم ما هم اینجوری بمیریما :( باهم

فردا مدرسه تموم میشه

سوالاتی که امروز برا اجتماعی  طرح کرده بودم برا بچه ها سخت بود و گند زدن بیشترشون

حالم هم اصلا خوب نبود نتونستم راهنماییشون کنم اصلا نمیتونستم از جام بلند بشم و حرف بزنم. اونا فک میکردن خوابم میاد . زنگ اخر یکی برام نامه نوشته کهممنوئن صبح زود از خوابت میزنی و میای مدرسه به ما درس بدی :)

Noor
© ناخوانا