مهمونی خونه مصی
یادم نیست اخرین بار کی نوشتم
این روزا مشغله هام زیاد شده بعضی هاشون رو اعصابه و هیشکی به اندازه ی من و اقای پ درگیرش نیست
دیروز من و مصی و طوب و اسما بعد مدت ها خونه مصی دور هم جنع شدیم البته اخرین بار جشن ازدواجم همو دیده بودیم . اینایی ک نام بردم دوستان دبیرستانم هستن . خیلی بامعرفتن . اقای پ طفلک منو تا رشت برد و برگشت خونه . برگشتنی هم اومد دنبالم . وقتی رسیدیم هم با اتلیه شهرمون صحبت کردیم یکم پسره انرژی منفی بود و همش نق میزد که خوشم نیومد ب اقای پ میگم ی جا دیگه همصحبت کنیم ک میگه ن
لطفا برامون دعا کنین این روزا به خیری و خوشی بگذره