امروز حقوق کوفتی واریز شد

دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۸، 12:34

سلام 

وووووی یعنی من از شنبه هی دارم خودمو میخورما که چرا حقوق نمیدن 

یه ساعتی میشه واریزش کردن و من هیچی نشده یه لیست بلند بالا نوشتم تهیه شون کنم 

دیروز عصری لوبیا پلو درس کردم که شام ببریم خونه مامان اینا براشون چون کف اشپزخونه دوباره سرامیکاش کنده شده اوستا اومده درس کنه فرش و موکتا رو هم دادن قالی شویی و کلا خونه رو بهم زدن . رفتیم دیدیم اوه اوه اوضاع از اون چیزی ک فک میکردم خرابتره . داداش تو اتاقش رو تخت میخوابه و دیگه تنها جایی ک امکان تردد و نشستن هس تو اییوونه ک رو فرشی پهن کردن و پشه بند زدن و شبم همونجا میخوابن . بقیه خونه هم کلا تو خاک و خل غرقه . دیگه منو اقای پ یکم همو نگاه کردیم تصمیم گرفتیم بعد شام برگردیم خونه مون . 

این شد ک برگشتیم خودش امروز صب حقوقش واریز شد و رفت سنجش حالا مال منو مگه میریختنننننن 

بعد ظهر میریم خونه مادرشوهر امیدوارم سایر بچه هاش مزاحممون نباشن امروز

فردا دوباره میرم پیش مامان تو کارا یکم کمکش کنم

Noor

شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۸، 14:43

اومدم بگم دیدین امروزم حقوق ندادن

موجودی ۲۲۶۳۹۹ ریال 

حسن تو برا چی زنده ای خب ؟

اون دکمه ی لامصب واریز حقوق ما رو بزن دیگه

 

Noor

اخرین جمعه ی  نحس تیر

جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۸، 14:51

موجودی ما ۳۳۶۳۹۹ ریال می باشد 

و امیدواریم فردا این حقوق کوفتی ما رو واریز کنند ان شا الله 

دیروز اقای خ ا زنگ زد به اقای پ که دوست داری بری مدیرآموزگاری تو فلان مدرسه تو کوه . اقای پ گفتدشتبه میام پیشت صحبت کنیم ‌ . بعد ظهر تصمیم گرفتیم بریم مدرسه رو پیدا کنیم اقا از خونه ما تا ابادیشون ۴۵ دقیقه بود تازه وقتی پیچیدیم تو فرعی ک بریم مدرسه رو ببینیم یکی از خونه در اومد گفت اقا اونور ماشین نمیره ها😂 بعد اقای پ پرسید حالا مدرسه کجاس گف مستقیییم باید بری بعد بری دست راست بعد یکم بری بعد بری دست چپ😂یعنی نیم ساعتم اونجوری . هیچی دیگه کلی خندیدم گفتیم به خ ا بگیم خودش بیاد اینجا درس بده 

بعد رفتیم دور دور و سلفی و چای و بیسکوییت خوران .غردب برگشتیم خونه شامم سیب زمینی سرخ شده خوردیم ولی خیلی مزه داد .ناهار هم از غذای دیروز خوردیم که مونده بود  و تجربه ی اول من در پخت ووز کباب بود . اینی ک میگم ترکیب گردو و بادمجونه ها فک نکنید کباب بره است😂

باید ظرفا رو بشورم و نماز بخونم . اقای پ هم خونه رو تی کشیده ببینم میتونم جارو کردنم بندازم گردنش یا نه . 

حالا اینو نگفتم صب دیرم اسمس اومده گفتم شاید حقوقه دیرم بانک کشاورزیه میگه اقای پ قسطشو نداده بگو بده😂

ای خدااااا کی صبح بشه 

Noor

آنچه گذشت

سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸، 15:55

سلااااام

ما از عصر شنبه اومدیم خونه مامانم اینا . حالا ساعت ۸ شب خانم پ ع زنگ زده که مهمون نمیخوای؟ گفتم من اومدم خونه مادرم صبح اقای پ برمیگرده برا سنجش تشریف ببرین اونجا ازش بگیرین . خب من تا کی منتظر میموندم که تو کی میخوای بیای . خبر هم ک نداده بودی . ایش

یکشنبه عصری رفتم اول پیش سوزان بعد رفتم خونه مادرشوهر . ووووووی دوشب اونجااااا موندم و امروز صبح برگشتم خونه مامانم دوباره. حالا دیروز بعدظهر رفتیم خونه خواهر بزرگه اقای پ  . همون که ۳ تا دختر و دوتا پسر داره و اون پسر بزرگه یه دوس دختر پررو داره و سر اون من با یکی از دخترا لجم ....

خلاصه نشسیم و من سر سنگین اخر سر که پا شدیم بیایم کولاک کردم😂دخترا گفتن بیشتر بیاین بابا گفتم دیگه شما تشریف بیارین و بعد اضافه کردم خونه ما نه ها خونه ی مادربزرگتون😂 اونام خشک شدن 😂

البته بنظرم یکم بی ادبی کردم ولی حقشونه ایش

جدا از اینا . برادر شوهر بزرگه زن و بچه هاشو برده ییلاق پیش مادرزنش اینا . بعد خودش دیروز با پسر بزرگش کلاس پنجمه برگشته بودن تو راه دیدیمش اقای پ گف شام بیا . حالا شام درس کردنم افتاد گردن من😒ماکارونی پختم براشون 

خلاصه اومد نشس گف نتیجه کنکور کی در میاد گفتم نمیدونم ارشد ک اومده گف چیکار کردی گفتم نخونده بودم و فلان ولی مجاز شدم دیگه ببینم چی پیش میاد که یهو گف طمی یعنی برادر زنش بهش گفته رتبه اورده ۳۳ 😂حالا قیافه ما ۳ تا دیدنی بود ‌ . خود برادر شوهرم میگف طمی خودش اینجوری میگه که یعنی من خودم باور نمیکنم .

ما دوتا هم سعی کردیم اروم باشیم گفتیم اخی شاید واقعا اورده😂وای یعنی اگه اورده بلشه دیگه جاریم خودشو خفه میکنه هی چپ و راست باید بکوبه تو سر ما بگه 

😂ان شاالله ک شوخی بیش نبوده باشه

دیشب ب اقای پ میگفتم اگه طمی قبول بشه من نشم خودمو میکشم😂بعد اون میگف تو چرا اونو با خودت مقایسه میکنی گفتم همش تقصیر زن داداشته هی اونو میچسبونه بما .خلاصه اقای پ هیچوقت این چیزا براش مهم نیس کلا حسود نیس ولی من حرف هرکیو برام بزنن  یه حس رقابت یا شاید بهتره بگم حسادت در من بیدار میشه😂

 

Noor

بارون

شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۸، 9:0

بچه ها پست قبلی مربوط به روز پن شنبه بود که من نصفه نوشته بودمش دیشب کاملش کردم پست شد .

دیروزم خارزاده ی اقای پ دوباره گیر داده باهم بریم بیرون و الا و بلا هم بریم ماسوله . اقای پ هم نمیگفت بهش ک ما دیروز اونجا بودیم 

من گفتم بریم ییلاق اسالم گف ن شلوغه گفتم اگه ب شلوغیه ک ماسوله شلوغ تره  . خلاصه گفتن جمعه اس شلوغه کلا نریم . منم ک از خدا خواسته . 

دیروز ب شدت هوا گرم بود .  عصری مامان زنگ زد ک میریم جنگل میای گفتم بله ک میام و رفتیم😁

یکم نشسیم و عصرونه خوردیم و دیگه برگشتیم . شب کاغذ اوردم با اقای پ انتخاب رشته ها رو نوشتیم . روزانه و شبانه و یه چندتایی پیام نور که مثلا اردبیل بودن رو انتخاب کردم . دعا کنید قبول بشم دیگه از این یکنواختی خسه شدم

دوس دارم بابلسر قبول بشم😁حالا این وسط اون رشته ای که اولویت اولم بود یعنی رتبه ام توش اول بود رو نزدم . تکنولوژی اموزشی😐از اسمشم میترسم لعنتی نچسب

ولی الان دارم فک میکنم اونم بزنم . اگه بقیه رو قبول نشم شاید اینو شدم ولی اگه بشم نمیتونم بخونمش حال بهم زنه ایش

اینجا از دیشب داره بارون میاد . دیشب تو اوج گرما یهو دیدیم باد سرد میاد و بعد نم نم بارون

اقای پ هم ک رفته سنجش منو بیخواب کرده

Noor

ماسوله

شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۸، 0:57

سلام سلام سلام

ممنونم بابت کامنتایی که برام میذارید ببخشید که تاییدشون نمیکنم اما همه شو مو به مو میخونم 

به ثریا خانم هم که جدیدا به خواننده ها اضافه شدن سلام ویژه عرض میکنم😍😘

دوس دارم کامنتاتونو سر فرصت تایید کنم❤

دیروز ک اقای پ تعطیل بود قرار گذاشتیم بریم ماسوله . صبحی رفت خونشون با کارت من برا مادرش خرید کرد خدا اجرم بده😁

بعد رفت خونه ما کتابایی ک لیست کرده بودم برا خانم پ ع رو اورد و برگشت خونه و ناهار خوردیم و پوشیدیم به سمت ماسوله . 

وقتی رسیدیم به تابلوی کوچیچال گفتم زنگ بزنم ب سمی هم بیاد گفت بزن . زنگ زدم و سمانه هم اتفاقا حاضر بود چون داشت مادر و مادربزرگشو میبرد خونه خاله اش . خلاصه اومدن و ماشینو تو جاده خاله اش اینا پارک کرد و اونا رفتن مهمونی و ما سه تا رفتیم ماسوله . ی نم نمکی بارون زد . اول رو تپه نشسیم چای و بیسکوییت خوردیم بعد رفتیم تو بازارش من با نهایت بی پولیم دوتا کیف خریدم☹البته دوتاش شد ۵۰ ولی خب نباید از خود بی خود میشدم 

کلی عکس انداختیم تا غروب موندیم و بعد برگشتیم 

برم برم دیگه وقت نوشتن نیس

Noor

اقا فلشم پیدا شد

چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸، 20:32

ظهری ک اقای پ رسید گف ماشینو گشتم فلش نبوده منم دیگه جوش اوردما .

زنگ زدم داداشم گفتم از مامان بپرس اون حوالی ک من حرکت داشتمو خوب نگاه کرد فلشم اونجا نبود؟ 

بعد همینطور که داشت بهم میگف مامان فلان و فلان و فلان جا رو نگاه کرده نیست اینجا یهو گفت ععع اینجا تو حیاط افتاده پیداش کردم ...

انقد خوشحال شدم گفتم یه شارژ پنجی برات جایزه میگیرم 😁ولی خب فعلا جایزه شو ندادم اخه پولام کمه خب 

راسی نتیجه ارشد اومدا😂با اینکه هیچی نخونده بودم همه رشته هاشو مجاز شدم درصدامم با زهرد مقایسه کردم ازش بهتر داده بودم . فقط یه درسو منفی ده زده بودم و اون رشته رو مجاز نشدم .

حالا اینا مهم نیست .

بدبختی من اینه ک تو گیلان اصلا رشته ای نیست ک بخوام بخونم . بدبختی بعدی اینه ک اگه روزانه بزنم جای دیگه اگه قبول شدم حالا شانسکی چجوری برم بخونم اخه . بعد پیام نور هاشم اون سر دنیان . حتی برنامه ریزی درسی ک فراگیر قبول شدم اینجا دیگه نداره ک انتخاب کنم . 

خیلی نا امیدم

امشب با اقای پ میخوایم بشینیم انتخاب رشته کنیم حالا برام دعا کنید☹خسه شدم 

Noor

فلشم کجاس

چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸، 9:0

سلام . ما از یکشنبه که رفتیم خونه  مادرشوهر تا دیشب ک از خونه ما برگشتیم دوره ی قفس رو گذروندیم .

دیشب که داشتیم برمیگشتیم فلشمو از رو کتابخونه برداشتم گذاشتم تو جیب شلوار خوب یادمه . مامانم کنارم بود دید حتی . بعد تا رسیدیم خونه جیبامو گشتم دیدم لامصب نیست .

اقای پ گفت حتما تو ماشینه صبح برات پیدا میکنم . صبح هم تا دوش گرف و لباس پوشید ک بره دیرش شد وقت نکرد تو ماشینو بگرده . تا برگرده بیاد من انقد باید فکر و توهم بزنم که مخم بترکه.

اخه قبلا هم یبار فلشمو تو تاکسی گم کردم واقعا دیگه طاقت فلش گم شدن ندارم . 

دیروز صب از خواب پا شدم دیدم خطم ۵ تومن شارژ شده نمیدونم از کجا اومد شاید یکی اشتباهی برام فرستاده . امروز اینجوری از دماغم در اومد . 

 

Noor

مزاج صفراوی

یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۸، 11:4

اقا من امروز صبحمو با شناخت مزاجم شروع کردم

صبح ک اقای پ رفت سنجش برا اولین بار بعد رفتنش تونستم ی ساعت بیشتر بخوابم . ساعت ۹ بیدار شدم رفتم اینستا ی فیلم بود دکتر داشت درباره یه مزاجی صحبت میکرد گفتم یه سرچ کنم ببینم مزاج من چیه . صفراوی رو که خوندم فهمیدم چرا چاق بشو نیستم من .

نوشته بود بود اگه بتونیم شکم بزنیم امکان چاق شدنمون هست😂اخه من چجوری شکم بزنم نمیشه اصلا

مم فک کنم جزو بیماران صفراوی محسوب بشم البته چون خیلییییی علائمشو دارم .

از داغی و گر گرفتگی گرفته تا خشکی پوست و ریزش مو بد خوابی بد اخلاقی زردی پوست خارش پوستی که بعضی شبا فک میکنم مورچه تو رختخوابمه انقد سوزن سوزن میشم همه اش 

تازه نوشته بود سیر برا ما سمه . وااااای من عاشق سیرم اینو چیکار کنم 

میگفت هندونه کاهو لبنیات سبزیجات خیار 😂خیلی خوبن برامون کلا غذاهای که سردی دارن

من انققققد خیار میخورم حالا دلیلشو فهمیدم ‌. مادرشوهرم میگف خیار نخور لاغرت میکنه در صورتی که من بدنم ب خیار نیاز داره . یا کاهو من عاشق اینم با غذام کاهو بخورم . حتی هندونه . دیشب لج گرفتم که چون هندونه نداریم من شام نمیخورم😂و اقای پ یه تیکه هندونه ک دیگه داشت خراب میشد رو از یخچال اورد ک من بخورم فقط .

فک کنم دیشبم چون خوب خوابیدم برا اون یه استکان شیر سرد بود که قبل خواب خوردم .

به نظرتون با رژیم غذایی جدیدم میتونم چاق بشم😁

Noor

کنکور ۹۸

جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۸، 17:32

از دیروزم نگم براتون که به فجیع ترین  شکل ممکن سمری شد . اقای پ ک خونه نبود رفته بود سنجش منم از دلدرد فقط ب خودم پیچ میخوردم . دوبارم بالا اوردم . خلاصه تا ظهر ک اومد . تا ۶ یکسره خوابیدم یکم اروم شدم . حالا شب مگه خوابم میبرد شاید یک ساعت خوابیدم . ۵.۵ هم برپا برا رفتن سر کنکور . ۶.۵ رسیدم مدرسه کارتو تحویل گرفتم با خانم پ ع و آ ف رفتیم  محل مراقبتمون . کلاس من ۱۸ نفر بودن . یکی یکی اومدن نشستن . یکیشون خیلی شیطون بود هی بلند میشد میرفت پیش دوستش میگفتم بچه جان بشین میخندید میگف فقط ۲ دقیقه منم میگفتم پس فقط یه دقیقه 😁 ازمون شروع شد دیگه جدی شدم  . خیلی هاشون هیچی نخونده بودن . تو کلاس من ۵ یا ۶ نفر فقط براشون مهم بود انگار کنکور . دختر شیطون هم سر جلسه اصلا شلوغ نکرد . عوضش ی موزمار جلوی من بود پاسخنامه بقیه رو نگاه میکرد خودش چیز خاصی نزده بود . یه بار بی صدا بهش تذکر دادم ک نگاه نکنه و مظلومانه سرشو تکون داد که چشم . بد بختی این بود تا اخر ازمون نذاشتن کسی بلند بشه و حتی بعد دادن برگه ها باز یه ربع نگهشون داشتن که بشمورن برگه ها رو ‌ . یعنی تا ۱۲.۵ . چشام دیگه دودو میزد . تو اون یه ربع اون دختر شیطونه و دوتا از دوستاش ازم پرسیدن خانوم شما اینجا معلمی ؟ گفتم اینجا نه ولی دبستان معلمم . گفتن ع اسمتون چیه و چند سالتونه و چند ساله معلمین😂 بعد گفتم دوس دارین معلم بشین؟ هر سه تاشون گفتن اره ولی الان دیگه سخت برمیدارن . شیطون هم میگفت وای اره من خیلی دوست دارم گفتم باید چادر بذاریا گفت میذارم عب نداره فقط شوهر پیدا کنم 😂میخندید گفتم اونجا پسر خبری نیستا بازم میخندید میگفت واااای اونجا هم ...

خیلی دختر خوشگل و سرزبون داری بود امیدوارم همکارم بشه😄 اسمشم یادم رفت بپرسم .

خلاصه با سختیاش بهم خوش گذشت تا مدتها چهره ی اون ۱۸ نفر تک ذهنم میمونه

Noor

صاحب خونه

پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۸، 0:18

یه ماهه هی استرس داریم که صاحب خونه میخواد چقد اضافه کنه . هروقت هم ک اقای پ زنگ میزد بهش میگف نگران نباش هفته بعد زنگ بزن . تا اینکه دیروز بهش گف فردا میبینمت و باهم صحبت میکنیم ‌

ما صبح منتظر تماسش بودیم تا ساعت ۶ ک دیگه اقای پ هی زنگ زد و برنداشت . گفتیم بریم دریا حداقل . هنو نرسیده بودیم ک صاحب خونه زنگ زد و برگشتیم .

اومد در خونه بالا هم نیومد به اقای پ گفت پیش ازت نمیخوام به کرایه هم ۲۰۰ اضافه کرد که بعد اقای پ بهش گف یکم کم کن ۵۰ کم کرد .

انقد دعاش کردم خیلی ادم باحالیه 

Noor

مهمونی

شنبه هشتم تیر ۱۳۹۸، 13:25

من قبل این پست یه پستی گذاشته بودم درباره روز تولد مامانم که بعد چند دقیقه پاکش کردم .

فقط خلاصه بگم ک پنجم تیر تولد مامانم بود و من ناهار دعوتشون کردم و براش کیک درس کردم ❤فرداییش خونه رو دوباره تمیز و اماده کردم برا مهمونای فرداش یعنی جمعه . اخه دوستام مصوم و مجید و زهرا و حمیدو دعوت کرده بودم . اولین بار بود میومدن خونمون و من طبق معمول کمبود اعتماد بنفس دارم  . خلاصه همه جا رو برق انداختم . جمعه صب پا شدم یکی یکی کارهای اماده سازی غذامو انجام دادم . حالا تو این گیر و دار فسنجونمو ک از شب قبل بار گذاشته بودم یکی دو ساعت قل خورده بود میدیدم ساعت ۱۲ شده روغن نمیده . نگو گردوهام بد بوده . خلاصه گردویی ک مامان بهم داده بودو سریع یکم اسیاب کردن انداختم توش فسنجون ب رنگ و رو اومد خدا رحم کرد بهم😂

بچه ها اومدن کلی ریخت و پاش کردیم و خندیدم . اما زهرا و حمید ساعت ۵ رفتن چون باید میرفتن خلخال خونه مادربزرگ حمید . 

منو اقای پ و مصوم و مجید هم با چای و تنقلات رفتیم جنگل . اقای پ و مجید خیلی از هم خوششون اومده بود و باهم رفیق فاب شده بودن و منو مصوم خوشحال بودیم 

خلاصه دیروز انقد خوب بود که به همه ی سختی هاش می ارزید

Noor

خرید

سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۸، 14:31

من و اقای پ تصمیم گرفتیم خرجهای این ماهمونو بنویسیم .

بعد قرار بود ۲۵۰ من ۲۰۰ اقای پ لباس تابستونی بگیریم .

اونوقت دیروز رفتیم خرید . من فقط برا یه مانتو ۱۹۰ دادم و بقیه چیزایی ک میخواستمو نتونسم بگیرم😐

و اقای پ فقط یه تیشرت و یه شلوارک گرفت ۱۰۰ تومن . پیراهن و کفش نخریده هنوز . من دیگه تصمیم گرفتم این ماه برا خودم چیزی نگیرم تا بتونم برا بچم پیراهن و کفش بگیرم فک کنید عید هم برا خودش لباس نخرید .

حالا اینا به کنار یه ابمیوه گیری ۳ کاره ویداس خریدم ۷۰۰ تومن و خیلی خوشحال بودم . البته پولشو اقای پ حساب کرد به این امید که مامان قراره پولشو حساب کنه 😁

بعد الان ک واش کردم و دیدم چقد ی ابمیوه گرفتن دنگ و فنگ داره و حتی مخلوط کنششششش گفتم کاش همون پارس خزر فنچولک ک مامانم برام خریده بودو برمیداشتم خیلی کوچیک تر بود اون بعدم میتونسم ی مخلوط کن جدا بخرم کارم راحت باشه . اخه هیشکی بمن نگف این انقد دنگو فنگ داره🙁

چرا هیشکی تجربیاتشو در اختیار من قرار نداد واقعا؟

Noor

مهمونی خونه مصی

یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۸، 12:5

پریشب ۱ شب بود که از خونه بابام برگشتم خونه خودمون . همونجوری لباسا رو پخش و پلا کردم گفتم بخوابم صب ۷.۵ بیدار بشم .

صب پا شدم و سریع حاضر شدم و یه ساک کوچیک از وسیله هام برداشتم و ۸.۵ با اسما قرار داشتیم ک یه ده دقیقه ای دیر کردیم . خلاصه رسیدیم ب اسما و پویان . اسما رو تحویل گرفتیم راهی رشت شدیم . اقای پ ما رو رسوند مطب دکترِ تغذیه ی اسما خودش برگشت خونه . ما دوتایی رفتیم مطب ابی و سفید دکترش که پر از گلهای کوچیک خوشگل بود . دکترش هم یه اقا پسر مودب که وقتی وارد مطب میشدی یا میرفتی بیرون به احترامت بلند می شد . بعد یه متخصص داخلی هم اتاق بغلی بود که این دوتا باهم مطب داشتن اونجا هم رفت و خلاصه کارش تموم شد و خیار گوجه و شربت و بستنی خریدم و رفتیم به سمت  خونه مصی ‌ . مصی و خواهرش خونه بودن کلی حرف زدیم مصی بهم هویج پلو رو یاد داد بالاخره . اخه هویج پلو درس کرده بود . از اونور اش رشته هم برامون گذاشته بود . خلاصه ساعت ۲ شوهرش اومد باهم ناهار خوردیم بعد بنده خدا رفت پایین خونه خواهرش . ساعت ۳ طوب هم بهمون اضافه شد . برامون گیتار زد . بعد تا ۷.۵ حرف زدیم . بعد پوشیدیم شوهر مصی ما رو برد یه فروشگاه ک خرید کنیم مثلا . که هیشکی هیچی نخردید جز من ک ی تیشرت و ی شلوار گرفتم . بعد دوباره نشسیم شوهر بنده خدای مصی ما رو نصفه های راه اورد از اونور اقای پ اومد دنبالمون . خدافظی کردیم و با اسما راه افتادیم ب سمت خونه. ب شهر ما ک رسیدیم شوهر اسما اومد دنبالش  . از اونم خدافظی کردیم و هرکی رفت خونه خودش .

خلاصه خیلی خوب بود همه چی . 

و یه چیزی رو یادم رفت براتون تعریف کنم .

اون شبی ک با مادر اقای پ رفتیم خونه جاریم حرف پنکه و کولر شد . جاریم گف ببخشید گرمه ما کولر نداریم گفتم ما هم نداریم عب نداره بابا . بعد مادرشوهر پرید وسط که کولر جزو جهیزیه است که چرا نداری ؟  گفتم کی گفته کولر جزو جهیزیه است؟ میگفت پس این همه ادم میخرن برا دختراشون پس چیه . گفتم اونا برا خودشون میخرن . الان داماد طبق قرار دادش عمل نمیکنه این که دیگه قراردادی هم نیست .

ولی خوب جوابشو ندادم و الان پند روزه ناراحتم که همونجا حالشو نتونستم خوب بگیرم . 

پررو مثلا میخواست بگه مادر پدرت برات کولر نگرفتن . 

من باید میگفتم پدر و مادر من نه که جور شما رو کشیدن و جنسایی که شما باید میخریدین رو این بنده خدا ها گرفتن دیگه گفتم کولرو شما بخرین حداقل .

حالا تو فکرم هست بزودی جوابشو بدم فقط ببینمش .

ولی واقعا حرصم در اومد ک هیچ پخی نیست و یه قدم برا پسرش برنداشته بعد انقد پررو و نفهمه 

Noor
© ناخوانا