گره

شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸، 11:5

همه کارام گره خوردن

فقط امروز و فردا تعطیلم و کلی کار دارم که هیچکدومشو نمیتونم انجام بدم .

ثبت نام دانشگاهم نصفه مونده و هنوز حقوق ندادن که برم ثبت نام کنم . اصلا معلوم نیست فردا هم بدن یا نه . مامان هم که گفته شماره کارت بده برات پول بریزم . منم چون میدونم حقوق نگرفته ندادم شماره رو خودشم دیگه خبری ازش نشد . بیخیال تهش اینه که پارسیانهایی که دارمو عصری برم بفروشم دیگه . 

از اونطرف یه مدرسه دوپایه که اول و دوم هست خالیه و دلم میخواد برم اونجا ۱۷ نفرن . از اونطرف مدیر سپرده به خ ا که منو جا به جا نکنه و همونجا بمونم خ ا هم هی میگه حالا تا فردا بمون حالا فعلا بمونه . بلاتکلیفم شدید . 

خرید هم نکردم 

همین الانم معاون زنگ زد که فردا هم جشن شکوفه هاست و هم میخوایم تعیین پایه کنیم فردا ساعت ۹ بیا مدرسه . بدبختی که یکی دوتا نیست . حالا گفتم شاید فردا نباشم

Noor

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸، 21:55

من خیلی احمقم

خیلی . چند تا ادم خرفت دورمو گرفتن که فقط میخوان ازم سواستفاده کنن . 

متاسفانه اخیرا سفره دلمو برا خیلی ها پهن کردم . از سر دلگیری یا شوخی و خنده یا حرف الکی هرچیییی یه حرفایی رو به یه سری ادم اشتباهی زدم .

یکیش زهرا که متاسفانه از شانس بدم اونم همونجایی ک من قبدل شدم قبول شدم . دیروز ک رفتم دانشگاه ازاد برا ثبت نام گفتن شهریه ۲ میلیون و سیصد و من انقد نداشتم و گفتم شنبه میام . کارت ملیم رو هم گم کردن   اونجا ‌ که البته بعدا پیدا شد لای شناسنامه ی یه ادم دیگه . من زنگ زدم به زهرا سر خنده و شوخی گفتم وای زهرا انقد شهریه است و من ندارم اونم خیلی ریلکس گوش داد و ادای ادمای پولدارو دراورد گف من کقتی اومدم میگم وای همش دو تومن چقد کم ‌ . 

خلاصه گذشت تا به ی ساعت پیش دیدم زنگ میزنه . پیام دادم ک حالم خوب نیست اگه کاری داری اس کن .

گفت فردا میای رشت برام ضامن بمونی اخه شوهرم نمیاد ‌ . ( ضامن برای تعهد محضری که باید بدیم منظورش بود اخه ما معلما برا ادامه تحصیل باید تعهد بدیم دوبرابر درسی ک میخونیم خدمت کنیم ) و در ادامه ی اسش نوشته بود اگه بیای من اون پولو برای ثبت نام دارم و بهت قرض میدم پول که چیزی نیست ‌...

حالا این ادمی که به خودش اجازه داده کمک خواستنش از منو اینجوری مطرح کنه ببینید چقد وقیح میتونه باشه... من هرگگگگز از کسی پول قرض نگرفتم و اینو میدونه ‌‌.‌ و این ادم کسیه که دوران دانشگاه بارها از من پول قرض گرفته انقد ک گدا بود حالا به واسطه شوهرش برا من ادم شده و همچین حرفی میزنه .

منم نوشتم شرمنده فردا نمیتونم بیام شهریه ام رو هم مادرم پرداخت میکنه

پررو . یعنی من پدر و مادر و شوهرمو ول میکنم میام از ادم ناشی مث تو پول قرض میکنم؟ 

خدایا چرا منو انقد احمق افریدی  ک همچین ادمایی رو دور و برم نگه داشتم

Noor

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸، 18:25

دارم مث دوره های اولی که این وبو درس کردم خاکستری میشم

احساس تنهایی و غم

دوست دارم ساعتها بشینم و گریه کنم تا خودمو تخلیه کنم . 

بعضی وقتا شبا یواش گریه میکنم . وقتایی ک میام تو هال میخوابم بیشتر گریه میکنم .

و وقتایی ک پ میره خونه ننه جونش خیلی بیشتر تر گریه میکنم .در طول روز دو کلمه حرف هم باهم نمیزنیم . من هر روز بیشتر خودمو ازش دور میکنم دارم حس تنفر رو تو خودم تقویت میکنم . هیچ چیز مثبتی ازش دیگه نمیبینم . عوضش هر کاری که میکنه مث مته رو اعصابمه . اب میخوره لیوانو میذاره رو اپن . جوراباشو وقتی میرسه در نمیاره . وقتی میاد تا یه ساعت با لباس رو مبل میشینه . میره تو گوشیش دیگه در نمیاد . وقتی میره حموم گوشیشو میذاره تو لباساش . دست به سیاه سفیدم که جدیدا نمیزنه . منم ادم حسابش نمیکنم و این تنها چیزیه که منو اروم میکنه . همه ی رفتاراش تنفرت انیگز شده برام . دوست دارم یبار هرچی تو دهنم میاد بهش بگم ولی فعلا ک نگفتم . 

میدونم تو گوشی عزیزش با فامیلای عزیز تر از جونش دائما در ارتباطه و اونجا بهش خوش میگذره . پیاماشونم نمیذاره تو گوشیش و پاکشون میکنه . خب چند باری نگاه کردم و دیدم که میگم ... مثلا اخرین پیام خودش هست ولی پیام اونا پاک شده . 

بنظرم دارم با یه ادم عوضی زندگی میکنم کسی که فقط خانواده اش بران مهمن . میدونید از این نظر یکم مثل همین . درسته ک من کاری برا خانواده ام نکردم ولی هیچوقت وقتی برای سلامتی خانوادم دعا میکنم پ نمیاد تو ذهنم . اون خانواده ی من نیست فقط یه همخونه ی مزخرفه 

شاید هفته ی بعد از چیزایی ک امروز نوشتم پشیمون بشم و تنفرم کمرنگ بشه

ولی الان ازش متنفرم

Noor

پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸، 18:56

دیروز که خونه خودمون بودیم اقای پف ازمایشتو بردار بریم متخصص داخلی . لازم نبود چون ازمایشمو ب دوستم نشون داده بودم و گف کلسترولت بالاس فقط . رفتیم ی ساعت تو صف نشسیم ۵۰ هم ویزیت دادیم داخل رفتیم و دکتر هم همینو گفت . فقط گفتم زانوم درد میکنه یکم معاینه کرد و برام ام ار آی نوشت  . حالا کی برم اونو انجام بدم خدا داند . 

بعد هم شام رفتیم خونه مامانم و بعد شام برگشتیم . میخواسیم صب بریم دانشگاه ازاد امار بگیریم بعد چون هرچی زنگ میزدیم برنمیداشتن گفتیم شاید تعطیل کردن و نرفتیم . عوضش پ رف اداره و ی درخواس نوشت ک اونا نامه بدن ب اداره کل و اداره کل نامه بده ب دانشگاهم ک ریز نمراتو بفرسه استارا .‌

خلاصه وقتی برگشت خونه گف زود ناهار بخورم برم گردو درس کنم . گف فردا تو هم باید بیای کمک . گفتم من به اندازه سهمم کار کردم گردو درس نمیکنم دستم سیاه میشه مدرسه باید برم تازه سهمم ک بهم ندادین چرا باید بیام درس کنم؟ گفت ن درس نکن بیا برامون غذا بپز . منم از کوره در رفتم گفتم مگه من نوکرتونم . هر وقت منو میبری خونه مادرت باید براتون اشپزی کنم ی غدا پختن مگه چیه مادرت مگه چیکار میکنه ک ی غذا نمیتونه بپزه . بعد هم اضافه کردم شماها یه لطفی بهتون میشه فک میکنید وظیفمونه .. گعت حالا غذا درس کردی چی شد مگه ... گفتم شما واسه من چیکار کردین ک من انقد باید بهتدن خدمت کنم؟ نوکرتون نیستم که . خونه بابام من انقد کار نکردم ک تو خونه شما باید بکنم . نه اونجا میام نه براتون کاری میکنم . حوصله دیدن هیچکدومتون رو هم ندارم . 

بله بنده زهرمو ریختم و شوهرم دیگه حرفی نزد . خودشم سفره رو پهن کرد و غذا رو کشید و اومد دنبالم ک غذا بخوریم ولی من اتقد حرفامو تو دلم نگه داشتم ‌که دیگه از این کاراش خوشحال نمیشم و لبخند نمیزنم احساس تنفر از خانوادش همه وجودمو پر کرده و این تنفر باعث میشه از پ هم متنفر باشم

Noor

شام غریبان

سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸، 19:25

امسال اولین سالیه که شام غریبان نرفتم مامان و خاله و داداش رفتن

وقتی شوهرم همرام نیست دیگه کجا برم 

قربون امام حسین برم ترجیح میدم تو خونه بمونمو زیارت عاشورا بخونم

دیشب یه هیئت ما رو برده باز منو برده جلو خانوادش ریخت اونا رو ببینم الانم که رفته خونه خواهرش ننه جونشو ببره شام غریبان حتما . من که دیگه باهاش حرف نزدم .

اینا رو اینجا بنویسم سال بعد خر نشم با اونا برم هیئت .

خیلی غمگینم

از یه طرف هم همش سردمه و پاهام درد میکنه

 

 

Noor

عاشورا۹۸

سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸، 12:59

از اخر هفته که اومدیم سمت خونه پدریمون دیگه خونه نرفتیم به جز شنبه ک ما اینجا بودیم و نمایندگی زنگ زد ک میام لباسشویی رو نصب کنم . 

اقای پ اون روز قرار بود ننه شو ببره فووووق تخصص . خلاصه زودتر از ما رفت خونه و یخچالو تکون داد و لباسشویی رو گذاشت تو اشپزخونه . منو مانان و بابا هم یکم بعدش رفتیم تا رسیدیم اقای نصاب هم اومد ‌ . خلاصه بالاخره نصبش کرد و توضیحاتو داد من فیلم گرفتم 😂 

یکشنبه رفتم خونه پ . مادرش گف شب باهام بیا مسجد دلم سوخت گفتم خا . جاریمم اومد رفتیم خلاصه . صبم رفتیم مسجدشون هیئتا اومدن . جاریمم با خواهرشو داداششونو دیدم تبریک گفتم . ولی پکر بودن . نگو داداشه هم مث من گرفتار شده چون کلاسا وسط هفته اس و باید بریم مدرسه اونم دیگه سست شده ک نره دانشگاه . واقعا براش ناراحت شدم یک سال درس خونده بود  . من ک نخونده بودم انقدر ناراحتم اون چ حالیه .

بعد دسته ها باهم رفتیم امامزادا مادرشوهر نیومد . تو امامزاده خاله مو دیدم گفتم عصری میام دنبالت بریم خونه ما ‌ . خلاصه ناهار برگشتیم خونه مادرشوهر دیدم خواهرزاده اش اونجاس هی میگه تو چی قبول شدی کجا قبول شدی . ب تو چ اصلا .

خلاصه بعد ناهار رفت . ما هم یکم استراحت کردیم و گفتم دیگه بریم . جاریم اینا هم داشتن میرفتن خونه مادرش .اول همه با هم رفتیم سر خاک پدر پ . مادر و خواهر و برادرای جاریمم اونجا بودن سر خاک داداش جاریم ک من نمیدونسم فوت شده ‌ . خلاصه فاتحه خوندیم و هر کی رفت سی خودش ‌. مادر شوهرم وقتی خونه بودیم هنو هی ب پ میگف اینا هم ک شب نیستن تو بیا . پ هم هی میپیچوند . خلاصه ک غروب زنگ زد ب داداشش ک پسرتو بفرس شب اونجا بخوابه .

ما رفتیم دنبال خاله . ب پدر بزرگم سر زدیم دایی رو دیدیم و ادمدم خونه مامان . ۱۱.۵ رفتیم خیابون ک دسته میاوردن  

انقد برم اومد... پ تا رسیدیم هی زنگ ب فامیلاش جاشونو پیدا کرد ما رو برد اونجا . دیدم خواهر شوهرام صدام میکنن ایش اونجا هم ریخت اونا رو ببینم اخه . خلاصه منو خاله رفتیم فاصله دار باهاشون ایستادیم . اخر سر ک داشتیم بر میگشتیم هی خواهر کوجیکه گف منم میام نگو میخواد داداششو بیینه . حالا تو اون شلوغی دست همو گرفتن خواهرش هی عشوه میریزه . قرار بود زود بریما خواهره گرفته بود ول نمیکرد ۱.۵ شب بود میگف اینجا تازه شروع شده ما تا ۳هسیم و فلان ‌

همون لحظه دوستمو مادرشو دیدم من دیگه گرم گفت و گو با اون شدم دیدم بله خواهر شوهر دیگه چششو ندارع منو دوستمو ببینه خدافظی کرد رفت ایش تحفه

ما هم اومدیم خونه 

امروزم صب زود پا شدیم و ب مامان کمک کردیم برا نذری 

Noor

دانشگاه

جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۸، 22:50

سلام سلام

دیروز رفتیم خونه مادرشوهر .

یعنی شورشو دیگه در اورده . رفته بود چش پزشکی چشش مث عقاب کار میکرده همه علائم های ریزو درس گفته . بعد ب من میگه وای چشام نمیبینه برنجو پاک کنم . منظورش این بود ک من براش پاک کنم منم اصلا ب روی خودم نیاوردم . بعد بهم میگه وای تلویزیون و کمد خیلی خاک گرفتن . خب پاک کن در طول روز بیکار اینجا نشسی من ک نوکر پدرت نیسم خانوم جان . بازم ب روی خودم نیاوردم یعنی از اخرین باری ک خونه شو جارو کردم ب خودش زحمت نداده بود ی جارو بکشه . خودم امروز دوباره خونه رو جارو کردم اونم بخاطر اینکه پ ازم خواست و خودمم اینجا میشینم پا میشم . همچین لوسش کردن انگار دختر ۱۸ ساله اس .

تازه میخواس شبم برم باهاش مسجد ک گفتم جادرم همرام نیس نمیام . خودشم نرف  . میخواس با من بره پز بده ک اره عروسم همرام اومده  . حالا امروزم ک داشتم میومدم خونه بابام ، میگف تاسوعا عاشورا منتظرتم ... تو دلم گفتم باش تا صبح دولتت بدمد ایش خیلی خوشم میاد . تو ماشینم سر پ خالی کردم ک من با شما مسجد بیا نیسمو و تو منو میذاری خونه بابام و پا میشی میری اینور اونور من چرا خونتون بمونم و فلان ... 

حالا کاری ندارم

امروز نتیجه ارشد در اومد . رشته ای ک دوس داشتم قبول شدم برنامه ریزی درسی اما راه دور تبریز😑و شبانه است .

داداش جاریمم برنامه ریزی درسی علامه قبول شد . سریع هم خواهرش استوری کرد . منم سر مسخره بازی ب پ میگفتم تو هم استوری کن حالشو بگیر😂

و ازاد علوم تربیتی قبول شدم استارا . من دوس دارم برم تبریز و رشته ای ک دوس دارم بخونم ولی اگه کلاسام بیفته وسط هفته و حتی اخر هفته رفت و امد برام خیلی سخت میشه

نمیدونم چیکار کنم برام دعا کنید 

تازه زهرا هم استارا قبول شده یعنی میتونیم باهم همکلاسی بشیم . حالا فعلا نمیدونم چ کنم

Noor

لباسشویی

پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۸، 22:11

اقا بعد از ماه دیروز  اقای پ عزمشو جذب کرد که بره و لباسشویی رو بیاره ‌ . بنابراین زنگ زد به داداشش اونم کی سر ظهر . اونم گفت فعلا وقت ندارم بمونه غروب . خلاصه عصری رفت خونه مادرش . از اونجا داداششو دستگیر کرد و رفتن خونه ما . از اونجا لباسشویی رو انداختن تو نیسان و اوردن خونه . داداشش بنده خدا لباسشویی رو ب پشتش بست و اوردش . اقای پ هم فقط زیرشو گرفته بود از پشت 😑

تازه با خودشون از خونه ما دو پرس برنج نذری ک زن داییم اورده بود رو هم اورده بودن . گفتن اینو گرم کن بخوریم . اونو گرم کردم .‌ کیکم پخته بودم خوردنو هرچیم موند از کیک گذاشتم برا همایون پسرش ک خیلی شکمو . 

خلاصه قرار شد صب بگیم بیان نصبش کنن. اقای پ ۱۱ صب پا شده رفته نمایندگی گفتن از هر شهری خریدی همونجا بگو بیان نصب کنن پررو ها . زنگ زدیم تهران گف با نزدیکترین شهر هماهنگ میکنیم بیان نصب کنن . خلاصه امروز که خبری نشد قرار بود اون اقای نصاب ب ما زنگ بزنه ما زنگ زدیم گف باید با فلانی هماهنگ کنم . امروز ک نیومد فردام ک جمعه است دیگه‌ فک کنم افتاد شنبه . خب من دلم لباسشویی میخواد☹☹☹

ما هم غروبی اومدیم خونه مادر اقای پ . پ رفته مسجد . مادرشم اینجا نشسه هی منو نصیحت میکنه ک ادم باید بره مسجد خوبه و شما جوونینو فلان .خب تو برو من دوس ندارم تو محل شما مسجد بیام خب.

خلاصه از سرم بازش کردما ولی هنو اینجا نشسه .

 

Noor

سالگرد عروسیمون

شنبه نهم شهریور ۱۳۹۸، 19:3

سلام سلام سلام

امروز سالگرد عروسیمونه 

و هوا به شدت بارونی

خیلی دلم میخواس پارسال بارون میبارید خیلی  . ولی اتیش میبارید از اسمون . عوضش امسال جبران کرد . 

ما به مناسبت امروز هیچ برنامه ای نداریم ولی مامان زنگ زده ک شام بیاین اینجا فک کنم اون برنامه داره .

دیروز رفتیم خونه مصوم اینا . من و پ ک ساعت ۲ رسیدیم . زهرا و حمید هم ساعت ۱.۵ اینا . وای مصوم کلی غذا درس کرده بود قرمه سبزی و زرشک پلو و سالاد فصل و سالاد اندونزی و ماست و خیار و زیتون پرورده و ژله . بهش گفتم من اگه مسخواسم این همه اشپزی کنم براتون شام بهتون میرسید . بعد تو دلم گفتم وای یعنی من بد ازشون پذیرایی کردم که فقط فسنجون و کوکو جزو خورشتام بود؟😁ولی خب من اینجوریم واقعا بیشتر از اون در توان بدنیم نبود همونم رسوندم مردم دیگه خونه ما هرکی اومد رسم بر سادگیه😁

خلاصهههه امروزم رفتم مدرسه گفتم اون یوسفی تنبل رو قبول کردم همه گفتن وای نه چرا اخه بعد دوباره پشیمون شدم گفتم باشه میندازمش . خدا شاهده اصلا به خودش زحمت هیچ کاری رو نمیده . اصلا دلم براش نمیسوزه .

حتی امروز تا ۹.۵ برا امتحان هم نیومده بود . زنگ زدن از  خونه گوشی رو برداشت اقا  . بعد مادرش اومد گفت ع فک کردم چون بارونه نفرستمش . مدیر هم گفت خانم امتحان شهریور داره هاااا چی میگی . خلاصه اومد و هیچیم بلد نبود بنویسه . اصلا هم ناراحت نبود . تازه مجبور شدم دوباره تو مدرسه براش سوال طرح کنم چون سوالا از فلشم پر کشیده بود . فقط عذابه پسره .

اخر امتحان مدیر گف فردا اولیاتو بگو بیاد افتادی امسال . گفت باشه و رفت .

ایش

 

Noor

گردو

پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۸، 14:55

سلام .

شبی ک رفتم خونه اقای پ صبحش ۵ بیدار شدیم . داداش اقای پ خانم و پسر کوچیکشو برداشتن رفت خونه مادرخاندمش بچه رو گذاشتن اونجا و سر راه خواهراشو دومادشو خواهرزاده هاشو سوار کرد و اومد . تو این فاصله ما صبحونه خوردیمو اماده شدیم . مادر اقای پ نیومد . 

خواهر کوچیکه و کیمیا جلو نیسان نشستن . من و پ و همایون و  شوهر خواهر کوچیکه و پسر کوچیکه شون و خواخر بزرگه اقای پ و خواهر زاده فضولش ک دیروز فضولی نکرد چون مریض بود هم عقب نشسیم . وسط راه دیدم دارم یخ میکنم اقا پ گف نیسانو نگه داشتن . کیمیا اومد پایین اصرار ک تو برو جای من بشین گفتم عمرا . همین مونده من برم جلو اون تو گاشین خودشون عقب بشینه . خلاصه بافتمو بستم روی سرم و تا اونجا ایستاده رفتیم نشستن برام سخت تر بو د .اقای پ هوامو داشت . خلاصه رسیدیم و بساط صبحانه پهن کردیم ک اون داداش و زن داداش پ هم رسیدن . اونا بالاتر تو خونه ییلاقی پدر زن  برادر  پ بودن . بچه هاشونم نیاوردن. 

اولش داداشا و دامادشون رفتن رو ۳ تا درخت و با چوب میکوبیدن رو شاخه ها تا گردوها بیفتن . یه گردو هم محکم خورد ب کمرم یعنی اگه ب سرم میخورد قطعا میشکست انقد درد داشت . اول کار لذت بخش بود برام جمع کردن گردو ‌ ولی بعد چند ساعت زانوهام دوباره درد گرفت و لنگان لنگان کمکشون کردم . پ هی میگفت تو دس نزن تو بشین . اخه نمیشه ک من تنهایی بشینم اونا کار کنن بعد میگن اره الکی داره ادا در میاره . خلاصه ناهار خوردیمو کار و کار و عصرونه و کار و در انتها کیسه ها رو تقسیم کردن ک من اصلا نموندم ببینم چیکار میکنن رفتم کنار یه خونه ییلاقی با خاخورزای فضول و عکس گرفتیم .

بعد هم دوباره سوار نیسان شدیم و برگشتیم . باز منو ب زور بردن جلو ک بشینم تا منو کیمیا نشسیم دیدیم خواهر پ جا نمیشه چون اون حتنا باید جلو مینشست😑 گفتم من میرم عقب ‌ . برگشتنی جام بهتر بود روی گردوها ولی کلا خیس شد لباسام . ۰

شب اقای پ منو اورد خونه مامانم و خودشبرگشت پیش مادرش ک صبح زود دوباره با داداشش بره  گردو چینی . انتن هم ک ندارن خبر بگیرم . 

تا شبم نمیاد . 

و دیروز در حالی ک ما کار میکردیم مامان بابام تا جایی ک ماشین داداش بزرگه پ پارک بود اومده بودن ما رو صدا کرده بودن ک ما چون دور بودیم نشنیده بودیم . باید پاییین تر میومدن تا ما رو ببینن . خلاصه ما رو ندیده برگشته بودن تو راه لبرگشت پدر و عموی جاریمو دیده بودن بساط پهن کردن با هم چای خوردن و دوبارع برگشتن ب سمت خونه🤣

البته همون بهتر نیومدن پیش اونا الان میگفتن اها اینا اومدن گردوی ما رو بخورن😒

 

Noor

ییلاق

سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۸، 9:3

یادم نیست اخرین بار کی نوشتم ولی حالم خیلی خوب بود به دو دلیل

۱ اینکه حدود دو هفته است خونه مادرشوهرم نرفتم و از ندیدن قیافه اش خیلی خوشحال بودم

۲ حدود سه روز ییلاق بودم ‌ . یه روز تو کلاس ک داشتم ب تجدیدی ها ریاضی درس میدادم دیدم شماره خاله ام افتاد رو گوشیم . نتونسم جواب بدم . بعد کلاس قبل زنگ زدن ب خاله ام ب اقای پ گفتم دیگه ییلاق نمیریم؟ گف کی بریم؟ چجوری بریم؟ گفتم چهارشنبه میرم مدرسه بعد کلاسم بریم ییلاق امتحان شنبه رو میگم خانم مدیر از تجدیدی بگیره و بعدظهر سنبه برگردیم و یکشنبه دوباره برم مدرسه ‌ . و این کارو کردیم . 

با مامان و داداش و پ رفتیم ییلاق . خیلی عالی بود اونجا که میرم روحم تازه میشه .

کلی کوهپیمایی کردیم روز پن شنبه با پسر داییم حدود ۷ ساعت ک باعث شد روز جمعه زانو درد شدید بگیرم و تو کوه کولم کونه پ تا خونه . خاله برام خمیر گرف رو پام گذاشت . ورم کرده بود پام و زانوم خم نمیشد . خلاصه همه چی عالی بود فقط افتاب صورت و دستامو سوزوند و دستام انقد سیاه شده ک حالمو بهم میزنه😂

یکشنبه و دو شنبه رفتم مدرسه 

اقای پ رفته خونه ننه جونش ک هماهنگ کنه فردا همه بریم باغ اونا گردو بچینن 

اگه مامان بابام نیان برام کوفت میشه . امشب دوباره باید برم خونه ننه اش . دارم سعی میکنم اعصاب خودمو خورد نکنم

دیشب شادمان جشن بله برون دخترش بود .همدن خونه کوچیک ک ب ساختمون ما چسبیده . همسایه پایینی رو دعوت کرده بود ولی ما رو  نه . بیتربیت

Noor
© ناخوانا