از اخر هفته که اومدیم سمت خونه پدریمون دیگه خونه نرفتیم به جز شنبه ک ما اینجا بودیم و نمایندگی زنگ زد ک میام لباسشویی رو نصب کنم .
اقای پ اون روز قرار بود ننه شو ببره فووووق تخصص . خلاصه زودتر از ما رفت خونه و یخچالو تکون داد و لباسشویی رو گذاشت تو اشپزخونه . منو مانان و بابا هم یکم بعدش رفتیم تا رسیدیم اقای نصاب هم اومد . خلاصه بالاخره نصبش کرد و توضیحاتو داد من فیلم گرفتم 😂
یکشنبه رفتم خونه پ . مادرش گف شب باهام بیا مسجد دلم سوخت گفتم خا . جاریمم اومد رفتیم خلاصه . صبم رفتیم مسجدشون هیئتا اومدن . جاریمم با خواهرشو داداششونو دیدم تبریک گفتم . ولی پکر بودن . نگو داداشه هم مث من گرفتار شده چون کلاسا وسط هفته اس و باید بریم مدرسه اونم دیگه سست شده ک نره دانشگاه . واقعا براش ناراحت شدم یک سال درس خونده بود . من ک نخونده بودم انقدر ناراحتم اون چ حالیه .
بعد دسته ها باهم رفتیم امامزادا مادرشوهر نیومد . تو امامزاده خاله مو دیدم گفتم عصری میام دنبالت بریم خونه ما . خلاصه ناهار برگشتیم خونه مادرشوهر دیدم خواهرزاده اش اونجاس هی میگه تو چی قبول شدی کجا قبول شدی . ب تو چ اصلا .
خلاصه بعد ناهار رفت . ما هم یکم استراحت کردیم و گفتم دیگه بریم . جاریم اینا هم داشتن میرفتن خونه مادرش .اول همه با هم رفتیم سر خاک پدر پ . مادر و خواهر و برادرای جاریمم اونجا بودن سر خاک داداش جاریم ک من نمیدونسم فوت شده . خلاصه فاتحه خوندیم و هر کی رفت سی خودش . مادر شوهرم وقتی خونه بودیم هنو هی ب پ میگف اینا هم ک شب نیستن تو بیا . پ هم هی میپیچوند . خلاصه ک غروب زنگ زد ب داداشش ک پسرتو بفرس شب اونجا بخوابه .
ما رفتیم دنبال خاله . ب پدر بزرگم سر زدیم دایی رو دیدیم و ادمدم خونه مامان . ۱۱.۵ رفتیم خیابون ک دسته میاوردن
انقد برم اومد... پ تا رسیدیم هی زنگ ب فامیلاش جاشونو پیدا کرد ما رو برد اونجا . دیدم خواهر شوهرام صدام میکنن ایش اونجا هم ریخت اونا رو ببینم اخه . خلاصه منو خاله رفتیم فاصله دار باهاشون ایستادیم . اخر سر ک داشتیم بر میگشتیم هی خواهر کوجیکه گف منم میام نگو میخواد داداششو بیینه . حالا تو اون شلوغی دست همو گرفتن خواهرش هی عشوه میریزه . قرار بود زود بریما خواهره گرفته بود ول نمیکرد ۱.۵ شب بود میگف اینجا تازه شروع شده ما تا ۳هسیم و فلان
همون لحظه دوستمو مادرشو دیدم من دیگه گرم گفت و گو با اون شدم دیدم بله خواهر شوهر دیگه چششو ندارع منو دوستمو ببینه خدافظی کرد رفت ایش تحفه
ما هم اومدیم خونه
امروزم صب زود پا شدیم و ب مامان کمک کردیم برا نذری