پایان ۲۶ سالگی

سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۸، 0:55

۲۶ سالگی هم اتفاقات خوب داشت هم بد . خیلی سخت گذشت بهم . خیلی ادما رو شناختم . بزرگتر شدم . خیلی خطاها کردم . خیلی سخت گذشت ب طور کلی . سال سختی  .

خدا کمکم کنه ۲۷ سالگی خوبی داشته باشم .

امروز همکارام تو مدرسه سوپرایزم کردن و برام تولد گرفتن قیافه ی من دیدنی بود شوکه شده بودم هیچ کس تا حالا تولدم سوپرایزم نکرده بود . کار مدیر بود خیلی خجالت کشیدم و کلی همش تشکر میکردم :)

بعد مدرسه بابا اومد دنبالم اومدم هونه لباس عوض کردم رفتم خونشون . اخه پ رفته بودشنوایی سنجی .

وقتی غروب برگشت هی دپرس و اینا طرف بهش گفته سکته شنوایی کردی و برو پیش دکتر فلانی رییس بیمارستان فلان اون میتونه کاری کنه برات . اینم رفته بود رشت و دکتر نبود و خسته و ناامید برگشته بود . ما گفتیم اقا علم انقد پیشرفت کرده طرف کر مادرزاده میتونه بشنوه الان حالا تو شنواییت کم شده اونم از یه گوش چرا غصه میخوری . خلاصه اینکه کوفت شد برام همه چی . کیک هم خریده بود ‌‌ . 

یهو غروب دیدم زنگ زدن ب بهمن ک کجایین نا میایم اونجا . کیا دوتا خواهراش حالا من اعصاب اونا ندارم هی دورم میپلکن . هیچی دیگه اومدن و مامانم انقد پذیرایی کرد ازشون خودشون شرمنده شدن . اخه کادو هم ک نمیدن فقط میان بخور بخور . زحمت کشیده بودن فقط شیرینی خریده بودن ایش .

خلاصه تولد گرفتیم . من در طول تولد اصلا یادم نبود ک پ برام کادو نخریده . ولی بعدا ک یادم اومد دپرس شدم ولی بازم گذاشتم حساب اینکه حالش خوب نبوده

هعی

اینم از این

خدایا از فردا تا پایان ۲۷ سالگی به امید خودت

Noor

بله برون ژاله

شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸، 17:38

احساس میکنم دارم سرسام میگیرم .هنوز اون موج منفی خونه مادر شوهر از مغزم نرفته بیرون و همینطور باید ادامه پیدا کنه تا روز جمعه ک خانم تشریف بیاره و بره و راحت بشم😑

خیلی عصبیم خیلی دلم میخواد بشینم ی گوشه ی عالم گریه کنم ولی نمیتونم 

دیروز رفتیم بله برون ژاله خیلی همه چی خوب بود ولی حالشو ندارم توصیف کنم 

Noor

پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۸، 0:49

دلم هوای ییلاقو کرده خیلی 

الان زیر لحافم خونه مادرشوهر .

امشب اینجا ولوله بود همه ریخته بودن اینجا . صبی ک خواهرشوهر فضول وقتی ما خونه خودمون بودیم زنگید گف شب کجایین پ گف خونه مادرمون . گف ع ما میخواسیم بیایم پیشتون پس بمونه وقت دیگه . خلاصه غروبی ک اومدیم دیدیم بله اینام اینجان . یکم گذشت اون یکی خواهره هم گف منم شب نشینی میام . بعد شام داداش وسطیشون هم اومد . بعدش فضول خانم اس داد ب اون یکی داداشش ک شمام بیاین . خلاصه همه اومدن  جلسه گرفته بودن برا پسره ک چ مراسمی بگیر و فلان و چی نگیرینو ضرر میکنین و فلان و مسخره بازی مخ ما رو صاف کردن اخرشم معلوم نشد چی ب چی شد .

حالا باز فضول خانم میگف هفته بعد میایم خونه شما فقط کس دیگه رو دعوت نکن . گفتم کس دیگه کیه مامان بابامو میگی؟ گفت نههههه الان دارم فک میکنم منظورش کی بود 😒 خیلی پررو اصلا خوشم نمیاد ازش 

Noor

خواستگاری

جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸، 18:1

امروز ایمان و شیرین خواهر زاده ی بهمن برای آشنا شدن با هم به منظور ازدواج خونه ما قرار داشتن :)

 

ایمان دوست اقای پ است . البته ک اینا همو میشناختن کلی جا همدیگه رو دیدن پسره عاشق شده و این صحبتا ولی خب حرف نزده بودن . شیرین هم حزب الهی اهل شماره بده بگیر نیست البته فعلا . خلاصه کلی زحمت کشیدما ناهار درس کردم و اینام اومدن و پسره گل نگرفته بود ب پ گفتم بهش بگو گل بخره ‌ . خلاصه تا رسید دم در پ برش گردوند گفت برو گل بخر😂 یعنی این دوتا عین هم اسکلن ‌ . هنوز نمیدونن چجوری باید مخ خانوما رو بزنن . بعد اومدن دیدیم بله چ دسته گلی گرفته و شیرینی البته خودش عقلش رسیده بود بخره . بعد پسره اومد دیدیم چقد ریلکس البته سرخ شده بود ولی هی میگفت میخندید . شیرینم اولش استرس داشت بعد ناهار دیگه درست شد . خلاصه بعد ناهار یه ۴۵ دقیقه ای تنهاشون گذاشتیم صحبت کنن . ک البته صدای پسره تا اتاق میومد انقد بلند حرف میزد . پ هم وسط دونیمه عین باباها رفت بهشون سر زد😂اخرش شیرین اس داد بیاین اینجا دیگه بابا ماهم رفتیم دسگه پسره پررو تر نشه . خلاصه اینکه دوتا عروسی افتادیم عروسی خواهر  برادر هر دوتا عیده ورشکست هم میشیم . البته نمیشه گفت اکی و نهایی شده ولی من از همون دوسال پیش همش میگفتم این دوتا برای هم خوبن ک دیگه شد واقعا . 

برم کلی کار دارم

Noor

تولد اقای پ

چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۸، 22:10

امروز تولد اقای پ است 

بعد مدرسه زودی ناهار خوردیم خسته و کوفته با فاطمه راه افتادیم رفتیم کلاس فیلمسازی . یه استاد جدید داریم برای درس جدید فیلمنامه نویسی خیلی بلده  . کلاسشم سراسر جدیت و شلوغ یعنی بچه هایی ک با ما کلاس ندارن هم میان میشینن توش ‌ . ممد فیلم تدوین شده ی ما رو تو کلاس جلوی استاد نشون داد من فقط خندیدم تو تاریکی نمیدونم از ذوق بود از خجالا فیلم زاقارتمدن بود از چی بود ولی انقد با مبینا خندیدم که از چشمام اشک میریخت . خلاصه فیلممون نشون داد و استاد گفت ب عنوان تجربه اول بد نیست ولی یجوری گول زدین مخاطبو و مخاطب از فیلمی ک ب شعورش توهین بشه خوشش نمیاد . خب اینم نکته ی امروز .

بعد هم کلاس فیلمبرداریمون بود استاد گفت سه شنبه بعد بریم پارک فلانجا عکاسی و گفت تا هفته بعد بهتون وقت میدم ده تا شات حاضر کنید ک تاییدش کرده باشم و بعد نمایشگاه بزنیم خلاصه ک کلاس داره جذاب میشه . بعد کلاس اومدیم خونه مامانم اینا با کیک و شمع زرد :)

بنظرم خیلی کیک و شمع امسالش بامزه شده . البته هنو شمعا رو فوت نکرده چون دارن شطرنج بازی میکنن

راسی چندتا نمره هام اومده .

آمار ک اونقد زحمت کشیدم براش بیست شدم :)

امتحان اخرم هم ک خیلی ناراحتش بودم ۱۹ شدم . یکی هم ۱۷ شدم یکی هم ۱۸.۵ ولی خدایی این دوتا رو خوب تر داده بودم نمیدونم چرا همچین شد :))

هنو نمره ی اون سخته نیومده میترسم خیلییییی

Noor
© ناخوانا