فک کنم من مث جویی تو زنان کوچک باشم که شبا نوشتنم میاد . کاش واقعا جای اون بودم
تو این روزی کوفتی کرونایی همش استرس عزیزانمون رو داریم
دور باشه از همه خواهشا تو خونه بمونید
من از الان نگران روز عیدمکه همه خواهربرادرای پ میریزن خونشون امسال هرطور شده میپیچونمشون و روز عید اونجا نمیمونم
حس میکنم خیلی بزرگ شدم عکس تولد دو سال پیچمو تو چتامبا پ باز کردمچقد صورتم بچه تر بود . خودمو تو اون روزا خیلی دوس دارم . پ رو هم اون روزا خیلی دوست داشتم الان فقط نگرانشم واقعا هیچ عشقی بهش ندارم هیچ ذوقی براش ندارم شده مث مامانم برام . برام عزیزه دوست دارم دور و برم باشه ولی دیگه نمیتونم عشقمو بهش نشون بدم .
شاید من ذاتا اینجوریم کسی که خیلی ناراحتم میکنه رو از خودم دور میکنم
مث مامانم که اونقدر باهام سختگیر بود من خیلی دوسش دارم خیلی ولی هیچوقت نمیتونم تو چشاش نگاه کنم نمیتونمبغلش کنم یا مدت طولانی کنارش بشینم و باهاش حرف بزنم
ولی همیشه نگرانشم و عشقم بهشو توی خودم زنده نگه داشتم
پ هم همینطوری داره میشه برام با چشمام میبینم
میبینم که دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم از اینکه پیشم نباشا ناراحت نمیشم حتی مدت طولانی قهر هم باشیم برام مهم نیست
ولی وقتی میبینم وقتشو با خواهرزاده هاش میگذرونه حرص میخورم مطمئنا تا سال بعد اینم برام عادی میشه
میدونید من فقط نوشتن اینجا رو دوست دارم خیلی سبک میشم
شاید فیلمنامه مو هم اینجا بنویسم بعد بدم استاد فقط اینجوری نوشتنم میاد