فرار از بیمارستان
دست و دلم به نوشتن نمیره
دیروز ۵ بیدار شدیم منو مامان و داداشای پ ۵.۵رفتیم بیمارستان . ی ربع ب ۷ رسیدیم . منو مامان چون نگهبان پایین نبود رفتیم بالا یهو دیدیم نگهبان جلومون سبز شد من با خواهش و تمنا تونسم برم چند دقیقه ای پ رو بببینم . بعد ک داداش پ هم اومد بالا نهگبان اومد ببردتمون بیرون . تو پله ها که بیماری پ رو پرسید و گفتیم سرطان تیرویید گفت چرا اوردینش اینجا ببریدش اصلا عملش نکنید و فلان . حرفش اصلا منطقی نبودا من که ناراحت شدم و گوش ندادم اومدم پایین . ولی داداش پ ن ب حرف اون ولی ب تلنگر اون گفت پ رو از اینجا ببریم جای دیگه . من ک فقط گریه میکردم .
خلاصه باهم مشورت کردن پ هم موافقت کرد و از عملش انصراف داد و اومدیم خونه .
عصری رفتیم پیش ی جراح و بعد ازش نامه گرفتیم برای فوق تخصص غدد که نوبت گیریش سخت بود . ۳ شنبه نوبت داده بهمون . و جراح گفت کار خوبیزکردید اوردینش بیرون چون اون عمل برای اونا عمل سختی بوده . خلاصه کاری رو ک از اول باید میکردیم الان داریم میکنیم . تهرانم نوبت گرفته دوشنبه بره . امیدوارم سه شنبه به دکتر مهرداد برسه