فرار از بیمارستان

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۹، 17:7

دست و دلم به نوشتن نمیره

دیروز ۵ بیدار شدیم منو مامان و داداشای پ ۵.۵رفتیم بیمارستان . ی ربع ب ۷ رسیدیم . منو مامان چون نگهبان پایین نبود رفتیم بالا یهو دیدیم نگهبان جلومون سبز شد من با خواهش و تمنا تونسم برم چند دقیقه ای پ رو بببینم . بعد ک داداش پ هم اومد بالا نهگبان اومد ببردتمون بیرون . تو پله ها که بیماری پ رو پرسید و گفتیم سرطان تیرویید گفت چرا اوردینش اینجا ببریدش اصلا عملش نکنید و فلان . حرفش اصلا منطقی نبودا من که ناراحت شدم و گوش ندادم اومدم پایین . ولی داداش پ ن ب حرف اون ولی ب تلنگر اون گفت پ رو از اینجا ببریم جای دیگه . من ک فقط گریه میکردم .

خلاصه باهم مشورت کردن پ هم موافقت کرد و از عملش انصراف داد و اومدیم خونه .

عصری رفتیم پیش ی جراح و بعد ازش نامه گرفتیم برای فوق تخصص غدد که نوبت گیریش سخت بود . ۳ شنبه نوبت داده بهمون . و جراح گفت کار خوبیزکردید اوردینش بیرون چون اون عمل برای اونا عمل سختی بوده . خلاصه کاری رو ک از اول باید میکردیم الان داریم میکنیم . تهرانم نوبت گرفته دوشنبه بره . امیدوارم سه شنبه به دکتر مهرداد برسه 

Noor

عمل اقای پ

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۹، 22:34

امروز فهمیدم قضیه خیلی جدی تر از اونیه که فک میکردم .

و میخوام لطفا دعا کنید .

خیلی دلم براش میسوزه و برای خودم 

خدا بهم توانایی بده فردا گریه زاری نکنم

خدا کنه عملش آسون باشه

خدا کنه درد زیادی نداشته باشه

خدا کنه زود خوب بشه

 

Noor

بربلندای بادگیر

جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹، 10:34

این کتابو تازه شروع کردم اوایل کتاب خیلی برام کسل کننده بود طوری که دو روز طول کشید تا دوباره دستم بگیرمش . ولی انگار موتور امیلی تازه گرم افتاده و داستانش قشنگ و غم انگیز شده .

کلا یه غمی تو همه ی کتابش هست که فضاشو تیر و تار کرده . ولی در عین حال قشنگه . و منو یاد سمی میندازه . 

تمام دیشب تو فضای داستانش بودم همش خوابشونو میدیدم انقد که صبح که بیدار شدم انگار اصلا نخوابیدم خسته و کوفته و له بودم و هستم .

دیروز غروبی اومدیم خونه مامانم . شب داداش رفت پیش مجی خونه خاله گل بخوابه . دوتایی حتما تا صب بازی کردن ‌ ‌. داداش لپ تاپشو تازه درس کرده ۳ تومن داد برا درس کردنش . خودش ک میگه یکی از شماها پاتونو گذاشته رو لپ تاپم ک صفحه اش اونجوری شده بود ..‌‌.

 

Noor

حاج بانو

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۹، 19:29

یه همسایه داشتیم اسمش حاج بانو بود .  اول خونه ی ماست بعد خونه ی عمه ام اینا بعد خونه ی اونا . اون موقع که با عمه ام اینا آشتی بودیم حاج بانو سوژه ی مجلس اونا بود . پسر عمه ام همیشه سوژه اش میکرد . حاج بانو گیلک بود ولی ب زبون ما هم حرف میزد و یه لهجه باحالی داشت . یکم جوشی بود برای زندگیش . هر سال عید هم با نوه و عروسش اختصاصی میومد پیشمون . قلبشو عمل کرده بود و باتری گذاشته بود .

مامانم میگه چند روز پیش باهاش تلفنی حرف زدم یفت باتری بوق میزنه و بهش گفتم برو دکتر دیگه حتما داره تموم میشه باتریش . مثل اینکه دست دست کرده و یهو حالش بد میشه و تا میرسون بیمارستان تموم میکنه . خیلی ناراحت شدم  . با اینوه زیاد ازش خوشم نمیومد ولی خیلی ناراحت شدم.

دلمم گرفته .

پ دوشنبه عمل داره . حس میکنم دست تنهام چون پ نمیاد بعد عمل بریم خونه ی ما بمونه . منم که خونه ی اونا نمیرم . پس خودم باید ازش مراقبت کنن ‌ . حالا خواهر برادراشم باید بریزن تو خونمون یکی کمه از اونا پذیرایی کنه .

خدا کنه زود خوب بشه . هرچند که همشون رو مخمن ولی الان دلم براش میسوزه

 

Noor

سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹، 16:37

هرچی عمل پ نزدیک تر میشه حال من گرفته تر میشه . بعضی وقتا یهو گریه ام میگیره . مطمئنن برای اون گریه نمیکنم برای خودم گریه میکنم .

امروز رفتم‌ مدرسه قبلی برا امضا کردن ارزشیابی .

همه همکارا رو دیدم خیلی خوب بود ‌

از این مدرسه راضیم ولی ر و د دارن ناخواسته اذیتم میکنم . وقتی میان توی کلاسم و مثلا میخوان چیزی یاد بگیرن ازم 😑خیلی بدم‌میاد خیلی

همسایه بالایی داره بچه کتک میزنه . نمیدونم چیکار کرده ولی صدای داد و بیدادشون‌میاد

Noor
© ناخوانا