سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰، 10:49

سلام

برق رفته و من کاری نمیتونم انجام بدم . مسواکم حتی نتونستم بزنم . گفتم تو این موقعیت بیام اینجا و بنویسم .

دیروز همه ی قوامو جمع کردم که برم پیش متخصص زنان . همه دوستام تا حالا شونصد بار رفتن و چکاپ شدن ولی من تا حالا نرفتم هم میترسیدم هم خجالت میکشیدم . ولی خب خیلی با خودم صحبت کردم که ادم برای این چیزا نباید خجالت بکشه . اگه قرار بود با خجالت پیش بره که علم انقدر پیشرفت نمیکرد . خلاصه که ساعت ۵ اونجا بودم ‌ . یه مطب پر از زنای پیر که بدون ماسک و چسبیده به هم و بی عار در حال سخنرانی بودن ‌ . حتی نمیخواستن ساکت بمونن عین قلیون سرایی بانوان شده بود اونجا . زنای حامله سرپا . بعضی ها بچه هاشونم اورده بودن خب حداقل اون بچه رو بلند کن زن حامله بشینه . واقعا حالم بهم خورد ازشون .

منشی اسم منو به عنوان نفر شماره ۵۰ ام نوشت گفت برو چند ساعت دیگه بیا . با پ رفتیم کوه و ذوب شدیم حتی اونجا هم خنک نبود ‌ . ساعت ۷.۵ برگشتیم دیدم انگار اصلا این جمعیت تکون نخورده . ۳۲ نفر همچنان قبل از من بودن . تا ۸.۵ پایین مطب با پ سرپا ایستادیم بعد هم رفتم نوبتمو جا به جا کردم برا دوشنبه هفته بعد ‌ . فک کنم شماره ۱۱ بودم برا هفته بعد .

خلاصه برگشتنی تا برسیم به ماشین ذوب شدیم واعصابمون هم خورد بود که چقد یه مطب میتونه بی نظم باشه . پ کلیدو انداخت که درو وا کنه من درو بی هوا وا کردم انگار که اصلا قفل نبود . دیدم یه پلاستیک گوجه محلی رو صندلیمه . گفتم ع اینا رو برای چی خریدی؟ یهو دیدم پ با چشم و ابرو پشتمو نشون میده . برگشتم دیدم یه پیرمرده داره بهمون میخنده میگه اینا گوجه های منه روز روشن میخواین ماشینمو ببرین😂😂بعد دوتا از دوستاشم اونجا جلوی مغازه نشسته بودن یکیشون میخندید و میگفت حالا صبر میکردی سوار بشن بعد میگفتی بهشون😂خلاصه که ماشینو اشتباه گرفته بودیم و کلی معذرت خواهی کردم و خودمم کلی خندیدم

اینجوری شد دیگه . 

 

Noor

خونه همکارم

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰، 17:1

دوشنبه ی هفته ای که گذشت با همکارای مدرسه قبلیم که فکر کنم با بچه هاشون ۲۰ نفری بودیم رفتیم خونه همکارم خانم غ . یه خونه بزررررگ داشت که تازه ساخته ‌ . طبقه پایینی که رو به خیابونه مغازه برنج فروشی شوهرشه و از در پشتی که رفتیم تو ۲ طبقه بود طبقه اول خالی و طبقه دوم خودشون نشسته بودن ولی خونه شون خیلی خیلی بزرگ بود و باکلاس دیگه . خدا براش زیاد کنه ‌ . همین که همکارامو دیدم خیلی بهم خوش گذشت ‌.

فرداییش یعنی سه شنبه قرار بود بیام خونه مامان اینا و شب بخوابم که همون روزم قرار شد پ مادرشو ببره دکتر همون روزم خواهراش اومده بودن خونه مادرشو تمیز کنن . خلاصه که چشم من به جمالشون روشن نشد خدا رو شکر .

جاریمم که چند هفته است رفته ییلاق و شوهرش چند روز یبار میره اونجا و خونه و زندگیشو به امید مادرش میذاره . نگهبان مادرشم که کی باشه پ . دیشب باز مادرش تنها بود منو اورد خونه مامانم و خودش رفت اونجا .

صبح هم داداشم رفت ماشین بابا رو بذاره تو سایه. در ماشین بابام خرابه مث اینکه یهو برا خودش باز میشه داداشم هول میکه برا اینکه درو ببنده و نخوره به درخت نمیدونم چجوری و به چ طریقی درو میبنده بعد مستقیم میره تو حصار و سپر ماشین داخل میره . ما و خودش خیلی ترسیدیم خدا رو شکر که بخیر گذشت . 

دیگه همین روز جمعه ی خوبی رو نداشتیم چون داداشم همش تو لک بود بابامم جلوی منو مامانم غر غر میزد ولی جلوی اون غرغر نمیزد که ناراحتیش بیشتر نشه . داداشمم ناراحتیش بخاطر بابام بود ک رو ماشینش خیلی حساسه . خلاصه ک اینطوری

Noor

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰، 19:5

سلام علیکم

تندی بنویسیم تا یادم نرفته 

وای چطور یادم رفت ادامه ی ماجرای اخرین پستمو بنویسم؟ 

اون شبی که داداش پ اون حرفا رو بهم زد ما شب خونه ی مادر پ خوابیدیم من خیلی ناراحت بودم تا نزدیکای ۴ بیدار بودم. ساعت ۳.۵ یه شغال اومد به مرغدونی پ اینا حمله کرد . اونا دوتا مرغدونی دارن یکیش همه مرغا توش میخوابن و اون یکی که دیگه متروکه شده همون شب این مرغه حال کرده بود اونجا بخوابه . شغال هم درو وا کرد و مرغو دزدید . سر و صداشونم تقریبا بلند بود ولی پ و مادرش بیدار نشدن . من بیدار بودم سر و صداها رو شنیدم ولی گفتم بذار مرغشونو ببره یکم دلم خنک بشه . صبح که پا شدم دیدم این دوتا ناراحتن که مرغه رو شغال برده منم صداشو در نیاوردم البته چون عقلم سر جاش اومده بود خیلی ناراحت شدم که مرغه رو قربونی کردم . فرداش هم به پ گفتم ولی خیلی مسخره بازی در اوردم 😂

یه چیز دیگه هم‌ باید بنویسم میام حالا مینویسم

Noor

شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰، 9:48

قالب وبلاگم پریده

گفتم داداش ۲ تیر سربازیش تموم شد ؟

گفتم کلاس خوشنویسی آنلاین ثبت نام کردم؟

گفتم دندونامو تراشیدم؟ فک میکردم دندونم ارتو یا کامپوزیت بخواد ولی با تراشیدن نیش و پیش عالی شد و میگم چه دندونای خوبی داشتم خبر نداشتم😂

پریشب خونه مادر پ بودیم . غروب داداشش با پسرش اومد . بعد موقع رفتن بمن میگه چرا به ما سر نمیزنی . نمیگم هر روز ولی هر هفته برو خونه یکی از خواهر برادرامون . تو دلم گفتم زاااااارت خیلی با شخصیتین حالا هر هفته هم ریختتون رو ببینم .

بعد میگف الان من به خانمم نمیگم بریم فلان جا . خودش منو میبره . باز تو دلم گفتم بخاطر همین ناراحتی اعصاب گرفته هر روز غش میکنه دیگه😂

بعد میگفت بهشون زنگ بزن ‌ . باز تو دلم گفتم چرا اونا بمن زنگ نمیزنن . من دیگه خرمو فروختم

ولی با اینکه اینا رو نگفتم فقط بهش گفتم همه ادما قرار نیست مثل هم باشن من اینطوری راحتم و حوصله شلوغی رو ندارم . پ هم مثل منه .

تامام

Noor

جمعه چهارم تیر ۱۴۰۰، 17:52

قرار بود ناهار بریم خونه پ .سر یه چیز مسخره قهر کردیم و نرفتیم و ناهارم نخوردیم . البته فک نکنید حالا مامانش غذا پخته بود و چشم براه بود نه . خودمون باید میرفتیم غذامونو اماده میکردیم . 

فردا هم تولد مامانمه میدونم پ منو نمیبره 

Noor
© ناخوانا