شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱، 22:3

دوباره گریه های مسخره من شروع شد و متنفرم از اینکه چشام پف کنه و اینجوری برم مدرسه

Noor

کیمیای روح

جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱، 22:59

خونه مامانم اینا از ماهواره دو قسمت از فیلم کیمیای روح رو دیدم خیلی خوشم اومد . امشب که از پ باز بدم اومده قسمت اول رو دان کردم خیلی قشنگه . از اون پسر اصلیه با اینکه خوشگلم نیس خوشم اومده . کاش منم یه شخصیت خیالی بودم تو یه فیلم کره ای . حالا امشب که من اعصابم قاطیه همه از عاشقانه هاشون و خواستگاریاشونو کراشاشون نوشتن

Noor

اوووو چقد زیاد ننوشتممممم

جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱، 0:11

من کیک و تنقلات گرفتم و رفتم پیش مامان و بابا و داداشم و اولین تولد بدون پ رو باهم گرفتیم اتفاقا خیلیم خوش گذشت . فرداش بابام و همکارش الف رفتن رودبار زیتون بخرن و اقای جیم و خانواده به جز فاطمه که رفته بود تولد دوستش اومدن خونه مون و تا غروب موندن . دیگه شب که بابا اینا برگشتن با پ برگشتم خونه . قرار بود فرداش که شنبه باشه برم رانندگی که مردی مربیم گفت خودم میگم کی بیای و هنوز نگفته کی بیام در نتیجه شنبه میرم مربیم رو عوض میکنم . این دو هفته خطم خیلی خوب شده و استادم ازم راضیه . منم قصه هم برگزار شد و چون من مریض بودم هیچ دستاوردی نداشتم و مغزم قفل بود

Noor

یادآوری

پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱، 0:2


دیروز تولد بابام بود هر سال این موقع با پ کیک میگرفتیم میرفتیم پیش بابام ولی امسال چون پ و مامانم قهرن و هیچ کس تو خونه مون ازش دل خوشی نداره تولدش نرفتیم . من فقط زنگ زدم و تبریک گفتم . مامانم چون کار داشت اون روز تدارکی ندید و قراره فردا شب دور هم باشیم . پ فردا میره دانشگاه . جلسه اولشه . من دارم اینا رو تو تلگرامم مینویسیم چون نت قطعه و به وبلاگم دسترسی ندارم . پس ممکنه وقتی اینا رو بذارم تاریخا درست نباشه . من دارم اینا رو شب چهارشنبه ساعت ۲۱:۴۱ مینویسم .و فردا پنج شنبه است .
کل فردا احتمالا تنها باشم و غروب برم پیش مامانم اینا . شایدم اینجور نشه نمیدونم . به هر حال قول دادم فردا اونجا باشم .
همه اینا باعث شد دلم بگیره و الان بیام تو اتاق و لامپو خاموش کنم و به صدای بارون و خوجه امیری که میگه عشق میاد همین روزا خیلی زود عشق میاد تازه میفهمی چی بود گوش بدم و دوباره برم به خاطرات گذشته ام که با مامان و بابام و داداشم و خانواده اقای جیم با ماشین خودمون هلک و هلک از گیلان رفتیم مشهد . چقد خوب بود چقد خوب بود همه چی . هنوز یادمه موقع غروب افتاب تو کوه های لخت مشهد این اهنگو از ضبط ماشین بابام گوش میدادم و من که یه بچه دبیرستانی بودم چه رویاهایی برای خودم میساختم تو اون جاده . اینکه سال بعد کنکور میدم و میرم دانشگاه بعدش میرم سرکار . ماشین میخرم ازدواج میکنم و با شوهر و بچه هام از همین جاده رد میشم و خیلی خوشبخت خواهم بود . ولی خوشبختی من همون موقع بود که هیچ دغدغه ای جز رویا بافی نداشتم . ۷ ساله معلمم و صاحب هیچ چیزی نشدم . نه خونه نه ماشین نه درآمد کافی . حتی نمیتونم چیزایی که لازم دارم رو بخرم . بچه دار شدنم معلوم نیست کی باشه چون معلوم نیست کی قراره خونه دار بشیم . حتی دل خوشی ندارم که راحت زندگی کنم در کنار خانواده ام و من خیلی بدبختم . بدبختم که ازدواج پولکی نداشتم که معلم شدم که تو ایران متولد شدم و بخاطر خیلی چیزای دیگه

Noor

جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱، 21:41

فک کنم یکی وبلاگمو میخونه ولی صداشو در نمیاره . کاش صداشو در بیاره :))

بعد اینکه ادرس وبلاگمو عوض کردم دیگه خواننده ثابت نداشتم ای دوست تو ثابت باش :))

خب من دیروز تصمیم گرفته بودم عروسی مجی نرم . ولی پ که بیرون بود زنگ زد بهم و گفت بابام بهش زنگ زده و بهش گفته که عروسی میاد یا نه اونم به بابام گفته عروسی نمیاد ولی اگه من بخوام برم بهش خبر میده . منم اضطرابی شدم طبق معمول و وقتی پ اومد گفت تو برو عروسی . من زنگ زدم خونه مون و هیشکی گوشی رو برنداشت . پیام دادم به داداشم که میاین دنبال من ؟ داداشم پیام داد که اگه پ تو رو نمیاره خودت با مامان و بابا صبت کن بیان دنبالت من حوصله بحث با اونا رو ندارم و از همین حرفش فهمیدم اگه الان صحبت شرایط من تو خونه بشه همه چی به کامشون تلخ میشه مخصوصا برای داداشم که هیچ وقت خودشو قاطی این چیزا نمیکنه و احترام خودشو نگه میداره . کاش همه مث اون بودن . خلاصه که بیخیال عروسی شدم کلا و نشستم از بغض گریه کردم پ هم از ناراحتیم ناراحت شد یکم که اروم شدم دیدم داداشم زنگ میزنه بهم . گفت ما رسیدیم تالار بپوش بابا میاد دنبالت . داشتم اماده میشدم دیدم بابام زنگ میزنه به پ . گوشی رو برداشتم گفت من دستم بنده اینجا تو با پ بیا . پ هم منو رسوند گفتم بیا یه تبریک بگو بعد برو نیومد . دیگه اصرار نکردم همونجور که اون دیگه اصرار نمیکنه فک و فامیلاشو ببینم . رفتم عروسی خوب بود همه چی با اینکه فامیلای مامانم اینا نیومده بودن بخاطر فوت ت . بعد عروسی منو رسونن خونه و مامان و بابا و داداش و خاله ام رفتن خونه مجی اینا . منظورم خونه دختره خاله مامانمه چون نزدیکا رو میخواستن شام بدن .

پ هم رفته بود خونه مامانش و برگشت .

امروز هم منو اورد خونه مامانم و خودش رفت خونه مامانش چون قرار بود امشب برن عروسی و الان اونجان . عروسی پسر خاله ی مامانش .

دیگه چی بگم براتون؟ اها امروز کلی گل برای طرح تشویقی بچه ها درست کردم و ۹ تا کارت برای یاد دادن سودوکو و کلی چیز برای چارت مدرسه که البته تموم نشده . گردنم درد میکنه

Noor

ت

چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱، 16:46

روزهایی که میرم مدرسه همه اش حس منفی میگیرم از کادر مدرسه . مخصوصا همکار دوهزاریم . تو زندگیش اینستا نبوده بعد چرت و پرت میگه عصبیم میکنه . مثلا میگه بچه دوستم رو میخوان بگیرن الان فراریه قایمش کردن چون استوری گذاشته . گفتم بخاطر ۴ تا استوری کسی رو نمیگیرن حتما کار بزرگتری کرده . کاش دهنشو ببنده عح

سه روز در هفته ای که گذشت بعد از مدرسه با خستگی و خواب الودگی رفتم سر کلاس ایین نامه . فردا باید مربی انتخاب کنم و از هفته بعد اموزش . من که بلد نیستم هیچی و یکم استرسی شدم .

شبا همه اش خواب جنگ و درگیری و اشوب میبینم دیشب خواب دیدم به یکی سنگ زدم تو مدرسه ای که دوران راهنماییم اونجا بودم بعد دونفر منو دنبال کردن دور مدرسه و بهم سنگ میزنن😂نمیدونم چرا تو خواب به عقلم نمیرسید از در مدرسه فرار کنم . همینطور دور مدرسه میدوییدم فقط.

بعد خواب دیدم یه پسره ازم خوشش اومده شبیه شروین بود😂 منتظر جوابم بود میگفت من مرخصی ندارم زود باید عقد کنیم در کنارش ازم ناراحت بود که چرا من ازدواج کردم بهش نگفتم بابا لامصب تو نیم ساعتم نیس منو دیدی اصلا ما که با هم حرف نزدیم😂بعد منم از پسره خوشم اومده بود فقط پ رو میاوردم جلو چشمام که ازم ناراحتع و اگه من برم غصه میخوره و بخاطر همین به پسره جواب ندادم😂بعد بیدار شدم اینا رو براش تعریف کردم. خدایی چرا انقد چرت و پرت میبینم؟

راستی . شنبه رفتم مدرسه مدیرم گفت ت فوت شده . ت پسر خاله مامان من و پسر دایی مامان اونه . کسیه که من ازش متنفر بودم و سالگرد بابابزرگم بعد از سالها دیدمش و دائم بهم توجه میکرد و هی از من تشکر یا خدافظی میکرد و من همه اینا رو میذاشتم به پای کثافت بودنش و یا جوابشو نمیدادم یا خیلی بی توجه جواب میدادم . ولی وقتی خبر فوتشو شنیدم شوک شدم انتظار نداشتم انقد زود بمیره و در عین خریت بخشیدمش چون میگم انسان تغییر میکنه و امیدوارم که اون قبل از مرگش تغییر کرده باشه . مثل اینکه قرار بوده پن شنبه یعنی فردا از زنشم جدا بشه . دوتا بچه هم داره . یه مرد جوون و هیکلی و قد بلند و خوشگل موشکل بود و بخاطر سکته قلبی فوت شد . خدا ببخشدش

Noor

جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱، 12:33

هوا خنک و آسمون ابیه . وقتی بچه مدرسه ای بودم ، چنین جمعه ای با این هوای عالی چه روز قشنگی برام میساخت . بوی غذای مامانم ، بابام که تو حیاط مشغول به کار بود و داداشم که بازی میکرد . چه روزگار خوشی داشتم .

الان ولی حالم خوب نیست دست و پام یخ کرده سرم گیج میره و رو تخت دراز کشیدم و خودمو مچاله کردم . پ توی دسشوییه و داره ریش و سبیلشو میزنه . ناهارم نداریم . اون شاید میخواد بره خونه مامانش . نمیدونم .

یاد سیرداغای مامانم افتادم . الان اخه موقع رسیدن انار و همه جا پر از چوچاقه . مامانم چه سیرداغایی درست میکرد . کاش بشه با شادی دوباره کنار هم جمع بشیم .

Noor

نفس با صدای هنگامه

پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱، 12:3

دارم گوش میدم و مینویسم بعضی اهنگا رو فقط به خاطر اهنگاشون دوست دارم چون یه تکه هایی از خاطرات گذشته مو به یاد میارم . حالا اینکه میگم خاطرات لابد با شنیدن کلمات یه اهنگ و تصور اونچه خواننده میگه ، همون موارد رو ممکنه برام متصور بشید ولی خاطرات من عاشقانه نیست . خاطرات روزهاییه که هیچ دغدغه ای جز گرفتن نمره های خوب نداشتم . همونجا که میگه هوای دلخواهم بارون نم نمه ! همین . من از کل این اهنگ همین یه جمله شو برداشتم و موسیقی ارامش بخشش . رفتم به موقعی که سوم دبیرستان بودم . اون موقع تو خونه مون استرس و اضطراب موج میزد و من ضمن دلسوزی برای پدر و مادرم و اضطرابی که همیشه براشون داشتم حس میکردم تو خونه مون من فقط باید پناه داداشم باشم و وقتایی که من میومدم خوابگاه نمیدونم داداشم تو خونه چه فشارهایی رو تحمل میکرد . اون موقع که میومدم خوابگاه به اونچه داداشم ممکنه تو خونه تحمل کنه فکر نمیکردم . الان دارم بهش فکر میکنم . حتی یادم نمیاد که صبحا با داداشم خداحافظی کرده باشم .اون خواب بود وقتایی که من بابا میرفتم خوابگاه .

بله هوای دلخواهم بارون نم نمه منو برد به سوم دبیرستان... با بچه ها تو یه روز بارونی رفتیم اردو و چقد من خوشبخت بودم با اینکه اون موقع فکر میکردم من ادم بدبختی هستم

تمام اون روز بارون می بارید . بارون نم نم . ما رامسر بودیم و چقد خوشبخت .

کاش ادم خوشبخت تر از گذشته اش بشه . نه اینکه به زمانی که زمان خوبی نبوده غبطه بخوره.

Noor

فیلتر

چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱، 13:26

از وقتی فیلترینگ شروع شده همه چی کسل کننده تر از قبل تر شده . اینه که گفتم بیام و بیشتر بنویسم . این هفته یک روز در میان تعطیل بودیم . شنبه با آژانس رفتم مدرسه و همکارم سعی کرد بهم توضیح بده که چرا بهم پیام نداده که من باهاشون بیام در صورتی که من واقعا ازش انتظار نداشتم پیام بده و تصمیم داشتم کلا امسال باهاشون نیام و تنهایی رفت و امد کنم . خلاصه برای روز دوشنبه بهم پیام داد و بهونه اوردم که دیر تر میام و اون روز تو مدرسه ناراحت شده بود و فکر میکرد چون دفعه قبل بهم نگفته ازش ناراحتم . خلاصه که مجبور شدم امروز باهاشون برم و کلی خجالت میکشم که هر روز سربارشون باشم . شوهرشم کلی گفت نباید تعارف کنی و ما خالی داریم میریم و تو رو میرسونیم و فلان . خلاصه که از رفت و امد باهاشون معذبم و روز دوشنبه که با ماشینای خطی رفتم مدرسه پدرم در اومد به این صورت که بارون شدیدی میبارید و راننده ی اول منو نصفه راه پیاده کرد چون مسافر کش نبود و تفننی ماشینو پره مسافر کرده بود و مسیرش با من یکی نبود و من مجبور شدم یه راهی رو پیاده برم تا برسم به جایی که ماشین دوم رو باید مینشستم . اونجا زیر بارون خیلی منتظر موندم . یه اقایی سوارم کرد و ازم کرایه هم نگرفت . وقتی رسیدم مدرسه موش ابکشیده بودم

Noor

چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱، 12:50

یه دانش اموز عجیب غریب دارم به اسم یلدا . که متاسفانه پدر و مادرش هم عجیب غریبن . عجیب غریب منظورم اینه که طبیعی نیستن . و دانش اموزی که طبیعی نیست اگه پدر و مادرش نتونن کمک احوالش باشن واویلاس و من از الان دلم براش کبابه . از طرفی به جز اون ۱۴ نفر دیگه به توجه من نیاز دارن . کاش بتونم کمکش کنم . متاسفانه حرف تو کله ی پدرش کردن از حرف تو کله ی بچه کردن سخت تره . مامانشم که کلا هیچی . نمیدونم به خانواده های این ۲ نفر که فقط میخواستن بچه هاشونو از سر باز کنن و اینا رو باهم مزدوج کردن و نتیجه شون شده یه بچه با کلی مشکلات چی باید گفت

شکوری اومده بود مدرسه ازش خرید نکردم و خیلی هن بهش توجه نکردم . شیاد . امروز همه اش میگفت مامان چطوره شوهرت چطوره . سلیطه . هیچ بعید نیس برای پ و مامانم جادو ساخته باشه و امروز تازه فهمیدم چقد همه ی احوال پرسیاش الکیه و از روی حسادته . خدایا خودت ما رو از شر انسان های پلید در امان نگه دار

Noor
© ناخوانا