میگم چقد بده که انقدر کم مینویسم
انقد کم مینویسم که یادم نمیاد چه اتفاقات مهمی برام افتاده یعنی باید زور بزنم که یادم بیاد .
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ اولین جشن الفبای زندگیم رو برای کلاس اولی ها گرفتیم با کمک مامانا . خیلی خوب بود فقط عکسهام خوب نشد😅 یعنی باید موهام رو بیشتر در میاوردم که خوب بشه که در نیاورده بودم . البته وقتی عکاس اومد موهامو دراوردم عکسم هم خوب شد گفتم برام چاپ کنه عکسو🥰کلی کلاه فارغ تحصیلی کوچولو و خوشگل درست کرده بودم توشو با شکلات و پاک کن و سر مدادی پر کرده بودیم با فاطمه کارورزم . خیلی خوش گذشت . دوست داشتم جشنو . سال بعد باشکوه تر میگیریم جشن رو😁 باید بادکنک آرایی رو یاد بگیرم سال بعد خودم تزیین کنم خیلی خوب میشه
دیروزم با مامان و بابا و داداشم رفتیم رشت . بابا و داداشم رفتن کار اداری داشتن زودم برگشتن منو مامان هم رفتیم خرید . مامان برام کتونی سفید خرید 🥺 پ هم رفته بود کنکور ارشد بده . خلاصه که انقدر همه چی گرونه که کلی خجالت کشیدم که مامانم پول کفشمو حساب کرد🥺