من مینویسم چون اینجا برای نوشتن منه .
اگه کسی میخواد قضاوتم کنه لطفا نخونه .
.
.
.
.
نمیدونم چند سال دیگه میتونم با پ زندگی کنم؟
شاید اگه قوی تر بودم خیلی قبلتر ازش جدا میشدم . البته اگه قوی بودم که کلا باهاش ازدواج نمیکردم . دلم برای خودم میسوزه که انقدر ضعیفم . چرا ادم باید کسی که نمیتونه باهاش کنار بیاد رو تحمل کنه و باهاش زندگی کنه؟ مگه ما چند بار زندگی میکنیم؟ اره پسر خوبیه ولی به درد من نمیخورد ما مثل هم نیستیم . اون یکیو میخواست که مث فامیلای خودش پوچ باشه و هدفشون از زندگی فقط روزو شب کردن باشه و با هم کنار بیان . من که کلی ارزو دارم برای خودم و زندگیم و میبینم با اون نمیتونم به ارزوهام برسم این زندگی برام جهنم میشه . اون همراه من نیست حتی من نمیتونم باهاش صحبت کنم از ارزوهام وقتی حرف میزنم روشو برمیگردونه ازم که ادامه ندم . ازم انتظار داره جلو خانواده اش دولا خم بشم و بهشون احترام زیاد بذارم ولی اونا هر طور باهام برخورد کنن مهم نیست . نمیتونم این چیزا رو تحمل کنم... یعنی چند سال دیگه این زندگی ادامه داره؟ کاش هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم . کاش حالا که باهاش ازدواج کردم میتونسم ازش جدا بشم بدون اینکه مامان و بابام غصه بخورن . متاسفانه این چاهی بود که خودشون کندن برام و حالا تحملشو ندارن من از چاه بیام بیرون . چقد این روزا سخت میگذره بهم امیدوارم بره و برنگرده