جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱، 12:33

هوا خنک و آسمون ابیه . وقتی بچه مدرسه ای بودم ، چنین جمعه ای با این هوای عالی چه روز قشنگی برام میساخت . بوی غذای مامانم ، بابام که تو حیاط مشغول به کار بود و داداشم که بازی میکرد . چه روزگار خوشی داشتم .

الان ولی حالم خوب نیست دست و پام یخ کرده سرم گیج میره و رو تخت دراز کشیدم و خودمو مچاله کردم . پ توی دسشوییه و داره ریش و سبیلشو میزنه . ناهارم نداریم . اون شاید میخواد بره خونه مامانش . نمیدونم .

یاد سیرداغای مامانم افتادم . الان اخه موقع رسیدن انار و همه جا پر از چوچاقه . مامانم چه سیرداغایی درست میکرد . کاش بشه با شادی دوباره کنار هم جمع بشیم .

Noor
© ناخوانا