هرچی به فردا نزدیک تر میشم بیشتر دلهره میگیرم و تا فردا رو نگذرونم اروم نمیشم . اینکه باید به بابام تسلیت بگم برام حس بدیه . اینکه تا امروز خونه مون نرفتم که این کارو نکنم عذاب وجدان این کارو بیشتر میکنه . اینکه باید فامیلایی که خیلی وقته ندیدم رو ببینم حالمو بد میکنه . اینکه بعد از این همه سال باید بهشون تسلیت بگم هم حس بدیه . نمیدونم پ باهام میاد یا میخواد منو برسونه و خودش برگرده . اینم یکی دیگه از مواردیه که بهش فکر میکنم و حالمو بد میکنه . کاش باهام بیاد اینجوری کمتر حالم بد میشه . اینکه حالا باهام بیاد و بعد با مامانم مثلا رو در رو بشه و بعد باهم حرف نزنن و هزارتا چشم فضول بپاشون هم یه چیز مزخرف دیگه است.
حالا از یه طرف زن فضول همسایه ، یعنی همسایه مامان اینا ، فردا میاد مدرسه مون .خب من تو مدرسه به کسی نگفتم عموی ناتنیم مرده . به همکارا ربطی نداره اخه . حالا این یکاره فردا میاد تو بوق و کرنا کنه. میدونم دیگه . خدا کنه نیادش . عتیقه
وای عمو الان چه وقت رفتن بود .