هفته پیش این موقع خیلی ناراحت بودم . زیاد . خدا میدونه چقد گریه کردم . پاشده بودم یکاره آژانس گرفته بودم رفته بودم خونه مامانم . دم در عمومو دیده بودم و سوال پیچم کرده بود و چون با بغض جوابشو داده بودم از خودم و اون که تو کارم فضولی کرده بود عصبانی بودم احساس ضعف میکردم و تا پام رسید خونه گریه کردم . همه رو ناراحت کردم . کل تعطیلات اونجا موندم و روز قبل مدرسه با بابا و مامانم برگشتم خونه چون پ خونه بود و دنبالم نیومد . خودش هم اومره بود خونه مامانش و بعد بدون من برگشته بود . شاید ده روزی هست با هم حرف نزدیم . من دیگه گریه نمیکنم و برام مهم نیست . کارامو میکنم فیلم میبینم چیزایی که دوست دارمو میخرم و دارم تمرین اتکا به خود میکنم .این کارا برام لازمه که اگه یه ازش جدا شدم از قبل امادگیشو داشته باشم :) یه جوری شدم که حس میکنم بدون اون زندگیم خیلی قشنگ تره . بخاطر بابام و بخاطر اینکه متاسفانه متاسفانه حرف مردم خیلی برام مهمه هنوز ادامه میدم . ولی هر کسی بالاخره یه روزی تصمیمشو عملی میکنه منم یکی از همونام .
چی شد که کقتی برگشتم خونه دیگه گریه نکردم ؟ :) خیلی قوی شدما ژون به خودم