شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲، 20:16

بعدظهر ۲ ساعت خوابیدم . خواب حیاطمون پدرم و مادرم رو دیدم . من واقعا به اونا نیاز دارم و فقط فکر کردن به اوناست که اشکمو در میاره . نمیخوام برم خونه مون و ناراحتشون کنم . از طرفی وقتی نمیرم یجور دیگه غصه ام میگیره . وقتی میرم هم عصبیم خدا نکنه عموم یا فامیلای مامانمو هم ببینم دیکه واویلا میشه . از همه ادما فراری شدم .

Noor
© ناخوانا