چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:34

نمیدونم چرا اینجوری شدم

هیچ چیزی ناراحتم نمیکنه جز دیدن ناراحتی پدر و مادرم . دیدن ناراحتیشون پرخاشگر و عصبیم میکنه . صبح بابام دم در مدرسه داره سوال پیچم میکنه که با پ خوبید یا نه . خب تو میدونی ما با هم خوب نیستیم که شهامتشو نداشتی زودتر ازم بپرسی و گذاشتی موقعی که دارم پیاده میشم که من بگم اره خوبیم که من چیزی رو که میخواستی بشنوی رو گفتم اما ادامه دادی که مامان چی میگه پس و منو عصبی کردی و گفتم الان اعصاب منو خرد نکن میخوام برم مدرسه . و واقعا اعصاب منو خرد کردی حالم داشت زنگ اول بهم میخورد به مرحله غش رسیده بودم . شما چجور پدر و مادری هستین که فقط راحتی خودتون براتون مهمه . میدونم حاضرید من تو بدبختی و غم زندگی کنم ولی تظاهر کنم زندگی خوبی دارم. گند زدین به زندگیم و من چقدر احمق بودم که انقدر دیر فهمیدم شما تو یه دنیای دیگه ای سیر میکنید . دلم براتون تنگ میشه ولی برای ارامش خودم باید ازتون دور باشم . من نمیتونم با شما حرف بزنم من بخاطر شما ادامه میدم

Noor
© ناخوانا