چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲، 18:36

الان حالم خوبه

نشستم رو تخت ‌. پتو پیچیدم به خودم

پنجره خیلی کم بازه و باد خنک رو به سردی ازش میاد داخل .تو این هوای قشنگ من باید پی بدبختی هام باشم.

یه کاسه دمی کوجه کنارمه که جای ناهار میخوام بخورمش . پ برای خودش از بیرون ناهار گرفته بود . فک نمیکرد من خونه برگشته باشم . غذاشو کم خورد . اونجا گذاشته بود که من بخورم شاید . بعد که دیدم نخوردم گذاشت یخچال . منم یواشکی یکم ناخونک زدم به غذام چقدم خوش مزه بود

Noor
© ناخوانا