چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲، 16:55

من امسال سال تحویل نداشتم . عید نداشتم . عید دیدنی نداشتم . یه چند ساعتی با پ بیرون بودم و تمام . همین تنها خوشی من بود . بقیه بهار هیچ خاطره ای از پ ندارم چون باهم حرف نمیزدیم و حتی خونه نمی موند که ببینمش ‌. روزای اخر هم که هیچی . من خودمو تو خونه حبس کرده بودم و حتی میش پدر مادرم هم نمی رفتم . هیچ طبیعت رو ندیدم و ازش لذت نبردم منی که عاشق بهار بودم . حالا دو روز اینجا بارونی بود و سرد و امروز هوا افتابیه و باد خنک میاد . انگار بهاره . و این خوشحالم میکنه .

فردا شب مهمون دارم ولی نمیتونم پاشم هیچ کاری بکنم . حالم گرفته است . اخرین باری که اینجا بودن پ هم بود .هرچند نقش ماست رو تو مهمونی ها ایفا میکرد ولی حداقل خریدا رو میکرد . نمیدونم چجوری برم خرید :( باید به بابا بگم . باید ماشین بگیرم که انقدر وبال گردن نباشم .

Noor
© ناخوانا