پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶، 11:10
روز سوم تعطیلات 

اول صبحی با زنگ تلفن بابا بیدار شدم و کی بود ؟ آقای اخوان 

پشت در بود و به جز بابا و داداش که داشتن درس میخوندن منو مامان خواب بودیم .

خلاصه تند تند پاشدیم و جمع و جور . 

اومدن تو و منم تا لباس عوض کردم و رفتم بیرون دیدم یا علی یه پسر جوونه هم هست . سرخاب سفیداب شدم کلی و سریع پریدم یه اب زدم صورتمو و بعدشم فهمیدیم ایشونا صبحانه نخوردن . و حالا خوردمون صبحونه نخوره براشون صبحونه درست کردیم . الانم اینجان . اون پسره هم داماد اقای اخوانه . 

خدا کنه حداقل عیدی بدن ب ما :)

Noor
© ناخوانا