شنبه یکم مهر ۱۳۹۶، 21:52
خب از 5 شنبه شروع کنم ک داداش احمد اقای پ نذر داشت برای امام زاده صالح و مینی بوس گرفته بود . و منو مامان هم با خانواده ی بزرگ اقای پ راهی کوه شدیم . مسیر زیادی نرفته بودیم ک مینی بوس خراب شد و من و زهرا و شیین و پدرام ک حوصله مون سر رفت تا یه جایی پیاده رفتیم تا مینی بوس درست شد و بهمون رسید  . خیلی خانواده ی شاد و شنگولین . اولش براش عجیب بود ولی بعدش باهاشون خیلی بهم خوش گذشت . همه چی عالی بود . 

دیروز هم ک رفتیم خونه بابا بزرگ و بعدش برگشتیم خونه و جمع و جور کردیم برای رفتن ب مدرسه . 

دیشب اقای پ بهم گفت فردا باهم بریم مدرسه . از بابا و مامان ک خواستم اجازه بگیرم گفتن نه چون راه اقای پ دور میشه و اون جاده خطرناکه و ... منم ب اقای پ پیام دادم ک مامان بابا اجازه ندادن صبح با هم بریم .دوتامون حالمون گرفته شد . صب موقع صبونه مامان پرسید میاد دنبالت دیگه ؟ گفتم نه مگه شما دیشب منو جواب نکردین؟ اونوقت دوتایی شاکی شدن ک ما کی گفتیم و بابا زنگ زد بهش گفت بیاد دنبالم چون خودش دیرش شده . خلاصه ما دوتا از کار مامان بابا سر در نیاوردیم و کف کردیم از دستشون و امروز هم مدرسه تقای پ دیر شد هم مدرسه من . روز اولی با استرس ما رو راهی کردن . طفلکی اقای پ بعد اینکه منو رسوند شستش موند بین در ماشین و انگشتش کبود شد . 

رفتم مدرسه 17 نفر از 18 نفر حاضر بودن . امروز کلی زهر چشم گرفتم . یه شاگرد بیش فعال دارم نشوندمش بغل خودم   . گوش ب حرفم هم نداد 3 بار جریمه اش کردم تا فردا باید بیاره . خدا کنه بچه های خوبی باشن .

خیلی خسما

Noor
© ناخوانا