جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶، 1:37
الان از رشت برگشتیم. من و بابا و مامان رفته بودیم خونه اقای جوادی .
دو روزه به همه ی چیزای منفی ای ک تا حالا برام اتفاق افتاده فک میکنم و همه شون رو سر اقای پ خالی میکنم . خالی ک ن . فقط خیلی کم باهاش حرف زدم این دو روز .اونم ب جای اینکه سعی کنه حالمو خوب کنه همش گیر میده بداخلاق شدی فلان شدی ال شدی بل شدی و بیشتر میره رو اعصابم . اصلا خدا کنه فردا هم نیاد خونمون حوصله شو ندارم
همین الان اس داد ک رسیدین
و من همین الان جوابشو نمیدم ک مثلا داشتم مسواک میکردم ک بعد ناراحت نشه ک چرا رسیدی ب من پیام ندادی
من خیلی بداخلاقم میدونم
اطرافیانم بداخلاقم کردن
حس تنهایی میکنم
فک میکنم هیچ کس واقعا منو دوست نداره و واقعا هیچ دوستی ندارم حتی پدر مادرم و اقای پ و حتی سمی
:(
Noor